مهمان پردردسر


راوی: مسعود اکبری و حبیب الله سقاوی
"محسن اکبری" جمعی گروهان غواصی و خط شکن ذوالفقار در عملیات بدر بود .در جریان عملیات گلوله ای به سرش خورد و درجمجمه او جا خوش کرد و به طور معجزه آسایی زنده ماند .

بعد از عملیات محسن با وجود مجروحيتش به همراه "مجید محسنی" که تازه از اتاق عمل آمده بود تا تثبیت نيروها درپاسگاههای آبی در کنار بچه ها ماند . در آن مدت باند سفید رنگی دور سرش پیچیده بود ومرتب حاج کمال صادقی به او می گفت: برای درمان مجروحيت سرت به عقب برو . ولی محسن ماندن در خط را بر درمان جراحتی که برداشته بود ، ترجیح می داد و مدام به ما می گفت: این باند شاهد و گواه من در روز جزاست . سرانجام "محسن اكبري" به جمع دوستان شهيدش پيوست.


#فرهنگ_جبهه
#محسن_اکبری
#مجید_محسنی
#گردان_فجر
#لشکر_7_ولیعصر
http://telegram.me/safeer59

طلب شهادت


راوی : عبدالصاحب بخردی ،محمد پوررکنی
"علی جوادی نژاد" با اینکه فردي بسیار شوخ طبع بود اما قبل از عملیات خیبر در آبادان ، در حسینیه مدرسه ای که محل استقرارمان بود شبی نبود که نماز شبش ترک شود ؛ درحسینیه پادگان شهید بهروز غلامی (سایت خیبر) نیز نیمه های شب در گوشه ای تاریک مشغول به نماز شب خواندن می شد.


او درقنوت نماز شبش گریه می کرد و از خدا مي خواست که شهادت را نصیبش کند و مدام این دعا را زمزمه می کرد: «اللهم ارزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک» و مدتی بعد در تیر 64 منطقه عملیاتی بدر در هورالهویزه در جریان باز پس گیری پاسگاه آبی در آبراه تبوک به آرزوی دیرینه اش رسیده و به آسمان پرواز كرد.


#فرهنگ_جبهه
#علی_جوادی
#هورالعظیم_پاسگاه_تبوک
#گردان_امام_حسین
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

امانت


راوی: محمدامین پوررکنی
لیوان چینی ام را گم کرده و یک هفته ای بود که از چای خوردن افتاده بودم ، روزی پیش بچه ها نشسته بودم که اتفاقی گفتم : لیوانم را گم کرده ام . در این لحظه دیدم "نورالله مزارع" دست کرد توی کوله پشتی اش و لیوانم را بهم داد. او لیوان را پیدا کرده بود و نمی دانست که صاحب آن چه کسی است و در این مدت هم همیشه توی لیوان پلاستیکی قرمزش چای می خورد و منتظر بود تا صاحب آن لیوان چینی پیدا شود. حتی برای یک بار هم از آن لیوان چینی استفاده نکرده بود.


نورالله آدم موقر و کم حرفی بود. وبیشتر به دنبال انجام کار خیر بود ، بارها شاهد گریه های شبانه و نماز شب هایش بودم . آدم وقتی او را می دید شهادت را در چهره اش مشاهده مي كرد ؛ اگر کاری بود که باید انجام می شد هيچگاه به کسی نه نمی گفت ، هميشه خودش عامل می شد و آن کار را انجام می داد و سرانجام در ارتفاعات شنام به خيل دوستان شهیدش پيوست.


#فرهنگ_جبهه
#نورالله_مزارع
#فرهنگ_جبهه
#گردان_فجر
#عملیات_والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر
http://telegram.me/safeer59

دعای مادر 

راوی: مسعود اکبری
شایعه شد تو عملیات نصر4 در ماووت که خیلی از بچه ها شهید شدن محسن هم شهيد شده ، ولی من مادرم رو اون روز قرص و محکم دیدم؛ ازش سوال کردم نگران نیستی؟ گفت نه مادر، دیشب خواب مرحوم پدرت آقا سید ابراهیم رو دیدم كه از محسنم محافظت می کرد.


برادرم محسن بار آخری که از جبهه به مرخصی آمد دو سه روز بیشتر نماند ، شبی در خانه دور هم نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم. در آن هنگام محسن رفت و دست مادر را گرفت و گفت : مادر من یک دعا می خونم تو هم پس از من، آن دعا را تکرار کن. مادرم گفت : باشه. او گفت: خدایا این بار محسن را بپذیر و شهادت را نصیبش کن ؛ مادرم تا این را شنید جا خورد و گفت : مگر مادری هم پیدا می شود که برای مرگ فرزندش دعا کند. محسن او را قسم داد و گفت: این نهایت آرزوی من است و تو این را خوب می دانی ، اگر مرا دوست داری تو را به جده ات فاطمه زهرا (سلام الله علیها) این دعا را در حقم بکن و ادامه داد : تا الان هم اگر خداوند من را نپذیرفته فقط به اين خاطر است که هميشه شما برای سلامتی و برگشت من دعا می کنی ؛ در نهایت مادر خواسته محسن را اجابت کرد و برایش آنگونه که می خواست دعا کرد و او هم آن گونه شد كه مي خواست و آن گونه رفت كه مادرم در حق برادرم از خدا خواست.

#فرهنگ_جبهه
#دعای_مادر
#محسن_اکبری
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#عملیات_نصر4
http://telegram.me/safeer59

شجاعت


راوی: یدالله پازند
صبح روز عملیات نصر چهار سردار حشمت حسن زاده به من گفت: وضعيت تپه تصرف شده توسط گردان فتح را به من گزارش بده . بالای تپه كه رسیدم محسن اکبری بی مهابا با ديد بسيار محدود ، با شجاعت با نیروهای عراقی درگیر بود و در آن وضعيت مراقب وضعیت خط و به شدت در فکر نیروهای تحت امرش بود.


اوضاع منطقه را از او سوال کردم در همان شرايط وضعيت را كاملاً برايم شرح داد . محسن و چند نفر از دلاور مردان گردان فتح روی آن ارتفاع آن قدر مقاومت کردند که عراقی ها ناامید و بی خیال تصرف آن نقطه شدند. برادر حسن زاده با دیدن آن صحنه از برادرنعمت الله دانایی سوال کرد، مگر چند نفر روی آن تپه مقاومت مي كنند؟ و نعمت دانايي درجوابش گفت: به اندازه انگشتان یک دست. اصلاً باور نمي كرد ، ولي واقعيت اين بود كه همه آن مقاومت هاي باور نکردنی را مردان بزرگ و شهدای والامقامي همچون محسن اكبري ها انجام داده و تنها با چند نفر و با سلاح هاي ساده جلوي دشمن تا دندن مسلح را گرفتند.


#محسن_اکبری
#گردان_فتح
#لشکر_7_ولیعصر
#عملیات_نصر_4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59

دل نبستن به دنیا


راوی : قدرت الله قاسمپور
از ابتدای کودکی تا دوم دبیرستان تمامی کلاسهای درس را با "شاهرخ یوسفی" گذاراندم. شاهرخ همیشه یک شاگرد ممتاز بود و ازهیج کوششی درکمک به دانش آموزان ضعیف دریغ نمی کرد. تابستانها تمامی کارهایمان با هم بود. خانواده او تمام امکانات رفاهی از جمله تویوتای صفر كیلومتر و موتور سیکلت 125 یاماها را كه در آن زمان كمتر جواني در شهر داشت دراختیارش گذاشته بودند تا او را از رفتن به جبهه منصرف کنند اما بی نتیجه بود . او هرگز دلبسته مادیات نبود و همه آنچه داشت به فقرا و یا به جبهه کمک می کرد.


مادرش می گفت : حرکات این بچه بسیار عجیب است ، تمام خرجي خانه دست اوست ، اما موقع خرید برای خودش ، از من پول طلب می كند ؛ وقتي من علت را می پرسیدم می گفت : دوست دارم برای خريد مايحتاج خودم از دست مادرم پول بگیرم چون احترام به پدر و مادرطبق دستورات ديني واجب است. چون فرزند اول بود و از طرفي پدرش هم در كويت كار مي كرد مسئوليت خانواده بيشتر بر عهده او بود براي همين خانواده او نزد آیت الله منتظری به قم رفته و مجوز نرفتن به جبهه وی را گرفتند اما او خود را مقلد امام مي دانست و برای نرفتن به جبهه قانع نشد.


بسیار با نظم بود و در منطقه هم هميشه به ديگران كمك مي كرد ، گاه از فرط خستگی وقتي همه خواب می رفتند ، شاهرخ بیدار می ماند و سلاح های سایر دوستان را شبانه تميز می کرد . شب قبل از عملیات خيبر شاهرخ بيدار بود و مي گفت : اگر بدانید فردا چه روز بزرگی است هیچ کدام خواب نمی رفتید و سرانجام فردای آن روز در عملیات خیبر "شاهرخ یوسفی" به جمع دیگر شهدا پیوست و به آرزویش رسید.


