عاقبت و سرنوشت رزمندگان

سخنانی ناب منتسب به شهید حمید باکری : 

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند در غیر این صورت زمانی فرامی‌رسد که جنگ تمام می‌شود و رزمندگان امروز سه دسته می‌شوند:

اول دسته‌ای که به مخالفت با گذشته خود برمی‌خیزند.

دوم دسته‌ای راه بی‌تفاوتی برمی‌گزینند و در زندگی مادی غرق می‌شوند و همه چیز را فراموش می‌کنند.

دسته سوم به گذشته خود وفادار می‌مانند و احساس مسوولیت می‌کنند که از شدت مصائب و غصه‌ها دق خواهند کرد.

پس از خداوند بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

**** خدا کند که در این بازار مکاره دروغ و ذبح اخلاق بتوانیم  عاقبت به خیر از این آزمون عبور نماییم.

#انتظار
#امید
#عاقبت_به_خیری
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

محدوده روشن : 93 قسمت پایانی

راوی: نجف زراعت پیشه
برای رسمی نمودن مدرک کارشناسی ارشد در سال 1377 در دانشگاه آزاد ثبت نام نموده و در رشته جغرافیای سیاسی قصد تطبیق واحدها و رسمی نمودن مدرک بود اما نه ما پارتی گذشتگان را داشتیم نه پول و موقعیت برای .....  مجبور شدیم مجدداً در سر کلاس ها نشسته و دوره را طی نماییم . با دعوت به کار مرکز پژوهشی مرکز مطالعات جغرافیای نظامی ایران که مقر آن در شهرک غرب زرافشان غربی به مدیریت سردار محمد بلالی و جانشینی دکتر موسی پور موسوی  بود برای راه‌اندازی واحد اطلاع رسانی و کتابخانه رفتم که در ادامه فصلنامه پژوهشی مرکز تحت نام جغرافیای سیاسی نظامی را نیز راه اندازی و منتشر نمودیم.با به دست گرفتن امور مجله و فصلنامه ضمن ارایه مقالاتی در زمینه جغرافیای سیاسی نظامی از کارشناسان مرکز و بیرون نیز پیگیری نموده و پنج شماره از آن را به چاپ رسانیدیم که با توجه به کاهش هزینه های آن مورد استقبال مسئولین قرار گرفت و با انتقال مرکز به واحد اطلاعات نیروی زمینی من هم تسویه حساب نمودم.با ارتباط با دانشگاه جامع امام حسین ع که در همین زمان از دانشگاه افسری جدا شده و اختصاص به رشته های ارشد و دکتری بود پروژه شناخت کشور عربستان سعودی از دیدگان نظامی و سیاسی را به دست گرفته و با زحمت طاقت فرسایی با توجه به کمبود منابع در زمینه نظامی توانستم با موفقیت آن را طی یک سال به پایان رسانده و آن را به پردیس جغرافیا ارایه داده و دفاع نمایم و در سال 1384 در اواخر تابستان خانه خویش را علی رغم رکود شدید مسکن و با قیمت پایین به فروش رسانده و به بهبهان مراجعت نمودم و از آن زمان به کارهای زیر دست زدم :
اشتغال به تدریس درس آشنایی با دفاع مقدس 
همکاری با برادر کاظم فرامرزی در وبلاگ تیپ خوبان
ایجاد کانال سفیر برای پاسخ به شبهات دفاع مقدس
ایجاد وبلاگ سفیر برای پاسخ به سوالات و شبهات دفاع مقدس
انتشار کتاب پرواز در فجر در زمینه واقعه بمباران گردان فجر در جاده شهید صفوی
انتشار کتاب سایت خیبر در زمینه عملکرد رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع
انتشار کتاب ملاحظات امنیتی اسرائیل در زمینه آب 
تدوین کار پژوهشی تیپ 201 ضد زره ائمه ع با عنوان شکارچیان تانک
انتشار کتاب تپه عرفان در زمینه خاطرات رزمندگان از روزهای یکدلی و یکرنگی
و ...................................................


اما
جریان بعد جنگ ما به مثابه ماهی می باشد که از آب بیرون انداخته باشند و در حال جان کندن تدریجی می باشد در حقیقت محدوده روشن زندگی ما همان دوران جنگ و زیستن در میان انسان هایی بود که :
حرف و عملشان یکی بود
سرشان می رفت اما قولشان نمی رفت
شجاع ، جسور ، متواضع و در یک کلام الگوی عملی اخلاق اسلامی و دینی بودند
و نفس کشیدن در این روزهای بی کسی ، غریب و بی اخلاقی و دوران یکه تازی منیت ، مقام و پول و به عبارتی زر و زور و تزویر  حق کسانی می باشد که در آن روزهای همنشینی با بهترین بندگان خدا را قدر ندانسته و اکنون باید غربت دوران ایثار و شجاعت بچه های جنگ را نظاره گر باشیم و تنها دل به شفاعت بچه هایی داریم که روزگاری همنشینی آنها کرده و بتوانیم به این واسطه مجوز رهایی از آتش را دریابیم 
و اینک با وجود تلاش در زمینه های مختلف سیاسی ، اجتماعی و دفاع مقدس ولی مشکلات جناحی و سیاسی در کشور که گویی تمامی ندارد سبب شده تا استاد فرصت سوزی در جهان باشیم و علی رغم برخورداری از منابع گوناگون و همچنین پتانسل نیروی جوان به سمت ناکارامدی رفته و نسل جوان هم اکنون بین المللی انگیزه و سردرگریبان و ناامید به آینده بسر برد... و همه منتظر دمیدن روح امید از سوی دور دست ها در افق  باشند ......................
و حال ما در این روزها :
خسته........
تنها...............
منتظر..........
خدایا مپسند برای بازماندگان شهدا جز عاقبت به خیری و رستگاری. 
تشکر و سپاس از شما خواننده محترم و التماس دعا 
#محدوده_روشن_93
#درمان_تحصیل_تحقیق
#انتظار
#امید
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

محدوده روشن : 92

راوی: نجف زراعت پیشه
در همین زمان با همکاری با دکتر احمد پور احمد در انجام پروژه دفاع مقدس که از سوی ستاد کل به جهاد دانشگاهی مرکز واگذار شده بود بخش هایی از آن را به عهده گرفته و مشغول تدوین شدم و بعدها به صورت مجموعه ای تحت عنوان جغرافیای ماندگار دفاع مقدس به چاپ رسید هر چند نامی از بچه های مجری و دانشجو در آن برده نشد. در ادامه طی پروژه دیگر گزارش بازسازی مناطق جنگ زده استان خوزستان را که از سوی دفتر ریاست جمهوری به جهاد دانشگاهی داده شده بود به سرانجام رسانده که به همراه کارهای دیگر همکاران مجموعه کاملی از کارهای انجام شده در طی دوران بازسازی مکتوب و منتشر شد.
برای رسمی نمودن مدرک کارشناسی ارشد در سال 1377 در دانشگاه آزاد ثبت نام نموده و در رشته جغرافیای سیاسی قبول شدم و قصد من تطبیق واحدها و مدرک گرفتن بود اما نه ما پارتی گذشتگان را داشتیم نه پول و موقعیت برای ..... و لذا مجبور شدیم مجدداً در سر کلاس ها نشسته و دروه را طی نماییم که نقش مهمی در شکل گیری کارهای پژوهشی من داشت.با همکاری با دکتر غلامحسن حیدری که پروژه برآورد استراتژیک کشورههای هدف را از موسسه مطالعات ابرا معاصر تهران را گرفته بود بخش سرزمینی و سیاسی کشور عربستان به من سپرده شده و من در کنار تحصیل به تحقیق در زمینه کشور عربستان پرداختم و پس از مدتی متوجه شدم که سخت ترین کشور از لحاظ دسترسی به اطلاعات به تور من خورده و برای دسترسی به اطلاعات در زمینه کشور عربستان سعودی مجبور به مراجعه به اکثر کتابخانه ها و مراکز تحقیقاتی ، افراد صاحب نظر و همچنین جستجوی وسیع در اینترنت و ترجمه آنها شدم ؛ اگر چه کاری سخت بود اما ظرف کمتر از شش ماه متن تهیه شده را به دکتر تحویل داده و با پذیرش آن در موسسه که دارای صاحب نظران زیادی بود به سمت چاپ روانه شد و در سال 64 به صورت کتاب چاپ شد.


با توجه به نمره مثبت کار من در موسسه از لحاظ پژوهشی کار بر دوستان دیگر سخت شد و چندین بار کار آنها برای تکمیل باز پس فرستاده شد و برخی نیز از خیر آن گذاشتند به همین خاطر دکتر بعد از مدتی از گروه هشت نفره چون تنها سه نفر موفق به تکمیل پروژه شده بودند باقی پروژه ها را شامل برآورد استراتژیک کشورهای امارات متحده عربی ، آلمان،انگلستان، روسیه و ...را به من سپرده و در ازا مبلغی اندکی که در آن شرایط بسیار نیاز داشتم تکمیل نموده و به دکتر تحویل دادم هر چند در این زمان با توجه به تغییر سیاست های کشور از حوزه علوم انسانی به فنی و کم نمودن بوده های آن بحث چاپ و انتشارات این کتاب ها علی رغم اخذ فیبا برای برخی از آنها متوقف شد.
با رسیدن موعد اخذ عنوان پایان نامه قصد داشتم این مرحله را با پیشنهاد عنوان کار شده برای دانشگاه امام حسین ع به پایان ببرم و هر چند دکتر عزتی در ابتدا موافق بود اما در جلسه گروه آن را تغییر داده و با توجه به توانایی و آشنایی با کارهای قبل من عنوان آب و نقش آن در امنیت اسرائیل را پیشنهاد دادند ، هر چند در ابتدا شوکه و ناراحت شده اما سبب خیریت شده و با انجام آن توانستم راهگشای کارهای بعدی تحقیقاتی و پژوهشی برای خودم شوم و زمانی که با مشقت و سختی فراوان توانستم در حضور اساتید گروه شامل عزتی ، حیدری ، تاج و ... دفاع نمایم با نمره عالی از آن دفاع نموده و پاس کردم.در همین زمان پژوهشکده پروژه ای در زمینه شناخت کشور اسرائیل داشت که با صحبت با من برای گسترش پایان نامه و دایره نفوذ آب و اسرائیل و نقش آن در محیط امنیتی ایران توانستم پروژه ای فوق را نیز تکمیل کرده و تحویل دهم و در ازای آن به مبلغی پایین توانستم از این سد نیز عبور نمایم.
با توجه به  وضعیت جسمی نامناسب  به کمیسیون بدوی در ستاد مشترک به کمیسون عالی معرفی شدم که بعد از جلسات متعدد درصد 83 درصد را برای من محرز نموده و در بند ج کمیسون قرار گرفتم و در اوج حمله آمریکا به عراق برای سرنگونی صدام حسین در سال 2003 نامه من هم برای منفک شدن از سیستم دانشگاه به ستاد مشترک رفت  و بعد از دو بار رفت و برگشت امضا و با تسویه حساب به حالت اشتغال به کار در آمدم.  با همکاری با دکتر احمد پور احمد در انجام پروژه دفاع مقدس که از سوی ستاد کل به جهاد دانشگاهی مرکز واگذار شده بود بخش هایی از آن را به عهده گرفته و مشغول تدوین شدم و بعدها به صورت مجموعه ای تحت عنوان جغرافیای ماندگار دفاع مقدس به چاپ رسید هر چند نامی از بچه های مجری و دانشجو در آن برده نشد. در ادامه طی پروژه دیگر گزارش بازسازی مناطق جنگ زده استان خوزستان را که از سوی دفتر ریاست جمهوری به جهاد دانشگاهی داده شده بود به سرانجام رسانده که به همراه کارهای دیگر همکاران مجموعه کاملی از کارهای انجام شده در طی دوران بازسازی مکتوب و منتشر شد.
#محدوده_روشن_92
#درمان_تحصیل_تحقیق
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

