متن کامل معاهده 1975 الجزایر 

شاهنشاه ايران و رييس جمهور عراق نظر به اراده صادقانه طرفين،منعکس در توافق الجزيره مورخ 6 مارس 1975 براى نيل به حل و فصل قطعى و پايدارى کليه مسايل ما به الاختلاف بين دو کشور، نظر به اينکه طرفين بر اساس پروتکل قسطنطنيه مورخ 1913 و صورتجلسات کميسيون تحديد حدود 1914 به علامت گذارى مجدد قطعى مرز زمينى و برمبناى خط تالوگ به تحديد مرز رودخانه‌اى خود مبادرت نموده‌اند.


نظر به اراده طرفين به برقرارى امنيت و اعتماد متقابل در طول مرز مشترک خود، نظر به پيوندهاى همجواري تاريخى و مذهبى و فرهنگى و تمدنى موجود بين ملت‌هاى ايران و عراق، با تمايل به تحکيم پيوندهاى مودت و حسن همجوارى و تشييد مناسبات فيمابين در زمينه‌هاى اقتصادى وفرهنگى و توسعه مبادلات و مناسبات انسانى بين مردم خود، بر اساس اصل تماميت ارضى ومصونيت مرزها از تجاوز و عدم مداخله در امور داخلى، با تصميم به بذل مساعى در جهت برقرارى عصرى جديد در مناسبات دوستانه بين ايران و عراق بر مبناى احترام کامل استقلال ملى و سلطه حاکميت مساوى دولت‌ها، با اعتقاد به مشارکت در اجراى اصول وتحقق امال و اهداف ميثاق ملل متحد از اين طريق، تصميم به انعقاد عهدنامه حاضرگرفتند و بدين منظور نمايندگان تام الاختيار خود را به ترتيب ذيل تعيين نمودند:


از طرف شاهنشاه ايران: جناب آقاى عباسعلى خلعتبرى، وزير امور خارجه ايران.
از طرف رييس جمهورى عراق: جناب آقاى سعدون حمادى، وزيرامور خارجه عراق.
مشاراليهم پس از ارايه اختيارنامه‌هاى خود که در کمال صحت واعتبار بود نسبت به مقررات مشروحه زير توافق نمودند:


ماده 1
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مى‌نمايند که مرز زمينى دولتى بين ايران و عراق همان است که علامتگذارى مجدد آن بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به علامت گذارى مجدد مرز زمينى و ضمايم پروتکل مذکور که به اين عهدنامه ملحق مى‌باشند انجام يافته است.


ماده 2
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مى‌نمايندکه مرز دولتى در شط العرب همان است که تحديد آن بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به تحديد مرز رودخانه‌اى و ضمايم پروتکل مذکور که به عهدنامه حاضر ملحق مى‌باشند، انجام يافته است.


ماده 3
طرفين معظمين متعاهدين، متعهد مى‌شوند که بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به امنيت در مرز و ضمايم آن که ملحق به اين عهدنامه مى‌باشند، در طول مرز به طور مداوم کنترل دقيق و موثر به منظور پايان دادن به هر نوع رخنه اخلال‌گرانه، صرف نظر از منشا آن، اعمال دارند.


ماده 4
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مى‌نمايندکه مقررات سه پروتکل و ضمايم آنها، مذکور در مواد 1،2 و3 عهدنامه حاضر که پروتکل‌هاى فوق الذکر بدان ملحق و جزلايتجزاى آن مى‌باشند، مقرراتى قطعى و دايمى و غير قابل نقض بوده و عناصر غير قابل تجزيه يک راه حل کلى را تشکيل مى‌دهند. نتيجتاخدشه به هر يک از عناصر متشکله اين راه حل کلى اصولا مغاير با روح توافق الجزيره خواهد بود.


ماده 5
در قالب غير قابل تغيير بودن مرزها واحترام کامل به تماميت ارضى دو دولت، طرفين معظمين متعاهدين تاييد مى‌نمايند که خط مرز زمينى و رودخانه‌اى آنان لايتغير و دايمى و قطعى مى‌باشد.


ماده 6
1- در صورت اختلاف درباره تفسير يا اجراى عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمايم آنها، اين اختلاف با رعايت کامل مسير خط مرزايران و عراق، مندرج در مواد 1 و 2 فوق الاشعار و نيز با رعايت حفظ امنيت در مرزايران و عراق، طبق ماده (3) فوق الذکر، حل و فصل خواهد شد.


2 - اين اختلاف در مرحله اول طى مهلت دو ماه ازتاريخ درخواست يکى از طرفين از طريق مذاکرات مستقيم دو جانبه بين طرفين معظمين متعاهدين، حل و فصل خواهد شد.


3- در صورت عدم توافق، طرفين معظمين متعاهدين ظرف مدت سه ماه، به مساعى جميله يک دولت ثالث دوست توسل خواهند جست.


4- در صورت خوددارى هر يک از طرفين از توسل به مساعى جميله يا عدم موافقيت مساعى جميله، اختلاف طى مدت يک ماه از تاريخ رد مساعى جميله يا عدم موفقيت آن، از طريق داورى حل و فصل خواهد شد.


5- در صورت عدم توافق بين طرفين معظمين متعاهدين نسبت به آيين و يا نحوه داورى، هر يک از طرفين معظمين متعاهدين مى‌تواند ظرف پانزده روز از تاريخ احراز عدم توافق، به يک دادگاه داورى مراجعه نمايد.


براى تشکيل دادگاه داورى و براى حل و فصل هر يک ازاختلافات، هر يک از طرفين معظمين متعاهدين يکى از اتباع خود را به عنوان داور تعيين خواهد نمود و دو داور يک سرداور انتخاب خواهند نمود.
اگر طرفين معظمين متعاهدين ظرف مدت يک ماه پس ازوصول درخواست داورى از جانب يکى از طرفين از ديگرى به تعيين داور مبادرت نمايند ويا چنانچه دوران قبل از انقضاى همين مدت در انتخاب سرداور به توافق نرسند طرف معظم متعاهدى که داورى را درخواست نموده است حق خواهد داشت از رييس ديوان بين‌المللي دادگسترى تقاضا نمايد. تا طبق مقررات ديوان دايمى داورى داورها يا سرداور را تعيين نمايد.


6- تصميم دادگاه داورى براى طرفى معظمين متعاهدين الزام آور و لازم الاجرا خواهد بود.
طرفين معظمين متعاهدين هر کدام نصف هزينه داورى رابه عهده خواهند گرفت.


ماده 7
اين عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم انها طبق ماده (102) منشور ملل متحد به ثبت خواهد رسيد.


ماده 8
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها،طبق مقررات داخلى به وسيله هر يک از طرفين معظمين متعاهدين به تصويب خواهد رسيد.


عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها از تاريخ مبادله اسناد تصويب که در تهران انجام خواهد شد، به موقع اجرا در خواهند آمد.
بنا به مراتب، نمايندگان تام الاختيار طرفين معظمين متعاهدين عهدنامه حاضر و سه پروتکل، و ضمائم آنها را امضا نمودند.


بغداد 13 ژوئن 1975
عباسعلى خلعتبرى، وزير امور خارجه ايران سعدون حمادى، وزير امور خارجه عراق

***
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها با حضورجناب عبدالعزيز بوتفليقه، عضو شوراى انقلاب و وزير امور خارجه الجزاير به امضارسيد.اين عهدنامه که داراى 8 ماده و سه پروتکل و ضمائم آن مى‌باشد در تاريخ 21 ارديبهشت 1355 و 29 ارديبهشت 1355 به ترتيب يه تصويب مجلسين شوراى ملى و سناى وقت رسيده است.


#معاهده_1975_الجزایر
#مرزهای_ایران_عراق
#محمدرضا_پهلوی
#صدام_حسین
http://telegram.me/safeer59‎
http://www.safeer.blogfa.com

نکات و آماری در مورد شهدای گمنام : 

🔴 کل شهدای هشت سال جنگ عراق علیه ایران : ۱۹۷ هزار شهید

🔴 شهدای مفقودالجسد (فاقد پیکر) بیش از یک چهارم : ۴۷ هزار شهید

✅شهدای مفقودالجسد تفحص و شناسایی شده:۳۵هزار نفر

✅ باقیمانده شهدای مفقودالجسدشناسایی نشده(گمنام):۱۲ هزار نفر

❇️ شهدای گمنام دفن شده به صورت گمنام:۱۰هزار نفر

❇️ باقیمانده شهدای مفقودالجسد پیدا نشده:2 هزار نفر

🟣 شروع شناسایی شهدای گمنام با تکنولوژی DNA از سال ۱۳۸۱ آغاز گردید.

🟣 روند شناسایی از طریق نمونه گیری از پیکر شهدای گمنام آغاز شده است .