#شاهرخ_یوسفی
#بی_اعتنایی_به_دنیا
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
http://telegram.me/safeer59

تواضع


راوی: نجف زراعت پیشه
پس از عملیات کربلای پنج در نهر جاسم پشت یک خاکریز کوتاه در کنار اروند صغیر در حال پدافند بودیم. در آنجا فرمانده گروهان برادر حاتم رزمه به صورت کاملاً خمیده حرکت می کرد و من نیز به واسطه قد بلندی که داشتم در برخی نقاط به صورت چهاردست و پا جابجا می شدم و به جرأت می توان گفت آن خط از سخت ترین خطوط پدافندی بود که فاصله ما با عراقی ها در برخی جاها به كمتر سی متر می رسید و آتش طرفین در شب به مثابه انجام یک عملیات بود.


در آن منطقه "محسن اکبری" و "مجید محسنی" فعالانه در خط کنار برادران رزمنده به عنوان يك نيروي عادي حضور داشتند و به انجام کارهای آنجا می پرداختند و خم به ابرو نمي آوردند و من بعنوان فرمانده شرمنده کارهای آنها در خط بودم چون از روز ورودم به جبهه محسن فرمانده من بود.


در یکی از آن روزها طاقت نياوردم و محسن را به کناری کشیدم و گفتم: من خجالت می کشم از این که شما در این جا به عنوان یک نیروی عملیاتی ساده حضور داريد و من مسئولیت دارم. وی مرا در آغوش گرفت و گفت: باعث افتخار است كه شما در اینجا فرمانده هستید و ما هم از شما اطاعت می کنيم و از هیچ تلاشی براي انجام کارهای خط فروگذاری نمی کرد. این کلام و اخلاق محسن اکبری باعث شد اعتقاد و الفت بین ما دو چندان شود و از او خواستم تا اشتباهاتم را به من گوشزد كرده و تجارب گرانبهای خودش را در اختیار من قرار دهد.


#فرهنگ_جبهه
#نهر_جاسم
#گردان_فتح
#لشکر_7_ولیعصر
#محسن_اکبری
http://telegram.me/safeer59

نترس


راوی : عبدالرحیم کاووسی
آدم عجیبی بود ،کم حرف ، پرکار ، نترس ، با اخلاص ، ایثارگر ، شجاعتش در عرصه نبرد زبانزد همه بود ، قبل از عملیات بدر با تدبیر فرماندهان و مسئولین تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) گروهان ذوالفقار تشکیل شد که گلچینی از بهترین و زبده ترین نیروها بود."مهیار برفر " هم جزء همین گروهان بود . یک روز داشتم پشت ساختمان گروهان سیدالشهداء(ع) در سایت خیبر لباس هایم را می شستم شلواری که پوشیده بودم سر زانویش پاره بود برادر برفر چشمش افتاد به آن پارگی و خیلی متواضعانه گفت: مگه شلواری غیر از این نداری ؟ خندیدم و گفتم: نه ؛ همین را که دارم می پوشم.


رفت و بعد از چند دقیقه با یک شلواری کُره ای نو که آن روزها خیلی خواهان داشت و فقط به نیروهای قدیمی و با سابقه و یا افراد خاص تعلق می گرفت برگشت و گفت: این مال شما . هر چه اصرار کردم که نمي شود و نمی خواهم فایده ای نداشت و آ‌ن را به من هديه داد ."مهیار برفر"حتی به اندازه یک شلوار هم دلبستگی به این دنیا نداشت و مانند خیلی از دوستانش در حماسه فتح فاو در والفجر 8 بار خود را بست و به اعلی علیین رسید.


#مهیار_برفر
#شجاع
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

اجازه مادر


راوی : حبیب الله عباداریان
حاج آقا شجاعی دريک کلمه "آقا " بود و بس ، نه اينکه الان بخواهيم او را آسمانى معرفى کنم نه ، او زمينى بود اما روح آسمانى داشت. در روز های آغاز جنگ مي خواست در جبهه باشد ، اما مي گفت : من تا اجازه مادرم را نداشته باشم اينجا نمي مانم ، سال 1360 درشهرسوسنگرد بودم که خبر دادند سيد به جبهه آمده . بعد از مدتی براى ديدارش به مقر بهبهانى ها رفتم و خوشحال از ديدن سيد ؛ گفتم: چکار کردى توانستى بيايى؟ گفت : رضايت مادرم راگرفتم.


بعد از آن دیدار نیم ساعته ، سيد سوار ماشين شد و به منطقه دهلاويه رفت ؛ يک ساعت نگذشته بود که با بيسيم به من گفتند: سيد شهيد شد . باورم نمي شد چون علاقه مرا به سيد مي دانستند ؛گفتند : الان او را مي آورند بيمارستان سوسنگرد . بهت زده منتظر رسیدن پيکر او در بيمارستان بودم. وقتي او را ديدم روي برانکارد با آرامش خوابيده بود ظاهراً ترکش کوچکى به قلبش خورده بود ؛ با دوربين كوچكي كه همراهم بود عكسي از او به يادگار گرفتم. تنها چند روز بعد از اجازه مادرش براي آمدن به جبهه با آرامش خاطر شربت شهادت نوشید.


#جبهه_سوسنگرد
#حاج_آقا_شجاعی
#مادر
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

باوقار 


راوی : حسن تقی زاده،نجف زراعت پیشه
تا زمان شهادت از بسیجیان مخلص و مهربان گروهان ابوالفضل (ع) گردان فجر بهبهان بود. هرکاری به او محول می کردی فرقی به حالش نداشت تدارکات ، امدادگر ، پشتیبانی بدون تامل و مخلصانه انجام می داد. در دوي صبحگاهی موقعی که سرود "این فریاد از علی تو بشنو پا محکم بر زمین بکوبان "خوانده می شد چنان پا بر زمین می کوباند و با گفتن بکوب دیگر همرزمانش را تشويق مي كرد که وصف ناشدنی می باشد.


وقتي در عملیات خیبر زمانی که چند نفر نیروی شهادت طلب برای حفاظت از سه راهی البیضه به العزیز برای خروج نیروهای گردان 1و2و3 داوطلب خواستند همراه برادر حسن نواب و چند نفردیگر داوطلب شدند و به عمليات رفتند . ما فکر نمی کردیم دیگر آنها را زنده برگردند اما به لطف خدا فاتحانه از آن عمليات سالم برگشتند.


در شهر و جبهه با همه رفتار گرمی و مهربانی داشت ، موقع رفتن به صحرا و تفريح به دلیل کمبود وسیله به خنده می گفت : به ما می گویند باند بی وسیله ."غلامحسین بهبهان آبادی" بالاخره در عملیات کربلای پنج مورد حمله شیمیایی قرار گرفت و مجروح شد و با حال وخیمش به دیگر برادران کمک می کرد و سرانجام در بیمارستان رهنمون تهران به شهادت رسید.


#غلامحسین_بهبهانی
#رزمنده_شجاع_باوقار
#فرهنگ_جبهه
#کربلای_5
#لشکر_7_ولیعصر
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59

جواب دندان شکن


راوی: غلامرضا دبیری
"ابراهیم دبیری" در عملیات والفجر مقدماتی در تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی (ع) به همراه پدر و سه تن از برادرانش در جبهه حضور داشتند. چند روز قبل از آغاز عملیات ، پدرش از ناحیه معده دچار ناراحتی می شود و مجبور بازگشت به بهبهان ؛ اما به دلیل وخامت حالش توسط فرزند بزرگش حاج اسماعیل برای درمان به تهران منتقل می شود. درهمین ایام عملیات والفجر مقدماتی نیز آغاز می شود و ابراهیم در آن عملیات به شهادت می رسد و پدر به علت کار درمانش در تهران، از شهادت فرزندش بی خبر می ماند .


هنگام بازگشت پدر شهید از تهران ، در نزدیکی بهبهان،حاج اسماعیل که از قبل جریان را می دانست مقدمه چینی می کند تا شهادت ابراهیم را به او اطلاع می دهد. اما پدرش بلافاصله می گوید : می دانم که ابراهیم شهید شده و تا لحظه ای که به خانه می رسد ، این موضوع برایش عادی می شود ؛ اما با گریه حاضرین او نیز چند دقیقه ای گریه می کند.


پس از دقایقی از حضور پدر شهید در منزل ، یکی از افراد خانواده به او می گوید دیشب منافقین پشت دیوار خانه شعاری علیه "ابراهيم" نوشته اند که: قاتل مجاهدین خلق به درک واصل شد. پدر شهید به محض شنیدن این خبر می گوید: بروید دنبال عباس مفید خطاط ، وقتی آقاي مفيد مي آيد به او مي گويد: پشت دیوار خانه ام این شعر را با خط خوش بنویس: بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است *** که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است / هنوز پس سالها از گذشت شهادت "ابراهیم دبیری"آثاری از این شعر بر دیوار منزل به جا مانده و خود نمایی می کند.


