◄رضا زکی پور
وقتی مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس در سال 1361 در جریان بود، گروهان ما به فرماندهی اکبر خواجه‌ای مأموریت گرفت تا در جاده خرمشهر - اهواز وارد عمل شود. وقتی همه ما به یک ستون، زیر نور ماه در حال حرکت به سمت خط بودیم اسماعیل شهید زاده که از دوستان صمیمی من بود کنارم آمد و گفت: رضا من امشب شهید می‌شوم. گفتم: یعنی چی اسماعیل، مگه علم غیب داری؟! گفت: دیشب برادر شهیدم مصطفی به خوابم آمده و مرا به یک مهمانی دعوت کرده است و می‌دانم امشب به سمت او خواهم رفت و خواهش کرد هر طور شده جنازه‌اش را برای پدر و مادرش به عقب برگردانم.
گفتم: اسماعیل این چه خواهشی است، اصلا شاید من زودتر از تو به شهادت رسیدم؟! با حالت خاص و معنوی که داشت دستانم را گرفت و گفت: تو شهید نمی‌شوی! و خواهش کرد ذکری به او نشان دهم تا در موقع شهادت به زبان بیاورد. چیزی به ذهنم نمی‌رسید اما گفتم: نقل می‌کنند امام حسین (ع) در لحظه آخر در گودی قتلگاه فرمود: "إلهِى رِضًی بِقَضائِکَ تَسلِیمًا لأمْرِکَ لا مَعبودَ سِواکَ یا غِیاثَ المُستَغیثینَ" اسماعیل نگاهش را به ماه دوخت و گویی در عالم خاصی بود.
دقایق بعد سید داریوش کاظمی که از بچه‌های داش‌مشتی و بامرام و کمک آر.پی.جی من بود به طرفم آمد و گفت: رضا من امشب به شهادت می‌رسم و او هم خواهش کرد ذکری به او بگویم تا در موقع شهادت بر زبان جاری کند. از تعجب زبانم بند آمده بود به او گفتم: مگر تو و اسماعیل با هم قرار قبلی گذاشته‌اید؟! گفت: یعنی چی؟! گفتم، چند دقیقه پیش اسماعیل دقیقاً همین خواسته را از من داشت! گفت: پس هر ذکری که به او گفتی برای من هم بازگو کن. با حالت مات و مبهوت همان ذکر را به سید داریوش گفتم و او هم سرش را به آسمان کرد و به ماه خیره شد، گویی داشت با کسی نجوا می‌کرد.
نیم ساعت بعد به فاصله 15 متری دشمن رسیدیم که تیربارچی عراقی متوجه ما شد و با حجم آتش سنگین خود همه را زمین‌گیر کرد. اکبر خواجه‌ای شجاعانه برای خاموش کردن تیربارچی خودش را زیر سنگر او رسانید تا هر طور شده آن را خاموش کند اما حجم آتش او را متوقف کرد.

شهیدان اکبر خواجه ای ، اسماعیل شهید زاده و سید داریوش کاظمی


با چند نفر به کمکش رفتیم من سعی کردم با نارنجک کار تیربارچی را تمام کنم اما ضامن نارنجک زنگ زده بود و هر کاری کردم موفق به کشیدن و پرتاب آن نشدم! سید داریوش گلوله آر.پی.جی را آماده کرد و گفت: برو کنار تا خودم کارش را تمام کنم اما کمک تیربارچی عراقی صدای ما را که درست زیر سنگرش بودیم شنید و ما را به رگبار بست و سید با ایثار و مردانگی سریع خودش را سپر بلای من کرد و تیر به قلبش خورد و در آغوش من افتاد خون از درون سینه‌اش فوران کرد! سید را یک لحظه روی زمین گذاشتم و دوباره ضامن نارنجک را کشیدم که خوشبختانه عمل کرد و آن را داخل سنگر آنها انداختم و تیربارچی دشمن خاموش شد و. بچه‌ها تکبیرگویان خود را به بالای خاکریز رساندند.
سید را در آغوش گرفتم صدایش کردم، چشمان بی‌رمقش را گشود و به‌سختی گفت: رضا نگذار سلاحم روی زمین بماند و دشمن بر ما مسلط شود و تا آخرین لحظه به نبرد ادامه بده، با چشمانی اشک‌آلود به او قول دادم، همان لحظه چشمانش را بست و شروع به زمزمه ذکر کرد و بعد از پایان لبانش از حرکت ایستاد و در آغوشم به شهادت رسید، گویی زیر نور ماه‌چهره زیبایش بسیار نورانی‌تر شده بود!
تنها ساعتی بعد در ادامه عملیات بچه‌ها خبر شهادت اسماعیل شهید زاده را آوردند و گفتند: موقع شهادت داشت همان ذکر را زمزمه می‌کرد و به دیدار برادر و دیگر دوستان شهیدش ملحق شد. با کمک دیگر دوستان به وصیتش عمل کردیم و پیکر مطهر هر دو شهید را برای تشییع و تدفین به بهبهان فرستادیم.
(منبع: کتاب تیپ 72 ملت: خاطراتی از رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع، نوشته نجف زراعت پیشه و امیر رضا فخری ، تهران، صریر؛1401)
#کتاب_تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#اکبر_خواجه_ای
#رضا_زکی_پور
#شهید_سید_داریوش_کاظمی
#شهید_اسماعیل_شهیدزاده
https://t.me/safeer59