محدوده روشن : 91

راوی: نجف زراعت پیشه
دو سال بعد نیز در بیمارستان ساسان تهران عصب انگشت دست چپ من توسط پرفسور نواب عمل شد که جزء سخت ترین عمل ها بود.  اصابت ترکش به گلویم که بیشتر احساسم گوگرد ناشی از انفجار نارنجکها بود را پیگیری نکردم چرا که او به من کاری نداشت من هم کاری به کارش نداشتم تا این که سال ها بعد ( سال 1396) زمانی که عکس opg  از فک ودندان ها برای دندانپزشکی گرفتم با تعجب شاهد جا خوش کردن ترکش فوق در زیر ناحیه گلو در ناحیه چپ فکم بودیم اما به دلیل همزیستی مسالمت آمیز کاری به همدیگر نداشته و نداریم.در سال 1367 در رشته جغرافیای طبیعی دانشگاه تهران قبول شدم که به دلیل شرایط خاص پایان جنگ و حساسیت اوضاع واحد با رفتن به دانشگاه مخالفت نموده و بعد از دو ترم تعویق ترم سرانجام در نیمه اول سال 1368 با گرفتن تسویه حساب به دانشجویی ستاد کل رفته و مشغول به تحصیل شدم.وضعیت ناشی از پایان جنگ ، اقتصاد ناسالم ، رزمندگان عصبی و سرخورده و رحلت امام همه و همه شرایط ناجوری را ترسیم نموده بود ، برخی شب ها را در ستاد کل در حسینیه می گذراندم و برخی شب ها را در خانه پسر دایی یا دوستم نبی ابوعلی  می گذراندم. شرایط سخت اسکان در تهران از تلخ ترین و سخت ترین خاطرات من است که بدون پارتی و فقدان سرمایه مجبور به طی شدن داشتم حتی برخی اوقات مجبور به فروش کوپن ............ هنوز خاطرات من از خیابان گرگان ، منطقه شادآباد و یافت آباد ، افسریه،پردیس آبعلی و .... در ذهنم رژه می رود
.با گرفتن خوابگاه مجردی با برادران محمدرضا غفوری از رزمندگان لشکر عاشورا ، امین علیمرادی از رزمندگان ملایر ، رضا اکبرپور برادر شهید از لار هم که گاهی اوقات مرتضی بهروز هم به ما می پیوست و دوران خوبی را سپری که این دوستی ها سال ها است  ادامه یافته است. در جمع ما و دوره دانشگاه سرداران ارشد دفاع مقدس هم بودند که برای ادامه تحصیل می آمدند و با هم ارتباط زیادی پیدا نمودیم که در بعضی روزهای تعطیل به همراه سردار باقری به ارتفاعات درکه یا گلگ چال رفته و نماز صبح را نیز در برگشت از ارتفاعات می خواندیم ضمن این که موقع امتحان برای مطالعه و کارهای تحقیقی به منزل برادران باقری یا پاکپور می رفتیم  تا توانستیم دوره کارشناسی دانشگاه تهران را طی نماییم.


 پس از قبولی ارشد جغرافیای سیاسی دانشگاه امام حسین ع با انتقال پرونده رسماً کادر دانشگاه شدم ، اکنون این دومین دوره گرفتن دانشجو در این مقطع بود و در دوره اول سردار صفوی و برخی دیگر از  کادر سپاه آن را گذرانده بودند و اکنون در این دوره افرادی نظیر برادران باغبان ، شمس ، کفاش جمشید ، محسن خیامی و ..... از ثمرات دعوت اساتید برتر دعوت شده برای گذراندن دوره کارشناسی ارشد داخلی بودیم و برای جلوگیری از مشکلاتی نظیر آمدن زنان اساتید مانتویی و ... کلاس ها به دفتر دانشگاه واقع در خیابان قدس شرقی منتقل شده بود و دوره از سال 1372 آغاز شد و تا 1377 به طول کشید و در طی آن توانستیم از محضر اساتیدی نظیر خانم میر حیدر و کولایی و آقایان دکتر عزتی ، کریمی پور، مجدآبادی ، زیبا کلام ، قاسمی و .... بهره ببریم که نقش زیادی در شکل گیری افکار و آینده من داشت ضمن این که همزمان در پژوهشکده علوم دفاعی و استراتژیک دانشگاه امام حسین نیز مشغول به کار شدم.
دوران دانشجویی شرایط سختی بود خانه مستاجری مشترک ، حقوق کم ، هزینه های بالا ، ایاب و ذهاب و هزینه های تحصیلی و ...همه و همه شرایط سختی بود که در این ایام با آنها دست و پنجه نرم می کردم و با خرید یک دستگاه موتور هوندا دست دوم به قیمت 140 هزار تومان رفت و آمدهای من راحت تر شد و توانستم بهتر به امور خانه و کار برسم. سالهای تحصیل در دانشگاه همراه با کار در پژوهشکده علوم دفاعی و استراتژیک بود که عملاً به عنوان یک کارگاه عملی تحقیق و پژوهش برای من به شمار می رفت ، شامل گروههای جنگ ، روابط بین الملل ، تاریخ ، جغرافیا ، جنگ روانی و سنجش از راه دور بود و از بهترین کارشناسان این عرصه که از برادران سپاهی بودند بهره می برد و اکثر سرداران و امرا به صورت مرتب بازید و جلسه داشتند و از قبل این روند ساختار من هم تکمیل می گرفت و با قرار گرفتن در گروه جغرافیا توانست به کارهای تحقیقی و پژوهشی خویش شکل دهم.در گروه جغرافیا که محل استقرار سرداران ارشد سپاه به خصوص پروژه ملی جغرافیای نظامی ایران بود در ابتدا مسئولیت دفتر و هماهنگی امور استان ها و جلسات پروژه را داشتم و در کنار آن به انجام کارهای پژوهشی می پرداختم.
#محدوده_روشن_91
#درمان_تحصیل_تحقیق
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

محدوده روشن : 90

راوی: نجف زراعت پیشه
بعد از جنگ
با پیوستن من به کار ستادی در سپاه ششم  خود را با محیطی گنگ و خشک که با اخلاق جبهه ها و روحیه برادری آن منطبق نمی شد و از طرف دیگر با انواع و اقسام رذایل اخلاقی نظیر خودبزرگ بینی ،تکبر و ..... روبرو می دیدم و همین سبب شد تا عزم خود را برای رفتن به دانشگاه جزم نمایم. در این ایام نیز خبر مدرج شدن بچه های سپاه و نام های گوناگون و بعضاً خنده داری که برای آن پیشنهاد می شد  را شنیدم و این که باید نیروهای سپاه باید یونیفرم ، کلاه و.... پوشیده شود و زبان حال من در آن روزها این بود که :خدا رحم کند گل بود به سبزه هم آراسته شد.که به معنای کم شدن معنویت و ارزش های اسلامی درون مجموعه سپاه و بسیج بود.
یکی از رشته هایی که در آزمون ورودی دانشگاهها انتخاب نموده بودم حقوق قضایی قم بود اما با صحبت با برخی افراد من را از رفتن به این رشته با توجه به حساسیت و خطرات امر قضاوت دلسرد نمودند .پیگیری درمان صورت و بینی  که دو بار مراجعه به اصفهان عمل جراحی صورت گرفت ، آثار ترکش بر صورت و بینی من سبب کشیده شده پوست و پلک ها به سمت پایین شده و از طرفی با توجه به فقدان استخوان در دماغه بینی نفس کشیدن را مشکل کرده بود ؛ پدر بزرگوار محمود صراف سفارش ما را به دکتر طباطبایی متخصص جراحی فک و صورت و پلاستیک نموده و در سفر اول برادر روح الله مجتهدی به  اصفهان همراه من بود. این دوران سخت ترین دوران بعد از جنگ می باشد که بی اعتنایی ها و .... سبب دلسردی بسیاری عزیزان ایثارگر شد
برگزاری مراسم عروسی و دعوت از بچه های جبهه در چهارم خرداد 68 صورت گرفت ، از همه طیف ها به دعوت شام آمده بودند از آنجایی که کارت دعوت نبوده و به صورت اطلاع گروهی به بچه های رزمنده و مساجد بود  جمع وسیعی از بچه های رزمنده و مسجدی فارغ از گرایش های جناحی حضور پیدا کرده بودند که سبب تعجب بسیاری شده بود و بیم کم آمدن غذا می رفت ، همه اتاق ها و حتی پشت بام ها و حیاط خانه عمو از جمعیت پر بود و جمعیت هم مرتب و پشت سر هم می آمد و بعد غذا نیز بر اساس عادت بچه ها ظروف خالی غذا بود که به سمت هم پرتاب می کردند.
رحلت امام :
صبح 15 خرداد 68 ساعت هفت بود که امیر نجفی به در منزل ما آمد  و خبر رحلت امام را داد از سر شب اخبار وخیم شدن حال امام سبب نگرانی همه شده بود ، به شدت متاثر شده و ابتدا به سپاه رفتیم و بعد از آن به مسجدجامع بهبهان رفتیم که همه گریان و نالان و مبهوت تجمع کرده بودند و حیف و دریغا می خوردند .به همراه امیر نجفی ، عبدالرضا مهربان ، غلامحسین چهاب آر ، یدالله پازند و حاج قربان ساعت 11 صبح دوشنبه 15/3/68 با پیکان بنیاد امور جنگزدگان برای تشییع جنازه امام به تهران رفتیم که در تهران به دلیل شلوغی خیابان ها به نماز در مصلی نرسیدیم ، خیابان ها مملو از جمعیت بود و موج جمعیت مانع حرکت بود ماشین را به خیابان گرگان منزل خاله امیر برده و سپس با ماشین پسر خاله امیر ما را تا میدان شوش رسانده تا برای تشییع امام به بهشت زهرا برویم ، گرما بیداد می کرد و جمعیتی که متراکم از پیر و جوان و ....به سمت بهشت زهرا سرازیر بودند .


در میانه راه نزدیک شهر ری بود که به دلیل موج جمعیت و عدم امکان تحرک از رادیو و تلویزیون اعلام کردند که به دلیل ازدحام مراسم تشییع امروز برگزار نمی شود و به فردا موکول می شود و به همین خاطر مجبور به برگشت شدیم ، خستگی و گرما امان ما را بریده بود ، هیچ وسیله ای برای برگشتن گیر نیاوردیم و اتوبوس ها هم مملو از جمعیت بود در این گیر و دار اتوبوس دو طبقه ای که جمعیت از در آن آویزان بودند ما هم روی سپر عقب آن خود را آویزان کرده تا حداقل اندکی بتوانیم مسیر را طی نماییم ، دود اگزوز ، گرم بودن هوا و بدنه اتوبوس و خطرات آن عمل را در آن لحظات نمی توانستیم با عقل حساب گر خویش محاسبه نماییم و ما به خانه خاله امیر در خیابان گرگان در نزدیکی میدان امام حسین ع تهران برگشتیم.
پس از صرف نهار تلاش کردیم اندکی از خستگی خویش را با استراحت برطرف نماییم که مونیتور تلویزیون همه ما را میخکوب کرد ، برنامه تلویزیون داشت بهشت زهرا را نشان می داد  با مشاهده برنامه تشییع امام در تلویزیون در ساعت 16 اعصاب ما به هم ریخت مگر قرار نبود تشییع فردا باشد؟ ظاهراً برای کاستن از موج جمعیت این ترفند را بکار بسته بودند ، سراسیمه به سمت مراسم تشییع امام  در بهشت زهرا راه افتادیم و غروب ماتم زده در میان سیل جمعیت که دور قبر امام که کانتینری روی آن گذاشته بود قرار گرفتیم ، دریغ ای دریغا که به گردش نرسیدیم و در پای قبر به عزاداری پرداختیم و با برداشتن مقداری از تربت کنار قبر به منزل برگشتیم  و بعد از چند روز ماندن تهران و در خانه خاله امیر به بهبهان برگشتیم.
#محدوده_روشن_90
#رحلت_امام
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