#ابراهیم_دبیری
#گردان_بدر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_والفجر_مقدماتی
http://telegram.me/safeer59

جواب دندان شکن


راوی: غلامرضا دبیری
"ابراهیم دبیری" در عملیات والفجر مقدماتی در تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی (ع) به همراه پدر و سه تن از برادرانش در جبهه حضور داشتند. چند روز قبل از آغاز عملیات ، پدرش از ناحیه معده دچار ناراحتی می شود و مجبور بازگشت به بهبهان ؛ اما به دلیل وخامت حالش توسط فرزند بزرگش حاج اسماعیل برای درمان به تهران منتقل می شود. درهمین ایام عملیات والفجر مقدماتی نیز آغاز می شود و ابراهیم در آن عملیات به شهادت می رسد و پدر به علت کار درمانش در تهران، از شهادت فرزندش بی خبر می ماند .


هنگام بازگشت پدر شهید از تهران ، در نزدیکی بهبهان،حاج اسماعیل که از قبل جریان را می دانست مقدمه چینی می کند تا شهادت ابراهیم را به او اطلاع می دهد. اما پدرش بلافاصله می گوید : می دانم که ابراهیم شهید شده و تا لحظه ای که به خانه می رسد ، این موضوع برایش عادی می شود ؛ اما با گریه حاضرین او نیز چند دقیقه ای گریه می کند.


پس از دقایقی از حضور پدر شهید در منزل ، یکی از افراد خانواده به او می گوید دیشب منافقین پشت دیوار خانه شعاری علیه "ابراهيم" نوشته اند که: قاتل مجاهدین خلق به درک واصل شد. پدر شهید به محض شنیدن این خبر می گوید: بروید دنبال عباس مفید خطاط ، وقتی آقاي مفيد مي آيد به او مي گويد: پشت دیوار خانه ام این شعر را با خط خوش بنویس: بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است *** که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است / هنوز پس سالها از گذشت شهادت "ابراهیم دبیری"آثاری از این شعر بر دیوار منزل به جا مانده و خود نمایی می کند.


#ابراهیم_دبیری
#گردان_بدر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_والفجر_مقدماتی
http://telegram.me/safeer59

مظلومیت یک رزمنده


راوی: سعید مهاجر و عبدالصاحب مرایی
"محمد علی مزعفر"،درگروهان ذوالفقار بود و درد دل های زیادی داشت، از جمله خاطره ای که هیچ وقت اجازه نداد جایی نقل کنم ؛ او ازمحله ای بودکه هوادار منافق زیاد داشت. بخاطر همین طعنه و کنایه زیاد به او می زدند. محمد علی قدیم ها کشتی گیر بود، ظاهرا یک باردر تمرین حریفش فني روي او اجرا می کند و درست جایي فرود می آید که لبه تشک کشتی بوده و گردن محمدعلی آسيب جدي مي بيند ودیگر نمی تواند تا آخر عمرکشتی بگیرد به همين خاطر هميشه زاویه گردشِ گردنش محدود بود.


"محمد علی مزعفر" از روحیه اي سرزنده و متواضع برخوردار بود و از انجام هیچ کاری براي کمک به بچه های جبهه كوتاهي نمي كرد. در عملیات بدر در جناح غربی خط مقدم علی رغم این که در فصل زمستان بودیم ، وسط روز که هوا گرم می شد و نور مستقیم آفتاب بچه ها را تشنه کرده بود . در آن وضعيت محمدعلی با یک کلمن کوچک نیروها را آب می داد و همه را به یاد لبِ تشنه اباعبدالله (ع)در صحرای کربلا می انداخت و سرانجام به ياران شهيدش پیوست.


#محمدعلی_مزعفر
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

کار اداری در نیمه شب


راوی: نجف زراعت پیشه
بعد از عملیات والفجر 8 تازه از مرخصی برگشته بودم . در پادگان شهید غلامی (سایت خیبر) و درون چادری که محل استقرار نیروها بود ؛ با مفقودالاثر شدن برادران "اکبر دهدار"،"یونس ستونه" وچند نفر ديگر از همرزمان در محور کارخانه نمک در فاو جای خالی شان خیلی اذیتم می کرد. ساعت دو بامداد بود که برادر "عبدالله رنجبر" درون چادر آمد و مرا از خواب بیدار کرد و گفت: از واحد طرح و عملیات شما را خواسته اند خیلی عجیب بود مگر نمی شد تا چند ساعت دیگر صبر کرد تا صبح به دنبال کار انتقالی بروم.


به اتفاق برادر عبدالله در آن نیمه ی شب به پرسنلی تیپ رفته و تقاضای انتقالی از گردان امام حسین(ع) به واحد طرح و عملیات را کردم ؛ راه اندازی کار اداری در نیمه شب از جمله موارد ثبت شده در اذهان رزمندگان به عنوان نمادي از فرهنگ ناب دفاع مقدس است . با قبول تقاضای انتقالی و پیوستن به واحد طرح و عملیات از برادر رنجبر خداحافظی کردم و سحرگاه به عنوان پیش قراولان تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)رهسپار مناطق شمال غرب و ارتفاعات سلیمانیه کردستان در منطقه عملیاتی والفجر 9 شدیم.


#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
#عبدالله_رنجبر
http://telegram.me/safeer59

پرخوری ممنوع


راوی: ماشاءالله مصدر
سال 63 در هورالهویزه ، "امرالله درویش نژاد" مسول تدارکات پاسگاه ما بود و حدیثی را از پیامبر اکرم (ص) انتخاب و آن را توی سنگرش نصب کرده بود که تمام بیماری ها از پرخوری است. "امرالله" با یادآوری این حدیث تقسیم ، غذاي بچه ها را کنترل و مدیریت می کرد و هر کس که اضافه تر از سهمش می خواست او را به آن حدیث حواله می داد.


#فرهنگ_جبهه
#امرالله_درویش_نژاد
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#هورالعظیم
#اسراف
http://telegram.me/safeer59

آقا صمد دوست داشتنئ


◄جهانشاه معماریان
پاییز سال 1361 چند ماه قبل از عملیات والفجر مقدماتی یک روز جهت اعزام وارد بسیج شدم که دیدم برادر، عزیز رنجبر مسئول اعزام نیروها ناراحت بود، علت را که جویا شدم گفت: این نیرو با وجودی که از ناحیه پا کاملا مشکل دارد اما اصرار رفتن به جبهه می‌کند و می‌گوید حتی در واحد تدارکات هم حاضر است خدمتگزار رزمندگان باشد و الان ساعتی است که ماشین نیروها را نگه داشته و اجازه حرکت نمی‌دهد. رفتم با او صحبت کردم، اما از عشق و علاقه وافر خودش به امام گفت و این‌که شنیدن خبر شهادت هر روز دوستانش برای او بسیار سخت است. حرف‌هایش مرا تحت تاثیر قرار داد.


با برادر رنجبر صحبت کردم و قول دادم خودم مواظبش باشم تا فقط در واحد تدارکات در عقبه مشغول به کار باشد و برای عملیات به خط مقدم درگیری نرود. خلاصه هر طور بود توانستم رضایت عزیز را برای اعزامش بگیریم.


با ورود او به مینی‌بوس همه او را در آغوش گرفتند و صلوات فرستادند و ماشین حرکت کرد. برادر صمد نیکو جوان بسیار خوش‌اخلاق و مهربان و دوست داشتنی بود که با وجود مشکلات جسمی، بی‌ریا و خالصانه سال‌ها در واحد تدارکات در عقبه مناطق عملیاتی به رزمندگان خدمت کرد و سرانجام بر اثر شدت بیماری جسمیش در سال 75 به رحمت ایزدی پیوست. اما حتم دارم ارزش خدمات او در پیشگاه خداوند از یک شهید کمتر نیست.


#صمد_نیکو
#بسیجیان_بی_ادعا
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

آخرین خلوت عارفانه


◄نورالله افشار
غروب شب قبل از عملیات والفجر مقدماتی در بهمن‌ماه سال 1361در منطقه العماره عراق به دور از چشم نیروها گوشه‌ خلوتی در حال قدم زدن بودم که متوجه یکی از نیروها شدم که در حال ایستاده، پتویی روی خود کشیده و در حال گریه و عبادت خالصانه است. گوشه‌ای پنهان شدم و بدون برهم زدن خلوتش، محو تماشای او شدم.


این بزرگوار با اشک و ناله مرتب با ذکر "اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلک" طلب شهادت می‌کرد و تنها چند ساعت بعد از شروع عملیات غلامعباس مکوندی، فرمانده سپاه بهبهان که به‌سختی توانسته بود مجوز ورود به عملیات را، از فرماندهان بالادستی بگیرد مزد آخرین خلوت خود را با خدای خویش گرفت و خالصانه در نبردی بی‌امان به دیدار معبودش رهسپار شد.