🟣 مشخص شدن نتایج DNA زمانبر و طولانی مدت صورت می گیرد.

🟣 والدین و خانواده شهدایی که قبل از ۱۳۸۱ فوت نموده و یا خانواده هایی که در زمینه نمونه گیری از آنها مخالفت نموده اند شهدای آنها گمنام باقی می ماند.

🟣 برخی مناطق عملیاتی نظیر اروند رود ، باتلاق‌ها به واسطه از بین رفتن بافت های پیکر و عدم امکان نمونه گیری تا ابد گمنام خواهند ماند.

🟣 لازم به یادآوری است که برخی پیکرهای شهدا به دلیل انفجارات شدید عملاً از بین رفته و چیزی از آن باقی نمانده است از سوی دیگر برخی پیکرها به سمت آبهای خلیج فارس روانه شده و یا به نوعی توسط نیروهای دشمن از بین رفته که آثاری از آن باقی نمانده است.

#شهدای_گمنام
#مفقودالاثر
#مفقودالجسد
#تفحص
#شناسایی_شهید
#آزمایش_دی_ان_آ_DNA

http://telegram.me/safeer59‎
http://www.safeer.blogfa.com

روزگار از خودگذشتن : 

هشتم اسفند ماه 1362 پنج روز از عملیات خیبر می گذشت ، رزمندگان ایرانی چهل کیلومتر از باتلاق های هورالعظیم را پشت سر گذاشته و در ساحل شرقی دجله در مقابل نیروهای عراقی در حال نبردی عاشورایی بودند ، تدارکات و مهمات به سختی با قایق می رسید ، آتش پشتیبانی وجود نداشت اما دشمن با استفاده از آتش زرهی ، توپخانه و ادوات در حال پیشروی بود ، با عدم موفقیت در تصرف طلاییه به عنوان هدف اصلی عملیات خیبر و همچنین پیشروی دشمن با زرهی و نیروهای زبده خویش فرمان عقب نشینی صادر شد اما در این زمان قایقی هم برای انتقال نیروها وجود نداشت ، تنها در این زمان پاهای رزمنده بود که می توانست آنها را از منطقه دور سازد ؛ پیکر شهدا در معرکه افتاده و زخمی های بی شمار در گوشه و کنار به چشم می خورد ، آیا رزمندگان با وضعیت جسمی سالم می توانستند رفقای خویش که سالیان متمادی در کوچه و محله هم بازی هم بوده یا در کلاس های مدرسه پشت یک میز لحظات شیرینی را گذرانده بودند رها کنند؟؟

عبدالرسول قاسمی از رزمندگان گردان عاشورا جمعی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع می گوید : یکی ازبچه های بهبهان به نام حمید حبیبی هم سن سال خودمان بود حدود 15 تا 16 ساله ، موقعی که فرمانده با صدور فرمان عقب نشینی گفت : موقعیت را عوض کنید وبه روستای پشتی در البیضه بروید حمید ‏حبیبی که همراه فرمانده اش فرهاد عسکری بود در همین زمان فرهاد تیری به سرش خورده و شهید می شود و حمید حبیبی نیز تیر به شکمش خورده و گوشه ای نشست .. لحظات سختی بود ....
این نوجوان با دوستانش علاوه بر رفقای هم محلی و همکلاسی ‏چندماهی نیز در جبهه با همرزمان خویش از روستا و شهر در کنار هم مثل برادر با هم بودند و با تمام وجود به هم عشق میورزیدند و جدایی آنها از او با توجه به مجروحیت شدید و نزدیکی نیروهای دشمن و بیم محاصره بسیار سخت بود ؛
اینجاست که روح بزرگ یک نوجوان رزمنده خود را نشان می دهد برای این که همرزمان خویش را از این مخمصه رهایی بخشد به دوستان خویش می گوید :


"..... بروید وبه فکر من نباشید کار من دیگر تمام است اگه بخواهید من را با خود ببرید ببرید برایتان درد سر درست میکنم ، فقط شما سالم از اینجا بروید ...."


در جریان عقب نشینی از شرق دجله تعدادی از نیروها بعد از نبردی عاشورایی به اسارت درآمده و تعدادی دیگر با قایق هایی که در جاده خندق اعزام می شوند و یا با شنا به سمت عقب می توانند خود را نجات دهند
و

حمید و حمیدها علی رغم سن کم اما با روحی بزرگ درسی عظیم به ما آموختند :
"...... ایثار ، فداکاری و از خودگذشتن...."


آیا ما توانسته ایم اندکی از این فرهنگ را در خود و جامعه پیرامون عملیاتی نماییم ........."

#ایثار
#فداکاری
#فرهنگ_شهادت
#رزمندگان_بی_ادعا
#عملیات_خیبر

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

نماز شبی در مجنون 


حاج حسن تقی زاده :‏
سال 1363 فصل تابستان بود، فصل اوج گرما و شرجی هور، برای پدافند از دست آوردهای عملیات خیبر ‏در جزیره مجنون بودیم، در یکی از همان شبهای گرم و شرجی که رطوبتش از سونای بخار هم بیشتر بود ‏برای ادای نماز شب بلند شدم و از زیر پشه بند بیرون رفته وضو گرفتم و آماده نماز شدم،....‏🌹


‏ با خودم گفتم برای آنکه مزاحم بچه‌هایی که خوابند نشوم و نمازم رو در خلوت و تنهایی با شور و حال ‏بهتری بخوانم در گوشه ای از بیرون سنگر نماز روی یونولیت ها به هم پیوسته در دل نی زارهای ‏هورالعظیم بخوانم، سجاده نمازم رو روی یونولیتی که در بیرون از سنگر بود پهن کردم و به نماز ‏ایستادم،....‏🌹


‏ تکبیر نمازم را که گفتم انگاری که رمز عملیات پروازی اسکادران های پشه کوره ها رو صادر کرده بودم، ‏دسته ای از اسکادران زو کشان به سمت گوشم حمله ور شدند و دسته ای بسوی دماغ و دهن و صورت و ‏دسته ای به سمت دست و پا و هر جای بدون پوشش دیگر، هرچند که عده ای هم از درون پاچه شلوار و ‏دهانه آستین پیراهن هم وارد می شدند و جاهای پوشش دار را هم بی نصیب نمی گذاشتند، البته نیش ‏آنها آنقدر قدرت داشت که از روی لباس هم می توانستند کار خود را انجام دهند، فکر این را دیگه نکرده ‏بودم،...‏😡


از حالت عرفانی و گریه و زاری خبری نبود و به عبارتی در دل شب هیچ حالت خوشی که در نماز پیدا ‏نکرده بودم که هیچ اصلا نمی فهمیدم چه می خوانم ، چون کارم شده بود دفاع از خودم و دور کردن ‏پشه ها، حتی نمی تونستم آنها رو بکُشم چون با کشتن آنها خونهای قبلی را که مکیده بودند روی بدنم ‏پخش می شد و نجس می شدم و نمازم از قبول شدن می گذشت و مردود می شد،....‏🙈


‏ چفیه دور گردنم رو مثل بچه‌هایی که موقع دعا خوندن روی سرشون می انداختند تا شناخته نشده و ‏گمنام بمانند از روی سرم پایین انداختم تا لااقل از صورت،سر و گوشم محافظت کنم اما باز دسته ای از ‏زیر وارد دماغ و دهنم می شدند و عده ای دیگر باز زو کشان دور گوشهایم مانور می دادند، آنهایی را که ‏روی پایم می نشستند با این پا و آن پا کردن هم رد نمی شدند و تا خونم رو نمی مکیدند و سیر نمی ‏شدند بلند نمی شدند،....‏😳


‏ مجبور شدم از خیر با حال بودن نماز بگذرم و سریع نماز شبم رو تموم کنم،.... همزمان با فعالیت پشه ‏کوره ها صدای ویراژ رفتن موشهای بزرگ (گرزه) هم بگوش می رسید که آن هم خیلی وحشتناکتر از ‏پشه ها بود و در صورت فرصت یافتن با هر گازی که می گرفتند تکه ای از گوشت بدن را هم با خود ‏کنده و می بردند.... ‏😡😡


با هر مکافاتی بود دو رکعت اول نماز رو تمام کرده و سجاده نمازم رو جمع کردم به درون پشه بند و سنگر ‏فرار کردم، هرچند که تعدادی از آنها هم از توری درب سنگر گذشته و به داخل سنگر آمده بودند و به ‏کار مکیدن خون مشغول بودند اما این خوبی را داشت که اگر به دور من می آمدند آنها را رد میکردم و به ‏طرف بچه‌هایی که خواب بودند می رفتند و با خیال راحت از غفلت آنها سو استفاده می کردند و خونشان ‏را می مکیدند و آن بیچاره ها هم بعداز پر شدن شکم آنها ساعاتی را باید جای نیش آنها رو می ‏خاروندند.....‏😜😜