محدوده روشن : 89


راوی: نجف زراعت پیشه
وضعیت بغرنج جبهه ها :
این روزها جبهه های نبرد وضعیت رقت باری را پشت سر می گذاشت فرسایشی شدن جنگ و فقدان پیروزی های تاثیرگذار در سرنوشت جنگ  انگیزه اعزام نیروها به جبهه را از بین برده و وضعیت سیاسی ،اقتصادی و اجتماعی ایران را تضعیف نموده و در عوض عراق با توجه به کمک های مالی اعراب و در اختیار گذاشتن تسلیحات پیشرفته کشورهای بلوک غرب و شرق توانسته بود وضعیت ارتش خویش را به بالاترین سطح آمادگی برساند؛ عراق با استفاده از این نقاط ضعف ایران و با استفاده از بمباران شیمیایی و استفاده از سپاه های گارد ریاست جمهوری ، سوم و هفتم و به ویژه سیانور  درتاریخ 28/1/67 توانست در اولین گام شبه جزیره فاو را از دست ما گرفته و نیروهای ما به ساحل شرقی اروند رود بیایند. 
در چهار خرداد 1367 علی رغم آمادگی نیروهای ما از نظر نیرو و امکانات در شلمچه با تک گسترده ارتش عراق ظرف هشت ساعت ما مجبور به عقب نشینی از مناطق متصرف شده در عملیات کربلای 5 شدیم و شلمچه را نیز از دست دادیم .  در این روزها همچنین منافقین با عملیاتهای آفتاب در جبهه فکه ، عملیات چلچراغ در منطقه عملیاتی مهران و با سر دادن شعار امروز مهران فردا تهران  توانستند تعداد زیادی از نیروهای ما را با توجه به پوشش لباس ایرانی و زبان فارسی آنان به اسارت در آورند.بواسطه مسائل فوق در این زمان آقای هاشمی رفسنجانی در 12 خرداد به سمت جانشینی فرمانده کل قوا منصوب تا ضمن برآورد امکانات و منسجم کردن دست به اقدامات هماهنگی برای اقدامات موثر در جنگ بزند.
نیمه دوم خرداد ماه علی هاشمی فرمانده سپاه ششم امام جعفر صادق ع و قرارگاه نصرت طی یک سخنرانی در جمع کادر از آمادگی دشمن برای تصرف هور و جزایر مجنون گفت و ......در چهارم تیر ماه با توجه به این که تمام امکانات ما در جزایر مجنون برای رویارویی حمله قریب الوقوع عراق آماده شده بود با هلی برن سریع ارتش عراق که با بمباران های گسترده و به خصوص شیمیایی همراه بود توانست خود را تا سه راهی فتح ،جفیر و جاده اهواز خرمشهر کشانده و توانست نیروهای مستقر در جزایر را محاصره که تعداد زیادی به شهادت رسیده و برخی نیز به اسارت درآمدند ؛ عراق به راحتی می توانست تا اهواز هم به پیش آید زیرا هیچ کس جلوی او نبود و با آتش وحشتناک و سازمان قوی همه چیز را شخم می زد و به جلو می آمد.ظاهراً عراق با فعال نمودن استراتژی آفندی به دنبال تحقق  شعار رسیدن به مرزهای بین المللی بود ، در جریان تک به مجنون قرارگاه تاکتیکی سپاه ششم نیز در هور با پیاده شدن نیروهای دشمن که هلی برن شده بود به محاصره درآمد و علی هاشمی و سایر نیروهای قرارگاه به شهادت رسیده یا مفقود شدند. با توجه به کمبود نیرو ، امکانات و بودجه برای سازماندهی بهتر نیروها از مناطق ماووت ، شاخ شمیران ، حلبچه و ....تخلیه می شوند اما در یک اقدام ناجوانمردانه ارتش آمریکا هواپیمای ایرباس ایرانی را با 290 مسافر در آبهای خلیج فارس توسط موشک شلیک شده از ناو پیشرفته وینسنس ساقط می کند که در حقیقت یک هشدار عملی به ایران برای پایان دادن به جنگ بود و در صورت عدم پذیرش قطعنامه 598 باید آماده پذیرش اقدامات بیشتری باشد.


طبق اخباری که به صورت پراکنده از منابع مختلف  شنیده ام  ظاهراً قرار است نیروی زمینی ارتش و سپاه ادغام و محسن در راس و شمخانی معاون وی شوند و بسیاری از سازمان های اضافی حذف شوند که در صورت درست عمل کردن می توان به اثرات آن دل بست.پیشروی ارتش عراق در جبهه های میانی و جنوب و وضعیت نابسامان سیاسی ، اقتصادی ایران با توجه به نامه های نوشته شده توسط مسئولین سیاسی ، اقتصادی و نظامی باعث شد تا ایران در 27 تیر 1367 رسماً قطعنامه 598 را بپذیرد هر چند سه روز بعد در 30 تیر ماه ارتش عراق دیوانه وار از جفیر و شلمچه وارد ایران شد و تا جاده خرمشهر اهواز پیشروی کرد و سه روز بعد از آن در سوم مرداد ماه  نیز منافقین با توهم فتح برق آسای تهران در 36 ساعت از قصر شیرین وارد ایران شدند اما ندای مسیحایی امام و نهیب آن به فرمانده سپاه سبب حضور گسترده نیروهای مردمی در جبهه ها شد و من که در این ایام در واحد اطلاعات سپاه ششم بودم به همراه تعدادی از برادران با پیکان بار شخصی برادر کمال اکبری در حالی که پتویی عقب آن پهن کرده بودیم به سمت اهواز و جبهه ها به را افتادیم که در میانه راه اهواز بچه ها خبر آوردند که نیرو به اندازه کافی حضور یافته و نیازی به رفتن ما نمی باشد و در نهایت صدام مجبور شد در 15 مرداد 1367قطعنامه 598 را پذیرفته و نیروهای یونیماک (حافظ صلح سازمان ملل) در 29 مرداد در مرزهای دو کشور ایران و عراق مستقر شده و آتش بس رسمی در مرزهای دو کشور برقرار شده و جنگ هشت ساله ایران و عراق پایان پذیرد.
#محدوده_روشن_89
#پایان_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

امام خمینی ره و دفاع مقدس:

 

.....خداوندا، این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مکن. خداوندا، کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه‌اند و نیازمند به مشعل شهادت؛ تو خود این چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش. 

خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودین و خانواده‌های معظم شهدا! و بدا به حال من که هنوز مانده‌ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشیده‌ام، و در برابر عظمت و فداکاری این ملت بزرگ احساس شرمساری می‌کنم.و بدا به حال آنانی که در این قافله نبودند! بدا به حال آنهایی که از کنار این معرکه بزرگِ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی تا به حال ساکت و بی‌تفاوت و یا انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتند!.....

... آنهایی که در این چند سالِ مبارزه و جنگ به هر دلیلی از ادای این تکلیف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگران را از آتش حادثه دور کرده‌اند مطمئن باشند که از معامله با خدا طفره رفته‌اند، و خسارت و زیان و ضرر بزرگی کرده‌اند که حسرت آن را در روز واپسین و در محاسبه حق خواهند کشید. که من مجدداً به همه مردم و مسئولین عرض می‌کنم که حساب اینگونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا جدا سازند؛ و نگذارند این مدعیان بی‌هنر امروز و قاعدین کوته نظر دیروز به صحنه‌ها برگردند.

من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می‌کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. نگذارید پیشکسوتانِ شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند.

(صحیفه امام خمینی جلد21 صفحه 93)
#امام_خمینی
#شهادت
#دفاع_مقدس
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

محدوده روشن : 88

راوی: نجف زراعت پیشه
در تدارک جدایی:
با برگشت از مرخصی و حضور مجدد در مقر و پادگان تصمیم من برای تسویه حساب و پایانی با مشورت با بزرگانی نظیر سیدنورالله سیدی، حاج محمود محمدپور قطعی شد ؛دلایل من برای پایانی و  تسویه با گردان عبارت بودند از:
•  وجود باند بازی و افراطی و حاد شدن آنها
•  خستگی مفرط ناشی از برگزاری کلاس های غیر ضروری به خصوص عقیدتی -سیاسی
•  تصمیم به رفتن به دانشگاه جهت تخصص و خدمت بهتر به جبهه و جنگ
•  اطلاع خاص از ماموریت ها و برنامه های نظامی توسط افراد خاص بدون مسئولیت
•  عدم رعایت سلسله مراتب و شان فرماندهی بین نیروها
•  نداشتن علاقه به نظامی گری و کارهای نظامی
•  دوری از برخی رذالت های اخلاقی و خودسازی
هر چند در مسیر پایانی (22/1/1367) و تسویه حساب من مشکلات یا بهتر بگویم لجاجتی عجیب رخنمون کرد اما باعث افزوده شدن تجارب من در این وضعیت شد، در مراجعه به لشکر مشاهده نمودم که تسویه حساب و پایانی رسمی ها لغو شده و من موفق به اخذ پایانی لشکر نشدم به عبارتی حالم گرفته شد و مایوسانه به پادگان پلاژ برگشتم. با برگشتن به گردان دیدم که یدالله مواساتی ، مالک ایقان ،نادر فرح بخش ، اسماعیل آژ و نعمت الله دانایی برای جذب نیرو به بهبهان رفته اند ، در 24/1/1367 یدالله مواساتی اعلام کرد که به دوره دافوس می رود و فرماندهی گردان را به مشهدی حاتم رزمه  و نعمت الله دانایی می سپارد ، وضعیت بلاتکلیف ادامه داشت تا این که اعلام شد که حرکت گردان به سمت گچینه خورمال در 26/1/1367 صورت می پذیرد و در جلسه گردان تصمیم به ماندن من در در پلاژ گرفته شده بود. من بشدت مخالفت کرده  و گفتم یا پایانی یا مرخصی. با پافشاری من علی نشاطی پرسنلی گردان برای آوردن پرونده اقدام کرد خلاصه بعد از همه این کارها باید پلاژ بیایم و بمانم پرونده را گرفتم و به چادر گروهان آمدم و آن جا وسایل را جمع کردم و صندوق خالی را به محمدرضا خودسوز دادم.


ساعت 14 بود که نیروهای گردان سوار اتوبوسها شدند در این لحظه من و غلامحسین نواب پیش حاج محمود محمدپور رفته و پس از صحبت و مشورت در مورد رفتن به واحد اطلاعات و عملیات قرارگاه در گلف را مطرح نمودم ؛ با بچه ها نظیر مالک،غلامحسین،محمود،حجت،ابراهیم آهویی،علی باعثی و ...خداحافظی کردم. در همین حین نیز پایگاه هوایی دزفول توسط هواپیماهای دشمن بمباران شد و بچه ها می خواستند پیاده شوند اما نعمت مانع شده و دستور حرکت آنها را صادر کرد و من با حسرت در محوطه پلاژ قدم زنان بی وفایی دنیا را نظاره گر شدم چه مردم خوش استقبال و بدبدرقه ای داریم ......
پس از رفتن نیروها تنها عبدالله مرضات ، علی نشاطی ، غلمانیان و دو نیروی گروهان امام حسین ع مانده بودند. عصر مقداری از وسایل داخل محوطه پلاژ را که خراب میشد جمع کرده و در اتاق بلوکی جمع کردم و در محوطه دو کنسرو ماهی باز کرده و خوردیم و در همین حین نیز دزفول و نواحی اطراف بمباران شد و آنچنان نزدیک بود که ترکش های آن نیز در مجاورت ما به زمین افتاد در حقیقت این روزها بمباران های هوایی دشمن افزایش یافته است.
صبح با ماشین گردان فجر که ابافت با آن بود به مقر لشکر در کرخه رفتم. با توجه به شرایط جنگ و ممنوعیت پایانی  با شرایط سخت توانستم پایانی را گرفته  و با ماشین فجر به همراه ابراهیم حسین زاده به پلاژ آمدیم.عصر بود که بچه ها ساعت 17:30 از بهبهان رسیدند و همه از ماندن من در پلاژ تعجب کرده بودند و مرتب سوال می کردند تا رفتم که لباس هایم را عوض کنم صدای بوق ماشین را شنیدم که می خواست برود و وسایل را همینطوری و سردستی جمع کرده و در این موقع برادر عبدالله درخشنده اتوبوس را نگه داشته و به کمکم آمد و عجولانه با بچه ها خداحافظی کردم و سوار شدیم و به طرف بهبهان به راه افتادیم و ساعت 22:45 شب بود که به بهبهان رسیدیم و فردا قرار است برای مسئله کاریم به گلف بروم ولی این ماموریت گردن تجارب گرانقدری برایم به ارمغان آورد اگر چه  تلخ بود اما در ساخت آینده من تاثیر به سزایی داشت.
#محدوده_روشن_88
#گردان_فتح
#پایانی_تسویه_حساب
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 87

راوی: نجف زراعت پیشه
با رسیدن به ابتدای شهر سنندج ، جمعه که جلو مایلر بود مسیر ماشین را به جای کمربندی از داخل شهر سنندج عبور داد که برخی نیروها نیز تحت تاثیر رفتار احساساتی برخی قصد دادن شعارهای تفرقه انگیز و حتی تیراندازی هوایی را داشتند که به شدت مخالفت و مانع این کار شدم و با توجه به ناآشنایی راننده به مسیر نزدیک ترمینال سنندج – باختران خودم به کابین جلو کمپرسی رفته و با راهنمایی راننده به طرف پادگان شهید کاظمی به طرف قروه به راه افتادیم.تقریباً ده کیلومتری مانده به دهگلان به خواب رفتم و وقتی به چلوکبابی شباهنگ رسیدیم بیدار شدم و هنگامی که به جاده فرعی پادگان سمت راست رسیدیم مایلر دومی و پاترول رد کردند  ولی ما درست وارد جاده فرعی شدیم و ماشین های فوق نیز برگشته و پشت سر ما حرکت کردند.
وضعیت نامعلوم
حدود ساعت 20:30 بود که به پادگان رسیدیم و با ناراحتی که از نحوه انتقال نیروها و بروز خطرات با توجه به حمل تجهیزات و مهمات توسط نیروها داشتم پیش فرمانده گردان رفتم اما وی نیز با توجه به معذورات جواب قانع کننده ای به من نداد، لذا پیش بچه ها آمده و ساختمانی را که مشخص شده بود تمیز نموده و مایلر را خالی کردیم و من بدون خوردن شام بلافاصله خوابیدم.30/12/1366 صبح مجدداً وسایل را باز کرده و به محوطه گردان آورده و شروع به چادر زدن کردیم و علی رغم درگیری هایی که با گروهان مجاور پیدا کردیم چادرها را تا ساعت 14 برپا نمودیم.عصر حمید مختاربند فرمانده سپاه شوش را دیدم همچنین بیست نیروی جدید که از بهبهان اعزام شده بودند که در بین آنان می توانم از محسن زحمتکش،مجید مظفر،مرتضی بهروز،امیر کریمی و ....نام ببرم و به دلیل خستگی نیروها چند روز بعد آنها را به مرخصی فرستادند. این روزها وضع جبهه ها شبیه قبل نبوده ، از شور و شوق و معنویات گذشته اثری نیست با افزایش نیروهای وظیفه در یگان ها و  شهادت و زخمی شدن تعداد زیادی از بچه های ناب جبهه عملاً فضای دلنشین گذشته حاکم نیست ،طولانی شدن جنگ ، سکون یا تحرکات اندک در جبهه و منحصر به پدافند از مناطق به دست آمده گویای این مطلب است.