#عملیات_والفجر_مقدماتی
#غلامعباس_مکوندی
#گردان_بدر
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

پرواز روح


◄علی موحدیان
بعد از عملیات والفجر مقدماتی در بهمن‌ماه سال 1361 در منطقه شیب نیسان نيروهاي زيادي از گردان بدر که فرماندهی آن بر عهده محمد شعبانی بود، شهید، مجروح و یا اسیر شده بودند. خود برادر شعبانی هم مجروح شده بود و حاج يدالله مواساتی به‌عنوان فرمانده جايگزين او شد. چند روز بعد گردان بدر پس از بازسازی مجدد مأموریت پاکسازی سنگرهای فتح شده توسط تیپ زرهی نجف اشرف در منطقه را به عهده گرفت.


همان روز با نیروهای گردان حركت كرديم و نیمه‌های شب در منطقه شیب نیسان وارد شیاری شديم كه عمود بر سنگرهای دشمن بود. با رسیدن به هر سنگر و انداختن نارنجک یا شلیک چندین گلوله در حال پاکسازی سنگرها بودیم که ناگهان رگبار تیرباری از سوی دشمن در فاصله 40 متری همه ما را زمین‌گیر کرد. موقعیت تيربار به‌گونه‌ای بود که امكان هرگونه حرکتی را از ما می‌گرفت و همه را در تنگنا قرار داده بود. هوا داشت روشن می‌شد. علی برکت با یک قبضه سلاح آر.پی.چی تصمیم گرفت از سنگر خارج شود و تيربار را هدف قرار دهد.


هرچه خواستم جلوی او را بگیرم موفق نشدم و گفت: باید برای نجات بچه‌ها از این وضعیت، هر طور شده کار تیربار را یک‌سره کنم! جلوی سنگر تمام قد ایستاد تا شلیک کند من پشت سرش ايستادم و او شلیک كرد اما گلوله به هدف نخورد و تیربارچی متوجه علی شد، و سلاح را به سمت او چرخانید، رگبار گلوله‌ها بر بدن علی نشست و از پشت در بغل من افتاد، او را سريع به داخل سنگر كشاندم سينه، گردن و پهلوي او سوراخ سوراخ شده بود و خونريزي شديدی داشت.


سرش را روی پايم گذاشتم، خم شدم و با بغض در گلو به او گفتم: علی جان تحمل کن الان تو را به عقب منتقل می‌کنیم اما به‌سختی گفت: خدایا این خون ناقابل را از من بپذیر و نفس آخرش را کشید در آغوشم جاودانه شد و آسمانی شد.


#عملیات_والفجر_مقدماتی
#علی_برکت_رضایی
#گردان_بدر
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

زنده‌به‌گور


◄یوسف متانت
عملیات والفجر مقدماتی در بهمن‌ماه سال 1361 در منطقه العماره عراق صورت گرفت. اما متاسفانه به دلیل اشتباه محاسباتی ستاد فرماندهی جنگ، نیروهای ایرانی شکست سخت و تلفات زیادی متحمل شدند و دستور عقب‌نشینی صادر شد و ما به‌سختی خود را به پشت خاکریز عقب رساندیم. قرار شد فقط یک شب دیگر در منطقه بمانیم تا فردا نیروهای جدید جایگزین ما شوند به دلیل حمله احتمالی همان روز باید برای خودمان سنگر حفر می‌کردیم. من و ابراهیم گلبهار ابتدا برای خودمان و بعد برای عبدالله رنجبر جان پناهی درست کردیم و از فرط خستگی چفیه‌ام را سرم کشیدم و ساعتی خوابیدیم.


ناگهان چند گلوله توپ بالای سرمان اصابت کرد و خاک‌های خاکریز چنان روی سرمان ریخت که در زیر خاک کاملا مدفون شدیم. هر طور بود خودم را بیرون کشیدم و بعد از بیرون آوردن گلبهار به سراغ عبدالله رفتیم او که زیر خاک مدفون و در حال خفه شدن بود با زحمت زیاد بیرون کشیدم. وقتی سرووضعمان را دیدیم از اتفاق پیش آمده کلی خندیدیم.


در حال تکاندن خاک‌های خودمان بودیم که نیروهای لشکر هشت نجف اشرف که در جلوی ما بودند از همه طرف خاکریز بالا می‌آمدند و در حال عقب‌نشینی بودند و مدام داد می‌زدند فرار کنید عراقی‌ها دارند می‌آیند رفتم بالای خاکریز وقتی نگاه کردم دیدم نیروهای عراقی با ادوات سنگین جنگی در حال نزدیک شدن به ما هستند.


هر چه به آنها اصرار کردیم بمانند تا جلوی دشمن را بگیریم قبول نکردند و صحنه عملیات را ترک کردند و ما با نیروهای بسیار اندک باقیمانده از گردان صف بهبهان تنها شدیم. اما تصمیم گرفتیم هر طور شده مقاومت کنیم. تا صبح مردانه جنگیدیم و بدون یک نفر زخمی و شهید و حتی یک متر عقب‌نشینی، نه‌تنها جلوی پیشروی دشمن تا دندان مسلح را گرفتیم بلکه آنها را مجبور به عقب‌نشینی کردیم. یاد و نام همه دلیرمردان و شهدای عملیات والفجر مقدماتی همیشه بلند و ماندگار باد.


#عبدالله_رنجبر
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#گردان_صف
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

نیروی ستادی-عملیاتی


راوی : عبدالصاحب مرایی و سعید مهاجر
در شهر حلبچه سر چهار اصلی در مرکز شهر لندکروز جمعیت زیادی را سوار كرده و در حال حرکت به خط مقدم بود . یک مرتبه درحین حرکت هم یکدیگر را صدا زدیم من دنبال ماشین او می دویدم و او دست دراز کرده بود که باهم احوال پرسی کنیم اما موفق نشدیم . او اسم مرا نمی دانست فقط اطلاع داشت درتیپ نوحه می خوانم.


من و او از هم جدا شدیم ، یک ساعت بعد علی شیخ رباط خبر شهادتش را به من داد و گفت : همشهریت شهید شد و او کسی نبود مگر"حاج خیرالله صفری زاده" که علی رغم مسئولیت های بالا و عضو شورای فرماندهی قرارگاه کربلا به عنوان یک نیروی عادی و در کسوت بسیجی درخط مقدم و عملیات حاضر می شد.


#خیرالله_صفری_زاده
#مسئول_حفاظت_اطلاعات_قرارگاه_کربلا
#فرماندهان_بی_ادعا
http://telegram.me/safeer59

همزمانی تشییع دو برادر 


راوی: مهدی برکت
پس از شهادت شهید "عبدالحسین نخعی" به همراه برادران مسجد بردی جهت استقبال از پیکر مطهرش تا پل مارون درپنج کیلومتری بهبهان رفتیم ، در آنجا ماشینی که حامل جنازه شهیدی بود از راه رسيد . نزد راننده رفتيم . وقتی راننده مدارک مربوط به شهید داخل ماشین رابه ما نشان داد متوجه شديم مربوط به شهید "عباس نخعی" است که چند روز قبل درآبادان به شهادت رسیده بود و خانواده اش هنوز از این قضیه مطلع نبودند و تنها چند ساعت بعد آمبولانس ديگر با پیکر برادرش "عبدالحسین نخعي" هم از راه رسيد و هر دو شهید با هم تشیع شدند تشيع هم زمان دو شهيد براي يك خانواده مصيبت زيادي براي آنها داشت.


#حسین_نخعی
#عباس_نخعی
#خانواده_ایثارگر
http://telegram.me/safeer59

تشویق


راوی: محمود صراف
قبل از عملیات والفجر هشت به بچه های گروهان ما اعلام کردند هر کس می تواند برای رزمندگاني که قادر به خواندن قرآن نیستند کلاس آموزش قرآن تشکیل دهد ، من هم داوطلب شدم ؛ کلاس من حدود پانزده نفري بود. داود دانایی كه فرمانده گروهان بود برای تشویق دیگر براداران و این که به آنها ياد آوري كند حضور در کلاس آموزش قرآن براي يك رزمنده هیچ خجالتی نداشته و مايه بركت است مرتب در این کلاسها شرکت می کرد با وجودي كه در قرائت قرآن بسيار ماهر بود.


#فرهنگ_جبهه
#آموزش_قرآن
#داوود_دانایی
http://telegram.me/safeer59

پشیمانی


راوی: حاج یدالله مواساتی قنواتی
يك بار در حين بازدید از خط داود دانایی كه فرمانده گروهان را بسيار ناراحت ديدم .علت ناراحتيش را با اصرار مطلع شدم.گفت: حقیقتش یکی از نيروها به توصيه هاي من بي توجه و به دستورات عمل نمي كند . می ترسم با ادامه رفتار او مشکلی درگروهان پيش بيايد . گفتم: خودم این مسئله را حل می کنم و سريع رفتم سراغ همان فرد . او را به کناری کشيدم و خيلي جدي و با تاكيد گفتم: ساکت رو بردار و به بهبهان برگرد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد . گفت: بروم بهبهان؟ براي چه؟ گفتم: از دستور مافوقت اطاعت نمی کنی و گوش به فرمان نيستي.