‏ آن شب نه تنها نمازم با حال نشد که هیچ از شبهای دیگر هم بی حالتر شد، آخه پشه کوره نبود که ‏باران پشه کوره بود.....حمید خوشکام که از نفرات درون سنگر بود بعدها که متوجه این مسئله شد گفت : ‏خوب بود که من اهل این کارها و.... نبودم اما حالا متوجه شدم.چطور پشه ها وارد پشه بند شده و ما را ‏از خواب ناز بیدار می کردند و ضمن نارضایتی دعا نمود:خدایا خودت حاج حسن ما رو با این کارهاش ‏ببخش از دست ما که چیزی بر نمی‌یاد...😂😂


‏#نماز_شب
‏#طنز_جبهه‏
‏#هورالعظیم
‏#حسن_تقی_زاده
‪http://telegram.me/safeer59‎‬
‪http://Www.Safeer.blogfa.com‬

حکایت بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها 


جهانگیر مرادیان


‏ "زمان جنگ ، هر شب تا دمدمای صبح پای آتش هیزم تو دقه مله پر کنار دکان مشفرجلا مرحمی مینشستیم ‏پای خاطرات هلو ممرضا و هلو مختار و مژده حبیب و دیگران .......‏
وقتی هلو ممرضا از جبهه وامیگشت میشس ت مله دم تعریفدکرده که هلو یعقوبه گپکو ت دهسه میسه و ‏خوشه ادامه میدا..........‏
هلو مختاره میگف هلو ممرضا جنگا میکه هلو یعقوب تعریف میکه"😂😂

ترجمه : دردوران جنگ تحمیلی در شب های سرد زمستان از سر شب تا نزدیک صبح در کنار مغازه مشهدی ‏فرج الله همه دور آتشی که از هیزم برپا شده بود نشسته و از صحبت های دایی محمدرضا(سردار شهیدمحمدرضا وتری) ‏، دایی مختار و مشهدی حبیب از اهالی محله پر گوش می دادیم.

زمانی که دایی محمدرضا از جبهه و عملیات برگشته و پیرامون حلقه آتش برپا شده می نشست و شروع به ‏تعریف از شجاعت و ایثار نبروهای رزمنده در جبهه می نمود دایی یعقوب یکی دیگر از اهالی محله پر که ‏سابقه جنگ را هم نداشت حرف را از دهان دایی محمدرضا می گرفت و صحنه های بی بدیلی از رزم ‏رزمندگان در جبهه را روایت می کرد و بسیار هم طولانی...........

دایی مختار می گفت : دایی محمدرضا جبهه رفته و جنگ می کند اما تعریف و روایت کردن ها را دایی ‏یعقوب انجام می دهد ........‏😂😂😂

‏********


نکته:‏
روایت و داستان آشنایی است مثل برخی جبهه نرفته و جنگ نکرده ها که دفاع هشت ساله جوانان ایران ‏زمین را بهتر از خود آنان روایت کرده و بیان می کنند کسی هم نیست ..........‏😢😭😢

‏#هلومختار
‏#هلو_محمدرضا_وتری
‏#جنگ_را_درست_بگویید_نه_درشت
‏#تحریف_جنگ‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

کتاب ستاره نصر : شهید مسعود پیش بهار

#منتشر شد
کتاب ستاره نصر
به نویسندگی نجف زراعت پیشه
با روایتی تازه از زندگی سردار شهید
مسعود پیش بهار
معاون طرح و عملیات قرارگاه نصر

فهرست مطالب کتاب

توزیع در فروشگاه های
اسم بوک.اردیبهشت.هایکا و 09163725865

📚📚📚انتشارات سلمان حاجوی
#ستاره_نصر
#قرارگاه_نصر
#مسعود_پیشبهار
#انتشارات_سلمان_حاجوی

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

پاتک به خودی


مسعود ابوعلی
پادگان شهید عبدالعلی بهروزی(پلاژ) پاییز ۱۳۶۵ نیروهای گردان که تازه به لشکر 7 حضرت ولیعصر عج ‏پیوسته بودند مشغول گذراندن آموزش های سخت برای آمادگی حضور در عملیات سرنوشت ساز بودند ‏چادرها به ردیف در محوطه پیرامون زمین صبحگاه برقرار و دسته های مختلف درون چادرها با نظم و ‏ترتیب استقرار یافته بود.‏


هنگام برگشتن از مرخصی از شهرستان برخی خانواده ها در میان کمک های اهدایی برخی نیز از گوسفند ‏و مرغ و خروس و .... نیز به دست رزمندگان می سپردند تا از آنها در زمان حضور در ماموریت استفاده ‏نمایند. محمود احمالی فرمانده یکی از دسته ها نیز هنگام برگشتن از مرخصی از بهبهان یک خروس با ‏خودش آورد و در میان چادر دسته از آن نگهداری می کرد تا زمان موعود فرا برسد.‏
چادر دسته ما پشت به چادر دسته پشت محمود احمالی بود و به نوعی همسایه ای بودیم که تنها لایه ای ‏پارچه ما را از هم جدا می کرد ، محمود علاقه وافری به خروس داشت و گمان کنم که اهدایی یکی از ‏خانواده شهدا بود و به نوعی یادآور خاطرات شهید عزیز بود ؛ اما سر و صدای خروس از دید ما آزاردهنده ‏بود و صد البته جولان دادن آن در محوطه لج ما را در آورده بود.‏


یک روز به محمد حسین ستونه گفتم: با این مزاحم چه کنیم؟.....‏
محمدحسین نیز از خدا خواسته گفت : بگذار پنجشنبه حسابش را می رسیم.......‏


پیش بینی عملیات را نموده و ظروف ، قاشق و تجهیزات مورد نیاز لازم را به مکان دنج پشت حمام‌های ‏پلاژ در مجاورت رودخانه دز گذاشته و منتظر پنج شنبه و فرصت مناسب شدیم ، در فاصله بین دو چادر ‏فضایی بود که جاکفشی قرار داشته و در کنار آن یک صندوق چوبی جامیوه‌ای بود که خروس محمود در ‏آن نگه داشته می‌شد و پتویی نیز روی آن قرار داشت ،در زمان موعود هنگامی که حاج محمود بعد از ‏برگشت از نماز جماعت درون چادر دسته مشغول قرائت قرآن بوده و به شدت درون آن غرق شده بود ، ‏محمد حسین آهسته آهسته و پاورچین با احتیاط و رعایت مسائل حفاظتی وارد محوطه و فضای اتصال دو ‏چادر شده و با برداشتن پتوی روی جعبه چوبی و در حالی که گلوی خروس را گرفته بود آن را به من ‏داده و با ترتیباتی که از قبل آماده کرده بودیم در حالی که چاقوی تیز در دستانم بود بین زمین و آسمان ‏آن را ذبح شرعی نموده و درون یک پلاستیک انداخته به سمت مکان قرار به راه افتادیم ، فرصت ‏هیچگونه صدایی به خروس بیچاره داده نشد و حاج محمود همچنان مشغول قرائت قرآن بود ؛ در بین راه ‏ابراهیم آهویی را نیز صدا زده و سه نفره من و آهویی و محمد حسین خروس را پاک کرده و پس از پختن ‏نوش جان کرده و و در یک بزم سه نفره دلی از عزا درآوردیم و یک وعده از غذاهای تکراری و بی مزه ‏پادگان رهایی یافتیم ‏.


تلاش محمود برای یافتن خروس به جایی نرسید و هر چه بیشتر جستجو می کرد کمتر می یافت.‏


با فرا رسیدن دی ماه و هنگام عزیمت به آبادان منطقه عملیاتی کربلای 4 گردان باید حرکت می کرد و ‏زمان حلالیت طلبیدن و بخشش برای حق الناس بود به همین خاطر سه نفری نزد برادر محمود احمالی ‏رفته و با گفتن جریان خروس تقاضای حلالیت نمودیم. حاج محمود هاج و واج مانده بود و حیران مانده ‏بود ، پس از چند لحظه محمود گفت : فقط به من بگویید چگونه این خروس را از جلوی چشم من بردید ‏که من متوجه نشدم تا شما را حلال کنم ........ و ما نیز با گفتن ماوقع پاتک به چادر و بردن و خوردن ‏خروس حلالیت را از وی گرفته و به سمت منطقه عملیاتی کربلای 4 در آبادان حرکت نمودیم.‏


‏**** نکته:
بر خلاف تصور بچه های دوران جنگ از یک طیف نبودند بلکه عده ای آرام و نماز شب خوان ، عده خانه خراب کن که از دیوار راسته و تدارکات بالا می رفتند و گروه سوم کسانی که سرشان به کار خودشان گرم بود و بنا به وضعیت تابع این دو گروه ذکر شده می گشتند....😂😂😂

#طنز
‏#ذبح_خروس‏
‏#پلاژ_اندیمشک
‏#حق_الناس
‪http://telegram.me/safeer59‎‬
‪http://Www.Safeer.blogfa.com‬

دوران خدمت بی منت 


راوی : سید رضا اصغری

صفایی بود وقتی با تو بودیم به گوش جان کلامت می شنودیم
وجودت روح می بخشید مارا به شوقت شعر باران می سرودیم ‏

در یکی از شبهای سرد زمستان 1362 در مرکز آموزشی آبی خاکی منطقه مارد ابادان که گردانهای پنج ‏گانه تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در آنجا مستقر بودند و با توجه به اینکه اولین دوره آبی و خاکی بود و ‏عملیات می بایست در منطقه آبی صورت گیرد و آموزش بسیار فشرده و رزمندگان متحمل زحمات فوق ‏العاده ای شده بودند.