زولبیای آتشین :
در طی روزهای مرخصی در بهبهان تصمیم گرفته شده تا نیروها به تفریح و صحرا برده شوند لذا در تاریخ 18/1/1367 نیروهای گردان جهت تفریح به صحرای شیر علی کنار رودخانه مارون رفتند و در آن جا با استقرار چادر ساعات شاد و مفرحی را پشت سر گذاشتیم.بستن طناب در آن سوی رودخانه به سنگ و در این سو به سپر ماشین لندکروز و عبور از آن و شنا ، تی تی و  مراسم انجومه بهبهانی که با سروصدای فراوانی همراه بود  
با تاریکی هوا حمید عاکف شروع به درست کردن زولبیا نمود و من علی رغم این که چرتم گرفته بود پیش جمع بچه ها رفته و به خوردن زولبیا مشغول شدم و در پایان با توجه به سردی هوا همه دور قابلمه روغن زولبیا که روی آتش شعله ور بود و هر لحظه بر شدت آن افزوده می شد جمع شده تا خود را گرم نمایند ؛ بچه مثل قبایل سرخپوست دور آتش حلقه زده و بعضاً به دور آن می چرخیدند  که یکدفعه فضای پیرامون مملو از جرقه و فوران آتش شد.ضرف مملو از روغن جوش که زولبیاها درون آن سرخ شده بود با خوردن پای  عبدالرضا به هوا رفت و انگار بشکه ای انفجاری بود که منفجر شد و به دنبال آن ناله های دلخراش محسن زحمتکش به آسمان بلند شد و متوجه شدیم دست و پای وی بر اثر پاشیده شدن روغن داغ سوخته و دامه آن آن قدر وسیع و دلخراش بود که باید سریع به مراکز درمانی انتقال داده می شد.
بلافاصله با ماشین لندکروز گردان محسن به بیمارستان شهید زاده بهبهان منتقل شد که علائم ونشانه های سوختگی آن تا سالیان متمادی بعد از جنگ نیز مشخص بود ، بعد از آن من به طرف چادرها رفته و خوابیدم  اما چه خوابی ؟!، بچه ها تا ساعت دو نیمه شب بیدار و به دلیل کمبود جا و پاشیدن آب مانع خواب دیگران نیز می شدند . صبح پس از صرف صبحانه بچه ها مشغول فوتبال و بعد از آن نیز مشغول شنا شدند که یکی از آنها به نام حجت هنگام شیرجه در آب سینه اش به سنگ برخورد کرد که در همین زمان نیز محمود صراف خبر شهادت اصغر محمدی از فرماندهان گروهان محرم اهواز را به من داد که فوق العاده ناراحت شدم .ظهر ماکارونی داشتیم که در کیفیت آن باید با چراغ دنبال غذای لشکر می گشتیم و بعد از ظهر نیز پس از یک شنای مفصل وسایل را جمع کرده و با لندکروز و آمبولانس که عبدالله مرضات رانندگی می کرد به بهبهان برگشتیم. صحرای فوق به جز موارد ناراحت کننده سوختگی محسن به جرات جزء صحراهای مثال زدنی بود. 
#محدوده_روشن_87
#گردان_فتح
#اوقات_فراغت
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 86

راوی: نجف زراعت پیشه
لحظات تنهایی :
در تاریخ 29/12/1366 صبح به یک راهپیمایی 165 دقیقه ای رفتم و در طول مسیر به مناطق بکر و سرسبزی در کنار رودخانه در ته دره برخوردیم و جداً از مناظر منطقه لذت بردیم هر چند که در برخی نقاط احتمال سقوط بود ولی لازم بود و حتی در هنگام رد شدن از عرض رودخانه که یک تنه درخت وسط آن برای عبور بود یکی از نیروها به نام حجت الله شفیع پور داخل آب افتاد که صحنه خنده داری را ایجاد کرده بود.
نقل و انتقال پردردسر :
هنگام رسیدن به مقر هنگامی که مالک با نیروها صحبت می کرد من پیش فرمانده گردان یدالله رفتم و او گفت: که به خاطر وضعیت حساس منطقه که مرتب بمباران می شود و همچنین عقب افتادن ماموریت ما یک دسته به پادگان شهید کاظمی در قروه بروند و هنوز لحظاتی نگذشته بود که اعلام کردند همه باید برویم و ما سریع مشغول  جمع کردن چادرهای مقر و وسایل شدیم و پس از سختی فراوان هنگام اذان ظهر بود که کار جمع آوری وسایل تمام و نماز را خوانده و غذا را نیز سرپایی خوردیم و منتظر آمدن اتوبوس ها برای انتقال به عقبه شدیم و در همین لحظات با رسیدن چند کمپرسی و مایلر ذهن ها با تعجب متوجه آنها شد و همه فکر می کردیم تدارکات و پشتیبانی قرار است با آنها حمل شود اما حقیقت امر از مطلب دیگری حکایت می کرد.


با حضور معاون گردان حقیقت امر مشخص شد قرار است نیروها با این ماشین ها به عقب منتقل شوند و درخواست فرماندهی با عکس العمل من مواجه شد ، مشهدی حاتم می گفت :  دو گروهان به همراه کلیه تجهیزات و امکانات سوار یک ماشین مایلر شوند که به دلیل کمبود جا و خطرات ناشی از آن و به خصوص انفجار نارنجک و یا آرپی جی با مخالفت من مواجه شد در این زمان نیروها چون برای وارد شدن به منطقه عملیاتی مسلح و تجهیز شده بودند این تجهیزات همراه آنان بود و فرصت تحویل گرفتن از آنان نبود . خلاصه قرار شد که گروهان ما اول سوار شود بعداً اگر جا بود عده ای از نیروهای گروهان دیگر نیز سوار شوند که پس ازسوار شدن گروهان امام حسین ع و تعدادی از بچه های گردان ، دیگر جایی برای ایستادن هم نبود و در حالیکه نیروها به صورت فشرده و بعضاً سر پا بودند دستور حرکت داده شد و ماشین مایلر از راههای خاکی به سمت جاده اصلی حرکت کرد .
 البته کمبود ماشین به خاطر این مسئله بود که برادر شمعخانی گفته بود نیروها اصلاً از منطقه خارج نشوند و به عبارت بهتر با اتوبوس هیچ نیرویی از منطقه بیرون نرود و فرمانده جدید لشکر نیز به خاطر خطرات ناشی از بمباران های شیمیایی و راکت که مرتب منطقه را هدف گرفته بود دستور تخلیه منطقه و آمدن به پادگان شهید کاظمی را داد و چون وسیله حمل و نقل نیرو مثل اتوبوس و مینی بوس اجازه خروج از منطقه را نداشت و در اختیار نمی گذاشتند قرار شد به هر وسیله حتی کمپرسی نیز بچه ها به سمت قروه حرکت داده شوند در همین زمان نیز عقبه گردان فجر آماج حملات و بمباران شیمیایی قرار گرفته بود و برای جلوگیری از حوادث مشابه کربلای 5 تصمیم به خروج سریع از منطقه گرفته شد .
 همانطور که در در جاده به سمت سنندج به مسیر خود ادامه می دادیم در طول راه به مینی بوسی برخوردیم که یک دسته از گروهان ما داخل آن بود و خراب شده بود و ما مجبور به توقف شدیم و همه وسایل و تجهیزات نیروها را در کناری گذاشته تا نیروها خیلی فشرده نشسته و عده ای از نیروهای مینی بوس به داخل کمپرسی ما و تعدادی نیز به کمپرسی گردان امیرالمومنین ع منتقل شدند در حالتی که هم من و هم نیروها به شدت از وضعیت ایجاد شده و فشردگی نیروها ناراحت بودند.
تا حدود ده کیلومتر من در کابین جلو پیش راننده بودم اما به خاطر احتمال ایجاد ذهنیت منفی بچه ها به عقب مایلر رفتم و برادر جمعه پاریابی به جلو رفت. در عقب مایلر اوضاعی بود 63 نفر در یک مایلر با تمام تجهیزات و کیسه خواب که اصلاً جای نشستن وجود نداشت و برخی سرپا بودند، برخی شعر و سرود می خواندند بعضی ها مثل ما نوار گوش داده و یا شوخی می کردند تا این که به شهر سنندج رسیدیم.در کیلومتر 80 مانده به سنندج با پاترول بنیاد شهید بهبهان مواجه شدیم که حجت الاسلام دعاوی و مهندس جعفری رئیس شرکت سیمان بهبهان با آن بودند و قصد دیدار با رزمندگان شهرستان بهبهان را داشتند  و چون دیدند همه بچه ها از منطقه عملیاتی برگشته اند آنها هم می خواستند به پادگان قروه بیایند و من سه تن از بچه ها را فرستادم که همراه آنها سوار پاترول شوند تا اندکی از فشار و کمبود جا در بالا کاسته شود.
#محدوده_روشن_86
#گردان_فتح
#ارتفاعات_شنام
#عملیات_والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 85

راوی: نجف زراعت پیشه
منطقه عملیاتی والفجر 10
پس از گذشتن از دره شیطان به منطقه برفگیر کوهستانی رسیدیم که در آن جا جاده ای بود در سینه کوه سمت چپ جاده که به شهرهای نوسود و پاوه ختم می شد که هم اکنون در دست ضد انقلاب است. در ادامه راه به کوه های برفگیر کوهستانی رسیدیم که جاده مملو از گل و لای بود بعلاوه تردد شدید وسایل نقلیه که در بعضی نقاط ترافیک شدید حاصل شده بود و به مدت زیادی معطل شدیم. در طی مسیر به دلیل برودت هوا و سرما دست هایمان به شدت سرد شده بود همراه با تکان های شدید ماشین که راننده آن عبدالرضا مهربان بود و با جاده ای پر از دست انداز و دارای چاله های فراوان.