فهمید داود گلایه اش را کرده ؛ یک مرتبه زد زیر گریه و شروع کرد به معذرت خواهی. با این که تاب دیدن گریه و التماس كردنش برایم سخت بود اما نمی توانستم درمسائل نظامی تابع احساسات باشم .کوتاه نیامده و گفتم: فقط به يك شرط. مگر اینکه داود از تو راضی شود . با حالتی غمگین از من خداحافظی کرد و رفت . چند ساعت بعد داود به سمتم آمد و شروع کرد به اصرار کردن که از خطای آن شخص بگذرم و با خواهش دل من را نرم كرد و من فقط به احترام اين فرمانده عزيز موافقت کردم كه به شرط بار آخر و عدم تكرار در خط بماند.


#اخلاق_فرماندهی
#داوود_دانایی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

سان تزو و زمان جنگیدن و نجنگیدن

سون تزو :

«من کاری می‌کنم که دشمن نقاط قوت من را نقاط ضعف تلقی کند، و نقاط ضعف مرا نقاط قوت بگیرد و در عین حال، نقاط قوت وی را به نقطه‌ی ضعف بدل می‌کنم و به کشف نقاط ضعف وی می‌پردازم... رد پای خود را بدان‌گونه پنهان می‌کنم که قابل کشف نباشد؛ و سکوت پیشه می‌کنم تا هیچ‌کس نتواند صدایم را بشنود. آدمی‌زاده‌ی عصبی‌مزاج ممکن است از جا در رود و شدیدا خشمگین گردد و کارش به مرگ بیانجامد. کسی که به آسانی از جا درمی‌رود، زودخشم و لجوج است و سریعا دست به عمل می‌زند و به مشکلات توجه نمی‌کند.

"جنگ اهریمنی است که باید از آن دوری جست. باید دشمن را با کمترین تخریب و تلفات ممکن فتح کرد، و اصلا در بعضی شرایط وارد جنگ نشد".


#سون_تزو
#استراتژیست_چینی
http://telegram.me/safeer59

مهارت ویژه


راوی: سلمان شاهین فر
شستن ظرف ها در جبهه بعد از نهار و يك استراحت چند دقيقه اي بصورت نوبتي و توسط کسی که شهردار آن روز بود صورت مي گرفت اما بیشتر اوقات وقتی از استراحت بعد از نهار از خواب بلند می شدیم تا ظرفها را بشوئیم می دیدیم ظرفها شسته شده است . کسي که این کار را انجام مي داد ، خیلی در کارش مهارت داشت چون کسی متوجه نمی شد.

حدس مان به بعضی افراد می رفت که البته اشتباه بود واکس زدن پوتین ها هم به همین شکل بود ، صبح که از خواب بلند می شدیم ، می دیدیم پوتین بچه ها همه واکس خورده و مرتب كنارهم چيده شده ، در یکی از شب ها هر کاری می کردم خوابم نمی برد ، صدای راز و نیاز همیشگی و شبانه "داود دانایی" را داشتم می شنیدم ؛ با خود گفتم : الان که عبادتش تمام شود می رود می خوابد . راز و نیازش که تمام شد دیدم دست بکار شد و به آرامی ، طوری که کسی بیدار نشود شروع کرد به واکس زدن پوتین ها. تازه آن موقع بود که فهمیدم كسي كه ظرفها را می شست و پوتین ها را واکس می زد فرمانده گروهان مان داود دانایی بوده است.


#داوود_دانایی
#ایثار_فداکاری
#اخلاص

http://telegram.me/safeer59

حنظله های جنگ


راوی : مسعود مبشرنژاد
"حمید بهمئی" یکی از فرماندهان دسته گروهان ما بود ، حدود یک هفته از ازدواجش مي گذشت. عملیات خیبر شروع شده بود.روز ششم اسفند 1362 درمحور الصخره در شرق دجله وقتی می خواست آرپی‌جی شلیک کند مثل اکثر شهدا از سمت راست صورت ، نزديك چشم راست تیر خورد و آسماني شد.


#حمید_بهمئی
#گردان_سیدالشهدا
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

ذبح علاقه


◄جهانشاه معماریان
ابراهیم دبیری مسئول مخابرات گردان بدر تنها چند روز بعد از عقد همسرش به جبهه آمده بود و همسرش مرتب براي او نامه می‌فرستاد و او بعد از خواندن نامه آنها را پاره می‌كرد و دور می‌ریخت! يك بار به اصرار علت اين كار را پرسيدم، قول گرفت تا زماني كه زنده است به كسي نگويم! وقتي از من مطمئن شد گفت: من و همسرم با عشق و علاقه خاصی با هم ازدواج کردیم اما همسرم در نامه‌های که مرتب برایم می‌نویسد، مدام از دلتنگي‌هايش و عدم حضور من در كنارش می‌نویسد.


وقتي نامه‌ها را می‌خوانم احساس می‌کنم باید برگردم و کنارش باشم. برای همین بعد از خواندن آنها پاره می‌کنم و دور می‌ریزم، تا مجدد هوس خواندن آنها را نکنم چرا که می‌ترسم شوق حضور در جبهه و دفاع از كشورم در من سست شود و به شهر برگردم.


همان لحظه یاد این شعر مولانا افتادم: هر کس که تو را شناخت جان را چه کند، فرزند و عیال و خانمان را چه کند، دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی، دیوانه تو هر دو جهان را چه کند. او را در آغوش گرفتم و بوسيدم و به حال او غبطه خوردم كه چنين جوانان نابی با این سن و سال کم براي دفاع از ناموس و كشور در كنار ما هستند و ما از وجود آنها کمتر بهره می‌بریم. جوانان برومندي كه پشت به دنيا كرده و ره صدساله را يك شبه طي کرده‌اند. سرانجام اين جوان رعنا و دوست داشتني در 21 بهمن 1361 به ديدار معبود خود رهسپار و به اعلی‌علیین رسید.


#ابراهیم_دبیری
#اخلاص
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

آرزوئ شهادت


◄ بهروز سرحدی
خانواده اردشیر محمدی به‌واسطه شغل پدرش در شرکت نفت، ساکن آبادان بودند اردشیر همیشه می‌گفت: آرزو دارم اگر به شهادت برسم بدنم را در خرمشهر به خاک بسپارند. وقتی در سال 1361 در عملیات بیت‌المقدس براثر اصابت خمپاره به شهادت رسید، اعضای بدنش از هم جدا شد! به اصرار خانواده همان قسمت از بدنش كه پيدا شده بود برای تدفین به بهبهان آوردند. چند وقت بعد در جریان تفحص شهدا وقتی قسمت دیگر پيكر مباركش پیدا شد همان‌جا در خرمشهر به خاک سپردند و این‌گونه به آرزویش رسید.


#فرهنگ_جبهه
#ابراهیم_محمدی
#آرزوی_شهادت
#وصیت
http://telegram.me/safeer59

خلیل


◄حبیب‌الله حسین‌زاده
در یکی از روزهای تابستان 1361 وقتی در خط پدافندی زبیدات در منطقه دهلران مستقر بودیم حجم بالای آتش دشمن شروع شد و مقاومت را برای ما بسیار سخت کرده بود، شرایط تپه‌ای بودن منطقه هم امکان کمک‌رسانی و پشتیبانی را کاهش می‌داد و ما مجبور شدیم با همان تعداد بیل و کلنگ کم، هر طور شده برای خودمان سنگر دست کنیم.


با مشقّات زياد تا غروب توانستيم با دستانی تاول‌زده و زخمی در زمین سفت و سنگلاخی سنگری در حد یک جان‌پناه حفر کنیم، به دلیل محاصره گردان صف که قرار بود ابتدا به سمت تپه حمله کند و بعد از آن گردان انشراح وارد عمل شود و همچنین هجوم گسترده تانک‌های دشمن و تسلط آنها بر ما، روز بعد سریعاً دستور تخلیه و عقب‌نشینی صادر شد.


نزديك ظهر من و خلیل مقبلی جهت وضو گرفتن به‌طرف منبع آب و دستشویی كه در نزديك سنگر بود رفتیم خلیل به من تعارف کرد و من جلوتر از او وارد دستشویی شدم چند دقیقه‌ بعد وقتي در حال بیرون آمدن بودم، ناگهان صدای انفجاری شدیدی مرا ميخكوب كرد و چند کیسه پر از خاک از بالای دیوار دستشویی روی سر من افتاد. هر طور بود بیرون پریدم اما خليل مقبلی در خون خود غوطه‌ور بود، شدت جراحاتش به حدی بود که من فقط شاهد شهادت او بودم.