محمد جعفر وتری که مسئولیت فرماندهی آموزش را به عهده داشت برای رفاه حال رزمندگان خود از ‏اولین کسانی بود که نگهبانی می داد و به اتفاق من در یکی از شبها پاس یک را عهده دار نگهبانی شدیم. ‏پس از سپهری شدن ساعات نگهبانی پاس یک هنگامی که می بایست نگهبانان پاس دو را بیدار کنیم به ‏من گفت اینها خیلی خسته هستند بگزاریم استراحت کنند و این پاس هم خودمان نگهبانی بدهیم و ‏همین کار را کردیم.‏
‏ پس از پایان پاس دو به من گفت ترا بخدا بگذار پاس سه هم باهم نگهبانی بدهیم و اینها جوانتر از ما ‏هستند و خیلی خسته هستند بیدارشان نکنیم واسه نگهبانی که چند مزیت دارد : ‏
یکی اینکه ثواب بیشتری عاید ما میشود ‏
دوم نیروهای اموزشی فردا اینها با نشاط بیشتری و توانایی بهتری به امر آموزش می پردازند ‏
سوم اینکه ممکن است اگر بخوابیم برای نماز جماعت بیدار نشویم . ‏

بالاخره پاس سه را هم باهم نگهبانی دادیم. و بعد از اذان صبح نماز به جماعت خوانده شد. نگهبانان پاس ‏دو و سه که برای ادای نماز بیدار شده بودند .فهمیدند که فرمانده آنها محمد جعفر وتری با ایثار و از خود ‏گذشتگی که از خود نشان داده بود هر سه پاس را بجای آنان نگهبانی داده است . ‏
سرانجام محمد جعفر وتری مسئول ستاد پادگان آموزشی آبی خاکی سفینه النجاه نیروی زمینی سپاه بر ‏اثر بمباران هوایی دشمن در اول دی ماه 1365 بر اثر اصابت ترکش به برادر و یاران شهیدش پیوست.‏

‏*******‏
نکته : آن روزها از خودگذشتن و ترجیح دادن منافع دیگران بر خود رواج فراوان داشت و به اصطلاح ‏دنبال ثواب جمع کردن و پر کردن کوله بار آخرت خویش بودند ؛ چه اتفاقی افتاد که این خصلت در میان ‏ما کمرنگ شده و کمتر رخ می دهد ؟ ‏

‏#فرهنگ_جبهه
‏#محمد_جعفر_وتری‏
‏#ایثار
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

ما را به که می سپاری ؟؟؟


راویان: چکیده خاطرات فرهاد روزخوش ، لطف الله صالحی و یوسف متانت
اوایل دی ماه ۱۳۵۹ جمعی از پاسداران سپاه بهبهان خط پدافندی در کنار رودخانه شهر سوسنگرد مقابل ارتش تا ‏دندان مسلح بعث حضور داشتند و هر یک ماه تا چهل روز گروهی تازه نفس جایگزین آنها می شدند ، آن روز ‏غوغایی بر پا بود و زمزمه عملیات علیه نیروهای دشمن و راندن از خاک عزیزمان بود ، در آن زمان ارتش به ‏دلیل پاکسازی های بعد از انقلاب و کودتا کمبود نیروی انسانی داشت و برای تکمیل نیروی ماهر در رانندگی ‏تانک ها ، تیربارچی تانک نیاز به افرادی داشت ، از طرف دیگر به دلیل عدم موفقیت ارتش در دو عملیات غرب ‏دزفول و جاده ماهشهر-آبادان فرماندهی جنگ موافقت نموده بود که بچه های سپاه نیز به همراهی آنها به ‏دشمن هجوم برند.‏
طلیعه وقوع عملیات از یک هفته قبل مشخص بود ، نیروهای لشکر 16 زرهی قزوین از هشت روز قبل مشغول ‏نقل و انتقال وسیع تانک ، نفربر ،جیپ های حاوی تفنگ 106 و موشک تاو بودند که این وضعیت مقابل همه ‏نفرات مستقر در سوسنگرد بود.‏
از سپاه یک گردان بلالی بود که فرمانده آن در این مقطع حسین کلاه کج بود و گردان دیگر فرماندهی آن را ‏حسین علم الهدی به عهده داشت و جمع زیادی از دانشجویان پیرو خط امام این گردان را همراهی می کرد ‏اما باز هم نیاز به نیرو داشت به همین خاطر از نیروهای مستقر در خط سوسنگرد درخواست نیرو نمودند و ‏یحیی هاشمی مسئول خط تعدادی از نیروهای مستقر در خط را آماده همراهی با این دو گردان جهت عملیات ‏به همراهی ارتش جمهوری اسلامی نمود ؛ از این جمع افرادی نظیر رضا خاکسار به همراه لطف الله صالحی ، ‏رضا محسنی ، محمد تقی نجفیان مقدم ، مهدی برجسته ، عبدالنبی افشار و من ، همگی به انتخاب فرمانده ‏دوست داشتنی عزیزمان یحیی هاشمی با یک مینی بوس سبز رنگ نو که تازه از ایران خودرو به سوسنگرد ‏آمده بود ، از سوسنگرد عازم هویزه شدیم . ‏
عصر بود به هویزه رسیدیم و بعد از تجهیز و کارهای مقدماتی نیروها در در هویزه یک بازی دو گل کوچک ‏انجام دادیم و شب ما و جمعی دیگر را جمع کردند و آقای حسین کلاه کج به عنوان فرمانده مان معرفی ‏شد ما و گروهی دیگر به فرماندهی حسین علم الهدای قرار شد فردای آن روز (۱۵ دی ماه 1359) به عنوان ‏پیاده نظام تیپ های همدان ، زنجان و قزوین از لشگر زرهی ۱۶ قزوین به این تیپ‌ها بپیوندیم . ‏
شب خوابیدیم و صبح با شوق به تیپی پیوستیم که قرار بود از جناح پشت از سمت جنوب هویزه به نیروهای ‏عراقی حمله کنیم ….. چه صبح زیبا و غرور انگیزی بود ، ……‏
روز اول عملیات موفقیت آمیز بود و توانستیم تا عمق دشمن نفوذ کرده و آنها را به عقب برانیم اما با توقف ‏غیر منتظره از سوی فرماندهی ارتش و عدم آرایش مناسب دفاعی از جانب یگان های زرهی ، دشمن شبانه با ‏ایجاد استحکامات دفاعی مناسب پاتک خویش را از ابتدای صبح آغاز نمود .‏
غافلگیری ، عدم پشتیبانی به لحاظ مهمات و .... باعث شد شیرازه نیروهای خودی از هم گسسته شود و با ‏هدف قرارگرفتن تانک ها و نفربرهای خودی دستور عقب نشینی صادر شد در حالی که بچه های پیاده سپاه ‏اطلاعی نداشتند و با توجه به محاصره توسط دشمن تعداد زیادی از نیروهای سپاه زخمی ، اسیر یا به شهادت ‏رسیدند.‏
از بیم آنکه ممکن است خودم هم زنده نمانم و آنوقت هیچ کس نداند که رضا خاکساری شهید شده است ، ‏در دفترچه یادداشتم که هنوز هم آن را دارم نوشتم ساعت ۸ صبح حمله کردیم و ساعت ۱۰ رضا شهید شد ‏و …. ‏
هیچوقت یادم نمی رود زمان اعزام نیرو به جبهه از سپاه بهبهان و آخرین جمله ای که مادر رضا داد زد : رضا ‏با خواهرت چکارکنم ؟! و رضا با ارامش گفت: او را به تو می سپارم و تو را هم به خدا …… و مینی بوس ‏از داخل مقر سپاه بهبهان در دانشسرا حرکت کرد ….. ‏
ابوالقاسم دهقان فرمانده سپاه بهبهان که کاروان اعزامی را همراهی می نمود در راه به یحیی هاشمی گفت: ‏یحیی ! دیدی وضعیت مادر رضا را ؟ پس مواظب رضا باش ….. ‏
به همین خاطر یحیی هاشمی در خط پدافندی سوسنگرد که کنار رودخانه بود خودش ، رضا خاکساری و ‏محمد ایقان در یک سنگر بودند. ….. من و لطف الله صالحی و حاج رضا محسنی ‌و محمد پورداراب هم در ‏فاصله ۴-۵ متری در سنگر روبرو مستقر بودیم …… ‏
‏ روزی رضا خاکساری نشسته بود دم سنگر و قرآن را با صوت به سبک عبدالباسط میخواند و ‌یحیی هاشمی ‏هم صدای الله الله جمعیت را شبیه سازی می‌کرد . ‏