پس از طی کردن مسیری طولانی به تپه ای رسیدیم که اسم آن مله خور بود و از آن جا به شهرهای خورمال،حلبچه و سد دربندیخان تسلط داشت. در جاده مله خور هم مقر فرماندهی لشکر قرار داشت و در پایین مله خور شیار زلم قرار دارد که روستای زلم هم آنجاست و طرح و عملیات لشکر 7 آنجا قرار دارد، کوهی که بالای شیار زلم و مله خور قرار دارد کره جاء نام دارد که ادامه آن رشته کوه حمید و شرام است و در جناح چپ کوه کره جا رشته کوه شنام قرار دارد که دو شاخه است ، وسط دو شاخه یالی است که ماموریت گردان فجر از این قرار است که از مله خور که سرازیر شدند وارد دره زلم شده و در آنجا از سینه کوه کره جاء و از میان تپه حمید که جویی در آن قرار داشت وارد یال پشت شده و در کنار کوه شنام به حرکت خود در عمق ادامه داده که در پشت و شاخ دوم شنام قرار گیرند و پشت دشمن در آیند و در موقع مناسب دشمن را از پای درآورند در همین زمان نیز گردان حمزه به شاخ اول می زند و آن را به تصرف در می آورد. نیمی از گردان امام حسین ع هم چند پاسگاه در روبروی گردان فجر است که توسط آنها تصرف و قسمتی از جاده که در دست ضد انقلاب است بسته می شود و از این لحاظ جاده تامین می شود و ماموریت گردان امیرالمومنین ع نیز حفاظت از جاده تا سه راهی است.
به دلیل این که ساعت از 12 گذشته بود و فردی از مسئولین لشکر نیز برای توجیه کردن ما نبود لذا به صحبت های برادر اسماعیل آز اطلاعات گردان بسنده کرده و به سمت عقب برگشتیم. در این موقع هوا ابری و مه آلود بود و برف نیز کم کم شروع به بارش گرفت و ماشین ما نیز به سرعت در حال طی کردن مسیر بود که خطرات زیادی را خداوند از ما دفع کرد.
در روستای دزلی جهت گرفتن کالک منطقه عملیاتی توقف کردیم که در آن جا برادر غلامعلی کالک بر را دیدم که پس از احوالپرسی و اطلاع از کار ما به داخل رفتم و از روی کالک طرح توسط وی توجیه شدم ولی ماموریت ما مشخص نیست و پس از اتمام کار برگشتیم.در مقر گردان فجر هم توقفی داشته و نماز را خوانده و ساعت 14:30 بود که برگشتیم.25/12/1366 ساعت 9:30 بود که بچه های گردان از راه رسیدند و تنها مالک ، بیسیم چی ها و دسته شهید رجایی به دلیل خرابی ماشین در بین راه باختران-سنندج نیامده اند و از آنجایی که قرار بود معاونین گروهان و فرمانده دسته ها جهت توجیه خط به منطقه بروند به دلیل نرسیدن آنها تنها یک فرمانده دسته و معاون و مسئولین تیم ها را فرستادم.26/12/1366 امروز نام عملیات را که والفجر10 بود مشخص کردند که در منطقه عمومی خورمال بود ، مهماتی که دیشب آورده اند بین نیروها صبح تقسیم کردیم و تنها دسته شهید رجایی به همراه معاون گروهان و بیسیم چی ها نیامده اند که قرار است تا ظهر بیایند و به شدت از این بی نظمی اعصابم خورد شده است . 
تصمیم دارم با توجه به مسائل فوق و مواردی که طی ماههای اخیر پیش آمده در صورت حیات پس از پایان عملیات از یگان پایانی گرفته و با خواندن درس در دانشگاه با کسب علم و دانش بتوانم بهتر به جبهه و جنگ خدمت نمایم. از دلایل من برای این تصمیم یکی عدم علاقه به کارهای نظامی است(نظامی گری) و فقط جهت ادای تکلیف مانده ام؛ از طرف دیگر برخوردهای متکبرانه و بزرگ بینی برخی مسئولین را نسبت به نیروهای تحت امر به خصوص بار اولی ها که با چه شور و شوقی به جبهه ها آمده اند می بینم و دلسرد شده ام.از سوی دیگر جبهه که آوردگاه خودسازی و سازندگی است با اعمال سلیقه برخی و شوخی های بی حد و حصر  و .... برخی افراد احساس می کنم حداقل در اینجا و این یگان تبدیل به مکانی برای تخریب روحیه من شده است و بر همین اساس تصمیم فوق را گرفته ام.
#محدوده_روشن_85
#گردان_فتح
#عملیات_والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 84

راوی: نجف زراعت پیشه
حضور مجدد در گردان :
با حضور در گردان که با رفتن برادر جواد اسلامی مصادف بود معاونت گردان به مشهدی حاتم سپرده شده بود و من و مالک ایقان نیز یکی از گروهان ها را هدایت می کردیم.با استقرار در پلاژ اندیمشک شروع به سازماندهی نیروها نمودیم و همگام با آن دست به مانورهای فعالی می زدیم تا سطح آمادگی نیروها بالا رود، یکی از این مانورها در مورخه 18/12/1366 بود که در میدان تیر نیروی هوایی پایگاه وحدتی دزفول واقع بود و قرار بود که نیروها ضمن تمرین با جهت یابی در شب با استفاده از قطب نما به اهداف مورد نظر رفته که از میان کانالها و شیارهای متعددی می گذشت و هنگامی که دو دسته از چهار شیار وارد شدند و به پای کار رسیدند با علامت فشفشه عملیات علیه دشمن فرضی را آغاز نمایند که طرح مانور بسیار شبیه عملیات نصر 4 و تپه های قشن ماووت بود.کل نیروها بوسیله کالک توجیه و ساعت 20:30 نیروها را سوار ماشین ها کرده و روبروی دکل دوم میدان تیر پیاده نمودیم و کار نیروها با قطب نما به عنوان یک آموزش عملی آغاز شد و به سمت اهداف رفتند. از مختصات این مانور آتش بسیار شدیدی بود که طراحی شده بود تا نیروهای جدید نیز آبدیده شده و از آتش زیاد هراسی نداشته باشند خود من نیز ترجیح دادم تا همراه نیروها به سمت کمین ها بروم و همین امر سبب شد تا به ضعف و قوتهای عملیاتی نیروها بیشتر آشنا شوم و با پایان مانور و دسترسی نیروها به اهداف، مسئولین گردان از سطح مانور اظهار رضایت نمودند.


ترکش های مرگبار :
در 19/12/1366 نیز زمانی که برای وضو کنار پلاژ و رودخانه دز رفتم با پایان وضو صدای غرش هواپیماهای دشمن و ضدهوایی های خودی آمد که در همین حین ریگ های محوطه پادگان پلاژ فکر من را مشغول کرد که در صورتی که راکت و موشک های دشمن به پادگان اصابت کند علاوه بر ترکش و موج انفجارها خود ریگهای محوطه نیز ترکش شده و سبب بوجود آوردن تلفات مضاعف می شوند به همین خاطر بلافاصله به بالای منطقه پلاژ که زمین آن گلی بود رفتم که مطمئن تر بود. در همین حین نیز یکدفعه انفجارهای پی در پی من را واداشت که زیکزاک به طرف چادرها بدوم و چون ترکش های زیادی فراوانی می آمد و احتمال انفجار در نزدیکی خودم را می دادم در کانال کوچکی که نزدیک چادرها بود به حالت نیم خیز شدم و در همین حالت ترکش هایی پهلویم افتاد و گذشت که حدود 400 گرم بیشتر وزن داشتند و کافی بود که کمی سر یا تنه من بالای کانال بود که براحتی آن را به دو نیم می کرد. انفجارت فوق به صورت خطی و همه در آبهای پلاژ در کنار آن صورت گرفت چرا که همه پادگان های سپاه در امتداد رودخانه دز مشغول آموزش های آبی خاکی بودند.
حلبچه و سه راه دزلی :
شنبه 22/12/1366 ساعت 3:45 بامداد من و تعدادی از نیروها به عنوان پیشقراولان گردان به سمت کردستان حرکت نمودیم و ظاهراً مقصد ما شهر مریوان است و به جای منطقه عملیاتی والفجر 9 باید راه منطقه دزلی را در پیش بگیریم. اهداف این عملیات در وحله اول تصرف ارتفاعات مشرف به شهر خورمال و حلبچه است که سمت چپ سد دربندیخان است . مقر ما در 19 کیلومتری مریوان و دو کیلومتر بعد از بخش سروآباد در مکانی به نام سه راه حزب الله (دزلی ) بود و سرتاسر روز 23/12/1366 را مشغول کندن زمین و برپا کردن چادر بودیم و علی رغم خستگی نیروها کار آنان بسیار عالی بود و شب قبل چون بدون مقدمه رسیده و جایی برای خوابیدن نداشتیم و از طرفی نیروهای حاج محمود محمدپور نرسیده بودند شب را در چادرهای آنان تا صبح بسر بردیم . امشب قرار است ادامه عملیات ظفر7 باشد و این عملیات به سمت جاده گسترش پیدا می کند و از قراری که شنیده ام احتمالاً ماموریت ما بین شهرهای خورمال و حلبچه می باشد که کاملاً کفی و هموار است. در 24/12/1366 صبح زود به همراه برادران نعمت الله دانایی،علی باعثی،غلام فراتیان،ناصر مستقر،محمد کریم نژاد،جنامی و عبدالرضا مهربان جهت بازدید خط و آگاهی و اطلاع از چگونگی آن به طرف مریوان به راه افتادیم .


در ده کیلومتری مریوان سمت راست جاده مقر تاکتیکی لشکر قرار داشت در آنجا برگه عبور و تردد را گرفته و دوباره به سمت سه راهی حزب الله برگشتیم(سه راهی دزلی) و هنگام رسیدن به دژبانی با مشکل اشتباه شدن تاریخ ورقه عبور مواجه شدیم که پس از کلی بحث و صحبت چون خود مسئول دژبانی نیز می خواست خط بیاید با گرو گذاشتن حکم ماموریت و کارت شناسایی  برادر نعمت الله دانایی  به راه خود ادامه دادیم و در طول راه از دره ای گذشتیم که اسم آن دره شیطان و اسم جدید آن هزار و یک شهید بود که بنا به گفته مسئول دژبانی که اهل باختران بود می گفت که نام گذاری این دره در زمان حضرت رسول ص و صدر اسلام است.
#محدوده_روشن_84
#گردان_فتح
#والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 83

راوی: نجف زراعت پیشه
پدر و همراهان :
چند روز بعد پدرم با برادرم غلامحسین به همراه مشهدی شگرالله نگهبان و باند مخصوص خویش که همه پیرمرد یا به عبارت بهتر جوان های قدیم بودند به مشهد آمده و به دیدارم آمدند و در طی چند روزی که به بیمارستان می آمدند با خود فالوده سرد می آورد که با خوردن یک لیوان از آن گویی حیات و زندگی به رگ های وجودم برمی گشت و بقیه آن را لیوان لیوان به سایر مجروحین داده و از آنان احوالپرسی و دلجویی می کرد.یک روز نیز خاله بی بی گل به بیمارستان آمد که به محض مشاهده وضعیت من در سالن و راهروی بخش به زمین افتاد و حال و روز من او را از خود بیخود کرد زنی که در شجاعت زبانزد بود نتوانست وضعیت من را تحمل نماید ،  روزی که مادرم از شهرستان به بیمارستان تلفن زده بود به دلیل قرار داشتن گوشی تلفن در ایستگاه پرستاری من به سمت راهرو آمدم شرایط جسمی من مناسب نبود و سرم گیج می رفت ؛ با گیج رفتن سر و از حال رفتن به زمین خورده و بالای چشمم با اصابت به کنج دیوار خونریزی کرد. دکتر ویزیت کننده من روی ویلچر بود و اسم و یا علل آن در ذهنم نمانده است.
دکتر ابراهیم خودسوز نیز به همراه صاحب خانه شان چند بار به دیدن من آمدند و خواهران بنیاد شهید نیز الحق و والانصاف در این مدت به درخواست ها و نیازهای برادران مجروح رسیدگی کامل می نمودند.بعد از هشت روز بستری بودن در بیمارستان دکتر شریعتی و رفع شدن خطر اصلی بدون درمان صورت،دست و گلو به درخواست و اختیار خودم ترخیص و چون هواپیما برای خوزستان و شیراز نبود ابتدا به تهران آمده و آنجا نیز به دلیل وضعیت اضطراری با خرید دو صندلی اتوبوس به اهواز آمدم که با توجه به وضعیت جسمی من جزء سخت ترین مسافرت هایم بود و لحظات سخت و طاقت فرسایی را طی کردم چرا که کیسه کلکسیونی به من وصل بود که ضایعات درون کلیه و داخلی من را تخلیه و همه جا باید آن را در دست گرفته و همراه داشتم.


دوران نقاهت :
اهواز نیز با یک سواری به بهبهان آمده و پس از رسیدن با مشاهده همرزم و همسایه مان رضا زارع اصل  با موتور وی به منزل آمدم و دوران نقاهت و بستری من در بهبهان و پانسمان های دوره ای شروع شد.با گذشت این دوران و طولانی شدن بستری دچار زخم بستر شدیدی شده بودم و در این مدت دکتر عبدالکریم مکرمی تلاش بسیار زیادی نمود تا بهبودی خود را بدست آورم. 
روزهای متمادی باید به درمانگاه سپاه می رفتم تا پانسمان زخم های من عوض شود و برادر حمید خوشکام مسئول درمانگاه سپاه تلاش زیادی در این راه انجام می داد. هر روز یکی از دوستان که سرکوچه من را می دید مرا تا درمانگاه می رساند و به دلیل  معطلی سر کوچه و این که بعضی روزها کسی پیدا نمی شد و یا با تاخیر زیاد می رفتم مادرم النگوهای قدیمی خویش را بیرون آورده و با فروش آنها یک موتور سیکلت صد یاماها خرید و به این کار اختصاص داد تا امر درمان من راحت تر صورت پذیرد. این دوران مصادف بود با کوچ شهیدان و زخمی شدن بسیاری از دوستانمان و در کنار آن تیکه و زخم زبان از دوست و دشمن بابت خیلی مسائل که از آن می گذرم (بدرد نخوردن و از رده خارج شدن یا اگر می خواهی شهر بمانی بکو تا نیرو جایگزین بیاوریم).
 در روزهای اولیه شاهد مراسم شهدای نصر4 بودم که به همراه  من به شهادت رسیده بودند و مجروحینی که مثل من به درمانگاه می آمدند برای درمان . سرانجام جهت بیرون آوردن کیسه کلکسیونی از پهلویم با نامه ای که دکتر مکرمی به دوستان خودش دکتر مشهدی و ... در بیمارستان گلستان نوشت با آمبولانس بنیاد شهید به آنجا اعزام شده و آنها را از بدنم با درد شدید بیرون آوردم.
ترکش نامرئی :
چند ماه بعد نیز به بیمارستان نمازی شیراز رفته و یک ترکش دیگر که چندین سانت بالای محل اصابت ترکش قبلی بود و متوجه آن نشده بودند و هم اکنون با ورم کردن شروع به اذیت کردن کرده بود با انجام یک عمل سطحی که توام با بیهوشی بود ترکش را بیرون آوردند.
مدت زیادی را جهت درمان و بهبودی طی کردم تا این که بتوانم وضعیت مناسبی برای حضور مجدد در جبهه ها پیدا نمایم و البته مدتی نیز حضور پیدا کردم اما با وخیم شدن شرایط هم به دلیل جراحات و هم به واسطه رفتارهای احساساتی درون گردان مجدداً به شهرستان برگشتم . 
#محدوده_روشن_83
#بیمارستان_تبریز_مشهد
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر_4
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 82