یکی ديگر از برادران نیروی هوایی بهبهان هم که برای وضو گرفتن در کنار منبع آب بود در این انفجار یک پایش قطع شده بود و مرتب درخواست کمک می‌کرد هر طور بود به کمکش شتافتیم و به‌سختی او و خلیل را به عقب منتقل کردیم، اوضاع منطقه به دلیل پیشروی دشمن با تمام قوا، لحظه‌به‌لحظه تنگ‌تر می‌شد و ما مجبور شديم با رها کردن همه وسايل، سریعاً عقب‌نشینی کنیم. اما ياد شهدا به‌خصوص شهيد خلیل مقبلی برای همه ما بسیار تلخ بود. اگرچه آنها به دیدار حق و دیگر شهدا نائل می‌شدند اما در حسرت رفتنشان ما سوگوار می‌شدیم.


#خلیل_مقبلی
#گردان_صف
#چم_هندی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

رافت اسلامئ


◄عبدالله محمدی آملی
ساعتي بعد از عملیات فتح‌المبین در منطقه شوش در فرودين سال 1361 مشغول جابجائی زخمی‌ها و شهدا بوديم، که دیديم رزمنده‌اي کوتاه قدي پیراهن يك اسیر عراقی رو گرفته و به عقب می‌کشید و داد می‌زند: بايد تیربارانت کنم! با مشاهده این صحنه با يكي از دوستان به سمت او رفتیم و از او خواهش کردیم آزادش کند تا با بقیه اسرا او را به عقب منتقل کنیم. اما هر چه خواهش كرديم و حکم شرعی گناه کشتن اسیر را برايش توضيح داديم قبول نكرد و اصرار بر كُشتن او داشت! ناراحت شدم و سرش داد كشيدم و گفتم: اگر خیلی هنر داری، میدان جنگ و زمان عملیات وقت کشتن نیروی دشمن است و اگر او را بکشی هیچ فرقی با دشمن نداری که چنین رفتاری با اسرای ما می‌کنند! اما آن رزمنده که ظاهرا از شهادت دوستانش بسیار ناراحت بود، باز هم قبول نكرد و اسلحه خود را مسلح کرد و به‌طرف ما گرفت و گفت: اگر مزاحم من شويد شليك می‌کنم! اسلحه مسلح در دستش بود و اعصابش هم بشدت بهم ریخته بود. دیدم اگر باز هم بخواهیم حرفی بزنیم اوضاع بدتر از این می‌شود. از طرفي جوان اسير عراقي داشت با چشمانش التماس مي‌كرد و از وحشت رنگش سفيد شده بود! در آن‌موقع كاري از دست ما برنمی‌آمد. رهايش كردیم و به‌طرف پُل آمديم.


و در آنجا روحانی بلندقدی ديديم و جريان را برايش گفتيم و خواهش كرديم پادرمیانی كند و هر طور می‌تواند جلو کشتن اين اسیر جوان عراقي را بگيرد، با او سريع برگشتیم و درست موقعی که آن رزمنده می‌خواست به او شلیک کند رسیدیم! خلاصه آن رزمنده در مقابل صحبت‌ها و خواهش‌های آن روحانی كوتاه آمد. و آن جوان اسیر را رها کرد و ما آن جوان عراقي را روي زمين بلند کردیم تا او را به عقب بفرستيم.


اسير عراقي كه از شدت ترس از دهنش كف می‌آمد پريد و همه را در آغوش گرفت و بوسيد! اما مرا مثل یک مادر از شدت خوشحالي به‌نوعی لیس می‌زد! و مدام با اشك و زبان عربی تشكر مي‌كرد! همه ما حتي همان رزمنده که می‌خواست او را بُکشد از رفتارش منقلب شده بوديم و خداي را شكر كرديم كه اتفاق ناگواري رُخ نداد و ساعتی بعد او را با بقیه اسرا به عقب فرستادیم.


#اخلاق_اسلامی
#فرهنگ_جبهه
#اسیر
#عبدالله_محمدی_آملی
http://telegram.me/safeer59

پدرانئ که الگو بودند
◄جهانشاه معماریان
مرحوم پدرم انسان بزرگ و صبوری بود و عادت داشت موقع اعزام نیروها با یک جعبه دو کیلویی شیرینی به بسیج می‌آمد و آن‌ را به من می‌داد و خیلی زود می‌رفت. همیشه دلم می‌خواست موقع حرکت مثل دیگر پدران کنارم باشد، اما همین‌قدر كه رضايت می‌داد به جبهه اعزام شوم و مخالفتی نمی‌کرد برایم دنیایی ارزش داشت. موقع اعزام عملیات بیت‌المقدس در اردیبهشت سال 1361 طبق معمول زنده‌یاد پدرم با یک جعبه شیرینی به بسیج آمد و آن‌ را به دستم داد و صورتم را بوسید و بعد از خداحافظی از بسیج خارج شد و ما هم سوار شدیم و اتوبوس‌ها از محوطه بسیج خارج شدند اما به دلیل جمعیت زیاد آهسته حرکت می‌کردند.


از پنجره اتوبوس چشمم به مرد میانسالی افتاد که با دستمال صورتش را گرفته و گوشه‌ی پیاده‌رو به دیوار تكيه داده و شانه‌هایش از شدت گریه و اشک ریختن تکان می‌خورد. خیلی دلم گرفت و پیش خودم گفتم، خدا می‌داند این پدر کدام یک از این بچه‌هاست که این‌چنین برای دور ماندن از فرزندش ناله جانسوز سر می‌دهد! یک لحظه بعد که دستمالش را برداشت و صورتش را برگردانید، خشکم زد و قبلم به یک‌باره فرو ریخت! باورم نمی‌شد او پدرم باشد! تازه فهمیدم چرا موقع اعزام‌ها پدرم تا انتها در کنارم نمی‌ماند، حتما نمی‌خواست گریه‌های او باعث نرفتن فرزندش براي دفاع از كشور شود.


اشک در چشمانم حلقه زده بود، خواستم از ماشین پیاده شوم و او را در آغوش گرفته و سیر ببوسم اما اتوبوس حرکت کرد و مجال این کار از من گرفته شد! تا رسیدن به منطقه عملیاتی مدام این صحنه جلوی چشمان خیس پراشکم بود. قطعا همه پدران ايثارگر در حق فرزندان خود این‌چنین صبوری کرده و سختی کشیده‌اند. بخصوص پدران شهدا که سال‌ها سنگ صبور خانواده و مادران شهید بودند.


#جهانشاه_معماریان
#جهانسوز_معماریان
#پدر_شهید
http://telegram.me/safeer59

محبت شهید


◄ بهنام باذلی
يك شب در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی در جنگل امقر داخل چادر محل استقرارمان دستم به بخاري نفتي خورد و سوخت و تاول زد و بدجور اذیتم می‌کرد. غلامرضا مظفری کنارم نشست و تا اذان صبح بیدار ماند و دستم را فوت می‌کرد تا از شدت دردم کمی کاسته شود. و تنها چند روز بعد این برادر خوش‌اخلاق، در جریان عملیات منطقه العماره عراق در بهمن‌ماه سال 1361 به شهادت رسید و به قافله دوستان شهیدش پیوست.

#غلامرضا_مظفری
#فرهنگ_جبهه
#اخلاق_اسلامی
http://telegram.me/safeer59

شیرزنان 


◄اسماعیل دهدشتیان و لطف الله منادی
قبل از عملیات فتح‌المبین در سال 1361برای اعزام در محوطه بسیج حاضر شدیم. من و غلامرضا فضلی نژاد داخل اتوبوس آبی‌رنگ پدر شمایلی کنار هم نشسته بودیم شیرزنی که بهشت برین جایش باد با غیرت خاصی فریاد می‌زد: فرزند من مال خداست، خدا داد به دست من. منم دادم به رضای خدا. برود به امید خدا. از غلامرضا پرسیدم این شیرزن و این مادر را می‌شناسی؟! گفت: مادر من است! به او گفتم: خوشا به حالت که چنین مادری داری و این‌چنین تو را راهی جبهه می‌کند.


وقتی غلامرضا شهید شد، مادرش موقع تدفین با روحیه بالا جمعیت را کنار زد و وارد مزار او شد و پیشانی فرزندش را بوسید و با همان غیرت روز اعزام و با صدای بلند می‌گفت: خدا را شكر که فداي حسينت شدي. توکه از علی‌اکبر حسین بالاتر نیستی و مدام می‌گفت: شهادتت مبارك مادر‌جان. و با چنین جملات پرصلابتی فرزندش را به خاك سپرد و این‌چنین برای دیگر مادرانی که آنجا بودند خود را الگو و جاودانه کرد.