***پ.ن.
نکته: چه عزیزانی برای اعتلای ایران و برپایی عدالت جان شیرین خود را فدا نمودند و پدر ، مادر ، خواهر و ‏برادر این عزیزان چه سختی هایی را تحمل نمودند ؛ آیا نظام و سیستم و مسئولین توانستند بخشی از این ‏جانفشانی و ایثار جامعه ایثارگری را قدردان باشند؟؟؟؟


‏#عملیات_نصر_هویزه
‏#رضا_خاکساری‏
‏#مادران_شهدا
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

یک برادر و هشت خواهر


بیاد غلامرضا مظفری و همه شهدای مفقودالجسد

زمستان سال ۶۱ عملیات والفجر مقدماتی وقتی غلامرضا برای آخرین بار به جبهه رفت پدر ومادرش ‏دیگرخوراکشان شده بود گریه....‏
پدر دیگر دل و دماغ رفتن به مغازه را هم نداشت و وقتی هم می رفت یک کرسی (چهار پایه) را درپیاده ‏رو می گذاشت تاشاید بتواند از دور دست برگشت فرزندش از جبهه را ببیند....‏


عملیات که آغاز گردید در منزل غلامرضا هم شور وغوغایی بود و پدر به هرکس که می توانست زنگ می ‏زد و متوسل می شد تا شاید خبری از فرزندش کسب نماید........‏
وقتی خبر مفقودی غلامرضا به آنان رسید روز و شب خوراکشان شده بود گریه وناله .....‏
بعلت اینکه غلامرضا مفقود الجسد بود آنها قبری برای فرزندشان نداشتند تا بتوانند آنجا خودرا اندکی ‏تسکین داده و آرام نمایند....‏
دیگر کسی لبخند از چهره آن پدر و مادر ندید و حاجی دیگر مغازه رفتنش به زور بود و وقتی هم که ‏می رفت آنجا از دوستان غلامرضا در خصوص فرزندش می پرسید......‏


چهلم غلامرضا تقریبا مصادف شده بودبا عید ۶۲ و آن سال و دیگر سالها دیگر عیدی درمنزلشان نبود و ‏موقع تحویل سال همه گریه می کردند....‏
تابستان ۱۳۶۲چند ماهی بود که از مفقود شدن غلامرضا گذشته بود و هنوز خبری از او نبود ؛ پدرش می ‏گفت : شاید او زخمی شده و برگردد و نمی خواست شهادت وی را باور نماید.......‏


‏ تابستان گرم خوزستان، زمانی که کولرهای گازی قدیمی روشن می‌شدند، دیگر صدای زنگ یا در خانه ‏هم، به گوش ساکنین که در اتاق ها بودند نمی‌رسید و پدر و مادر او به خاطر این که اگر غلامرضا بیاید ‏پشت در معطل نشود شبها در حیاط می نشستند و تا صبح با هم حرف می زدند و گریه می کردند...‏
‏ یک شب خواهران متوجه شدند که پدر ومادر در اتاقی که کولر داشت نیستند ، دنبالشان که گشتند، ‏آنها را در حیاط، دیدند که روی زمین، داخل ایوان، همان‌جایی که باد گرم کولر بیرون داده می‌شد نشسته ‏اند و داشتند آرام آرام گریه می کردند......‏
وقتی از آنان سوال نمودند که چرا نیمه شبی اینجا نشسته اید؟ گفتند:داخل که هستیم حس می نمائیم ‏انگار درب منزل را می‌زنند ؛ اگر غلامرضا بیاید و کلید نداشته باشد، ما صدای در را نمی‌شنویم و می‌ماند ‏پشت در تا صبح و هوا گرم است، اذیت می‌شو ؛ .هر دو همانجا نشسته تا شاید فرزندشان برگردد ویک ‏وقت پشت در نماند....‏
آنان طاقت اینکه خودشان در زیر کولر بخوابند و پیکر فرزندشان در خاک گرم خوزستان باشد را اصلاً ‏نداشتند و مدتی بیشتر نتوانستند دوری پسرشان را طاقت بیاورند و رفتند پیش فرزندشان تا شاید پیش او ‏آرام گیرند.‏


‏ دو سال بعد از پایان جنگ در مرداد ۱۳۶۹ وقتی اسرا برگشتند خیلی‌ از پدران و مادران شهدا از فراق ‏فرزندانشان دق کرده بودند ، چه کسی می‌داند جنگ چه سختی هایی داشت و چه خانواده هایی از دوری ‏فرزندشان دق مرگ شدند و چه خانواده هایی تنها پسرشان را دادند ....‏


هنوز جنگ برای عده ای تمام نشده است.... ‏
خانواده هایی که پیکر مطهر فرزندشان به دستشان نرسیده وهنوز چشم انتظارند...‏
جانبازانی که درآسایشگاههای اعصاب و روان فکر می کنند هنوز جنگ است و هرلحظه خواب بمباران را ‏می بینند....‏
جانبازان قطع نخاعی که سالهاست روی تخت خوابیده اند....‏
و جانبازان شیمیایی که با کپسول اکسیژن نفس می کشند....‏
موج انفجاری ها که هر لحظه در خانواده آنان غوغایی است.....‏
بازماندگان جبهه جنگ که در فراق دوستان و رفقای خویش می سوزند و می سازند.......‏
و
بی اعتنایی مسئولان که داغ خانواده شهدا ، ایثارگران و بازماندگان روزهای دفاع مقدس را تازه تر می کند ‏و حیف و دریغایی که بر زبان جاری است .........‏


‏#غلامرضا_مظفری
‏#فرهنگ_ایثار_شهادت‏
‏#فراموشی_ایثار
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

پشتیبانی از جنگ : ‏ 

حاج غلام توام از افراد متدین محله عصارخانه بود که کارگاه نجاری وی در کوچه روبروی مسجد باب‌الله قرار ‏داشت ، در دوران ۸ سال دفاع مقدس در امر تامین نیازهای جبهه و پشتیبانی از رزمندگان در سطح ‏شهرستان نقش مهم و اساسی داشت و بیشترین فعالیت‌ها جهت جمع آوری کمک‌های مردمی برای ارسال به ‏رزمندگان تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی علیه السلام را با همراهی مرحوم حجت الاسلام مدرس را داشت.‏


‏ مغازه و محل کار وی بسیاری از اوقات به دلیل فعالیت های مستمر جهت پشتیبانی از رزمندگان و جمع ‏آوری کمک‌های مردمی تعطیل بود و در این راه مرحوم زیبایی نیز به وی کمک می‌کرد ؛ آنها حتی ظروف ‏رزمندگان را هم می‌شستند.‏
وی هیچ ممانعتی از رفتن فرزندش محمدحسن به دوره آموزشی و اعزام به جبهه ننمود و در مرحله اول ‏عملیات رمضان در 23 تیر ماه 1361 به شهادت رسید خداوند رحمتش نماید.‏



‏**** دفاع مقدس واقعه ای بود که در صورت عدم اتکا به مردم در زمینه تامین نیرو و پشتیبانی به هیچ ‏وجه امکان تداوم نداشته و با توجه به شرایط سیاسی-اقتصادی_اجتماعی و نظامی بیم از دست رفتن بخشی ‏از سرزمین ایران می رفت و این ایثار و فداکاری مردمی گرچه به سرعت از ذهن و حافظه دولتمردان ‏به فراموشی سپرده شد اما در درگاه الهی و پیشگاه تاریخ ثبت و ضبط شده است.‏
‏#محمد_حسین_توام
‏#پشتیبانی_مردمی
‏#عملیات_رمضان‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

گروه اژدربنگال :