راوی: نجف زراعت پیشه
حیات دوباره
با پاره کردن لباسها و پوتین با قیچی سرم به ما وصل کردند. دو روز تمام من در راهرو بیمارستان روی تخت بودم و به دلیل کثرت زخمی ها اتاق های بیمارستان همه پر بود ، از آنجایی که بیمارستان درمانی-آموزشی بود دکتر متخصص برای معاینه همراه تعداد زیادی از دانشجویان بر بالین مجروحین حاضر می شدند و برادر رضا شمشیری نقل می کند که چند بار بالای سر شما در راهرو آمدم و بحث معاینات پزشکی توسط دکتر و رزیدنت ها را وی شاهد بوده است که توضیح می دهد که ترکش از کجا وارد شده و به کجا آسیب رسانده است در  حالی که من تو عالم بیهوشی یا کم هوشی ناله می کردم .
درد جسمی من به نهایت خویش رسیده و بی تابی می نمودم و در زمان هایی که به هوش می آمدم این بی تابی ها به اوج خود می رسید تا هنگام غروب که ما را به اتاق عمل بردند و در ان جا توسط دکتر اسلامی ترمیم کلیه و سایر بافت های من صورت گرفت و روز بعد نیز مجدداً به اتاق عمل برده شده و سبب شد که من مجدداً به زندگی برگردم و از دردهای جانکاه خلاص شوم اما تا هفت شبانه روز مطلقاً من نه آب می خوردم و نه غذا و تنها توسط سرم تغذیه می شدم ؛ سرم های تزریقی به همراه آمپول های ضد عفونت و مسکن بود که سبب ادامه حیات من و تحمل دردهای ناشی از آن شد.

بیمارستان های تبریز و مشهد


در طی روزهای بستری بودن در بیمارستان امام خمینی ره برادرم صادق و برادران اسدالله مواساتی و روح الله مجتهدی که دانشجوی رشته پزشکی در تبریز نیز در کنار ما بوده سنگ تمام گذاشته و مرتب سرکشی می کردند تا من توانستم بهبودی نسبی را بدست آوردم ،بیسیم چی گروهان کمال جعفرنیا نیز در اتاق کنار من بستری بود که به نسبت وضعیتش از من بهتر بود و توانایی جسمی وی بهتر از من بود اما او هم مثل من از خوردن آب و غذا منع شده بود و حتی روز هشتم که دکتر اجازه خوردن مایعات به میزان کم را به من داد وی به دلیل سختی عمل و تحمل روزهای سخت گذشته اعتراض نمود که چرا نجف می خورد و من نخورم که البته پس از انتقال به بیمارستان کاشانی اصفهان و به دلایل نامعلوم یک ماه بعد متوجه شدم به شهادت رسیده است.
مردم خونگرم و مهربان :
در طی این روزها مردم خونگرم تبریز به کرات به ملاقات ما می آمدند و یخچال درون اتاق مملو از ساندیس بود که به مثابه کمد آقای بوبین با باز کردن درب یخچال به سمت بیرون سرازیر می شد و من هیچگاه خاطره مهربانی های مردم تبریز در بیمارستان امام خمینی ره را فراموش نمی کنم ، 
در جوار امام رئوف :
با بهبودی نسبی مجروحین و نیاز به تخلیه بیمارستان برای ورود مجروحین جنگی جدید قرار شد ما را به تهران انتقال دهند . به دلیل حجم بالای مجروحین ما را سوار بر هواپیمای c130 نموده که در آن تخت های بیمارستان صحرایی به صورت سه ردیفه در آن آماده و بعد مجروحین به داخل هواپیما منتقل شدند همانگونه که قبلا گفته شد ابتدا قرار بود ما را به تهران منتقل شویم اما به دلایل نا معلوم و احتمالا تراکم مجروحین در تهران و یا حتی بمباران و موشک باران شهرها که دامنه آن به تهران نیز رسیده بود ما را به مشهد منتقل کردند.
 درون هواپیما مملو از مجروحینی بود که کمبود کادر پزشکی درون هواپیما از ویژگی های آن بود و داد و فریادهای ما جهت رسیدگی به همین دلیل بی پاسخ ماند. با نشستن هواپیما در فرودگاه مشهد و پیاده نمودن مجروحین ما را با ماشین آمبولانس به بیمارستان دکتر شریعتی طرقبه انتقال دادند. دکتر معالج ما در این بیمارستان یک متخصص معلول بود که با ویلچر بر سر بالین مجروحین حاضر می شد. در ابتدا در اتاق ما سه نفر بودیم که یکی از آن ها موج انفجاری بود که مرتب برای ما قاشق و چنگال و لیوان پرتاب و علیه ما رجز خوانی و تهدید می کرد و هر لحظه بر شدت تهدیدات و پرتاب های وی افزوده می شد و به همین دلیل برای در امان بودن از حوادث احتمالی ما را به اتاق دیگر انتقال دادند. 
#محدوده_روشن_82
#گردان_فتح
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر_4
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 81

راوی: نجف زراعت پیشه
آتش در کوهستان :
جرقه های ناشی از اصابت گلوله ها به اطراف را به چشم خوده مشاهده می نمودم اما توانایی تحرک از من سلب شده بود ؛ در همین هنگام با اصابت  گلوله ثاقب  به پشت شلوار کردی در ناحیه باسن چپ ، شلوار من شروع به آتش گرفتن کرد و دامنه آتش هر لحظه گسترش و به سایر قسمت های بدنم در حال سرایت و زبانه کشیدن بود ضمن این که کسی نمی توانست به کمک من بیاید چون در تیررس آتش نیروهای دشمن بود و مطمئناً هدف گلوله آنان قرار می گرفتند. خودم نیز هر چه تلاش نمودم نتوانستم مانع گسترش آتش یا خاموش نمودن آتش شوم چرا که قوت و نیرویی در بدن من نمانده بود و مکرر بیهوش شده و لحظاتی دیگر بهوش می آمدم ؛ با هر زحمتی بود با دست چپم مقداری از خاک موجود روی تپه را به زور روی آتش ریختم اما این حرکت مثل ریختن یک قطره آب روی حجم بزرگی از آتش بود.

شهیدان محسن اکبری و حمید پورسعید و نگارنده


از نمد مالی در بازارنو تا نمدی در قشن :
تنها راهی که در این لحظات سخت به نظرم رسید حرکت نمدی از بالای تپه به سمت پایین بود که جاذبه زمین نیز ناتونی من در فعالیت را جبران می کرد و من به حالت نمدی مسیری 15 متری را به سمت پایین تپه آمدم ؛ هر چند با غلطیدن روی زمین درد ناشی از ترکش به کمر و شکم شدیدتر می شد اما سبب خاموش شدن آتش لباسهایم شد و با رسیدن به دو متری سنگر نیروهای خودی ، دست را حلقه و من را به درون سنگرهای خویش کشیدند و  را از تیر رس گلوله های دشمن خارج نمودند. 
در آنجا دوستان ابتدا لباس فرم من را بیرون آورده و سپس ساعت وستندواچ اهدایی شهید حمید پورسعید و لوازم موجود در جیب ها را تخلیه و  هر یک از دوستان سعی می کرد از قافله عقب نماند ؛در این لحظات خنده و درد و اشک ر هم آمیخته بود  از این بابت که هنوز زنده ام ولی بچه ها غنایم را  از جیب من بیرون می آورند ، در حالی که لباس ورزشی سبز رنگ به تن داشتم با یک چفیه کمر و شکم من را بسته و با یک چفیه دیگر گونه و چشم هایم را بستند در حالیکه منظره خون آلود بودن صورت ،چشم ها و کمر و شکم،گلو و دست هر بیننده ای را دچار نگرانی می کرد و محسن اکبری من را در بغل گرفته و در بخشی از حاشیه تپه و دور از شلیک تیرهای دشمن پشت یک تخته سنگ گذاشت اما در همین جا نیز انفجارات و شلیک مستقیم های دشمن هر از چند گاهی اطراف تخته سنگ صحنه های سختی را ایجاد می کرد. در این لحظات مرتب برای دقایقی بیهوش شده و مجددا به هوش می آمدم و تصور آن لحظات آتش ، خون ،دود بواسطه انفجارات دشمن برای تصرف ذوباره تپه بود
علی رغم نبود جاده و امکان پشتیبانی تپه یک بار اسماعیل آژ ، شگرالله صادقی و اصغر حامدی برای انتقال پیکر شهدا و مجروحین پایین آمده که با شرایط سختی موفق می شوند و در مرحله دوم یک ماشین لندرور بوسیله عبدالرضا مهربان و یدالله پازند در میان تخته سنگها و در حالی که انفجارات و شلیک مستقیم های تانک مسیر را سرتاسر هدف قرار گرفته بود به پایین آمده و بعد از تخلیه ملزومات تدارکاتی من را نیز روی صندلی عقب گذاشته و در حالی که گاهی بواسطه رفتن روی تخته سنگ ها،اجساد عراقی ،قاطرها و یا انفجارات مرتب به بالا پرتاب می شدم ؛ ما را به تپه یک برده در حالی که مرتب بیهوش شده و لحظاتی بعد به هوش می آمدم فقط یادم می آید در بالای تپه که بیسیم چی ها،فرماندهان گردان و دیگر دوستان که در آنجا حضور داشتند سوال از کیستی و نوع مجروحیت من می کردند که در جواب می گفتند نجف است که ترکش به چشمش خورده و کور شده است و علاوه بر آن ترکش به کمر و شکم وی نیز اصابت کرده و همه فاتحه مرا خوانده بودند و کسی فکر زنده ماندن من را نمی کرد. 
بدشانسی یا خوش شانسی :
با انتقال به بهداری لشکر در چند صد متری تپه شماره یک و مشاهده وضعیت وخیم ما ، سریعاً ما را پد هلی کوپتر منتقل کرده و با آمادگی بالگرد های هوانیروز برای انتقال مجروحین ما را سریعاً به شهر تبریز منتقل نمودند. مجروحین عملیات نصر 4 از دو بیمارستان صحرایی  مجهز به نام فاطمه زهرا س زیر ارتفاعات گولان بین ارتفاعات قمیش و قرارگاه نجف و ماووت مستقر بود و بیمارستان صحرایی دوم در 5 کیلومتری جاده سردشت بانه بود که البته برای عملیات کربلای 10 تجهیز شد. در این بیمارستان ها مجروحین را به بیمارستان صلاح الدین ایوبی بانه اعزام کرده و یا در صورت نبود جا و یا وخامت حال مجروحین به بالگرد به سایر بیمارستان ها در استان های همجوار و به خصوص تبریز اعزام می کردند. من را به همراه تعداد زیادی از مجروحین به بیمارستان امام خمینی ره تبریز انتقال دادند.

جا ماندن از قافله شهدا


#محدوده_روشن_81
#گردان_فتح
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر_4
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 80

راوی: نجف زراعت پیشه
پرواز در آسمان :
با آغاز روشنایی و طلوع فجر فرمانده گردان حمزه اندیمشک از لشکر 7حضرت ولی عصر عج به پایین تپه آمدند تا در جواب درخواست پشتیبانی ما نیروهای خویش را مستقر نمایند.من و محسن اکبری  برای توجیه آنها و نحوه استقرار دشمن حدود پانزده متری به جلوی نیروها در کانال احداثی توسط دشمن رفتیم که به محض این که خواستم وارد کانال شوم با وقوع یک انفجار شدید خمپاره یا پلامین مثل یک ستون سنگی به روی زمین و درون کانال افتادم و بلافاصله به حالت اغما درآمدم در لحظاتی که فکر کنم حدود نیم ساعت به طول کشید احساس سبکی خاصی نمودم هیچ دردی حس نمی کردم و احساس پرواز می نمودم بهترین لحظات عمر را در همین وضعیت سیر می کردم اما .... .