#غلامرضا_فضلی_نژاد
#مادر_شهید
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

اف کروزهای سرکش جبهه


راوی : کاکا فتح الله آبروشن ،نبی ابوعلی و نجف زراعت پیشه
با پایان مامورین گردان امام حسین در فاو عملیات والفجر 8 نیروها را با قایق به آن سوی اروندرود برده بودند و ما آخرین نفرات باقیمانده از گردان بودیم .نه نفری می شدیم شامل برادران جعفر عاکف"،علی رضا نمد ساز،"صدرالله قدری"،"کاظم ضیاقمی"،"رضا زارع اصل"، "پرویز قربانی" ، "نجف زراعت پیشه" و" فتح الله آبروشن"و نبی ابوعلی که با قایق عرض اروندرود را طی نموده و در روستای گسوه پیاده شدیم.


اتوبوس ها همه نیروهای گردان را به عقب در سایت خیبر منتقل نموده و قرار شد ما با لندکروز برگردیم . تقریبا ده کیلومتری آبادان را رد کرده بودیم و لندکروز (اف کروز) با سرعت 130 کیلومتر و بالاتر به سمت آبادان و اهواز در حرکت بود ، از فرط خستگی در حالی که سینه بند خشاب و نارنجک ها همراه ما بود روی جای تایر لندکروز که به حالت سکویی بود اسلحه را بین پاها و سینه گذاشته و در حالی سر را بر دست های خود روی زانوها گذاشته بودم به خواب رفتم ؛ نمی دانم چقدر از مسیر را طی کرده بودیم اما خیالمان از راننده بابت این که کاکا فتح الله و نبی در کابین جلو نزد راننده آسوده بود. کاکا فتح الله تعریف می کند :


ناگهان به یک باره گویی دنیا کن فیکون شد ، چرخ عقب لندکروز از جا کنده شد و پشتک واروهای ماشین از جاده به سمت حاشیه سمت راست شروع شد ، خلاصه هر پشتکی كه می زد چند نفر مثل گونی و کیسه به بيرون پرت مي شدند و بالاخره پشتک آخری را زد و روی چرخها فرود آمد. شانس آوردیم زمین حاشیه جاده رملی و نرم بود و همین باعث کاهش ضربات وارده شد.


صحنه دلخراشی و در عین حال خنده داری ایجاد شده بود ، صدای آه وناله بچه ها از همه طرف بلند بود ، جعفرعاکف از ناحیه شکم به اگزوز ماشین چسبیده بود ، دیگری از ناحیه سر و گردن زیر لاستیک جلو بود . چون زمین ماسه زار بود اتفاق ناگواري براي بچه ها نيفتاد . زمانی که ماشین متوقف شد راننده مثل بید می لرزید و نمي توانست از ترس پیاده شود. تنها نفر سالم من بودم و" نبی ابوعلی" .


نبی ابوعلی به کمکم آمد داشتیم یکی یکی بچه های زخمی را افتان و خیزان می بردیم سر جاده که تقریباً بیست متری از ماشین فاصله داشت تا بتوانیم فکری کنیم و در صورت نیاز انتقال دهیم. در آخرین رفت و آمدها با دیدن یک صحنه ناگهان از تعجب خشکمان زد ، تن بی سری كه پاهايش به سمت بالا بود را نزدیک ماشین دیدیم.


نبی ابوعلی می گوید از وحشت داشتم می مُردم با عجله رفتم و پاهاش را به سمت بالا کشیدم ، دیدم سر دارد ولی سرش زیر ماسه ها و رمل ها بود ؛ صورتش را بر گرداندم. دیدم آب کف مانندی از دهانش بیرون ریخت . آثاری از حیات در او نبود! بینی، دهان وگوش های او پر از شن و ماسه بود و صحنه وحشتناکی نظیر زامبی ها ایجاد کرده بود.


داشتم دیوانه مي شدم نمی دانستم چکار می کنم ،اسلحه را برداشتم پريدم وسط جاده و همان جا ایستادم ، ماشین اولی رد شد و نايستاد ، ماشین دومي یک جیپ ارتشی بود و با رگبار نیمه هوایی من ایستاد ؛ یك سرگرد ارتش با راننده داخل آن سراسيمه پياده شدند .گفتم : دوستم را بايد بیمارستان برسانید ، با روی گشاده پذیرفتند؛ همه چیز را فراموش کرده بودم فقط به فکر به هوش آمدنش بودم سرش در آغوشم بود مدام اشکهایم بر صورتش سرازیر مي شد. مدام به راننده پرخاش می کردم که فقط تندتر.


چند کیلومتری رفتیم متوجه شدم از پشت سر آمبولانسی درحركت است، با علامت دادن و اشاره آن را متوقف و مجروح را به آمبولانس منتقل کردیم ، آمبولانس آژیر كشان به سمت اهواز رفت . زمانی که به در اورژانس بیمارستان شهید بقایی اهواز نزدیک شدیم ؛ مجروح به یکباره نفسی کشید و به هوش آمد . در لحظات اول فراموشی به وی دست داده و کسی را نمی شناخت و نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.


به دستور پزشک کشیک او را برای عکسبرداری و برخی اقدامات درمانی بردیم ؛ در ظاهر مشکلی نداشت اما گفتند باید 48 ساعت در بیمارستان مانده و تحت نظر باشد اما فکر رفتن بچه ها به شهرستان و پیچیدن شایعه حادثه و اخبار ضد و نقیض باعث شد که به صلاحدید خود و درخواست نبی تقاضای ترخیص کنیم .

می خواستیم بیمارستان را ترک کنیم که دکتر درمانگاه من را صدا کرد. گفت: بیا که خودت هم نیاز به معاینه داری ؛ دیدم صورت و دستم خون آلود است اما متوجه نبودم ، زیر چانه و پیشانیم را چند بخیه زدند ، آرنج دستم و سر و صورت را حسابی بند و بست کردند ؛ صدای اذان ظهر آمد و من با صورت باند پیچی شده تیمم کرده و پشت سر همان مجروح که وضو گرفته بود "نجف زراعت پیشه" نماز خواندم .زمانی که به سایت خیبر رسیدیم با شایعات و اخبار شهادت و زخمی شدن خودمان روبرو شدیم که .....


#اف_کروز_لندکروز
#گردان_امام_حسین
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_والفجر_8_فاو
http://telegram.me/safeer59

خط زدن اسامی از لیست شهدا


راوی: یدالله پازند
بعد ازعملیات خیبر برادران سکانی تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) که برادرم "سیف الله پازند" هم جزو آنها بود براي ماموريت به اسکله شهید بقایی درهورالهویزه رفتند. اکثر نیروها را بعد از عملیات تعویض كرده و نیروهای دیگری جایگزین آنها كردند و سيف الله چون جزو نیروهای تخصصی بود همانجا ماند.


من به مرخصی آمدم خانواده و بخصوص مادرم مرتب سراغ برادرم را مي گرفت ؟ من هم مي گفتم اجازه مرخصي به او نمي دهند. دو ماه از آخرين ديدار من با او مي گذشت و من كاملا از او بي خبر بودم از طرفي بنياد شهيد هم از هر كسي بي خبر بود نام او را در ليست شهدا قرار مي داد . سرانجام سيف الله آمد و اسباب خوشحالي ما شد. فردای آن روز با هم به بنياد شهيد رفته و اسامي خودمان را از ليست شهدا خط زديم.


#سیف_الله_پازند
#یدالله_پازند
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

فرمانده محجوب


راوی: حجت الله اخلاص نیا
بعد از عملیات والفجر هشت با تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) براي ماموريت به شمال غرب دركردستان رفتيم. شب ها در پادگان شهید ناصر کاظمی حد فاصل قروه و سنندج با وجود سرما و یخبندان در چادر می خوابیدیم. يك شب هنگام سحر که از چادر براي سركشي بیرون آمدم ، دیدم لندکروزی کنار چادر ما پارک کرده و در آن سرمای شدید یک نفر هم درون آن خوابیده است .


از دیدن این صحنه ناراحت شدم ، به شیشه لنكروز زدم و آن شخص را بیدار کردم ؛ با كمال تعجب دیدم سردار "صدرالله فنی " است. او را به چادر بردم و جایی برایش آماده کردم ، از فرطِ خستگی زود خوابش برد ؛ صبح وقتي علت را از او پرسيدم گفت: براي ديدار بچه هاي بهبهان آمدم اما دير وقت رسيدم دلم نيامد كسي را بيدار كنم داخل ماشين خوابيدم. با وجودي كه مسئوليت بسيار سنگين و خطير فرماندهي قرارگاه رمضان را بر عهده داشت اما بسيار افتاده و بي ادعا بود و همه وجودش را وقف دفاع از اين مرز و بوم كرد و سرانجام در حين انجام ماموريت به دوستان و همرزمانش پيوست.


#صدرالله_فنی
#عملیات_برون_مرزی
#قرارگاه_رمضان
#قرارگاه_فجر
http://telegram.me/safeer59

فرمانده محجوب


راوی: حجت الله اخلاص نیا
بعد از عملیات والفجر هشت با تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) براي ماموريت به شمال غرب دركردستان رفتيم. شب ها در پادگان شهید ناصر کاظمی حد فاصل قروه و سنندج با وجود سرما و یخبندان در چادر می خوابیدیم. يك شب هنگام سحر که از چادر براي سركشي بیرون آمدم ، دیدم لندکروزی کنار چادر ما پارک کرده و در آن سرمای شدید یک نفر هم درون آن خوابیده است .