راوی : جواد افری ‏
علی حسینی پور تنها فرزند ذکور خانواده بود ، از اوان کودکی تومحله. مون بزرگ شده بود وکاملا آرام؛ ‏خدایش رحمت کند عموی عزیزشون *محمدحسن* که درزمان طاغوت درحین خدمت سربازی کشته شد و ‏تا کنون مرگ یا شهادتش مشخص نشد ولی همان زمان می‌گفتند بدست شاه کشته شده آخه طرح ترور یکی ‏افسران حکومت شاه و یکی ازمستشاران آمریکایی را میخواستن به اجرا در بیارن ؛ *رفتارعلی* همانند ‏عمویش بود ساکت وارام مثل اقیانوس بی صدا.....‏


گردان مهندسی رزمی تیپ داشت جاده خاکی منتهی به اسکله در شط علی در دشت آزادگان در مجاورت ‏هورالعظیم را بهسازی می‌کرد و درهمین حین هم جاده بزرگ وبسیار پهنی درمنطقه همجوار این جاده ‏ساخته می‌شد ........‏


انواع ماشین های سنگین ازجمله لودرها و گریدرها وغلطکها شبانه روز برای ساخت آن جاده کارمیکردند ‏صدای تردد کامیون ها وبلدوزرها تمام منطقه را فرا گرفته بود........‏


یکی از صبح ها درساخت جاده بزرگ بر روی غلطک کارمیکردم که دیدیم *علی اقا* با چند تا از بچه های ‏تیپ که لباس غواصی هم تنشون بود رسیدند کنارجاده......‏


‏ تا علی را دیدم پیاده شدم و باهاش احوالپرسی کردم و جویای احوالش وخانواده ش شدم..... بعد از چند ‏دقیقه‌ای دیدم دو نفر از بچه هایی که باهاش بودند دو سر یک لوله پلیکا را که از دو طرف بسته بود با زحمت ‏حمل می‌کنند....... ‏
گفتم علی این چیه گفت *اژدربنگاله* ،گفتم : مگه چی داخلشه که اینا با زحمت اونو حمل میکنن گفت تی ‏ان تی............گفتم : میخواید چکارش کنید؟؟ گفت: چند دقیقه صبر کن و از دور تماشا کن .........ازش سوال ‏کردم : میخواهید اینو کنار جاده منفجر کنید ؟؟...... گفت : نه می‌بریمش تو وسط آبها منفجرش میکنیم و ‏خداحافظی کرد و همگی سوار یه قایق پارویی شدند و وسط آبهای هورالعظیم رفتند......‏


از دور اونا رو تماشا کرده و ضمنش هم براشون دعا میکردم خصوصا برای علی اقا ، آخه تنها فرزند ذکور ‏خانواده بود و واقعا دوسش داشتم..... چند دقیقه ای گذشت .....غلطک را زدم کنار و همینطور روصندلیش ‏نشستم ...... ماشین های کمپرسی خاک جابجا کرده و تعدادشون هم کم کم زیاد میشد ، عبور و مرور زیاد ‏کل منطقه را فرا گرفته و خاک تمام جاده گرفته بود و همزمان ماشین و تانکرهای آب‌پاش هم مشغول ‏کاربودند تا خاک کمتری بلند بشه ......‏


درهمین اثنا دیدم علی چند باری از وسط آبها دست تکون داد و از لوله پلیکاهه فاصله گرفتند .....دو نفری که ‏اژدر را وسط آب حمل کرده بودند بسرعت خودشون به قایق رساندند و همگی بصورت ایستاده تو قایق منتظر ‏منفجرشدن آن بودند...... چنددقیقه ای نگذشت که صدای مهیبی بلند شد وکل منطقه را فرا گرفت..... شدت ‏صدای انفجار آن قدر زیاد بود که برخی رانندگان ماشینهای عبوری و سایر رزمندگانی که در آن حوالی بودند ‏روز مین خوابیدند چون فکر کردند هواپیمای عراقی بمباران کرده ........ حتی دو تا ازکمپرسی ها از شدت ‏ترس از جاده خارج شده و در در حاشیه باتلاقی جاده متوقف شدند .........‏


چند لحظه ای گذشت و غبار و املاحی که در اثر انفجار بپا شده بود کمتر شد....... نگاه کردم دیدم ‏خوشبختانه علی با دوستاش صحیح وسالم هستن اما تمام سر و صورتشون پر شده از املاحی که در اثر انفجار ‏بهشون پاشیده بود ، از دور علی دستی تکان داد و منم به رزمندگان و رانندگانی که نزدیکم درازکش شده ‏بودند گفتم: بلند شید تمام شد......اکثرا سوال می‌کردند: چی بود ؟ هواپیما بود یا موشک؟...... گفتم: نه بابا یه ‏آزمایش بود؟!.....‏


بعدازنیم ساعتی *علی* ودوستانش بسلامت اومدن اسکله ....... سریع رفتم بطرفش و جویای احوالش شدم ‏گفت سالم هستیم.........موضوع آزمایش را ازش سوال کردم گفت: می‌خواستیم ببینیم اگر مشابه این آزمایش ‏رو تو پاسگاههای آبی برای نیروهای عراقی انجام بدهیم موج انفجارش ، بچه هایی را که اژدربنگال توی آب ‏منفجر میکنند مجروح نمیکنه..... در واقع شدت موج و میزان تخریب آنرا بسنجیم که خدا را شکر موفق بود ‌‏......... قصد رفتن نمودند ....اونو گرفتم تو بغلم و بوسیدمش .....بعد مدت کوتاهی *علی* با همرزمان ‏تخریبچیش توغبار جاده گم شد ........ ‏


بعد از پایان جنگ دانشگاه پزشکی قبول شده بود و بعد از فراغت از تحصیل زمانی زیاد در این دنیا نماند و به ‏دوستان شهیدش پیوست .هنوز بوسه گرمی را که بصورت علی زدم بیاد داشته و آنرا هنوزم حس میکنم......‏


‏#علی_حسینی_پور‏
‏#تخریبچی‏
‏#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

میثم و رحمن

دکتر مصدر : دوست عزیزم علی آقا جلالی از بچه های قدیمی گردان فجر تعریف میکرد ؛

یادش بخیر *رحمن مشغول الذکر* تا می تونست سر به سر *میثم ترکی زاده* میزاشت . میثم عادت داشت دیر خوابش میبرد ولی وقتی خوابش میبرد دگه به قول معروف فیل هم تکونش نمی داد ایقد که خوابش سنگین بود ......

یه شب که از اون شبای بد خوابی میثم بود و به هزار ضرب و زور تازه خوابش برده بود رحمان یه لیوان آب پر میکنه میده یکی از بچه ها و به او تاکید میکنه میثم آب می خواست منم دستم بند بود نتونستم بش بدم برو افرین هر جور شده تا خوابش نبرده ای لیوان آب بش برسون ......

اونم بی خبر از همه جا جَلدی میره میبینه میثم خوابه ولی از بس رحمن خواهش و تمنا کرده بود هر جور شده بیدارش میکنه و میگه میثم ! میثم ! پاشو برات آب اوردم تشنه نخواب !.......

میگن میثم عین برج زهر مار کاردش میزدی خونش نمیومد مث دیگ رو آتیش قلقل میزد …

.....بعضی وقتا هم میثم با هزار زحمت و با کلی دردسر و با جور کردن کلی وسایل از ای ور و او ور که خودش یه پروسه ای سختی بود غذا درست میکرد . رحمن هم یواشکی میرفت و تا می تونست توش فلفل میکرد . اینجا هم قیافه درهم برهم و عصبانی میثم دیدنی بود ! بنده خدا میثم هر چه رشته بود رحمن پنبه ش کرده بود !

یاد زنده یادان سالهای عزت و‌ جهاد *رحمن مشغول الذکر و میثم ترکی زاده* گرامی باد

#طنز
میثم_ترکی_زاده

#رحمن_مشغول_الذکر

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com

رازهای اسیراک (ازیراک)

تاسیسات اتمی اوسیراکِ عراق، ابتدا در سال ۱۹۸۰ مورد حمله ایران قرار گرفت، یک سال بعد اسرائیل به آن حمله کرد و در سال ۱۹۹۱ نیز ارتش آمریکا آن را نابود کرد.

شورای فرماندهی انقلاب عراق روز ۸ ژوئن ۱۹۸۱(۱۸ خرداد ۱۳۶۰) و یک روز پس از انجام عملیات نیروی هوایی اسرائیل به نام اُپرا (بابل) علیه تاسیسات اتمی اوسیراک (تموز)، واقع در ۱۷ کیلومتری جنوب شرقی بغداد، با انتشار بیانیه‌ای خطاب به مردم عراق، ایران را به طور تلویحی به همکاری با اسرائیل در این حمله متهم کرد.