عملیات نصر4 ارتفاعات قشن گردان فتح


یکدفعه احساس کردم از بالا من را به زیر کشیده و درد تمام وجودم را فرا گرفت و در این جا بود که خودم را بین کشته های عراقی که از تکاوران لباس سبز جنگلی بودند مشاهده نمودم و من نیز به دلیل این که لباس فرم سبز سپاه به همراه شلوار کردی سبز اهدایی شهید رضا علی پور به تن داشتم همرنگ آنان شده بودم ، ظاهراً ترکش به کمر و شکم من اصابت کرده بود و کلیه،کبد،دیاگرام و روده ها را دچار مشکل کرده و خونریزی شدیدی داشتم . موقعیت من دقیقاً حد وسط نیروهای خودی و دشمن بود و به نوعی از سوی هر دو طرف آماج گلوله بودم و به همین خاطر تردد در آنجا بسیار کم و مخاطره آمیز بود.
شهادتین :
لحظات به سختی می گذشت و امید من برای نجان کمرنگ تر می شد ،در همین زمان یکی از برادران همرزمم بالای سرم آمد و من با نام او را صدا زدم و گفتم می توانی من را به عقب انتقال دهی؟ که او  عنوان کرد نجف اشهدت را بخوان،ظاهراً وضعیت وخیم جسمی من و صحنه منطقه وی را به این نتیجه رسانده بود و بعد از آن کانال را به سمت نیروهای خودی ترک کرد. 


حرکت بدنم برایم سخت بود و توانایی جدا سازی تجهیزات و سینه بند شامل خشاب ها و نارنجک ها از خود را نداشتم ، با هر جان کندنی بود فانوسقه حاوی قمقمه ،قطب نیا ، خشاب و نارنجک ها را از خود باز کردم ،  با تلاش فراوان و سختی اندکی از بدنم را از کانال هشتاد سانتی به طرف بالا کشیدم به نحوی که تنها نیروهای خودی را می دیدم که درون سنگرهای خویش به سمت دشمن شلیک می کردند و سعی در حفظ تپه و جلوگیری از پیشروی دشمن شلیک می کردند و سعی در حفظ تپه و جلوگیری از از پیشروی دشمن داشتند، من دقیقاً در وسط نیروها واقع شده و به مثابه سیبلی از سوی هر دو طرف آماج گلوله ها قرار گرفته بودم ؛  در همین حالت مجید مرادی از نیروهای گروهان خودم که در جریان عملیات کربلای 5 به شدت زخمی شده بود متوجه من شد  و شناخت و فریاد زنان گفت : نجف نجف؛ اما به دلیل این که در وسط معرکه بودم و دو طرف در حال شلیک و آتش شدید رودررو بودند کسی نمی توانست به سمت من بیاید.


در همین حین گلوله آرپی جی 7  یا پلامین عراقی که به قصد من شلیک شده بود در سمت راست و کنار من نزدیک صورت اصابت و منفجر شد که ترکش آن گونه راست،بینی و گونه چپ دقیقاً زیر چشمم را شکافت و خونریزی شدید سبب شد که صورت من کاملاً خون آلود شده به نحوی که دیگر جایی را نمی دیدم و مجدداً در کانال روی زمین افتادم . زمان در حال گذر بود و امکان کمک رسانی به من نبود، وقتی از کمک نیروهای خودی ناامید شدم و به این نتیجه رسیدم زمان به سرعت در حال گذر است و ممکن است آخرین رمق های خویش را از دست داده و باید خود همتی نمایم  به هر سختی بود خود را از درون آن کانال که مملو ازاجساد تکاوران عراقی بود بیرون کشیده و روی شکم و به صورت دمر  در  خط الراس جغرافیایی تپه و در سرازیری تپه شماره دو به سمت نیروهای خودی قرار گرفتم ؛ صحنه ای خلق شده بود که هنوز از زنده مانده خویش در عجبم یعنی باید هدف نه یک گلوله بلکه دهها گلوله قرار می گرفتم ، گلوله های آنان مثل فیلم های اکشن و جنگی در اطراف من فرود می آمد به طوریکه در آن لحظات سرخی و صدای ویراژ گلوله ها من را به یاد فیلم های وسترن و جنگی سینما و تلویزیون انداخته بود که در اطراف بدنم فرود می آمد اما کاری از دست من بر نمی آمد و توانایی تحرک و جابجایی را از من سلب کرده بود و نیروهای خودی نیز به دلیل شدت آتش و تبادل گلوله نمی توانستند به کمک من بیایند. 

هر که را اسرار حق آموختند .........


#محدوده_روشن_80
#گردان_فتح
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر_4
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 79

راوی: نجف زراعت پیشه
آتش شدید دشمن روی تپه کوچک و آتش متقابل ما باعث ایجاد قیامت و محشر کبرایی شده بود در آن لحظات سخت که اکثر برادران شهید،زخمی شده بودند من به شخصه تصوری از ادامه عملیات نداشتم چرا که در هیچکدام از جلسات نبوده و در جریان نبودم چرا که اگر می خواستیم به سمت تپه شماره سه صخره ای حرکت نماییم نه نیرویی برای ما باقیمانده بود و نه شناسایی از منطقه صورت گرفته بود و ما از امکانات و استعداد نیروی دشمن اطلاعی نداشتیم ضمن این که دستور لازم در این زمینه نداشتم.از طریق بیسیم چی گروهان امام علی ع برادر فرزاد درویشی با فرماندهی گردان سعی نمودم که با رمز وضعیت سخت نیروها را انتقال و تقاضای پشتیبانی نمایم اما نعمت با عصبانیت گفت اینها این گونه متوجه نمی شوند و ضمن گرفتن بیسیم با تندی و با حالت کشف فرماندهی را تهدید به تخلیه تپه نمود و فرماندهی قول مساعد داد .


در این لحظه در زیر نور منور متوجه دوست عزیزم فرشاد شدم که در کنارم افتاده که  در همین زمان برادرش فرزاد بیسیم چی نعمت از من سوال کرد :نجف فرشاد است و من با دست کشیدن روی سینه و صورتش چند بار او را صدا زدم اما انگار ساعت ها بود که به خواب رفته بود و چه ارام و زیبا دراز کشیده بود ،سخت بودن جواب دادن به برادر در مجاور پیکر وی ، اما گفتم که فرشاد به آرزوی خویش رسیده و به شهادت رسیده است.آن شب علی رضا نمد ساز هم به شهادت رسید در حالی که برادرش ماشاالله نیز در کنار ما بود.

عملیات نصر 4 ارتفاعات قشن گردان فتح


 در ابتدای درگیری اصابت ترکش به گلویم سبب خونریزی و برگشت خون به حلق من شد که توسط چفیه توسط یکی از دوستانم بستم برگشت خون به حلق و دهان سبب شده بود که تنفس و صحبت با مشکل مواجه شده و احساس ناخوشایندی به من دست دهد ؛ چند لحظه بعد اصابت ترکش به انگشت دست چپم باعث شد تا درد امانم را ببرد زیرا ترکش عصب انگشت را هدف قرار داده بود و هنوز که هنوز است برق گرفتگی انگشت فوق با لمس توسط عضوی دیگر سبب درد شدید می شود اما اهمیت حفظ تپه باعث شد که تحمل نمایم و به هدایت نیروها بپردازم ضمن این که مشهدی حاتم که در جناح راست به پاکسازی سنگرها پرداخته بود زخمی شده و به عقب رفته بود و هر دو بیسیم چی گروهان ابوالقاسم پریسوز و کمال جعفر نیا نیز ترکش خورده بودند.
صدرالله قدری نیز بر اثر اصابت ترکش بسیار ناله می کرد که هر کجا روی پایش دست می گذاشتم تا آن را ببندم می گفت بالاتر، در تاریکی هوا از ساق پا به زانو و بعد به ران وی اشاره کردم اما گفت بالاتر ؛ دیگر طاقت نیاوردم و به محسن زحمتکش گفتم شما پای صدرالله را ببندید که البته به دلیل اصابت به کشاله ران لحظاتی بعد به شهادت رسید . در همین زمان گروهان پشتیبانی گردان به فرماندهی علی باعثی برای حمایت و جایگزینی با نیروهای زخمی و شهید شده به سمت پایین قله سرازیر می شوند که به دلیل ناآشنایی با محیط و فقدان نیروی بلد دسته برادر فضل الله عصایی در میدان مین گرفتار و حجت الله خیراندیش و ...به شهادت رسیده و در همین زمان چندین خمپاره دشمن نیز در بین این نیروها منفجر می شود و با شهادت و زخمی شدن تعدادی دیگر عملاً شاکله آن از هم پاشیده می شود.


با از بین رفتن تعداد زیادی از نفرات دشمن و از بین رفتن استحکامات آنان نیروهای دشمن به بیست متر عقب تر درون کانال و پشت دیواره سنگ چینی شده که ارتفاعی بالغ بر 150 سانتی متر داشت در میان تپه شماره دو و سه(صخره ای)رفتند که به شدت مقاومت می کردند و از آن جا آتش توپخانه ، ادوات و شلیک مستقیم های دشمن بود که محل استقرار نیروها در تپه دو و عقبه را به شدت می کوبید و هر لحظه از ما تلفات می گرفت اما ما با باقیمانده نیروها در حال مقاومت بودیم تا هر طوری  شده تپه را در تصرف خویش نگه داریم.امکان کمک رسانی به ما نبود چرا که جاده ای  تک میان دو تپه از اجساد و موانع مملو شده و از سوی دیگر شلیک مستقیم تانک از ارتفاعات مجاور هر حرکتی را مورد هدف قرار می داد . زخمی هایی که می توانستند حرکت نمایند افتان و خیزان به سمت تپه یک حرکت کرده تا از آنجا با لندکروز به بهداری لشکر منتقل شوند و زخمی های شدید و شهدا نیز در صحنه عملیات در گوشه و کنار انداخته بودند تا پس از تثبیت منطقه به نحوی آنان خارج شوند.
#محدوده_روشن_79
#گردان_فتح
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر_4
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 78    

راوی: نجف زراعت پیشه
پیشگیری از یک فاجعه
با حرکت ستون متوجه شدم که بر خلاف قرار قبلی ستون به جای حرکت از مسیر وسط دو تپه یک و دو ، از جناح راست به سمت هدف حرکت می کنند و پس از طی نمودن مسافتی از نیروی اطلاعاتی همراه در مورد مسیر فوق سوال کردم که گفتند مسیر جدید انتخاب شده پس از شناسایی های روز قبل می باشد و هنگامی که متوجه شدم از این مسیر جدید ما تقریباً تپه دو را دور زده و تقریباً پشت سر دشمن بیرون می آییم مسیر اگر چه طولانی نبود و حداکثر به ششصد متر می رسید اما از مین،پرتگاه و کمین های دشمن آکنده شده بود و از سوی دیگر قرار بود آتش توپخانه،ادوات ،کاتیوشا و دوشکای روی تپه یک توسط جمعه پاریابی هنگام اعلام آمادگی ما جهت زدن به تپه دو را در بر بگیرد که با یک لحظه تفکر متوجه خطربزرگی  شدم ؛  صحنه تپه کوچک ، نیروهای خودی و دشمن و ضریب خطای انفجارات پی در پی آتش پشتیبانی خودی  در ذهنم رژه رفت ؛ با توجه به اهمیت مساله و احتمال از بین بردن نیروها با تصرف تپه و موفقیت ، بلافاصله ستون نیروها را در بیست متری عراقی ها متوقف کرده  و در انتهای ستون مشهدی حاتم را نسبت به عواقب خطای تیر خودی و میزان انحراف آن روی تپه ای کوچک که نیروهای خودی و دشمن در فاصله بسیار نزدیک و حتی تن به تن در حال نبرد هستند و ممکن است تلفات زیادی در بر داشته باشد هشدار و آگاه ساختم و مصرانه ایستادم تا با بیسیم های گروهان که توسط برادران ابوالقاسم پریسوز و کمال جعفرنیا هدایت می شد با تماس فرماندهی ضمن انتقال خطرات فوق و تلفات  احتمالی ، توقف برنامه پشتیبانی آتش توپخانه و کاتیوشا را خواستار شود و پس از برقرای تماس و اطمینان از لغو آتش پشتیبانی و نظر مثبت فرماندهی به ابتدای ستون برگشته و به حرکت خویش ادامه دادیم.


از صخر هایی در تاریکی شب گذشتیم که پایین آن پرتگاه بود واز قضا راهی که در آن گام برمی داشتیم نیم متری آن میدان نامنظم مین دشمن بود که نمی دانستیم و بعدها متوجه آنها شدیم .هنگامی که به سینه کش تپه دو رسیدیم و احتمال وجود میدان مین جلوی خط دشمن بیشتر داده شد تخریب چی همراه ستون و مرتضی بهروز مشغول جستجو و خنثی نمودن احتمالی مین ها شدند که در میانه راه مرتضی رو به من کرد و گفت ادامه ندهیم چون تا کنون مینی مشاهده نکرده ایم و زمان نیز به سرعت در حال گذر بودن و با آغاز روشنایی بیم متوجه شدن دشمن می رود و من به تندی گفتم حتماً باید تا آخر میدان پاکسازی شود.