از دیدن این صحنه ناراحت شدم ، به شیشه لنكروز زدم و آن شخص را بیدار کردم ؛ با كمال تعجب دیدم سردار "صدرالله فنی " است. او را به چادر بردم و جایی برایش آماده کردم ، از فرطِ خستگی زود خوابش برد ؛ صبح وقتي علت را از او پرسيدم گفت: براي ديدار بچه هاي بهبهان آمدم اما دير وقت رسيدم دلم نيامد كسي را بيدار كنم داخل ماشين خوابيدم. با وجودي كه مسئوليت بسيار سنگين و خطير فرماندهي قرارگاه رمضان را بر عهده داشت اما بسيار افتاده و بي ادعا بود و همه وجودش را وقف دفاع از اين مرز و بوم كرد و سرانجام در حين انجام ماموريت به دوستان و همرزمانش پيوست.


#صدرالله_فنی
#عملیات_برون_مرزی
#قرارگاه_رمضان
#قرارگاه_فجر
http://telegram.me/safeer59

قطع حقوق


راوی: عزیز رنجبر
در عملیات بدر "حبیب الله شمایلی " با اصابت ترکش خمپاره شصت از ناحیه پا مجروح و ساق پايش کاملاً جدا شده بود . بچه ها او را به آرامی به عقب منتقل كردند. آرام بود و صبور و چیزی نمی گفت . یکی از فرماندهان ما بنام "شکرالله نخعی" مرا مأمور کرد که به تهران بروم تا هر طور شده نگذارم پای حبیب الله را قطع کنند و من خودم را سريع به بیمارستان ساسان در تهران رساندم.


وارد اتاق كه شدم "محمود کاوه" فرمانده لشكر وي‍ژه شهداي سپاه كه از ناحيه شكم زخمي بود در همان اتاق و در كنار تخت حبيب الله بستري بود. چند روزی پزشکان روی پای حبیب الله کار کردند تا توانستند پایش را پیوند بزنند. حبیب الله هميشه دوست داشت يك بسیجی باشد و حاضر نمي شد به عضويت سپاه در آيد ؛ حتی چند بار آقای نخعی فرمانده سپاه بهبهان برای او لباس فرم سپاه فرستاد که تن کند اما او قبول نمی کرد و می گفت: ما در خدمت دوستان هستیم.


بعد از عمليات خيبر پس از شهادت "عبدالعلی بهروزی" و "خداداد اندامی" كه به عنوان فرماندهان بسيار مجرب جبهه بودند ، یک شب من و برادر نخعی و شخص دیگری به منزل او رفتیم. برادرنخعی از او خواست تا با توجه به شهادت برادران "بهروزی" و"اندامی" و به منظور جلوگیری از تجزیه تیپ و تفرق بچه ها عضویت درسپاه را بپذیرند. حبیب الله هم به اصرار قبول کرد و قرار شد تا من مقدمات عضویت او را فراهم کنم. ظرف یکی دو روز با پذیرش سپاه هماهنگ شد و او پاسدار رسمی شد . یک روز بعد از آمدنش از جبهه وقتی برای دیدار با او به منزلش رفتم ، خانم حبیب الله كه مشغول پذیرایی از ما بود گفت: الان هشت ماهي است که حقوق حبيب الله از بانک قطع شده و بانك درخواست مراجعت به محل خدمتش را مطرح كرده وتداوم حقوق و برقراری مجدد آن را منوط به برگشت او به محل خدمت كرده است. اما با وجودی که چندین ماه از قطع حقوق او می گذشت و فشار بسیاری روی زندگیش بود حبيب الله با خنده گفت: چيز مهمي نیست انشاالله درست مي شود. فردای آن روز موضوع را به برادر نخعی اطلاع دادم. ایشان هم پیگیری سفت و سختی کرد ولی مسئولین بانک مرکزی تهران زیر بار نمی رفتند و شرط برقراری حقوق را برگشت به کارشمایلی گذاشتند.


زمانی که حبیب الله در عملیات بدر مجروح شده بود و در بیمارستان ساسان بستری بود، مسئولین بانک ‌مرکزی تهران به اين موضوع پي بردند ، یک روز عصر با تاج گل و شیرینی به ملاقات او آمدند. هر کس به نحوی به او عرض ارادت می کرد و قربان صدقه اش می رفت و زبان به تمجید او می گشود. آخر سر مسئولین بانک از حبیب الله درخواست کردند که اگر کاری دارد بگوید تا با کمال میل برایش انجام بدهند. حبیب الله که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: فقط اگر زحمتي نيست دستور دهید تا مأموریت مرا در سپاه تمدید و حقوقم که ۸ ماه است آن را قطع کرده اند پرداخت آن به جريان بيفتد. مسئولین بانک به پَتُ مَت افتادند و قول دادند که این کار، انجام خواهد شد . سرانجام پس از پیگیری فروان چند ماه بعد حقوق حبیب الله وصل شد.


اين سردار بزرگ اصلاً در قيد بند مال دنيا نبود و حتي عدم دريافت حقوق ماهيانه به مدت تقريبا يك سال براي امرار و معاش خانواده هم هيچگاه باعث نشد كه كوچكترين خللي از تلاش او براي دفاع از سرزمين و وطنش كم كند و در اين راه جان را هم در كف اخلاص گذاشت و سرانجام این فرمانده شجاع درتاریخ ۷ اسفند ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.


#حبیب_الله_شمایلی
#سنگ_صبور_رزمندگان_بهبهان
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59

هوش سرشار


◄سید وحید بلادی
سال 1361 در دبیرستان مطهری با برادر مسعود آبرومند در اول دبیرستان همکلاس بودم، هوش سرشار درسی به همراه تبسم و آرامشی که هميشه در چهره داشت باعث دوستی عمیقی بين ما شد. خيلي وقت‌ها به منزل ما می‌آمد و علاوه بر دروس در يادگيري موتورسواری به من کمک مي‌كرد. پس از امتحانات نوبت دوم با ديگر نيروها براي عملیات رمضان اعزام شد و از من خواهش كرد نتيجه امتحانات را برايش بفرستم با اعلام نتيجه و کسب معدل 75/19رتبه اول دبیرستان شد. كارنامه را با نامه‌اي به مقر نيروها در سپنتا اهواز برایش فرستادم تا به دستش برسد.


با وجودی که می‌توانست با ادامه تحصیل جزو شاگردان رتبه اول کنکور سراسری و حتی جزو دانشجویان اعزام به خارج از کشور باشد، اما به همه این موفقیت‌های پشت کرد و برای دفاع از سرزمین و کشورش جبهه و جنگ را رها نکرد. سرانجام اين بزرگوار در اولین روز عملیات برون‌مرزی رمضان در 22 تیر 61 به شهادت رسيد و كمتر از يك سال بعد برادرش مجید آبرومند نیز در پدافندی عملیات خیبر در 10 فروردین 63 به شهادت رسید.


#عملیات_رمضان
#مسعود_آبرومند
#گردان_رعد
#تیپ_22_بعثت
http://telegram.me/safeer59

پدر ایثارگر


◄جواد نعمت الهی
یدالله علاف بهبهانی انسان وارسته، بزرگوار، شجاع و از معدود نيروهايی بود كه با فرزند برومندش هميشه در جبهه حضور فعالي داشت و با ماشين شخصی خودش در منطقه به همه خدمت‌رسانی می‌کرد تا ديگران فكر نكنند فقط به خاطر محافظت از پسرش در جبهه حضور دارد. یکی از کارهای زیبا و ماندگار این بزرگوار جمع‌کردن خرده‌نان‌های اضافی از سفره‌ها بعد از هر وعده غذایی بود و آنها را به دامدارهای منطقه شوش می‌فروخت و با پولی که از فروش آنها به دست می‌آورد تنقلات می‌خرید و شخصاً بين نيروها تقسيم مي‌كرد.


این کار زیبای او همیشه مورد تحسین نیروها و فرماندهان بود. با وجودي كه فرزند عزيز و برومندش، در عمليات رمضان در تیرماه 1361 به شهادت رسيد اما دست از جنگ و حضور در جبهه برنداشت و سرانجام چند ماه بعد در بهمن همین سال درحالی‌که همه نيروها پس از شكست عمليات والفجر مقدماتي در حال برگشت به عقب بودند با شجاعت تمام‌وقتی با ماشین مشغول آوردن مجروحين و شهدا به عقب بود، بر اثر اصابت خمپاره به شهادت رسيد و به قافله شهدا و ديدار فرزند رهسپار شد.



#یدالله_علاف_بهبهانی
#محمدتقی_علاف_بهبهانی
#ایثار
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59