بعدها برخی گزارش‌های منتشر شده توسط نهادهای اطلاعاتی غربی و نیز رسانه‌های غربی هم ایران را متهم کردند که با نیروی هوایی اسرائیل در جریان عملیات تخریب نیروگاه اوسیراک همکاری اطلاعاتی داشته‌اند. پنج سال پیش نیز، جک استراو، وزیر خارجه سابق بریتانیا در گفتگو با یک شبکه تلویزیونی عربی تاکید کرد که ایران در ازای دریافت اطلاعاتی درباره تاسیسات نظامی در غرب عراق، اطلاعاتی را درباره راکتور هسته‌ای تموز در اختیار اسرائیل قرار داد که منجر به تخریب آن در جریان حمله هوایی اسرائیل شد.

ریشه طرح این ادعاها که تا کنون مورد تایید رسمی جمهوری اسلامی قرار نگرفته، به پیش قدم شدن نیروی هوایی ایران برای انهدام تاسیسات هسته‌ای اوسیراک (تموز) باز می‌گردد. نیروی هوایی ایران، تنها چند روز پس از آغاز جنگ ۸ ساله با عراق، یعنی در روز ۲۹ سپتامبر ۱۹۸۰ (۸ مهر ۱۳۵۹) طی عملیاتی به نام «شمشیر سوزان» به فرماندهی جواد فکوری به این تاسیسات حمله کرد ولی مطابق گزارش‌های منتشر شده توسط نهادهای اطلاعاتی غربی، تنها آسیب‌هایی جزئی به آن وارد کرد. در مقابل، عراق نیز حملات تلافی‌جویانه خود را علیه نیروگاه اتمی بوشهر آغاز کرد و طی ۸ سال جنگ، دست‌کم پنج بار به آن حمله کرد.

در حالی که حمله ایران به تموز با استفاده از جنگنده‌های اف-۴ انجام شده بود، اسرائیل با استفاده از هواپیماهای اف-۱۵ و اف-۱۶ رآکتور تحقیقاتی اتمی اوسیراک را که بیم آن می‌رفت حکومت صدام از آن برای توسعه سلاح‌های اتمی استفاده می‌کند، هدف گرفت و بخش‌های مهمی از آن را منهدم کرد که در پی آن ده سرباز عراقی و یک مهندس فرانسوی، نماینده کشور سازنده این رآکتور، کشته شدند.

ظاهراً حمله اسرائیل، رونالد ریگان، رئیس جمهوری جمهوری‌خواه آمریکا را کاملا غافلگیر کرده بود ولی مطابق اسناد موجود، رئیس جمهوری پیشین آمریکا یعنی جیمی کارترِ دموکرات، در جریان احتمال قوی حمله اسرائیل به رآکتور بوده و حتی دولت او نسبت به عواقب آن به اسرائیل هشدار داده بوده است. عملیات اپرا با محکومیت گسترده در سطح بین المللی مواجه شد ولی اسرائیلی‌ مدعی شد که اقدامش به طور قابل توجهی جاه‌طلبی‌ اتمی عراق را به تاخیر انداخت.

اما بغداد از قصد خود برای بازسازی اوسیراک خبر داد ولی جنگ طولانی‌مدت با ایران مانع از بازگشت مهندسان و تکنسین‌های اروپایی به عراق شد. با تشدید فشار مالی ناشی از جنگ، منابع محدودی برای تحقیقات هسته‌ای ادامه‌دار عراق در دسترس حکومت صدام حسین بود تا این که ارتش ایالات متحده در حملات سال ۱۹۹۱، در خلال جنگ خلیج فارس، بازمانده‌های اوسیراک را نیز نابود کرد.(https://parsi.euronews.com/2025/04/06m)

#تاسیسات_اتمی_اسیراک

#تاسیسات_اتمی_ازیراک

#برنامه_هسته_ای_عراق
#عملیات_شمشیر_سوزان

#عملیات_اپرا

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com

ستاره نصر : روایتی از ذهن خلاق در میدان نبرد

سردار شهید مسعود پیش بهار معاونت طرح و عملیات قرارگاه نصر

......در میان هزاران ستاره‌ای که در آسمان دفاع مقدس درخشیدند، مسعود پیش ‏بهار از آن دسته سرداران شهید است که نامش شاید کمتر بر زبان‌ها جاری باشد، ‏اما نقش او در تاریخ جنگ، ژرف‌تر از بسیاری سرداران شناخته‌شده ثبت شده ‏است. نوجوانی شانزده‌ساله، اما با ذهنی چون یک استراتژیست کارکشته. در ‏روزگاری که جنگ تحمیلی همه چیز را در کام خود می‌کشید، او نه‌تنها تفنگ به ‏دست گرفت که نقشه کشید، طراحی کرد و در کنار شهید حسن باقری، خطوط ‏آزادسازی مناطق اشغالی را بر کاغذ و زمین ترسیم کرد. مسعود پیش بهار ‏رزمنده‌ای سن کمی داشت، ولی حسن باقری او را از جبهه شوش به پادگان ‏گلف آورد تا اتفاقی برای او رخ ‏ندهد. حسن با او کارکرد و مسعود را به‌قدری ‏تربیت کرد که برای جلسات فرماندهان ارتش، او را به نمایندگی از سوی خود ‏به ‏آنجا می‌فرستاد. او به نیروهایش میدان می‌داد و کار به آنان می‌آموخت‎. ‎


این کتاب، تلاشی است برای بازخوانی زندگی و نقش‌آفرینی این شهید ‏نوجوان؛ تا هم دینی به تاریخ ادا شود و هم الگویی برای نسل جوان ترسیم ‏گردد. چرا که امروز، جامعه ما بیش از هر زمان، به قهرمانانی نیاز دارد که بافکر و ‏ایمان، راه آینده را روشن کنند.‏.....
منتشر شد :

کتاب:

ستاره نصر
روایتی از ذهن خلاق در میدان نبرد
سردار شهید مسعود پیش بهار معاونت طرح و عملیات قرارگاه نصر
نویسنده:‏
نجف زراعت پیشه
انتشارات شهید سلمان حاجوی/چاپ اول/تابستان 1404ص100
بزودی در کتابفروشی ها عرضه می گردد


#ستاره_فجر
#شهید_مسعود_پیشبهار
#معاونت_طرح_و_عملیات_قرارگاه_نصر
#عملیات_بیت_المقدس
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

فرماندهان بی نظیر : غلامعباس عباسی  مکوند


جهانشاه معماریان ‏
زمان در حال سپری شدن بود و نیروهای لشکر 15 امام حسن مجتبی ع به فرماندهی حسن درویشی آماده ‏نبردی عاشورایی می شدند ، نیروها با شنیدن زمزمه عملیات خود راهر طوری بود به یگان رسانده و می ‏خواستند در قالب گردان های رزمی وارد عملیات بزرگ سالیانه شوند؛ سه هفته قبل از شروع عملیات ‏غلامعباس عباسی مکوند فرمانده قبلی سپاه بهبهان نیز خود را به به مقر گردان بدر در سایت 4و5 رساند و ‏خواهان شرکت در عملیات بود. ‏


از طرف دیگر اقای ابوالقاسم دهقان فرمانده سپاه بهبهان و کمال صادقی مسئول عملیات سپاه بهبهان به بنده ‏و شهید عزیز محمد شعبانی فرماندهان گردان بدر گفته بودند با شرکت و حضور برادر مکوند در ‏عملیات موافقت نکنید زیرا حضور ایشان برای سپاه لازم و ضروری است تا شرکت در عملیات. ‏


بعد از یک هفته غلامعباس به محمد شعبانی رو می زد و خواستار شرکت در عملیات می شود، موافقت نمی ‏کند ، غلامعباس التماس می کند که با حضور او موافقت کند اما محمد شعبانی زیر بارش نمی رفت و دو ‏طرف با استدلالها و بحث های زیاد، قانع نمی شدند. ‏


بعد از مدتی غلامعباس رو به جانشین گردان آورد و چه قدر التماس و خواهش می کرد. حقیقتش ‏در آن لحظات مقداری از ابهت فرماندهی او که در سپاه بود، پیشم ضعیف شد. بنده هم دلایلی می اوردم ‌ ‏ماشاالله قانع نمی شد و دلیل می اورد. تا یه مرتبه رودربایستی را کنار گذاشتم، و گفتم خودت چه قدر در ‏صبحگاه راجع به اطاعت از فرماندهی صحبت کرده ای. حالا نوبت ما شده. لطف کن و اطاعت از فرماندهی ‏کن. ‏


دیدم غلامعباس مقداری اشک در چشمانش حلقه زد و سکوتی یک دقیقه ای بین ما حاکم شد. هیچ ‏وقت چهره پریشان او را از یاد نمی برم. حالا من در دلم ، بسیار نارحت بودم ‌و خجالت می کشیدم، که به ‏چهراش نگاه کنم. ‏


با حالت بسیار ناامیدانه ای گفت چشم ، اطاعت می کنم. ولی یک خواهشی ازت دارم. گفتم بفرما. گفت من ‏اینجا می مونم. ولی هر وقت تشخیص دادید می توانم در عملیات حاضر شوم اجازه مرا هم بدهید. و با حالت ‏ناامیدی از پیشم رفت. اما خدا شاهد است اگر نبود توصیه بزرگان سپاه، همان روز اول موافقت می کردم. خدا ‏رحمتش کند. محمد شعبانی فرمانده گرادان بدر، قبول اقای مکوندی را بعهده حقیر گذاشته بود. البته به ما ‏هم گفته بودند که تا لحظه اخرمقاوت کنید. اگر به هیچ وجه، قبول نکرد موافقت کنید. ‏


پنج روز جلوی عملیات والفجر مقدماتی نزد غلامعباس رفتم ، دیدم اینقدر گرفته و ناراحت است که ‏انگار خبر فوت یکی از نزدیکانش را داده بودند......‏
سلام و تواضع کردم و گفتم به مراد دلت رسیدی........ ‏
یاد گریه هایش در نماز جماعت و التماس هایش به شهید عزیز محمد شعبانی و حقیر افتادم. ‏
دانستم این قفس دنیایی برایش تنگ شده بود. ‏
آری او از نماز به افلاک رفت.و به معبودش رسید
غلامعباس عباسی مکوند در کنار کانال دوم هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید......‏ (ایستاده از راست نفر سوم)


‏#غلامعباس_عباسی_مکوند
‏#فرمانده_سپاه_بهبهان
‏#گردان_بدر
‏#فرهنگ_جبهه‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

بستنی


سید صدرالله بلادی
عملیات کربلای یک آزادسازی شهر مهران در تیر ماه بسیار گرم 1365 رخ داد ، گرمای هوا و عطش نیروها را ‏جان به لب کرده بود ، برخی نظیر حسن نوابی و عبدالله رنجبر با دبه بیست لیتری و کلمن به دنبال تهیه آب ‏بودند تا اندکی از این سختی و دشواری را کاهش دهند ، با توجه به آتش شدید دشمن و هموار بودن زمین ‏منطقه تحرک و رفت و آمد در منطقه به سختی صورت می پذیرفت و نکته دیگر بنه تدارکاتی تیپ برای ‏پشتیبانی نیروها در اهواز و سنندج قرار داشت و دسترسی زمان طولانی به خود اختصاص می داد در حالی که ‏آزادسازی شهر مهران حیثیتی بوده و باید بر اساس فرمان امام آزاد می شد.‏


در همین لحظات که نیروها با این شرایط دست و پنجه نرم می کردند از دور متوجه ورود یک لندکروز به خط ‏مقدم شدند ، با نزدیک شدن ماشین متوجه شدند اس غلوم مسئول تدارکات گردان است که معلوم نبود از ‏کجا بستی فراهم نموده و در زیر آتش دشمن و گرمای هوا آن را بین نیروهای مستقر در خط مقدم مهران را ‏توزیع کرد ؛ من واقعا آن روز از استاد غلام مروج و عملکرد وی تعجب کردم و در عین حال درایت و شجاعت ‏او را تحسین کردم .‏


‏#عملیات_کربلای_1
‏#آزاد_سازی_مهران
‏#اس_غلوم
‏#استاد_غلام_مروج
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

خوردنی


راوی: ماشاءالله مصدر
‏ در جبهه های جنگ مرتضی وطنخواه و عبدالله درخشنده مثل دو برادر همیشه با هم بودند و هنوز هم ‏هستند. دو دوست و یار که در دوران دفاع مقدس به همراه تعداد دیگری از عزیزان گروهی را تشکیل داده ‏بودند که وظیفه آنان سرکشی به خانواده رزمندگان و جمع آوری کمک های مردمی و انتقال به جبهه بود ‏ضمن این که در ایام عملیات و ماموریت های پدافندی پای ثابت گردان به شمار می رفتند ؛ این جمع ‏صمیمی به هنگ جانبازان معروف شده بود.‏


‏ 27 دی ماه 1365 در عملیات کربلای پنج سال 65 در محور نهر جاسم شلمچه هنگامی که گردان فتح برای انجام ماموریت به ‏سمت خط مقدم به راه افتاده بود ، مرتضی استدلال نمود: ما دو حالت در پیش داریم ‏:


یا دژ و خاکریز دشمن را گرفته و موفق می شویم که تا مدتی امکان رساندن پشتیبانی و دسترسی به مواد ‏غذایی وجود نداشته و گرسنه می مانیم......
و ‏

یا نمی توانیم و در محاصره نیروهای دشمن قرار می گیریم که باز هم امکان کمک رسانی نیست ...


بر همین اساس باید از لحاظ مواد غذایی کمپوت ، کنسرو تن ماهی ، مغزهای خوراکی ،بیسکویت و ...... برای ‏مدتی خود را تجهیز نمود؛ لذا جیب های بادگیر عبدالله را پر از کنسرو، کمپوت، بیسکویت و انواع و اقسام ‏خوردنی ها کرده و می گفت: عبدالله صدام نمی تونه ما رو بکشه اما گرسنگی ما را از پا در میاره ...(واقعا ‏درست می گفت باید قوت داشت تا بتوان جنگید )‏


‏#فرهنگ_جبهه
‏#طنز
‏#مرتضی_وطنخواه
‏#عبدالله_درخشنده‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

ساعت طلای منقش به قادسیه صدام

این یک ساعت مچی برند لانژین (Longines) است که چهره صدام حسین، دیکتاتور سابق عراق، به صورت برجسته و طلایی روی صفحه آن نقش بسته است.

لانژین، یک برند معتبر ساعت‌سازی سوئیسی است. این ساعت دارای یک نقش برجسته طلایی از چهره صدام حسین است که آن را به یک ساعت یادبود یا سفارشی تبدیل می‌کند.

روی ساعت به عربی نوشته شده است: «صنعت من أسلحة هداء قادسية صدام المجيده» که به معنی « ساخته شده از سلاح‌های اهدایی قادسیه باشکوه صدام» است. این نوشته به جنگ ایران و عراق که در ادبیات رژیم صدام به « قادسیه صدام» معروف بود، اشاره دارد.(منبع:مطالب تاریخی)


#قادسیه_صدام
#صدام_حسین

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

شهردار گمنام  :

راوی :

گردان فتح در 27 دی ماه 1365 در نهر جاسم وارد عمل شد و با توجه به هوشیاری دشمن و دید و تیر از سه طرف بسیاری از نیروها شهید یا مجروح شدند ، بعد از عملیات کربلای۵، و برگشت نیروها به مقر گروهان پل در مجاورت چهار راه صاحب الزمان عج (جاده اهواز-خرمشهر) فضای خاصی بر چادرهای استقرار حاکم بود .

تعداد نیروها خیلی کم بود ، بچه ها همه شهید و زخمی یا مفقود شده بودند ، به اصطلاح فضای قبرستانی حاکم بود ، همه در قالب گروهان امام حسن ع یک دسته شده بودیم و عبدالصاحب غلامی نیز هم با وجود مجروحیت در کنارمان بود.

ظروف شام را معمولا صبح روز بعد می شستند اما چند بار صبح که بیدارشدیم ، دوستان شهردار (هر روز یک نفر به عنوان شهردار مسئولیت نظافت چادر ، گرفتن غذا و شستن ظروف بود) متوجه میشدند شب قبل همه ظرفها شسته شده، و کسی هم در این زمینه مشخص نبود.

برامون معما شده بود که شستن ظروف کارکیه؟؟

من از فرشاد درویشی (شهید در عملیات نصر 4 مورخه هشتم تیر 1366) پرسیدم : چادر تو برکانال آب در منطقه گروهان پل اشراف داره...... این کیه که شبها در تاریکی می ره و ظرفها را می شوره؟؟؟

فرشاد با همان لحن شیرین همیشگی گفت : بابا بزارید راحت باشه...... چیکارش دارین؟ می خواد کسی ندونه ......

گفتم : می خوام بدونم کیه تا منم بیام ‌کمکش کنم...........

گفت: "علی نمدساز"ه ....... اما وقتی میاد که همتون خواب باشید......

بله علی نمدساز،فرماندهی بی ادعا و پر فروغ که در هشتم تیر ماه 1366 در حالی که راهبری و هدایت نیروها به سمت ارتفاعات قشن را بر عهده داشت بر اثر انفجار نارنجک دشمن به شهادت رسید.


#فرهنگ_جبهه

#ایثار
#علی_رضا_نمدساز
#گردان_فتح

#گروهان_پل

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com