قشن در آتش
به محض اتمام میدان و رسیدن به بالاترین نقطه ساعت 2نیمه شب 9/4/1366 عملیات با توجه به هوشیاری نیروی دشمن که با پرتاب نارنجک هویدا شد ما هم به سرعت هجوم خود به نیروهای دشمن را با تقسیم ستون به دو نیمه در جناحین چپ و راست تپه آغاز کرده و شروع به انهدام سنگرها و از بین بردن نفرات دشمن کردیم.با آغاز اولین نارنجک ها علی رضا نمدساز به روی زمین افتاد و شدت انفجارات از سوی طرفین در فضای کوچک منطقه در آن لحظات تپه شماره دو به جهنمی واقعی تبدیل شده بود و آتش ،دود و خون بود که سرتاسر تپه را فرا گرفته بود. دشمن دور تا دور تپه را کانال احداث و دارای سنگرهای اجتماعی متعددی بود که همین امر سبب برآورد اشتباه ما در میزان امکانات و نیروهای دشمن بود و بر همین اساس نیز وسعت کم تپه،درگیری نیروهای خودی و دشمن و بعضاً در فاصله کم و تن به تن و پرتاب نارنجک ها در فاصله نزدیک همه و همه باعث شد که در آن شب علاوه بر تلفات شدید نیروهای دشمن تعداد13 نفر از نیروهای ما نیز به شهادت برسند.

نقشه منطقه عملیاتی نصر 4 ماووت عراق

حرکت ما در جناح راست که برای اولین بار صورت می گرفت سبب غافلگیری دشمن شده و همین امر باعث شد تا رسیدن به نوک قله دشمن متوجه حضور ما نشده و تمام توجهش را به سمت جلو و از جناح روبرو متمرکز نماید و به همین خاطر نیروهای میانی هنوز به میانه راه هم نرسیده باشند ؛ با آغاز درگیری شدید ما روی تپه و تمرکز آتش دشمن و ما در قله و در میانه نبرد هنوز نیروهای گروهان امام علی ع در مابین تپه در حال حرکت به سمت بالا بودند که با شروع درگیری نیز آنان خود را به سمت بالا کشیده و  به سرعت نزد ما آمدند و روی تپه مستقر شدیم. مسیر میانی مسیری بود که دفعات گذشته نیروهای ما به دفعات از آن برای تصرف تپه اقدام نموده بودند و دشمن با ایجاد میادین مین نامنظم تله شده و همچنین کمین های متعدد شرایط سخت و دشواری را بر سر نیروهای تک کننده ایجاد کرده بود و این نیروها با هدایت نعمت الله دانایی به صورت آهسته و بعضاً نشسته به سمت جلو آرام آرام در حرکت بودند و کوچکترین بین المللی نظمی یا صدایی باعث می شد کمین های دشمن هوشیار و با شلیک منور و آتش مجموعه عملیات را به شکست بکشانند.
#محدوده_روشن_78

#گردان_فتح  

#عملیات_نصر_4
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 77

راوی: نجف زراعت پیشه
راهبرد نیروهای خودی برای فتح تپه های دو و سه به دو دسته تقسیم شده بود :
•  شناسایی مجدد و کامل منطقه برای شناسایی راههای جایگزین جهت غافلگیری دشمن و فتح قله با موفقیت و تلفات کمتر
•  گلچین کردن نیروها با در نظر گرفتن پارامترهای قدرت بدنی،سابقه و تجربه حضور در جبهه،روحیه معنوی، تک فرزندی ،برادر شهید و ...


در این روزها ما به نوعی بایکوت شده بودیم و ضمن عدم دعوت برای جلسات فرماندهی ، اطلاعات لازم را نیز در اختیار ما نمی گذاشتند و به نوعی از اطلاعات لازم و کافی برخوردار نبودیم و من اطلاعات را جسته و گریخته از سایر دوستان نظیر جعفر عاکف و تعمت الله دانایی دریافت می کردم. با توجه به سختی عملیات که تپه کوچکی بود و تمرکز تسلیحات روی آن و از سوی دیگر دفعات زیاد هجوم نیروهای ما سبب هوشیاری و حساسیت نیروها روی تپه شده بود و برای فتح آن نمی شد ریسک کرد ، عصر همان روز جعفر و برخی دوستان پیشنهاد دیگری را مطرح نمودند مبنی بر این که به دلیل حساسیت منطقه عملیاتی و مشکلات سختی مسیر و احتمال درگیری و رودررو و تن به تن نیاز به رزمندگان با بنیه قوی جسمی و روحی هستیم و بر همین اساس قرار شد که از بین نیروهای دو گروهان امام علی ع و امام حسین ع تعدادی نیروهای زبده گزینش و انتخاب شوند تا ضمن کاستن از تلفات، درصد موفقیت و پیروزی در عملیات را نیز بالا ببریم و بر همین اساس زبده ترین نیروها جهت خط شکنی انتخاب شدند ، لذا گروهان ها را از 70_80نفره به حدود 17_18 نفر کاهش داده و افراد عملیاتی و مقاوم و مصمم را انتخاب و آماده ورود به منطقه شدیم ؛مشخصاً در عصر آن روز من ابوالقاسم پری سوز بیسیم چی گروهان را از لیست نیروها به دلیل این که پدرش در جریان موشکی به شهادت رسیده بود خط زدم اما وی از تاریکی هوا استفاده و به ستون نیروهای خط شکن وارد شد. 

عملیات نصر 4 ارتفاعات قشن گردان فتح


با خواندن نماز مغرب و عشا و صرف شام چند ساعتی استراحت کرده و خوابیدیم و ساعت 23 بود که بیدار شده و پس از سازماندهی نیروها سوار بر لندکروز شده و به طرف خط مقدم به راه افتادیم.هر گروهان نیز دسته سوم خویش را به عنوان پشتیبانی در عقبه نگه داشته بود تا در صورت ضرورت و نیاز  فراخوان نماید. در نزدیکی تپه با توجه به آتش شدید دشمن پیاده و در کنار خاکریز و تپه پناه گرفتیم ، ساعت 24 در پشت یک برجستگی در جناح چپ تپه شماره یک نشسته بودیم که مرتب نیز با شلیک مستقیم تانک کوبیده می شد .


ساعت سی دقیقه بامداد بود که به طرف تپه یک به راه افتادیم و آنجا هم پس از هماهنگی های لازم به طرف خط دشمن حرکت کردیم ، در این حالت به دلایل و شرایط ذکر شده و رفتار مبهم و نامعلوم مسئولین گردان از ریزه کاری ها بی خبر بودم. برادر علی رضا نمدساز نیروی اطلاعات و عملیات و مرتضی بهروز به عنوان تخریب چی جلوی ستون و بعد از آن من در پیشاپیش ستون نیروها حرکت می کردیم و مشهدی حاتم به همراه بیسیم چی و پیک در انتهای ستون قرار داشت.


 نیروها از سه جناح به طرف تپه دو به حرکت در آمدند مسیر حداکثر 600 متر با دشمن فاصله داشت اما به دلیل حساسیت دشمن و آماده باش آنان و وجود موانع در بین راه از قبیل مین ها و کمین حرکت آهسته و سانتی متری بود ؛ گروهان امام علی ع به فرماندهی برادر  نعمت الله دانایی از مسیر میانی و مستقیم شبیه دفعات گذشته ، تعدادی از بچه های گروهان امام علی ع و نیروهای اطلاعات و طرح و عملیات به فرماندهی عبدالصاحب غلامی از جناح چپ و گروهان ما از جناح راست به سمت دشمن به راه افتادیم؛مسیری که تا کنون امتحان نشده و برای اولین بار داشت از سوی نیروهای ما تجربه می شد.در این مسیر جدید در کنار ما میدان مین و پرتگاهی بود که در صورت سقوط کشنده بود اما اطلاعی نداشتیم من در ابتدای ستون که برادران مرتضی بهروز و علیرضا نمدساز هم پیش روی من بودند و برادر حاتم رزمه و بیسیم چی ها در عقب بودند.


#محدوده_روشن_77
#گردان_فتح
#ارتفاعات_قشن
#ماووت
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA

محدوده روشن : 76

راوی: نجف زراعت پیشه
چای تعجیلی:
با عدم فتح ارتفاع دو و 3 ماموریت تصرف آنها به گردان فتح در مورخه 7/4/1366سپرده شد.صبح آن روز با توجه به نبود امکانات در مقر چشمه واقع در 5 کیلومتری مانده به ارتفاعات قشن که محل استقرار نیروها قبل از خط مقدم بود کمبود چای حسابی ما را دمق کرده بود لذا با گشت و گذاری در منطقه یک حلب 17 کیلویی خالی روغن نباتی که پر از آشغال بود پیدا کردم و آن را پر از آب چشمه کردم و هنوز وجود علف و آشغالهای روی آب قوطی در خاطرم است و با گذاشتن خرج و مهمات زیر آن و روشن کردن آنها دقایقی بعد آب شروع به جوشیدن نمود و با ریختن چند مشت چای خشک که پشت صندلی ماشین فرماندهی بود چای خاطره انگیزی درست نمودیم اما اینجا مشکلی وجود داشت که اصلاً یک لیوان برای توزیع چای در دسترس نبود.راه حل مشکل نیز در جعبه نارنجک های روسی بود این نارنجک ها درون محفظه ای دو تکه ای بودند که به هم پیچ می شدند و حالت لیوان داشتند و با باز کردن هر نارنجک دارای دو لیوان می شدیم که با ریختن چای درون آنها بدون قند خلاصه دوپینگ شدیم.در همین روز نیز با اصابت گلوله توپ به سنگر و ماشین تدارکات گردان استاد غلام مروج و غلام رضا زمانی به شدت زخمی شده و به عقب منتقل شدند.


ماموریت گردان فتح در عملیات نصر 4 :
با فرا رسیدن تاریکی شب هفتم تیرماه 1366 قرار بود که تپه 2 از ارتفاعات قشن توسط گردان فتح به فرماندهی برادر محمد جواد اسلامی و حمدالله راد فتح شود ؛ برادر یدالله مواساتی در این زمان برای انجام فریضه حج تمتع به تهران رفته بود. مجهز شده و ساعت دو نیمه شب برای رفتن آماده شدیم دو گروهان که یکی به فرماندهی حاج نعمت .جعفر عاکف و دیگری به مسولیت برادران رزمه و این حقیر بود.

عملیات نصر 4 گردان فتح از لشکر 7 حضرت ولیعصر عج


 نیروها آماده اعزام به منطقه و انجام عملیات شدند ،  در این میان تعدادی از دوستان و از جمله خودم با توجه به دفعات مکرر که گردان ها به خط فوق زده و به دلایل متعدد نتوانسته بودند موفق شوند پیشنهاد داده بودند که عملیات یک شب به تعویق افتاده تا ضمن شناسایی کامل از منطقه راه های جایگزین برای غافلگیری و پرهیز از تک جبهه ای و رویارویی مستقیم با دشمن صورت نپذیرد ، آخه گفته بودند که میدان مینی وجود نداره و به راحتی قابل تصرفه و در ضمن این تپه چنان در شهر ماووت مسلط بود که می توانست نتایج عملیات و خود شهر را تهدید نماید و از سوی دیگر عده ای با تکیه بر اصل تکلیف و بدون در نظر گرفتن عواقب آن اصرار به انجام عملیات در آن شب را داشتند که با انتقال این ایده به فرماندهی لشکر و بررسی آن ، زمانی که در ساعت دو نیمه شب آماده اعزام به خط مقدم و منطقه عملیاتی بودیم بر اساس دستور فرماندهی مبنی بر موافقت با تعویق عملیات به شب بعد برای  انجام شناسایی بیشتر ،  نیروها به استراحت پرداختند ؛ بر همین اساس روز بعد در هشتم تیرماه تعدادی  برادران از جمله قره غانی،جعفر عاکف،علی رضا نمدساز،ابراهیم آهویی به عنوان اطلاعات و شناسایی گردان و تعدادی از نیروهای اطلاعات و عملیات لشکر 7 حضرت ولی عصر عج برای انجام شناسایی به منطقه رفته و برای یافتن راههای جایگزین جهت تصرف تپه به جستجو پرداختند ؛ هر چند شناسایی فوق منجر به شهادت جعفر عاکف و قره غانی در اثر ترکش انفجار خمپاره شد اما نتیجه آن کشف راه جدید در جهت دور زدن دشمن در جناح راست تپه یک بود و اهمیت آن در شب عملیات هنگام شکستن خط معلوم شد زمانی که نیروهای عمل کننده در جناح راست در راس قله قرار گرفته اما نیروهایی که در دره میان دو  تپه و مطابق روش های قبل آمده بودند در میان راه مانده بودند.


#محدوده_روشن_76
#گردان_فتح
#ارتفاعات_قشن
#ماووت
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA