نماز شبی در مجنون 


حاج حسن تقی زاده :‏
سال 1363 فصل تابستان بود، فصل اوج گرما و شرجی هور، برای پدافند از دست آوردهای عملیات خیبر ‏در جزیره مجنون بودیم، در یکی از همان شبهای گرم و شرجی که رطوبتش از سونای بخار هم بیشتر بود ‏برای ادای نماز شب بلند شدم و از زیر پشه بند بیرون رفته وضو گرفتم و آماده نماز شدم،....‏🌹


‏ با خودم گفتم برای آنکه مزاحم بچه‌هایی که خوابند نشوم و نمازم رو در خلوت و تنهایی با شور و حال ‏بهتری بخوانم در گوشه ای از بیرون سنگر نماز روی یونولیت ها به هم پیوسته در دل نی زارهای ‏هورالعظیم بخوانم، سجاده نمازم رو روی یونولیتی که در بیرون از سنگر بود پهن کردم و به نماز ‏ایستادم،....‏🌹


‏ تکبیر نمازم را که گفتم انگاری که رمز عملیات پروازی اسکادران های پشه کوره ها رو صادر کرده بودم، ‏دسته ای از اسکادران زو کشان به سمت گوشم حمله ور شدند و دسته ای بسوی دماغ و دهن و صورت و ‏دسته ای به سمت دست و پا و هر جای بدون پوشش دیگر، هرچند که عده ای هم از درون پاچه شلوار و ‏دهانه آستین پیراهن هم وارد می شدند و جاهای پوشش دار را هم بی نصیب نمی گذاشتند، البته نیش ‏آنها آنقدر قدرت داشت که از روی لباس هم می توانستند کار خود را انجام دهند، فکر این را دیگه نکرده ‏بودم،...‏😡


از حالت عرفانی و گریه و زاری خبری نبود و به عبارتی در دل شب هیچ حالت خوشی که در نماز پیدا ‏نکرده بودم که هیچ اصلا نمی فهمیدم چه می خوانم ، چون کارم شده بود دفاع از خودم و دور کردن ‏پشه ها، حتی نمی تونستم آنها رو بکُشم چون با کشتن آنها خونهای قبلی را که مکیده بودند روی بدنم ‏پخش می شد و نجس می شدم و نمازم از قبول شدن می گذشت و مردود می شد،....‏🙈


‏ چفیه دور گردنم رو مثل بچه‌هایی که موقع دعا خوندن روی سرشون می انداختند تا شناخته نشده و ‏گمنام بمانند از روی سرم پایین انداختم تا لااقل از صورت،سر و گوشم محافظت کنم اما باز دسته ای از ‏زیر وارد دماغ و دهنم می شدند و عده ای دیگر باز زو کشان دور گوشهایم مانور می دادند، آنهایی را که ‏روی پایم می نشستند با این پا و آن پا کردن هم رد نمی شدند و تا خونم رو نمی مکیدند و سیر نمی ‏شدند بلند نمی شدند،....‏😳


‏ مجبور شدم از خیر با حال بودن نماز بگذرم و سریع نماز شبم رو تموم کنم،.... همزمان با فعالیت پشه ‏کوره ها صدای ویراژ رفتن موشهای بزرگ (گرزه) هم بگوش می رسید که آن هم خیلی وحشتناکتر از ‏پشه ها بود و در صورت فرصت یافتن با هر گازی که می گرفتند تکه ای از گوشت بدن را هم با خود ‏کنده و می بردند.... ‏😡😡


با هر مکافاتی بود دو رکعت اول نماز رو تمام کرده و سجاده نمازم رو جمع کردم به درون پشه بند و سنگر ‏فرار کردم، هرچند که تعدادی از آنها هم از توری درب سنگر گذشته و به داخل سنگر آمده بودند و به ‏کار مکیدن خون مشغول بودند اما این خوبی را داشت که اگر به دور من می آمدند آنها را رد میکردم و به ‏طرف بچه‌هایی که خواب بودند می رفتند و با خیال راحت از غفلت آنها سو استفاده می کردند و خونشان ‏را می مکیدند و آن بیچاره ها هم بعداز پر شدن شکم آنها ساعاتی را باید جای نیش آنها رو می ‏خاروندند.....‏😜😜


‏ آن شب نه تنها نمازم با حال نشد که هیچ از شبهای دیگر هم بی حالتر شد، آخه پشه کوره نبود که ‏باران پشه کوره بود.....حمید خوشکام که از نفرات درون سنگر بود بعدها که متوجه این مسئله شد گفت : ‏خوب بود که من اهل این کارها و.... نبودم اما حالا متوجه شدم.چطور پشه ها وارد پشه بند شده و ما را ‏از خواب ناز بیدار می کردند و ضمن نارضایتی دعا نمود:خدایا خودت حاج حسن ما رو با این کارهاش ‏ببخش از دست ما که چیزی بر نمی‌یاد...😂😂


‏#نماز_شب
‏#طنز_جبهه‏
‏#هورالعظیم
‏#حسن_تقی_زاده
‪http://telegram.me/safeer59‎‬
‪http://Www.Safeer.blogfa.com‬

حکایت بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها 


جهانگیر مرادیان


‏ "زمان جنگ ، هر شب تا دمدمای صبح پای آتش هیزم تو دقه مله پر کنار دکان مشفرجلا مرحمی مینشستیم ‏پای خاطرات هلو ممرضا و هلو مختار و مژده حبیب و دیگران .......‏
وقتی هلو ممرضا از جبهه وامیگشت میشس ت مله دم تعریفدکرده که هلو یعقوبه گپکو ت دهسه میسه و ‏خوشه ادامه میدا..........‏
هلو مختاره میگف هلو ممرضا جنگا میکه هلو یعقوب تعریف میکه"😂😂

ترجمه : دردوران جنگ تحمیلی در شب های سرد زمستان از سر شب تا نزدیک صبح در کنار مغازه مشهدی ‏فرج الله همه دور آتشی که از هیزم برپا شده بود نشسته و از صحبت های دایی محمدرضا(سردار شهیدمحمدرضا وتری) ‏، دایی مختار و مشهدی حبیب از اهالی محله پر گوش می دادیم.

زمانی که دایی محمدرضا از جبهه و عملیات برگشته و پیرامون حلقه آتش برپا شده می نشست و شروع به ‏تعریف از شجاعت و ایثار نبروهای رزمنده در جبهه می نمود دایی یعقوب یکی دیگر از اهالی محله پر که ‏سابقه جنگ را هم نداشت حرف را از دهان دایی محمدرضا می گرفت و صحنه های بی بدیلی از رزم ‏رزمندگان در جبهه را روایت می کرد و بسیار هم طولانی...........

دایی مختار می گفت : دایی محمدرضا جبهه رفته و جنگ می کند اما تعریف و روایت کردن ها را دایی ‏یعقوب انجام می دهد ........‏😂😂😂

‏********


نکته:‏
روایت و داستان آشنایی است مثل برخی جبهه نرفته و جنگ نکرده ها که دفاع هشت ساله جوانان ایران ‏زمین را بهتر از خود آنان روایت کرده و بیان می کنند کسی هم نیست ..........‏😢😭😢

‏#هلومختار
‏#هلو_محمدرضا_وتری
‏#جنگ_را_درست_بگویید_نه_درشت
‏#تحریف_جنگ‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

کتاب ستاره نصر : شهید مسعود پیش بهار

#منتشر شد
کتاب ستاره نصر
به نویسندگی نجف زراعت پیشه
با روایتی تازه از زندگی سردار شهید
مسعود پیش بهار
معاون طرح و عملیات قرارگاه نصر

فهرست مطالب کتاب

توزیع در فروشگاه های
اسم بوک.اردیبهشت.هایکا و 09163725865

📚📚📚انتشارات سلمان حاجوی
#ستاره_نصر
#قرارگاه_نصر
#مسعود_پیشبهار
#انتشارات_سلمان_حاجوی

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

پاتک به خودی


مسعود ابوعلی
پادگان شهید عبدالعلی بهروزی(پلاژ) پاییز ۱۳۶۵ نیروهای گردان که تازه به لشکر 7 حضرت ولیعصر عج ‏پیوسته بودند مشغول گذراندن آموزش های سخت برای آمادگی حضور در عملیات سرنوشت ساز بودند ‏چادرها به ردیف در محوطه پیرامون زمین صبحگاه برقرار و دسته های مختلف درون چادرها با نظم و ‏ترتیب استقرار یافته بود.‏


هنگام برگشتن از مرخصی از شهرستان برخی خانواده ها در میان کمک های اهدایی برخی نیز از گوسفند ‏و مرغ و خروس و .... نیز به دست رزمندگان می سپردند تا از آنها در زمان حضور در ماموریت استفاده ‏نمایند. محمود احمالی فرمانده یکی از دسته ها نیز هنگام برگشتن از مرخصی از بهبهان یک خروس با ‏خودش آورد و در میان چادر دسته از آن نگهداری می کرد تا زمان موعود فرا برسد.‏
چادر دسته ما پشت به چادر دسته پشت محمود احمالی بود و به نوعی همسایه ای بودیم که تنها لایه ای ‏پارچه ما را از هم جدا می کرد ، محمود علاقه وافری به خروس داشت و گمان کنم که اهدایی یکی از ‏خانواده شهدا بود و به نوعی یادآور خاطرات شهید عزیز بود ؛ اما سر و صدای خروس از دید ما آزاردهنده ‏بود و صد البته جولان دادن آن در محوطه لج ما را در آورده بود.‏


یک روز به محمد حسین ستونه گفتم: با این مزاحم چه کنیم؟.....‏
محمدحسین نیز از خدا خواسته گفت : بگذار پنجشنبه حسابش را می رسیم.......‏


پیش بینی عملیات را نموده و ظروف ، قاشق و تجهیزات مورد نیاز لازم را به مکان دنج پشت حمام‌های ‏پلاژ در مجاورت رودخانه دز گذاشته و منتظر پنج شنبه و فرصت مناسب شدیم ، در فاصله بین دو چادر ‏فضایی بود که جاکفشی قرار داشته و در کنار آن یک صندوق چوبی جامیوه‌ای بود که خروس محمود در ‏آن نگه داشته می‌شد و پتویی نیز روی آن قرار داشت ،در زمان موعود هنگامی که حاج محمود بعد از ‏برگشت از نماز جماعت درون چادر دسته مشغول قرائت قرآن بوده و به شدت درون آن غرق شده بود ، ‏محمد حسین آهسته آهسته و پاورچین با احتیاط و رعایت مسائل حفاظتی وارد محوطه و فضای اتصال دو ‏چادر شده و با برداشتن پتوی روی جعبه چوبی و در حالی که گلوی خروس را گرفته بود آن را به من ‏داده و با ترتیباتی که از قبل آماده کرده بودیم در حالی که چاقوی تیز در دستانم بود بین زمین و آسمان ‏آن را ذبح شرعی نموده و درون یک پلاستیک انداخته به سمت مکان قرار به راه افتادیم ، فرصت ‏هیچگونه صدایی به خروس بیچاره داده نشد و حاج محمود همچنان مشغول قرائت قرآن بود ؛ در بین راه ‏ابراهیم آهویی را نیز صدا زده و سه نفره من و آهویی و محمد حسین خروس را پاک کرده و پس از پختن ‏نوش جان کرده و و در یک بزم سه نفره دلی از عزا درآوردیم و یک وعده از غذاهای تکراری و بی مزه ‏پادگان رهایی یافتیم ‏.


تلاش محمود برای یافتن خروس به جایی نرسید و هر چه بیشتر جستجو می کرد کمتر می یافت.‏


با فرا رسیدن دی ماه و هنگام عزیمت به آبادان منطقه عملیاتی کربلای 4 گردان باید حرکت می کرد و ‏زمان حلالیت طلبیدن و بخشش برای حق الناس بود به همین خاطر سه نفری نزد برادر محمود احمالی ‏رفته و با گفتن جریان خروس تقاضای حلالیت نمودیم. حاج محمود هاج و واج مانده بود و حیران مانده ‏بود ، پس از چند لحظه محمود گفت : فقط به من بگویید چگونه این خروس را از جلوی چشم من بردید ‏که من متوجه نشدم تا شما را حلال کنم ........ و ما نیز با گفتن ماوقع پاتک به چادر و بردن و خوردن ‏خروس حلالیت را از وی گرفته و به سمت منطقه عملیاتی کربلای 4 در آبادان حرکت نمودیم.‏


‏**** نکته:
بر خلاف تصور بچه های دوران جنگ از یک طیف نبودند بلکه عده ای آرام و نماز شب خوان ، عده خانه خراب کن که از دیوار راسته و تدارکات بالا می رفتند و گروه سوم کسانی که سرشان به کار خودشان گرم بود و بنا به وضعیت تابع این دو گروه ذکر شده می گشتند....😂😂😂

#طنز
‏#ذبح_خروس‏
‏#پلاژ_اندیمشک
‏#حق_الناس
‪http://telegram.me/safeer59‎‬
‪http://Www.Safeer.blogfa.com‬

دوران خدمت بی منت 


راوی : سید رضا اصغری

صفایی بود وقتی با تو بودیم به گوش جان کلامت می شنودیم
وجودت روح می بخشید مارا به شوقت شعر باران می سرودیم ‏

در یکی از شبهای سرد زمستان 1362 در مرکز آموزشی آبی خاکی منطقه مارد ابادان که گردانهای پنج ‏گانه تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در آنجا مستقر بودند و با توجه به اینکه اولین دوره آبی و خاکی بود و ‏عملیات می بایست در منطقه آبی صورت گیرد و آموزش بسیار فشرده و رزمندگان متحمل زحمات فوق ‏العاده ای شده بودند.

محمد جعفر وتری که مسئولیت فرماندهی آموزش را به عهده داشت برای رفاه حال رزمندگان خود از ‏اولین کسانی بود که نگهبانی می داد و به اتفاق من در یکی از شبها پاس یک را عهده دار نگهبانی شدیم. ‏پس از سپهری شدن ساعات نگهبانی پاس یک هنگامی که می بایست نگهبانان پاس دو را بیدار کنیم به ‏من گفت اینها خیلی خسته هستند بگزاریم استراحت کنند و این پاس هم خودمان نگهبانی بدهیم و ‏همین کار را کردیم.‏
‏ پس از پایان پاس دو به من گفت ترا بخدا بگذار پاس سه هم باهم نگهبانی بدهیم و اینها جوانتر از ما ‏هستند و خیلی خسته هستند بیدارشان نکنیم واسه نگهبانی که چند مزیت دارد : ‏
یکی اینکه ثواب بیشتری عاید ما میشود ‏
دوم نیروهای اموزشی فردا اینها با نشاط بیشتری و توانایی بهتری به امر آموزش می پردازند ‏
سوم اینکه ممکن است اگر بخوابیم برای نماز جماعت بیدار نشویم . ‏

بالاخره پاس سه را هم باهم نگهبانی دادیم. و بعد از اذان صبح نماز به جماعت خوانده شد. نگهبانان پاس ‏دو و سه که برای ادای نماز بیدار شده بودند .فهمیدند که فرمانده آنها محمد جعفر وتری با ایثار و از خود ‏گذشتگی که از خود نشان داده بود هر سه پاس را بجای آنان نگهبانی داده است . ‏
سرانجام محمد جعفر وتری مسئول ستاد پادگان آموزشی آبی خاکی سفینه النجاه نیروی زمینی سپاه بر ‏اثر بمباران هوایی دشمن در اول دی ماه 1365 بر اثر اصابت ترکش به برادر و یاران شهیدش پیوست.‏

‏*******‏
نکته : آن روزها از خودگذشتن و ترجیح دادن منافع دیگران بر خود رواج فراوان داشت و به اصطلاح ‏دنبال ثواب جمع کردن و پر کردن کوله بار آخرت خویش بودند ؛ چه اتفاقی افتاد که این خصلت در میان ‏ما کمرنگ شده و کمتر رخ می دهد ؟ ‏

‏#فرهنگ_جبهه
‏#محمد_جعفر_وتری‏
‏#ایثار
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

ما را به که می سپاری ؟؟؟


راویان: چکیده خاطرات فرهاد روزخوش ، لطف الله صالحی و یوسف متانت
اوایل دی ماه ۱۳۵۹ جمعی از پاسداران سپاه بهبهان خط پدافندی در کنار رودخانه شهر سوسنگرد مقابل ارتش تا ‏دندان مسلح بعث حضور داشتند و هر یک ماه تا چهل روز گروهی تازه نفس جایگزین آنها می شدند ، آن روز ‏غوغایی بر پا بود و زمزمه عملیات علیه نیروهای دشمن و راندن از خاک عزیزمان بود ، در آن زمان ارتش به ‏دلیل پاکسازی های بعد از انقلاب و کودتا کمبود نیروی انسانی داشت و برای تکمیل نیروی ماهر در رانندگی ‏تانک ها ، تیربارچی تانک نیاز به افرادی داشت ، از طرف دیگر به دلیل عدم موفقیت ارتش در دو عملیات غرب ‏دزفول و جاده ماهشهر-آبادان فرماندهی جنگ موافقت نموده بود که بچه های سپاه نیز به همراهی آنها به ‏دشمن هجوم برند.‏
طلیعه وقوع عملیات از یک هفته قبل مشخص بود ، نیروهای لشکر 16 زرهی قزوین از هشت روز قبل مشغول ‏نقل و انتقال وسیع تانک ، نفربر ،جیپ های حاوی تفنگ 106 و موشک تاو بودند که این وضعیت مقابل همه ‏نفرات مستقر در سوسنگرد بود.‏
از سپاه یک گردان بلالی بود که فرمانده آن در این مقطع حسین کلاه کج بود و گردان دیگر فرماندهی آن را ‏حسین علم الهدی به عهده داشت و جمع زیادی از دانشجویان پیرو خط امام این گردان را همراهی می کرد ‏اما باز هم نیاز به نیرو داشت به همین خاطر از نیروهای مستقر در خط سوسنگرد درخواست نیرو نمودند و ‏یحیی هاشمی مسئول خط تعدادی از نیروهای مستقر در خط را آماده همراهی با این دو گردان جهت عملیات ‏به همراهی ارتش جمهوری اسلامی نمود ؛ از این جمع افرادی نظیر رضا خاکسار به همراه لطف الله صالحی ، ‏رضا محسنی ، محمد تقی نجفیان مقدم ، مهدی برجسته ، عبدالنبی افشار و من ، همگی به انتخاب فرمانده ‏دوست داشتنی عزیزمان یحیی هاشمی با یک مینی بوس سبز رنگ نو که تازه از ایران خودرو به سوسنگرد ‏آمده بود ، از سوسنگرد عازم هویزه شدیم . ‏
عصر بود به هویزه رسیدیم و بعد از تجهیز و کارهای مقدماتی نیروها در در هویزه یک بازی دو گل کوچک ‏انجام دادیم و شب ما و جمعی دیگر را جمع کردند و آقای حسین کلاه کج به عنوان فرمانده مان معرفی ‏شد ما و گروهی دیگر به فرماندهی حسین علم الهدای قرار شد فردای آن روز (۱۵ دی ماه 1359) به عنوان ‏پیاده نظام تیپ های همدان ، زنجان و قزوین از لشگر زرهی ۱۶ قزوین به این تیپ‌ها بپیوندیم . ‏
شب خوابیدیم و صبح با شوق به تیپی پیوستیم که قرار بود از جناح پشت از سمت جنوب هویزه به نیروهای ‏عراقی حمله کنیم ….. چه صبح زیبا و غرور انگیزی بود ، ……‏
روز اول عملیات موفقیت آمیز بود و توانستیم تا عمق دشمن نفوذ کرده و آنها را به عقب برانیم اما با توقف ‏غیر منتظره از سوی فرماندهی ارتش و عدم آرایش مناسب دفاعی از جانب یگان های زرهی ، دشمن شبانه با ‏ایجاد استحکامات دفاعی مناسب پاتک خویش را از ابتدای صبح آغاز نمود .‏
غافلگیری ، عدم پشتیبانی به لحاظ مهمات و .... باعث شد شیرازه نیروهای خودی از هم گسسته شود و با ‏هدف قرارگرفتن تانک ها و نفربرهای خودی دستور عقب نشینی صادر شد در حالی که بچه های پیاده سپاه ‏اطلاعی نداشتند و با توجه به محاصره توسط دشمن تعداد زیادی از نیروهای سپاه زخمی ، اسیر یا به شهادت ‏رسیدند.‏
از بیم آنکه ممکن است خودم هم زنده نمانم و آنوقت هیچ کس نداند که رضا خاکساری شهید شده است ، ‏در دفترچه یادداشتم که هنوز هم آن را دارم نوشتم ساعت ۸ صبح حمله کردیم و ساعت ۱۰ رضا شهید شد ‏و …. ‏
هیچوقت یادم نمی رود زمان اعزام نیرو به جبهه از سپاه بهبهان و آخرین جمله ای که مادر رضا داد زد : رضا ‏با خواهرت چکارکنم ؟! و رضا با ارامش گفت: او را به تو می سپارم و تو را هم به خدا …… و مینی بوس ‏از داخل مقر سپاه بهبهان در دانشسرا حرکت کرد ….. ‏
ابوالقاسم دهقان فرمانده سپاه بهبهان که کاروان اعزامی را همراهی می نمود در راه به یحیی هاشمی گفت: ‏یحیی ! دیدی وضعیت مادر رضا را ؟ پس مواظب رضا باش ….. ‏
به همین خاطر یحیی هاشمی در خط پدافندی سوسنگرد که کنار رودخانه بود خودش ، رضا خاکساری و ‏محمد ایقان در یک سنگر بودند. ….. من و لطف الله صالحی و حاج رضا محسنی ‌و محمد پورداراب هم در ‏فاصله ۴-۵ متری در سنگر روبرو مستقر بودیم …… ‏
‏ روزی رضا خاکساری نشسته بود دم سنگر و قرآن را با صوت به سبک عبدالباسط میخواند و ‌یحیی هاشمی ‏هم صدای الله الله جمعیت را شبیه سازی می‌کرد . ‏

***پ.ن.
نکته: چه عزیزانی برای اعتلای ایران و برپایی عدالت جان شیرین خود را فدا نمودند و پدر ، مادر ، خواهر و ‏برادر این عزیزان چه سختی هایی را تحمل نمودند ؛ آیا نظام و سیستم و مسئولین توانستند بخشی از این ‏جانفشانی و ایثار جامعه ایثارگری را قدردان باشند؟؟؟؟


‏#عملیات_نصر_هویزه
‏#رضا_خاکساری‏
‏#مادران_شهدا
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

یک برادر و هشت خواهر


بیاد غلامرضا مظفری و همه شهدای مفقودالجسد

زمستان سال ۶۱ عملیات والفجر مقدماتی وقتی غلامرضا برای آخرین بار به جبهه رفت پدر ومادرش ‏دیگرخوراکشان شده بود گریه....‏
پدر دیگر دل و دماغ رفتن به مغازه را هم نداشت و وقتی هم می رفت یک کرسی (چهار پایه) را درپیاده ‏رو می گذاشت تاشاید بتواند از دور دست برگشت فرزندش از جبهه را ببیند....‏


عملیات که آغاز گردید در منزل غلامرضا هم شور وغوغایی بود و پدر به هرکس که می توانست زنگ می ‏زد و متوسل می شد تا شاید خبری از فرزندش کسب نماید........‏
وقتی خبر مفقودی غلامرضا به آنان رسید روز و شب خوراکشان شده بود گریه وناله .....‏
بعلت اینکه غلامرضا مفقود الجسد بود آنها قبری برای فرزندشان نداشتند تا بتوانند آنجا خودرا اندکی ‏تسکین داده و آرام نمایند....‏
دیگر کسی لبخند از چهره آن پدر و مادر ندید و حاجی دیگر مغازه رفتنش به زور بود و وقتی هم که ‏می رفت آنجا از دوستان غلامرضا در خصوص فرزندش می پرسید......‏


چهلم غلامرضا تقریبا مصادف شده بودبا عید ۶۲ و آن سال و دیگر سالها دیگر عیدی درمنزلشان نبود و ‏موقع تحویل سال همه گریه می کردند....‏
تابستان ۱۳۶۲چند ماهی بود که از مفقود شدن غلامرضا گذشته بود و هنوز خبری از او نبود ؛ پدرش می ‏گفت : شاید او زخمی شده و برگردد و نمی خواست شهادت وی را باور نماید.......‏


‏ تابستان گرم خوزستان، زمانی که کولرهای گازی قدیمی روشن می‌شدند، دیگر صدای زنگ یا در خانه ‏هم، به گوش ساکنین که در اتاق ها بودند نمی‌رسید و پدر و مادر او به خاطر این که اگر غلامرضا بیاید ‏پشت در معطل نشود شبها در حیاط می نشستند و تا صبح با هم حرف می زدند و گریه می کردند...‏
‏ یک شب خواهران متوجه شدند که پدر ومادر در اتاقی که کولر داشت نیستند ، دنبالشان که گشتند، ‏آنها را در حیاط، دیدند که روی زمین، داخل ایوان، همان‌جایی که باد گرم کولر بیرون داده می‌شد نشسته ‏اند و داشتند آرام آرام گریه می کردند......‏
وقتی از آنان سوال نمودند که چرا نیمه شبی اینجا نشسته اید؟ گفتند:داخل که هستیم حس می نمائیم ‏انگار درب منزل را می‌زنند ؛ اگر غلامرضا بیاید و کلید نداشته باشد، ما صدای در را نمی‌شنویم و می‌ماند ‏پشت در تا صبح و هوا گرم است، اذیت می‌شو ؛ .هر دو همانجا نشسته تا شاید فرزندشان برگردد ویک ‏وقت پشت در نماند....‏
آنان طاقت اینکه خودشان در زیر کولر بخوابند و پیکر فرزندشان در خاک گرم خوزستان باشد را اصلاً ‏نداشتند و مدتی بیشتر نتوانستند دوری پسرشان را طاقت بیاورند و رفتند پیش فرزندشان تا شاید پیش او ‏آرام گیرند.‏


‏ دو سال بعد از پایان جنگ در مرداد ۱۳۶۹ وقتی اسرا برگشتند خیلی‌ از پدران و مادران شهدا از فراق ‏فرزندانشان دق کرده بودند ، چه کسی می‌داند جنگ چه سختی هایی داشت و چه خانواده هایی از دوری ‏فرزندشان دق مرگ شدند و چه خانواده هایی تنها پسرشان را دادند ....‏


هنوز جنگ برای عده ای تمام نشده است.... ‏
خانواده هایی که پیکر مطهر فرزندشان به دستشان نرسیده وهنوز چشم انتظارند...‏
جانبازانی که درآسایشگاههای اعصاب و روان فکر می کنند هنوز جنگ است و هرلحظه خواب بمباران را ‏می بینند....‏
جانبازان قطع نخاعی که سالهاست روی تخت خوابیده اند....‏
و جانبازان شیمیایی که با کپسول اکسیژن نفس می کشند....‏
موج انفجاری ها که هر لحظه در خانواده آنان غوغایی است.....‏
بازماندگان جبهه جنگ که در فراق دوستان و رفقای خویش می سوزند و می سازند.......‏
و
بی اعتنایی مسئولان که داغ خانواده شهدا ، ایثارگران و بازماندگان روزهای دفاع مقدس را تازه تر می کند ‏و حیف و دریغایی که بر زبان جاری است .........‏


‏#غلامرضا_مظفری
‏#فرهنگ_ایثار_شهادت‏
‏#فراموشی_ایثار
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

پشتیبانی از جنگ : ‏ 

حاج غلام توام از افراد متدین محله عصارخانه بود که کارگاه نجاری وی در کوچه روبروی مسجد باب‌الله قرار ‏داشت ، در دوران ۸ سال دفاع مقدس در امر تامین نیازهای جبهه و پشتیبانی از رزمندگان در سطح ‏شهرستان نقش مهم و اساسی داشت و بیشترین فعالیت‌ها جهت جمع آوری کمک‌های مردمی برای ارسال به ‏رزمندگان تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی علیه السلام را با همراهی مرحوم حجت الاسلام مدرس را داشت.‏


‏ مغازه و محل کار وی بسیاری از اوقات به دلیل فعالیت های مستمر جهت پشتیبانی از رزمندگان و جمع ‏آوری کمک‌های مردمی تعطیل بود و در این راه مرحوم زیبایی نیز به وی کمک می‌کرد ؛ آنها حتی ظروف ‏رزمندگان را هم می‌شستند.‏
وی هیچ ممانعتی از رفتن فرزندش محمدحسن به دوره آموزشی و اعزام به جبهه ننمود و در مرحله اول ‏عملیات رمضان در 23 تیر ماه 1361 به شهادت رسید خداوند رحمتش نماید.‏



‏**** دفاع مقدس واقعه ای بود که در صورت عدم اتکا به مردم در زمینه تامین نیرو و پشتیبانی به هیچ ‏وجه امکان تداوم نداشته و با توجه به شرایط سیاسی-اقتصادی_اجتماعی و نظامی بیم از دست رفتن بخشی ‏از سرزمین ایران می رفت و این ایثار و فداکاری مردمی گرچه به سرعت از ذهن و حافظه دولتمردان ‏به فراموشی سپرده شد اما در درگاه الهی و پیشگاه تاریخ ثبت و ضبط شده است.‏
‏#محمد_حسین_توام
‏#پشتیبانی_مردمی
‏#عملیات_رمضان‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

گروه اژدربنگال :


راوی : جواد افری ‏
علی حسینی پور تنها فرزند ذکور خانواده بود ، از اوان کودکی تومحله. مون بزرگ شده بود وکاملا آرام؛ ‏خدایش رحمت کند عموی عزیزشون *محمدحسن* که درزمان طاغوت درحین خدمت سربازی کشته شد و ‏تا کنون مرگ یا شهادتش مشخص نشد ولی همان زمان می‌گفتند بدست شاه کشته شده آخه طرح ترور یکی ‏افسران حکومت شاه و یکی ازمستشاران آمریکایی را میخواستن به اجرا در بیارن ؛ *رفتارعلی* همانند ‏عمویش بود ساکت وارام مثل اقیانوس بی صدا.....‏


گردان مهندسی رزمی تیپ داشت جاده خاکی منتهی به اسکله در شط علی در دشت آزادگان در مجاورت ‏هورالعظیم را بهسازی می‌کرد و درهمین حین هم جاده بزرگ وبسیار پهنی درمنطقه همجوار این جاده ‏ساخته می‌شد ........‏


انواع ماشین های سنگین ازجمله لودرها و گریدرها وغلطکها شبانه روز برای ساخت آن جاده کارمیکردند ‏صدای تردد کامیون ها وبلدوزرها تمام منطقه را فرا گرفته بود........‏


یکی از صبح ها درساخت جاده بزرگ بر روی غلطک کارمیکردم که دیدیم *علی اقا* با چند تا از بچه های ‏تیپ که لباس غواصی هم تنشون بود رسیدند کنارجاده......‏


‏ تا علی را دیدم پیاده شدم و باهاش احوالپرسی کردم و جویای احوالش وخانواده ش شدم..... بعد از چند ‏دقیقه‌ای دیدم دو نفر از بچه هایی که باهاش بودند دو سر یک لوله پلیکا را که از دو طرف بسته بود با زحمت ‏حمل می‌کنند....... ‏
گفتم علی این چیه گفت *اژدربنگاله* ،گفتم : مگه چی داخلشه که اینا با زحمت اونو حمل میکنن گفت تی ‏ان تی............گفتم : میخواید چکارش کنید؟؟ گفت: چند دقیقه صبر کن و از دور تماشا کن .........ازش سوال ‏کردم : میخواهید اینو کنار جاده منفجر کنید ؟؟...... گفت : نه می‌بریمش تو وسط آبها منفجرش میکنیم و ‏خداحافظی کرد و همگی سوار یه قایق پارویی شدند و وسط آبهای هورالعظیم رفتند......‏


از دور اونا رو تماشا کرده و ضمنش هم براشون دعا میکردم خصوصا برای علی اقا ، آخه تنها فرزند ذکور ‏خانواده بود و واقعا دوسش داشتم..... چند دقیقه ای گذشت .....غلطک را زدم کنار و همینطور روصندلیش ‏نشستم ...... ماشین های کمپرسی خاک جابجا کرده و تعدادشون هم کم کم زیاد میشد ، عبور و مرور زیاد ‏کل منطقه را فرا گرفته و خاک تمام جاده گرفته بود و همزمان ماشین و تانکرهای آب‌پاش هم مشغول ‏کاربودند تا خاک کمتری بلند بشه ......‏


درهمین اثنا دیدم علی چند باری از وسط آبها دست تکون داد و از لوله پلیکاهه فاصله گرفتند .....دو نفری که ‏اژدر را وسط آب حمل کرده بودند بسرعت خودشون به قایق رساندند و همگی بصورت ایستاده تو قایق منتظر ‏منفجرشدن آن بودند...... چنددقیقه ای نگذشت که صدای مهیبی بلند شد وکل منطقه را فرا گرفت..... شدت ‏صدای انفجار آن قدر زیاد بود که برخی رانندگان ماشینهای عبوری و سایر رزمندگانی که در آن حوالی بودند ‏روز مین خوابیدند چون فکر کردند هواپیمای عراقی بمباران کرده ........ حتی دو تا ازکمپرسی ها از شدت ‏ترس از جاده خارج شده و در در حاشیه باتلاقی جاده متوقف شدند .........‏


چند لحظه ای گذشت و غبار و املاحی که در اثر انفجار بپا شده بود کمتر شد....... نگاه کردم دیدم ‏خوشبختانه علی با دوستاش صحیح وسالم هستن اما تمام سر و صورتشون پر شده از املاحی که در اثر انفجار ‏بهشون پاشیده بود ، از دور علی دستی تکان داد و منم به رزمندگان و رانندگانی که نزدیکم درازکش شده ‏بودند گفتم: بلند شید تمام شد......اکثرا سوال می‌کردند: چی بود ؟ هواپیما بود یا موشک؟...... گفتم: نه بابا یه ‏آزمایش بود؟!.....‏


بعدازنیم ساعتی *علی* ودوستانش بسلامت اومدن اسکله ....... سریع رفتم بطرفش و جویای احوالش شدم ‏گفت سالم هستیم.........موضوع آزمایش را ازش سوال کردم گفت: می‌خواستیم ببینیم اگر مشابه این آزمایش ‏رو تو پاسگاههای آبی برای نیروهای عراقی انجام بدهیم موج انفجارش ، بچه هایی را که اژدربنگال توی آب ‏منفجر میکنند مجروح نمیکنه..... در واقع شدت موج و میزان تخریب آنرا بسنجیم که خدا را شکر موفق بود ‌‏......... قصد رفتن نمودند ....اونو گرفتم تو بغلم و بوسیدمش .....بعد مدت کوتاهی *علی* با همرزمان ‏تخریبچیش توغبار جاده گم شد ........ ‏


بعد از پایان جنگ دانشگاه پزشکی قبول شده بود و بعد از فراغت از تحصیل زمانی زیاد در این دنیا نماند و به ‏دوستان شهیدش پیوست .هنوز بوسه گرمی را که بصورت علی زدم بیاد داشته و آنرا هنوزم حس میکنم......‏


‏#علی_حسینی_پور‏
‏#تخریبچی‏
‏#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

میثم و رحمن

دکتر مصدر : دوست عزیزم علی آقا جلالی از بچه های قدیمی گردان فجر تعریف میکرد ؛

یادش بخیر *رحمن مشغول الذکر* تا می تونست سر به سر *میثم ترکی زاده* میزاشت . میثم عادت داشت دیر خوابش میبرد ولی وقتی خوابش میبرد دگه به قول معروف فیل هم تکونش نمی داد ایقد که خوابش سنگین بود ......

یه شب که از اون شبای بد خوابی میثم بود و به هزار ضرب و زور تازه خوابش برده بود رحمان یه لیوان آب پر میکنه میده یکی از بچه ها و به او تاکید میکنه میثم آب می خواست منم دستم بند بود نتونستم بش بدم برو افرین هر جور شده تا خوابش نبرده ای لیوان آب بش برسون ......

اونم بی خبر از همه جا جَلدی میره میبینه میثم خوابه ولی از بس رحمن خواهش و تمنا کرده بود هر جور شده بیدارش میکنه و میگه میثم ! میثم ! پاشو برات آب اوردم تشنه نخواب !.......

میگن میثم عین برج زهر مار کاردش میزدی خونش نمیومد مث دیگ رو آتیش قلقل میزد …

.....بعضی وقتا هم میثم با هزار زحمت و با کلی دردسر و با جور کردن کلی وسایل از ای ور و او ور که خودش یه پروسه ای سختی بود غذا درست میکرد . رحمن هم یواشکی میرفت و تا می تونست توش فلفل میکرد . اینجا هم قیافه درهم برهم و عصبانی میثم دیدنی بود ! بنده خدا میثم هر چه رشته بود رحمن پنبه ش کرده بود !

یاد زنده یادان سالهای عزت و‌ جهاد *رحمن مشغول الذکر و میثم ترکی زاده* گرامی باد

#طنز
میثم_ترکی_زاده

#رحمن_مشغول_الذکر

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com

رازهای اسیراک (ازیراک)

تاسیسات اتمی اوسیراکِ عراق، ابتدا در سال ۱۹۸۰ مورد حمله ایران قرار گرفت، یک سال بعد اسرائیل به آن حمله کرد و در سال ۱۹۹۱ نیز ارتش آمریکا آن را نابود کرد.

شورای فرماندهی انقلاب عراق روز ۸ ژوئن ۱۹۸۱(۱۸ خرداد ۱۳۶۰) و یک روز پس از انجام عملیات نیروی هوایی اسرائیل به نام اُپرا (بابل) علیه تاسیسات اتمی اوسیراک (تموز)، واقع در ۱۷ کیلومتری جنوب شرقی بغداد، با انتشار بیانیه‌ای خطاب به مردم عراق، ایران را به طور تلویحی به همکاری با اسرائیل در این حمله متهم کرد.

بعدها برخی گزارش‌های منتشر شده توسط نهادهای اطلاعاتی غربی و نیز رسانه‌های غربی هم ایران را متهم کردند که با نیروی هوایی اسرائیل در جریان عملیات تخریب نیروگاه اوسیراک همکاری اطلاعاتی داشته‌اند. پنج سال پیش نیز، جک استراو، وزیر خارجه سابق بریتانیا در گفتگو با یک شبکه تلویزیونی عربی تاکید کرد که ایران در ازای دریافت اطلاعاتی درباره تاسیسات نظامی در غرب عراق، اطلاعاتی را درباره راکتور هسته‌ای تموز در اختیار اسرائیل قرار داد که منجر به تخریب آن در جریان حمله هوایی اسرائیل شد.

ریشه طرح این ادعاها که تا کنون مورد تایید رسمی جمهوری اسلامی قرار نگرفته، به پیش قدم شدن نیروی هوایی ایران برای انهدام تاسیسات هسته‌ای اوسیراک (تموز) باز می‌گردد. نیروی هوایی ایران، تنها چند روز پس از آغاز جنگ ۸ ساله با عراق، یعنی در روز ۲۹ سپتامبر ۱۹۸۰ (۸ مهر ۱۳۵۹) طی عملیاتی به نام «شمشیر سوزان» به فرماندهی جواد فکوری به این تاسیسات حمله کرد ولی مطابق گزارش‌های منتشر شده توسط نهادهای اطلاعاتی غربی، تنها آسیب‌هایی جزئی به آن وارد کرد. در مقابل، عراق نیز حملات تلافی‌جویانه خود را علیه نیروگاه اتمی بوشهر آغاز کرد و طی ۸ سال جنگ، دست‌کم پنج بار به آن حمله کرد.

در حالی که حمله ایران به تموز با استفاده از جنگنده‌های اف-۴ انجام شده بود، اسرائیل با استفاده از هواپیماهای اف-۱۵ و اف-۱۶ رآکتور تحقیقاتی اتمی اوسیراک را که بیم آن می‌رفت حکومت صدام از آن برای توسعه سلاح‌های اتمی استفاده می‌کند، هدف گرفت و بخش‌های مهمی از آن را منهدم کرد که در پی آن ده سرباز عراقی و یک مهندس فرانسوی، نماینده کشور سازنده این رآکتور، کشته شدند.

ظاهراً حمله اسرائیل، رونالد ریگان، رئیس جمهوری جمهوری‌خواه آمریکا را کاملا غافلگیر کرده بود ولی مطابق اسناد موجود، رئیس جمهوری پیشین آمریکا یعنی جیمی کارترِ دموکرات، در جریان احتمال قوی حمله اسرائیل به رآکتور بوده و حتی دولت او نسبت به عواقب آن به اسرائیل هشدار داده بوده است. عملیات اپرا با محکومیت گسترده در سطح بین المللی مواجه شد ولی اسرائیلی‌ مدعی شد که اقدامش به طور قابل توجهی جاه‌طلبی‌ اتمی عراق را به تاخیر انداخت.

اما بغداد از قصد خود برای بازسازی اوسیراک خبر داد ولی جنگ طولانی‌مدت با ایران مانع از بازگشت مهندسان و تکنسین‌های اروپایی به عراق شد. با تشدید فشار مالی ناشی از جنگ، منابع محدودی برای تحقیقات هسته‌ای ادامه‌دار عراق در دسترس حکومت صدام حسین بود تا این که ارتش ایالات متحده در حملات سال ۱۹۹۱، در خلال جنگ خلیج فارس، بازمانده‌های اوسیراک را نیز نابود کرد.(https://parsi.euronews.com/2025/04/06m)

#تاسیسات_اتمی_اسیراک

#تاسیسات_اتمی_ازیراک

#برنامه_هسته_ای_عراق
#عملیات_شمشیر_سوزان

#عملیات_اپرا

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com

ستاره نصر : روایتی از ذهن خلاق در میدان نبرد

سردار شهید مسعود پیش بهار معاونت طرح و عملیات قرارگاه نصر

......در میان هزاران ستاره‌ای که در آسمان دفاع مقدس درخشیدند، مسعود پیش ‏بهار از آن دسته سرداران شهید است که نامش شاید کمتر بر زبان‌ها جاری باشد، ‏اما نقش او در تاریخ جنگ، ژرف‌تر از بسیاری سرداران شناخته‌شده ثبت شده ‏است. نوجوانی شانزده‌ساله، اما با ذهنی چون یک استراتژیست کارکشته. در ‏روزگاری که جنگ تحمیلی همه چیز را در کام خود می‌کشید، او نه‌تنها تفنگ به ‏دست گرفت که نقشه کشید، طراحی کرد و در کنار شهید حسن باقری، خطوط ‏آزادسازی مناطق اشغالی را بر کاغذ و زمین ترسیم کرد. مسعود پیش بهار ‏رزمنده‌ای سن کمی داشت، ولی حسن باقری او را از جبهه شوش به پادگان ‏گلف آورد تا اتفاقی برای او رخ ‏ندهد. حسن با او کارکرد و مسعود را به‌قدری ‏تربیت کرد که برای جلسات فرماندهان ارتش، او را به نمایندگی از سوی خود ‏به ‏آنجا می‌فرستاد. او به نیروهایش میدان می‌داد و کار به آنان می‌آموخت‎. ‎


این کتاب، تلاشی است برای بازخوانی زندگی و نقش‌آفرینی این شهید ‏نوجوان؛ تا هم دینی به تاریخ ادا شود و هم الگویی برای نسل جوان ترسیم ‏گردد. چرا که امروز، جامعه ما بیش از هر زمان، به قهرمانانی نیاز دارد که بافکر و ‏ایمان، راه آینده را روشن کنند.‏.....
منتشر شد :

کتاب:

ستاره نصر
روایتی از ذهن خلاق در میدان نبرد
سردار شهید مسعود پیش بهار معاونت طرح و عملیات قرارگاه نصر
نویسنده:‏
نجف زراعت پیشه
انتشارات شهید سلمان حاجوی/چاپ اول/تابستان 1404ص100
بزودی در کتابفروشی ها عرضه می گردد


#ستاره_فجر
#شهید_مسعود_پیشبهار
#معاونت_طرح_و_عملیات_قرارگاه_نصر
#عملیات_بیت_المقدس
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

فرماندهان بی نظیر : غلامعباس عباسی  مکوند


جهانشاه معماریان ‏
زمان در حال سپری شدن بود و نیروهای لشکر 15 امام حسن مجتبی ع به فرماندهی حسن درویشی آماده ‏نبردی عاشورایی می شدند ، نیروها با شنیدن زمزمه عملیات خود راهر طوری بود به یگان رسانده و می ‏خواستند در قالب گردان های رزمی وارد عملیات بزرگ سالیانه شوند؛ سه هفته قبل از شروع عملیات ‏غلامعباس عباسی مکوند فرمانده قبلی سپاه بهبهان نیز خود را به به مقر گردان بدر در سایت 4و5 رساند و ‏خواهان شرکت در عملیات بود. ‏


از طرف دیگر اقای ابوالقاسم دهقان فرمانده سپاه بهبهان و کمال صادقی مسئول عملیات سپاه بهبهان به بنده ‏و شهید عزیز محمد شعبانی فرماندهان گردان بدر گفته بودند با شرکت و حضور برادر مکوند در ‏عملیات موافقت نکنید زیرا حضور ایشان برای سپاه لازم و ضروری است تا شرکت در عملیات. ‏


بعد از یک هفته غلامعباس به محمد شعبانی رو می زد و خواستار شرکت در عملیات می شود، موافقت نمی ‏کند ، غلامعباس التماس می کند که با حضور او موافقت کند اما محمد شعبانی زیر بارش نمی رفت و دو ‏طرف با استدلالها و بحث های زیاد، قانع نمی شدند. ‏


بعد از مدتی غلامعباس رو به جانشین گردان آورد و چه قدر التماس و خواهش می کرد. حقیقتش ‏در آن لحظات مقداری از ابهت فرماندهی او که در سپاه بود، پیشم ضعیف شد. بنده هم دلایلی می اوردم ‌ ‏ماشاالله قانع نمی شد و دلیل می اورد. تا یه مرتبه رودربایستی را کنار گذاشتم، و گفتم خودت چه قدر در ‏صبحگاه راجع به اطاعت از فرماندهی صحبت کرده ای. حالا نوبت ما شده. لطف کن و اطاعت از فرماندهی ‏کن. ‏


دیدم غلامعباس مقداری اشک در چشمانش حلقه زد و سکوتی یک دقیقه ای بین ما حاکم شد. هیچ ‏وقت چهره پریشان او را از یاد نمی برم. حالا من در دلم ، بسیار نارحت بودم ‌و خجالت می کشیدم، که به ‏چهراش نگاه کنم. ‏


با حالت بسیار ناامیدانه ای گفت چشم ، اطاعت می کنم. ولی یک خواهشی ازت دارم. گفتم بفرما. گفت من ‏اینجا می مونم. ولی هر وقت تشخیص دادید می توانم در عملیات حاضر شوم اجازه مرا هم بدهید. و با حالت ‏ناامیدی از پیشم رفت. اما خدا شاهد است اگر نبود توصیه بزرگان سپاه، همان روز اول موافقت می کردم. خدا ‏رحمتش کند. محمد شعبانی فرمانده گرادان بدر، قبول اقای مکوندی را بعهده حقیر گذاشته بود. البته به ما ‏هم گفته بودند که تا لحظه اخرمقاوت کنید. اگر به هیچ وجه، قبول نکرد موافقت کنید. ‏


پنج روز جلوی عملیات والفجر مقدماتی نزد غلامعباس رفتم ، دیدم اینقدر گرفته و ناراحت است که ‏انگار خبر فوت یکی از نزدیکانش را داده بودند......‏
سلام و تواضع کردم و گفتم به مراد دلت رسیدی........ ‏
یاد گریه هایش در نماز جماعت و التماس هایش به شهید عزیز محمد شعبانی و حقیر افتادم. ‏
دانستم این قفس دنیایی برایش تنگ شده بود. ‏
آری او از نماز به افلاک رفت.و به معبودش رسید
غلامعباس عباسی مکوند در کنار کانال دوم هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید......‏ (ایستاده از راست نفر سوم)


‏#غلامعباس_عباسی_مکوند
‏#فرمانده_سپاه_بهبهان
‏#گردان_بدر
‏#فرهنگ_جبهه‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

بستنی


سید صدرالله بلادی
عملیات کربلای یک آزادسازی شهر مهران در تیر ماه بسیار گرم 1365 رخ داد ، گرمای هوا و عطش نیروها را ‏جان به لب کرده بود ، برخی نظیر حسن نوابی و عبدالله رنجبر با دبه بیست لیتری و کلمن به دنبال تهیه آب ‏بودند تا اندکی از این سختی و دشواری را کاهش دهند ، با توجه به آتش شدید دشمن و هموار بودن زمین ‏منطقه تحرک و رفت و آمد در منطقه به سختی صورت می پذیرفت و نکته دیگر بنه تدارکاتی تیپ برای ‏پشتیبانی نیروها در اهواز و سنندج قرار داشت و دسترسی زمان طولانی به خود اختصاص می داد در حالی که ‏آزادسازی شهر مهران حیثیتی بوده و باید بر اساس فرمان امام آزاد می شد.‏


در همین لحظات که نیروها با این شرایط دست و پنجه نرم می کردند از دور متوجه ورود یک لندکروز به خط ‏مقدم شدند ، با نزدیک شدن ماشین متوجه شدند اس غلوم مسئول تدارکات گردان است که معلوم نبود از ‏کجا بستی فراهم نموده و در زیر آتش دشمن و گرمای هوا آن را بین نیروهای مستقر در خط مقدم مهران را ‏توزیع کرد ؛ من واقعا آن روز از استاد غلام مروج و عملکرد وی تعجب کردم و در عین حال درایت و شجاعت ‏او را تحسین کردم .‏


‏#عملیات_کربلای_1
‏#آزاد_سازی_مهران
‏#اس_غلوم
‏#استاد_غلام_مروج
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

خوردنی


راوی: ماشاءالله مصدر
‏ در جبهه های جنگ مرتضی وطنخواه و عبدالله درخشنده مثل دو برادر همیشه با هم بودند و هنوز هم ‏هستند. دو دوست و یار که در دوران دفاع مقدس به همراه تعداد دیگری از عزیزان گروهی را تشکیل داده ‏بودند که وظیفه آنان سرکشی به خانواده رزمندگان و جمع آوری کمک های مردمی و انتقال به جبهه بود ‏ضمن این که در ایام عملیات و ماموریت های پدافندی پای ثابت گردان به شمار می رفتند ؛ این جمع ‏صمیمی به هنگ جانبازان معروف شده بود.‏


‏ 27 دی ماه 1365 در عملیات کربلای پنج سال 65 در محور نهر جاسم شلمچه هنگامی که گردان فتح برای انجام ماموریت به ‏سمت خط مقدم به راه افتاده بود ، مرتضی استدلال نمود: ما دو حالت در پیش داریم ‏:


یا دژ و خاکریز دشمن را گرفته و موفق می شویم که تا مدتی امکان رساندن پشتیبانی و دسترسی به مواد ‏غذایی وجود نداشته و گرسنه می مانیم......
و ‏

یا نمی توانیم و در محاصره نیروهای دشمن قرار می گیریم که باز هم امکان کمک رسانی نیست ...


بر همین اساس باید از لحاظ مواد غذایی کمپوت ، کنسرو تن ماهی ، مغزهای خوراکی ،بیسکویت و ...... برای ‏مدتی خود را تجهیز نمود؛ لذا جیب های بادگیر عبدالله را پر از کنسرو، کمپوت، بیسکویت و انواع و اقسام ‏خوردنی ها کرده و می گفت: عبدالله صدام نمی تونه ما رو بکشه اما گرسنگی ما را از پا در میاره ...(واقعا ‏درست می گفت باید قوت داشت تا بتوان جنگید )‏


‏#فرهنگ_جبهه
‏#طنز
‏#مرتضی_وطنخواه
‏#عبدالله_درخشنده‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

ساعت طلای منقش به قادسیه صدام

این یک ساعت مچی برند لانژین (Longines) است که چهره صدام حسین، دیکتاتور سابق عراق، به صورت برجسته و طلایی روی صفحه آن نقش بسته است.

لانژین، یک برند معتبر ساعت‌سازی سوئیسی است. این ساعت دارای یک نقش برجسته طلایی از چهره صدام حسین است که آن را به یک ساعت یادبود یا سفارشی تبدیل می‌کند.

روی ساعت به عربی نوشته شده است: «صنعت من أسلحة هداء قادسية صدام المجيده» که به معنی « ساخته شده از سلاح‌های اهدایی قادسیه باشکوه صدام» است. این نوشته به جنگ ایران و عراق که در ادبیات رژیم صدام به « قادسیه صدام» معروف بود، اشاره دارد.(منبع:مطالب تاریخی)


#قادسیه_صدام
#صدام_حسین

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

شهردار گمنام  :

راوی :

گردان فتح در 27 دی ماه 1365 در نهر جاسم وارد عمل شد و با توجه به هوشیاری دشمن و دید و تیر از سه طرف بسیاری از نیروها شهید یا مجروح شدند ، بعد از عملیات کربلای۵، و برگشت نیروها به مقر گروهان پل در مجاورت چهار راه صاحب الزمان عج (جاده اهواز-خرمشهر) فضای خاصی بر چادرهای استقرار حاکم بود .

تعداد نیروها خیلی کم بود ، بچه ها همه شهید و زخمی یا مفقود شده بودند ، به اصطلاح فضای قبرستانی حاکم بود ، همه در قالب گروهان امام حسن ع یک دسته شده بودیم و عبدالصاحب غلامی نیز هم با وجود مجروحیت در کنارمان بود.

ظروف شام را معمولا صبح روز بعد می شستند اما چند بار صبح که بیدارشدیم ، دوستان شهردار (هر روز یک نفر به عنوان شهردار مسئولیت نظافت چادر ، گرفتن غذا و شستن ظروف بود) متوجه میشدند شب قبل همه ظرفها شسته شده، و کسی هم در این زمینه مشخص نبود.

برامون معما شده بود که شستن ظروف کارکیه؟؟

من از فرشاد درویشی (شهید در عملیات نصر 4 مورخه هشتم تیر 1366) پرسیدم : چادر تو برکانال آب در منطقه گروهان پل اشراف داره...... این کیه که شبها در تاریکی می ره و ظرفها را می شوره؟؟؟

فرشاد با همان لحن شیرین همیشگی گفت : بابا بزارید راحت باشه...... چیکارش دارین؟ می خواد کسی ندونه ......

گفتم : می خوام بدونم کیه تا منم بیام ‌کمکش کنم...........

گفت: "علی نمدساز"ه ....... اما وقتی میاد که همتون خواب باشید......

بله علی نمدساز،فرماندهی بی ادعا و پر فروغ که در هشتم تیر ماه 1366 در حالی که راهبری و هدایت نیروها به سمت ارتفاعات قشن را بر عهده داشت بر اثر انفجار نارنجک دشمن به شهادت رسید.


#فرهنگ_جبهه

#ایثار
#علی_رضا_نمدساز
#گردان_فتح

#گروهان_پل

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com

صافکاری صورت ‏


راوی: نبی ابوعلی
‏ اواخر جنگ برادران رزمنده امیر نجفی و نجف زراعت پیشه از ناحیه صورت با اصابت تركش بد ‏جور مجروح شده و ترکیب ناموزونی پیدا نموده بودند به گونه ای که حتی عمل های جراحی متعدد تا ‏کنون نیز نتوانسته آن را به صورت اول درآورد .‏

‏ یک بار برادر كوچكم صورت تركش خورده آنها را دیده بود.....

به شوخي به من گفت: دوستانت را بیار ‏صافکاری اُس خیرالله (استاد خیرالله) ......‏

صورتشان چند ساعت بیشتر کار ندارد .......‏

خودم تضمینی برایشان صاف و صوفش می کنم.....‏

‏#فرهنگ_جبهه‏
‏#طنز
‏#نجف_زراعت_پیشه
‏#امیر_نجفی‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

عقب نشینی


عقب‌نشینی در جنگ و تصمیمات استراتژیک همواره موضوعی چالش‌برانگیز بوده است که در بسیاری از مواقع ‏به عنوان یک تصمیم ضروری برای حفظ نیروها و بازسازی برای مقابله مجدد مورد توجه قرار گرفته است. ‏بسیاری از رهبران و فرماندهان بزرگ، عقب نشینی را نه به معنای شکست، بلکه به عنوان یک مانور ضروری برای حفظ ‏نیروها و جلوگیری از تلفات و خسارات بیشتر دانسته‌اند؛ در این زمینه، سخنان بزرگان و فرماندهان نظامی مختلف می‌تواند به ما بینش خوبی در این زمینه بدهد:‏


✅ امام علی (علیه‌السلام):‏
‏ " عقب نشینی تاکتیکی و ساده که به دنبال آن حمله و هجوم و یورش باشد، اشکال ندارد." یعنی در در ‏میدان جنگ، گاهی باید به عقب برگردی تا دوباره پیشروی کنی.‏

‏ * این سخن از امام علی (علیه‌السلام) به عمق فلسفه جنگ و بقا در شرایط بحرانی اشاره دارد که گاهی ‏عقب‌نشینی بخشی از تاکتیک‌های حیاتی است.‏


✅ ژنرال ناپلئون بناپارت:‏
‏ "عقب‌نشینی نه نشانه ضعف است و نه نشانه ترس، بلکه یک تصمیم استراتژیک برای بقا و بازسازی نیروها ‏به منظور حمله مجدد."‏
‏ * این سخن نشان‌دهنده واقعیت است که در جنگ‌ها، حتی بهترین فرماندهان نیز در مواقعی مجبور به ‏عقب‌نشینی به دلیل ملاحظات استراتژیک می‌شوند.‏


✅ ژنرال دوایت دی. آیزنهاور :‏
‏(رئیس‌جمهور پیشین ایالات متحده و فرمانده عالی‌رتبه نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم):‏
‏ "در جنگ، هیچ چیزی به اندازه عقب‌نشینی برای ارزیابی دوباره وضعیت و برنامه‌ریزی مجدد اهمیت ندارد. ‏گاهی اوقات عقب‌نشینی به معنی بازگشت به پیروزی است."‏
‏ این سخن نشان‌دهنده این است که عقب‌نشینی می‌تواند به عنوان فرصتی برای تجدید نظر در استراتژی و ‏تحلیل مجدد شرایط باشد.‏


✅ ژنرال جورج پاتون (فرمانده آمریکایی در جنگ جهانی دوم):‏
‏ "من هرگز عقب‌نشینی نمی‌کنم، مگر آنکه دشمن خود را در شرایطی قرار دهم که هیچ راهی برای بازگشت ‏نداشته باشد."‏
‏ * این سخن از پاتون به نوعی می‌تواند مفهوم عقب‌نشینی در شرایط غیرضروری را به چالش بکشد، اما در ‏عین حال نشان‌دهنده اراده قوی در مواجهه با دشمن است.‏


✅ استالین:‏
‏ - «در ارتش شوروی، عقب نشینی نیاز به شهامت بیشتری دارد تا پیشروی.»‏
‏ - «بمیر، اما هرگز عقب نشینی نکن.»‏


✅ بنجامین فرانکلین:‏
‏ - «هرگز کاری را که امروز میتوانی انجام دهی به فردا موکول نکن.» (اشاره به عدم عقب نشینی از مسئولیت)‏


‏ ✅ نادرشاه افشار:‏
‏ - «سکوت شمشیری بوده که من همیشه از آن بهره جسته ام.» (اشاره به عقب نشینی تاکتیکی)‏
‏ - «فتح هند افتخار نبود، بلکه دستگیری متجاوزان مهم بود.» (نشاندهنده هدفمندی در اقدامات)‏


✅ میاموتو موساشی (سامورایی ژاپنی):‏
‏ - «جنگجوی پیروز ابتدا پیروز میشود و سپس به جنگ میرود، ‏mientras que‏ جنگجوی شکست خورده ابتدا ‏میجنگد و سپس به دنبال پیروزی میگردد.»‏


✅ سان تزو (استراتژیست چینی):‏
‏ - "عقب نشینی تاکتیکی نشانه ضعف نیست، بلکه نشانه خرد است. گاهی باید عقب نشینی کرد تا در ‏موقعیتی بهتر به پیشروی پرداخت." [بر اساس آموزه‌های مشهور سان تزو در کتاب «هنر جنگ»]‏


✅ ناپلئون بناپارت:‏
‏ - "گاهی عقب نشینی، هوشمندانه‌ترین تاکتیک است. تنها احمق‌ها در همه شرایط پیشروی می‌کنند."‏


‏ ✅ ژنرال دوگل (فرمانده فرانسوی در جنگ جهانی دوم):‏
‏ "عقب نشینی می‌تواند مقدمه‌ای برای یک پیروزی بزرگ باشد."‏


✅ آریوبرزن (سردار هخامنشی):‏
در نبرد با اسکندر، با وجود مقاومت جانانه، در مواردی با عقب نشینی تاکتیکی سعی در فریب دشمن و وارد ‏کردن تلفات بیشتر به او داشت .‏


✅ وینستون چرچیل:‏
‏ "عقب نشینی ممکن است لازم باشد، اما هرگز نباید به معنای تسلیم باشد."‏
این نقل قول‌ها همگی بر اهمیت تصمیم‌گیری‌های استراتژیک در شرایط مختلف جنگی تأکید دارند و نشان ‏می‌دهند که عقب‌نشینی گاهی یک تصمیم ضروری است تا بتوان نیروها را بازسازی و سپس پیروزی را به ‏دست آورد.‏

✅ کتاب فارسی ابتدایی:‏
‏ "صاحب منصبی که به موقع دستور عقب نشینی می‌دهد ترسو نیست بلکه شجاع است."‏
از قدیم گفته اند : "مرد آخر بین مبارک بنده‌ایست." و "انسان حکیم به سرانجام‌ کار نظر می‌کند."‏

✅ پیشروی از مردی است گاهی فرار هم از مردی است.

مثال های تاریخی:

تاریخ جنگ‌ها، نمونه‌های زیادی از عقب‌نشینی‌های استراتژیک وجود دارد که هرکدام درس‌های زیادی را در مورد تصمیم‌گیری و مدیریت بحران به همراه دارند. در اینجا به چندین مثال مشهور از عقب‌نشینی‌های استراتژیک در جنگ‌ها پرداخته می‌شود:

1. عقب‌نشینی ارتش روسیه از نابو (جنگ جهانی دوم)

در جریان جنگ جهانی دوم و در عملیات "بارباروسا" (حمله آلمان به شوروی)، ارتش سرخ در ابتدا عقب‌نشینی گسترده‌ای را از جبهه شرقی انجام داد. این عقب‌نشینی به‌طور ویژه در مواجهه با پیشروی سریع نیروهای آلمان بود. شوروی‌ها برای حفظ ارتش خود و جلوگیری از انهدام کامل، تصمیم به عقب‌نشینی به عمق سرزمین خود گرفتند. این تصمیم به‌ویژه در مواجهه با خطر نابودی کامل ارتش سرخ و مدنظر قرار دادن استراتژی جنگ فرسایشی بوده است.

تصمیم عقب‌نشینی تاکتیکی و به‌منظور کشاندن دشمن به عمق سرزمین، به شوروی‌ها این امکان را داد که با استفاده از تاکتیک‌های جنگی جدید، همچون جنگ پارتیزانی، آلمان‌ها را به عقب برانند و در نهایت با عملیات ضدحمله‌ای در استالینگراد به پیروزی دست یابند.

2. عقب‌نشینی نیروهای بریتانیایی در جنگ بوئرها

در جنگ بوئرها (۱۸۹۹-۱۹۰۲) که میان بریتانیا و جمهوری‌های بوئر (ترکیب دو جمهوری آفریقای جنوبی) رخ داد، نیروهای بریتانیایی به دلیل تاکتیک‌های پارتیزانی و مقاومت شدید نیروهای بوئر مجبور به عقب‌نشینی شدند. در این جنگ، نیروهای بوئر به‌طور عمدی در برابر دشمن قدرتمند عقب‌نشینی می‌کردند تا بتوانند در منطقه‌های مختلف با استفاده از تاکتیک‌های جنگ‌های چریکی ضربه‌های مؤثری به بریتانیا وارد کنند.

عقب‌نشینی‌های پارتیزانی و استفاده از جنگ‌های ناهمگون به بوئرها این امکان را داد تا توانستند بخش بزرگی از حمایت مردمی را جلب کرده و در نهایت در مذاکرات صلح بریتانیا را مجبور به پذیرش شروطی در مورد استقلال خود کنند.

3. عقب‌نشینی ناپلئون در روسیه (۱۸۱۲)

یکی از مشهورترین عقب‌نشینی‌ها در تاریخ جنگ‌ها مربوط به ناپلئون بناپارت است که در سال ۱۸۱۲ به دلیل شکست در جنگ با روسیه مجبور به عقب‌نشینی گسترده از خاک روسیه شد. این عقب‌نشینی پس از شکست ناپلئون در نبرد "بورو دینا" و کمبود منابع در ارتش فرانسه اتفاق افتاد. در این جنگ، ناپلئون پس از حمله به مسکو و عدم پیروزی نهایی در برابر ارتش روسیه، تصمیم گرفت به عقب برگردد.

عقب‌نشینی ناپلئون در این جنگ یکی از بزرگ‌ترین شکست‌ها در تاریخ نظامی بود. این عقب‌نشینی به‌ویژه با توجه به سختی‌های زمستان روسیه و حملات پارتیزانی صورت گرفت و منجر به انهدام نیروی اصلی ارتش فرانسه شد.

4. عقب‌نشینی آمریکایی‌ها از ویتنام

در جنگ ویتنام، یکی از لحظات مهم عقب‌نشینی در تاریخ جنگ‌های مدرن مربوط به خروج نیروهای آمریکایی از ویتنام در سال ۱۹۷۳ است. پس از سال‌ها درگیری و تلفات سنگین، ایالات متحده آمریکا تصمیم گرفت تا نیروهای خود را از ویتنام بیرون بکشد. این عقب‌نشینی پس از شکست‌های سنگین در نبردهای متعدد و فشار عمومی در آمریکا صورت گرفت.

این عقب‌نشینی نمادی از شکست استراتژیک ایالات متحده در جنگ ویتنام بود، به‌ویژه پس از اینکه هر دو طرف آمریکایی و ویتنامی متوجه شدند که جنگ به‌طور مستقیم به پیروزی نمی‌رسد. این تصمیم به‌ویژه از منظر سیاسی و اجتماعی در داخل ایالات متحده تأثیرات عمیقی داشت.

نتیجه کلی:

در تمامی این موارد، عقب‌نشینی‌ها نه به عنوان شکست مطلق، بلکه به عنوان تاکتیک‌هایی برای حفظ منابع، بازسازی و تغییر استراتژی در نظر گرفته شده‌اند. این تصمیمات نشان می‌دهند که جنگ‌ها اغلب نیاز به تحلیل دقیق شرایط دارند و گاهی عقب‌نشینی می‌تواند ابزاری برای پیروزی نهایی باشد. عقب نشینی زمانی پذیرفته شده است که به عنوان بخشی از یک استراتژی بزرگتر و برای دستیابی به اهداف برتر طراحی شده باشد، نه از روی ترس یا بیتفاوتی.


‏#عقب_نشینی
‏#جنگ‏
‏#تاکتیک
‏#استراتژی‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

نبرد ام القصر : گردان سیدالشهدا ع جمعی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع

عملیات والفجر 8 شبه جزیره فاو


‏27 بهمن 1364 در جاده فاو ام القصر ابتدا گردان سیدالشهداء جمعی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع با هدف ‏پاکسازی منطقه وارد عمل می‌شود و زمانی که نیروها سحرگاهان با نفربر زرهی وارد منطقه شده از طرف ‏جانشین فرمانده لشکر 27 مامور تصرف سه راهی خور عبدالله. دریاچه نمک در روشنایی روز می شوند و قرار ‏بود تیپ الغدیر نیز از جناح راست الحاق نماید.‏


روشنایی روز، دشمن آماده و زخم دیده از حملات قبلی و نیامدن تیپ الغدیر سبب فشار زیاد بر گردان و در ‏نهایت محاصره برخی از نیروها از جمله گروهان قمر بنی هاشم به فرماندهی اکبر دهدار می شود ، دستور ‏عقب نشینی به میزان یک خیز برای تثبیت منطقه صادر می شود برادر صادق همنشین در زمینه عقب ‏نشینی می گوید : عقب نشینی گردان سیدالشهدا حدودا در ساعت ۹ صبح بعد از درگیری شدید بین ‏نیروهای گروهان ابوالفضل و عراقی ها که منجر به شهادت ۸، ۹ نفر و ده ها مجروح انجام‌گرفت و نیروهای ‏گردان فقط حدودا صد متر عقب نشینی کردند و از خاکریز جلو که به دست عراقی ها افتاد به خاکریز عقب ‏برگشتند. ولی اشتباهی یک دسته به این تصور که فرمان عقب نشینی صادر شده تا شهر فاو عقب نشینی ‏کردند. .(صادق همنشین)‏


‏ ولی شاکله اصلی گردان حدود 36 ساعت در منطقه مقاومت کرده و ساعت دو نیمه شب بعد گردان عاشورا ‏در حالی که فرماندهان آن برادران محمود محمدپور و سجادی همراه گردان نبوده و هنوز در عقبه بودند وارد ‏خط جایگزین گردان سیدالشهداء شدند و بنا به دستور فرماندهی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع فرمانده ‏گردان سیدالشهداء که در غیاب حاج کمال که زخمی شده بود و اینک برادر یدالله مواساتی بودند به همراه ‏بی‌سیم چی گردان تا ظهر روز بعد در خط همراه عاشورا می مانند


شدت آتش دشمن چنان شدید بوده که تلفات زیادی به گردان های سیدالشهداء و عاشورا وارد می شود ‏شجاعت این نیروها را باید از زبان برادران حاضر در صحنه شنید؛ اگر تیپ موفق می شد سه راهی را به ‏تصرف درآورد یک گام دیگر تا بندر ام القصر بود و عملیات والفجر 8 کاملا موفق و پیروز می شد .........‏


برادر حمدالله همنشین می گوید:‏
‏27 بهمن 1364 نبردی سخت در جاده فاو-ام القصر در جریان بود گردان سیدالشهدا ع از شب قبل به حالت ‏اضطراری ابتدا برای پاکسازی و بعد از آن با تغییر ماموریت برای تصرف سه راهی خورعبدالله-ام القصر-فاو ‏عزیممت نمود در حالی که توجیه کامل نشده و از طرف دیگر از جناح راست نیز قرار بود یگان الغدیر با آنها ‏الحاق نماید.‏


آتش پر حجم دشمن از ادوات تا تک تیرانداز وضعیت خاصی به منطقه داده بود ، فرمانده دسته ما برادر امیر ‏نجفی بود ، نیروها با فاصله و به صورت ستونی و خمیده به سمت دشمن در حال حرکت بودند ، ناگهان انفجار ‏خمپاره و انفجار مهیب فضای روبروی ما را در بر گرفت و امیر در حالی که یک زانویش به زمین تکیه داده و ‏با یک دست بر زانوی دیگر داشت با با کف دست دیگر خود روی چشم راست خود را گرفته بود ، گویی ‏ترکش خورده اما با روحیه ای مثال زدنی ، با آن که خیلی زجر می کشید طوری وانمود می کرد که انگار ‏چیزی اتفاق نیفتاده و با همراهی آقا مهران معماری به نیروهای دسته اشاره می کردند که به مسیر خود ادامه ‏داده و به جلو بروند.‏


البته خیلی از بچه های دسته نمی دانستند صورت و چشم آقا امیر چه شده است (این صورت و چشم بعد از ‏بیش از سه دهه و عمل های جراحی متعدد هنوز ........) ۰ بعد از دسته ما نیز دسته ای بود که پسر عمویم ‏حسین همنشین و محمدعلی قنادی بودند از سمت ما رد شده و به سمت راست ما رفتند ۰ بعد از ساعتی ‏نبرد شدید در منطقه که سبب شده بود نیروهای دشمن به نزدیک ترین فاصله نسبت به ما برسند و در ‏آستانه محاصره شدن بودیم دستور عقب نشینی به میزان یک خیز یعنی دویست متر صادر شد و غلغله ای ‏بین نیروها در گرفت.‏...... ادامه دارد......

نبرد ام القصر (2)‏
در این هنگام شهید اکبر دهدار و یونس ستونه فرماندهان گروهان که هر دو لباسهای نو و اطو کرده فرم سبز ‏سپاه را پوشیده بودند با اشاره به بچه ها فریاد می زدند : برگردید عقب برگردید عقب ..... ولی خودشون با ‏تیربار گرینوف به سمت جلو رفته تا مانع پیشروی دشمن شده و در ضمن به کمک نیروهای زخمی بروند.‏

خانواده شهیدان مواساتی


خدایا عجب صحنه هایی آن ساعت می دیدیم ، حمدالله مواساتی رو دیدم که سخت مجروح شده و دو نفر از ‏همرزمان دو طرف بازوهایش رو گرفته بوده و به عقب می آوردند در حالی که حمدالله فریاد می زد : مرا رها ‏کنید و خودتون برید عقب..... ولی واقعا آن دو با مردانگی، حمدالله رو عقب آوردند ، اگر چه چهره آن دو ‏دلاور هنوز جلوی چشام رژه می رود ولی اسمشون را نمی دونم ۰ ‏
من دگر نای و توان دویدن به عقب را نداشتم و با قدم های آهسته به عقب بر می گشتم و هرکسی که از ‏مقابل من به عقب برمی گشت بهم می گفت: تندتر راه بیا الان نیروهای دشمن (عراقی ها ‌) دورمون می زنند ، ‏بعد کمی عقب آمدن دیگر نداستم چه شد و بر زمین افتادم ، چشمم را که باز نمودم خودم رو تو بیمارستان ‏صحرایی دیدم در حالی که روی تخت بودم و سرم بهم وصل بود۰۰۰‏
ساعتی بعد هاشم زاده رو در بیمارستان صحرایی دیدم که بسویم آمد و اخبار محاصره و شهادت نیروها را ‏بیان نمود، او گفت: پسر عمویت ‌(حسین) و محمدعلی قنادی روی خاکریز شهید شدند و امیر گلوله به ‏پیشانیش خورده است.(حمدالله همنشین)


برادر محمدرضا امیدواریان نیز می گوید : اولین عقب نشینی قبل از ظهر روز اول افتاد که یکی از فرمانده ها ‏حمدالله افراشته رو فرستاد صد متر جلوتر که عراقیها دورمون نزنن ،حدود نیم ساعت بعد دستور عقب نشینی ‏دادن به خاکریز کوتاه عقبی (یک خیز عقب نشینی) همه رفتن بجز حمدالله افراشته که خودم با صدای بلند ‏تا آخرین لحظه صداش زدم ......‏


تو یه لحظه پشت سرش را نگاه کرد و منو دید که با دست بهش علامت دادم ، وسط راه بود که عراقیها ‏خاکریز قبلی ما رو گرفتن........ رسید پیش خودم ، گفت: کو بچه ها ؟ گفتم : رفتند خاکریز قبلی ........‏


با هزار زحمت خودمون را رسوندیم پیش گردان ..... تا رسیدیم پیش بچه ها ، محمدعلی قنادی گفت: زیر قطار ‏تیر بار را بگیر تا شلیک کنم ...... هنوز چند تیر نزده بود که خمپاره شصت خورد زیر تیربار شهید قنادی.......با ‏انفجار از زیر بغل سمت راست ترکش خورد و به شدت زخمی شد و به سختی به عقب منتقل شد ، تا ‏آخرین لحظه هم تو بیمارستان پشت اروند زنده بود اما خون ریزی خیلی زیادی داشت تا اینکه روحش پرواز ‏کرد و به شهادت رسید.‏


بابلی قدرت در باره عقب نشینی می گوید : من در این زمان نوجوان کم سن و سالی بودم ، در عقب نشینی ‏تمام تجهیزات را روی زمین انداختیم تا بتوانیم سبکبارتر به عقب برگردیم ، رزمنده ای به اسم علی که چهره ‏سبزه ای داشت و فامیلش یادم رفت کنار همدیگر به صورت راه رفتن شتر مرغ روی زانو می اومدیم تا گلوله ‏های دشمن اصابت نکند اما نمی دانم قار قارک بود یا هواپیمای دیگر از بالای سر جمع نیروها را به رگبار ‏کالیبر بست که علی از گردن گلو له خورد و از شکمش اومد بیرون ، دوتا مون افتادیم ، علی آنقدر غلط ‏خورد و فریاد زد که تمام کلوخ ها و خاک با خون بدن وی قاطی شد در حالی که من هم گریه می کردم....‏
علی فقط می گفت: بابلی ببرم ببرم (من را عقب ببر)....... چند نفر که از کنارمون رد شدن اما هرچه التماس ‏کردم کمکم کنید اما شدت آتش و رگبارهای دشمن و بیم محاصره کامل تا لحظاتی بعد نتوانستم کمکی به ‏وی نمایم چرا که جثه کوچکی داشتم و در آن شرایط نمی توانستم وی را حمل نمایم و من هم هر کی می ‏اومد می گفت بلند شو بدو که الان نیروهای دشمن می رسند........‏
وی همچنین به خاطر می آورد: ...... ساعت ۹ صبح ....یه نیروی تهرانی فریاد می زد و پیراهنم را از گردن ‏گرفت و گفت: بلند شو بدو..... بروید جلو......... در حالی که نور خورشید صاف در چشم ما بود.....‏
‏ من و ایوب جعفری در رفتن کنار هم بودیم اما من کمکی سید رحیم صباحی بودم.... در حالی که کنار سید ‏رحیم صباحی نشسته بودم که گلوله به وی اصابت نمود ..... خودم و ایوب سید رحیم را از داخل آب گل آلود ‏بیرون کشیدیم ...... یه بشکه دویست لیتری (درام) که بالای سر ما بود با رگبار دشمن روبرومون شقه شقش ‏کرد و آبش اومد زیر بدن سید رحیم صباحی.........‏


‏**** جاده فاو_ام القصر دورترین نقطه نسبت به عقبه خودی بود و امکان پشتیبانی آتش ادوات خودی امکان پذیر نبود به همین خاطر دشمن به نسبت سایر محورهای عملیاتی در فاو از آزادی عمل بیشتری برای مقابله با رزمندگان ایران بود و سخت ترین نبردها در روی جاده ام القصر صورت گرفت ؛ عقب نشینی بعد از درگیری شدید بین نیروهای گروهان ابوالفضل با عراقی ها به فرماندهی اکبر دهدار ‏و یونس ستونه انجام گرفت و در این درگیری اکبر دهدار ، ستونه ، اکبر برکت ، درویش پسند ، محمدرضا ‏وصلتی، بهزادی ، قنادی، فلاح اسلامی ، همنشین و ...به شهادت رسیدند و بعد صد متر عقب‌نشینی صورت ‏گرفت. (صادق همنشین)‏

‏#والفجر_8_فاو
‏#گردان_سیدالشهدا‏
‏#کمال_صادقی
‏#یدالله_مواساتی
‏#اکبر_دهدار
‏#یونس_ستونه
http://telegram.me/safeer59‎
http://www.safeer.blogfa.com

تدارکات یا ندارکات


عذر تقصیر به بچه های زحمتکش تدارکات:‏


✅یاد اون روزها به خیر.......
✅چقدر دلم برای کلک زدن به تدارکاتی ها تنگ شده........
✅اون موقع که آمار بچه ها را دو و یا سه برابر می دادیم.....(مدیونید اگر نگاهتان به سمت برادر اسدالله حلوایی برود😂😂)‏
✅البته همش تقصیر ما نبود مقسم غذا را به پیمانه مثقالی می داد
و
✅بچه های ما که همه در سن رشد ، جوان و بر اثر ورزش و آموزش ماشاالله بخور بودند ‏.....


✅شعارهای ما اون روزها بیشتر برای نقد تدارکات بود :‏
به تدارکات می گفتیم :ندارکات آخه در مراجعات بیشتر با نداریم و نیست و رفته اند بیارند روبرو بودیم بخاطر همین
✅شعار روز و شب ‏ما این بود :
نیست نداریم اس غلوم رفته بیاره .....(خدا رحمتش کنه) ‏
✅‏در دو و ورزش صبحگاهی در حالی که پاها را هماهنگ بر زمین می کوبیدیم شعار میدادیم : ‏
همه صبح ها پنیره ....... یعنی دیگر از بس صبح ها پنیر حلبی سفت و بی مزه داده بودند در حال خنگ شدن ‏بودیم....‏


معمای کمپوت:
✅یاد آن کمپوت هایی به خیر که برای رسیدن به کمپوت گیلاس چه زیرکی ها که به خرج نمی دادیم ...‏(بدترین نوع هم زردآلو بود)
✅برای حل این مسئله برچسب و کاغذ شناسایی دور کمپوت ها را می کندند و مسئله را حل شده می دانستند...‏
✅اما غافل از این که برخی بچه ها متخصص کمپوت شناسی اونهم از نوع گیلاسش شده بودند (با شناسایی کد ‏درج شده روی درب کمپوت)‏
✅بعضی اوقات قوطی های کمپوت و کنسرو بادمجان با هم مخلوط می شد و برای وعده غذایی یه واحد همه اش ‏کمپوت نصیبش می شد و یه واحد کنسرو و بلبشویی می شد آخه مگه کمپوت شام می شد.‏


✅یادش به خیر پاتک به سنگر تدارکات یک نوع غنیمت بود برای برخی بچه ها......
✅آخه لامصب همه جنس های خوب را انبار می کردند برای زمان عملیات و عزیمت به خط دشمن.....‏
✅ می گفتیم بابا ما که برای جلو گلوله رفتن و رسیدن به اهداف عملیاتی باید جون داشته باشیم اما مرغ اونها یک پا داشت و ........
✅اون موقع هم بچه ها نه دل و دماغ خوردن و آشامیدن داشتند و این اقلام (پسته،گردو و ...اهدایی) نیز کهنه ‏شده و ........‏


✅اون روزها مصیبتی بود گرفتن لباس زیر اون هم برای بچه هایی که تازه به سن بلوغ رسیده بودند (شرم و ‏حیای بچه ها یکطرف و سوالات کنکوری نیروی تدارکاتی از طرف دیگر...)‏


✅در خطوط پدافندی سخت که مدت ها طعم غذای گرم و تازه را فراموش کرده و به نون خشک و کنسرو و .... ‏اکتفا می کردیم ....... یکدفعه ماشین تدارکات زیر آتش شدید ظاهر می شد در حالی که توقف نداشت .......‏
✅و با سرعت تو خط پدافندی غذا را می آورد و به مثابه توپ والیبال باید در آسمان تحویل می گرفتی وگرنه ‏در خاکهای خط مقدم ریخته می شد ‏
✅برنج داغ آغشته با خوروش یا قورمه سبزی در پلاستیک فریزر.....‏
برای همان غذای با دستان خاکی و خونی کنار دوستان یکدل و یکرنگ دلم تنگ شده ....‏
‏ ....آی می چسبید ...‏


✅در عملیاتها نیز بچه های تدارکات با مشقت در گونی های نخی و پلاستیک اقلام حیاتی و ضروری خوراکی ‏مثل کمپوت ، کنسرو و ..... را تا نیمه پر کرده و در مسیر تردد رزمندگان صحنه نبرد می گذاشتند.......‏
✅اما سهم کمپوتها با سرنیزه بازکردن و آب آن را خوردن برای بدست آوردن قوت بود و بس ........
✅اصلا در سه چهار روز عملیات شکم و غذا فراموش می شد الا به اندازه ادامه حیات.........‏


✅اصلا فرهنگ جبهه با این پازل های ناهمگون شده بود فرهنگ جبهه.......‏
✅یه طرف بچه هایش نماز شب خون مقید .......‏
✅‏ یه طرف آتیش پاره های تدارکات خراب کن که از دیوار راست بالا می رفتند.......‏
✅یه طرف هم بچه رزمنده های پاستوریزه که اخلاق بهداشتی را هم با خودشون به جبهه آورده بودند
✅‏ افراد حد وسط و بینابین این گروهها که هاج و واج در این مخمصه گرفتار شده بودند


✅خدایا می دونم به خاطر این چند تا مورد به کسی غضب نمی کنی
وگرنه ‏
❇️برخی دوستان ما که سردسته این به اصطلاح خونه خراب کن های تدارکات بودند اما به هر حال رضایت ‏دادی و بردی(شهید شدند و معلوم نیست اونجا چیزی گذاشتند یا ......)‏
❇️حالا اگر ما حرمت نداریم به حرمت اون بچه ها ما را ببخش
❇️بعدش شفاعت اونها را نصیب ما کن
❇️آمین آمین آمین


❇️البته بعد از این پست ممکنه مورد غضب تدارکاتیها(خصوصاَ حاج احمد نازنین)قرار بگیرم
❇️خدایا خودت قلوب آنها را نرم و ما را از جشن پتو و ملحقات آن حفظ نما
❇️امین
❇️آمین
❇️آمین
❇️الهی العفو ... 😂😂


‏#فرهنگ_جبهه_طنز
#احمد_باعثی
‏#تدارکات_یا_ندارکات
‏#پاتک_سنگر_چادر_تدارکات
‏#اس_غلوم_نیست_نداریم_رفته_بیاره
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

غرامت جنگ هشت ساله عراق علیه ایران: 


در زمینه پرداخت غرامت عراق در جنگ با ایران در زیر بسیار خلاصه به نظر دکتر جمشید ممتاز متولد ‏‏۱۳۲۱ ازمیر، دانش‌آموخته و فارغ‌التحصیل فرانسه، حقوقدان نامی کشورمان، عضو کمیسیون حقوق بین‌الملل ‏سازمان ملل از ۱۳۸۱ تا ۸۷ ( بهمراه احمد متین‌دفتری تنها ایرانی عضو کمیسیون در طول تاریخ ) که از ‏‏۱۳۸۴ رئیس آن شد، عضو هیات ایرانی مذاکرات قطعنامه ۵۹۸ و … اشاره می‌شود:‏

‏ در یکی از کلاس‌های حقوقی مرزی که به موضوع مرز ایران و عراق اختصاص داشت، از ایشان درخصوص ‏پرداخت خسارت عراق بعنوان متجاوز و شروع کننده جنگ پرسیده شد، پاسخ دادند هرچند سازمان ملل ‏عراق را بعنوان متجاوز معرفی کرد اما موضوع پرداخت غرامت مطرح نشده است و گفتند شاید در این صورت ‏ایران نیز بعنوان ادامه دهنده جنگ می‌بایست غرامت پرداخت نماید…‏

از طرف دیگر در جلسه ای که آقای دکتر خرم در زمینه جام زهر و قطعنامه 598 داشتند عنوان نمودند که ‏قطعنامه 598 دارای دو بخش می باشد که بخش اول آن مربوط به 31 شهریور آغاز جنگ تا فتح خرمشهر در ‏سوم خرداد 1361 می باشد که بر اساس آن عراق آغاز گر جنگ شناخته شده است ، اما بخش دوم که اعلام ‏عمومی نشده بحث ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر می باشد که تا پایان جنگ شش سال به طول کشید و در ‏این زمینه ایران را مقصر این امر دانسته اند و بالتبع در زمینه پرداخت خسارات باید این دو را از هم تفکیک ‏نمود.
‏#غرامت
‏#جنگ_عراق_علیه_ایران
‏#خسارت
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

نیروی شناسایی ‏ 


در راستای استراتژی دفاع متحرک عراق در 24 اردیبهشت 1365، ارتفاعات 2519 و ارتفاع شهید صدر را ‏اشغال کرد و نیروهای ایرانی، روی یال‌های این ارتفاع، خط پدافندی تشکیل دادند؛ اما به سبب تسلط عراق بر ‏منطقه، شهید و مجروح می‌شدند و در تدارکات نیز مشکل داشتند. عملیات کربلای 2 با هدف انهدام نیروهای ‏دشمن و تسلط بر ارتفاعات حساس منطقه حاج‌عمران اجرا شد. برای این عملیات، علاوه بر یگان های سپاه ‏پاسداران تیپ 9 بدر که مجاهدین عراقی آن را تشکیل داده بودند برای انجام عملیات سازمان‌دهی شدند و ‏برای اولین بار گردان حمزه از تیپ 9 بدر که از اسیران داوطلب عراقی شامل سربازان، درجه‌داران و افسران ‏تشکیل شده بود برای اولین بار به صورت داوطلب در عملیات حضور پیدا می‌کردند که این امر بر حساسیت ‏موضوع افزوده بود.

عملیات در منطقه حاج‌عمران در دو محور طراحی شد. محور راست، شامل ارتفاع گرده‌کوه ‏معروف به شهید صدر، ارتفاع تخته‌سنگی، تپه شهدا و تپه‌سرخ و محور چپ، شامل ارتفاع 2519 واراس و ‏یال‌های آن، تپه تخم‌مرغی، شیار آینه و دو یال ارتفاع سکران بود. زیر آتش شدید دشمن و رزم تماشایی ‏نیروهای داوطلب عراقی در کنار ایرانی ها موفق به تصرف تپه شهید صدر و ارتفاع تخته سنگی شدند در حالی ‏که به دلیل دید و تیر دشمن تلفات زیادی وارد نموده بود اما مقاومت به شدت ادامه داشت و در برخی محورها ‏نیز مجبور به عقب نشینی شدند. تلاش ها برای تصرف ارتفاع 2519 ناکام مانده و تنها با گرفتن جاپایی در ‏یال پایین ارتفاع 2519، به عقب بازگشتند و محمود کاوه نیز در همین لحظات به شهادت رسید.‏


علی گل شقاق نیز در این زمان جزء واحد اطلاعات شناسایی تیپ 9 بدر بود و در جریان شناسایی های ‏منطقه عملیاتی آماده راهبری گردان های مجاهدین عراقی و همچنین درجه داران و افسران داوطلب عراقی به ‏فرماندهی سرهنگ ابوفارس برای تصرف منطقه تحت اشغال بود. علی از نیروهای قدیمی سپاه پاسداران بهبهان ‏بود که پس از واگذاری تیپ 15 امام حسن مجتبی ع به همراه جمعی دیگر از همرزمانش به تیپ 9 بدر که ‏سردار اسماعیل دقایقی آن را فرماندهی می کرد پیوسته و در واحد اطلاعات و عملیات به شناسایی عقبه ‏دشمن می پرداخت.‏


جمال سرحدی مسئول ستاد تیپ 9 بدر که در این زمان در اشنویه و پیرانشهر حضور داشتند می گوید : " ‏علی گل شقاق ساعاتی قبل از ورود به منطقه عملیاتی به همراه مجاهدین عراقی به من گفت : نگذار غریب بر ‏جا بمانم ....... وقتی در محور عملیاتی تپه شهید صدر بعد از هدایت نیروها بر اثر آتش شدید دشمن علی به ‏شهادت می رسد به دلیل صعب العبور بودن راههای مواصلاتی و همچنین در دید و تیر بودن منطقه پیکر ‏مطهرش چند روز بر جا ماند تا بالاخره با تلاش فراوان او را پیدا کردیم ..... گویا می‌دانست که شهید می‌شود ‏و پیکر پاکش بر جا می‌ماند ، او را درون ماشین گذاشته و به عقب فرستادیم.....‏
‏ به اتفاق فرمانده تیپ اسماعیل دقایقی و سید ابوالقاء فرمانده عراقی مجاهدین به عقب برمی‌گشتیم ؛ انگار ‏تمام غم های دنیا به خاطر شهادت جمعی از بچه‌ها روی روح و قلبم سنگینی می‌کرد ، با جمله شهید دقایقی ‏که گفت: خیلی‌ها شهید شدند یک دفعه بغض من ترکید و باران اشک و بغض فروخورده چند روزه من را ‏ترکاند.... یادم به علی درون مقر فرماندهی افتاد ، هم او بود که در سنگر در حضور شهید دقایقی مبلغی به ‏عمو رجب داده تا شیرینی بخرد و به بچه‌ها بدهد و ما هم سر به سر علی گذاشته و به شوخی گفتیم علی آقا ‏مگر خبری هست؟؟......‏


‏#شهید_علی_گل_شقاق
#شهید_مجید_اسماعیلی
‏#جمال_سرحدی
‏#تیپ_9_بدر
‏#عملیات_کربلای_2
‏#مجاهدین_عراقی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

تردد با قایق:معمایی که مرتضی بهروز حل کرد 

مجید مرادیان و مرتضی بهروز


جهانگیر مرادیان
بعد از عملیات کربلای ۵ گردان فتح در 27 دی ماه 1365 در محور نهر جاسم ، مجید ما (مجید مرادیان) ده ‏الی پانزده روز مفقود بود .....‏
ما هیچ خبری ازش نداشتیم ،از هرکه هم سوال میکردیم هیچیک از بچه ها اطلاع نداشتند.......‏
پدرجان هم خیلی بی قراری میکرد ، چون کسی هیچ خبری ازش نداشت ،از هر کس هم سوال می کردیم ‏می‌گفتند نمیدانیم مجید چی شده؟
نهایتا با برادر امیر فروزی که ماشین پیکانی داشت به همراه پدرجان رفتیم اهواز وتمام بیمارستانها ،نقاهتگاهها ‏، سپنتا (معراج الشهدا) را گشتیم خبری از مجید نبود .......‏
از اهواز رفتیم شوشتر چندین جا بود که مجروحها را میبردند هم خبری نبود .......‏
دوباره برگشتیم اهواز و باز هر جایی که احتمال بود مجروحها و یا شهدا بودند رفتیم اما نتیجه ای نگرفتیم......‏
خلاصه بعد از چند روز تلاش بی نتیجه برگشتیم بهبهان .......‏

از دوستان رزمنده همرزم که با وی در عملیات بودند سراغش را گرفتیم اما کسی اطلاعی نداشت......‏
در یک بلا تکلیفی عجیبی بودیم .......‏
صبحها میرفتم بسیج بهبهان شاید خبری از او بیابیم اما تلاش ما ثمری نداشت.......‏
زنده یاد قدرت بابایی بسیار اهل شوخی بود و تا مرا می‌دید می‌خندید و با شوخ طبعی و ادا کردار می‌گفت : ‏برو تو دیگر برادر شهیدی..... یعنی نگرد او شهید شده .....‏
‏ من هم در جواب می‌گفتم: به همین خیال باش 😊 .‏

خلاصه بعد از ده پانزده روز یک شب در خانه بودیم دیدیم مجید در آستانه در ظاهر شد....... .‏
شادی و کل و هو فضای خانه را در بر گرفت که مجید آمده .......‏
خب په مجید کجا تا حالا کجا بودی ؟ چرا اطلاعی ندادی ؟ با کی آمدی؟
مجید هم یه جواب پرت و پلایی می‌داد و در نهایت ‌گفت : با کشتی آمده ام ....؟!‏
از تعجب خشکمان زده بود...........‏
په کجا با کشتی آمده ای ؟؟؟؟؟
آره با کشتی آمدم تا مراحل و از آنجا هم با قایق اومدم خونه ............‏
مات و مبهوت مجید را می نگریستیم و ........‏
ما در جریان نبودیم که مجید در محور نهر جاسم مجروح شده و موج انفجار گرفته و ترکش در قسمت مخچه ‏اش هست.....؟!‏
با اصرار مجدد و در دفعات بعد مجید بر حرفهای پرت وپلای خویش اصرار نموده و نمی‌دانست کجا بوده؟ با ‏کی آمده؟ با چی آمده؟........‏
و این هم شده بود معمایی برای خانواده و همه دوستان که در پی دانستن واقعه بودند.......‏
هیچیک از بچه های همرزم که تا آن روز سوال نموده بودیم هم نمیدانستند مجید کجا بوده چطور آمده ؟ ‏
از هر کسی سوال می‌کردیم اظهار بی اطلاعی می‌کرد و واقعا هم نمیدانستند......‏
و خلاصه این معما برای سالیان سال لاینحل ماند........‏
تا حدود پانزده سال پیش یه روز مرتضی بهروز را که از خانه دایی خویش می امد دیدمش و طبق معمول با ‏او زدم در شوخی کردن ..... آخه خصلت همیشگی من شوخی بسیار با دوستان بوده و سر به سرشان می ‏گذارم.....‏
‏ عجیب بسیار دوستش میداشتم ودر عمق قلبم جای داشت (همه دوستان و همرزمان همین نظر را ‏داشتند).... ‏
به مرتضی همیشه می‌گفتم : میتضی بییوز ...... و با او شوخی میکردم......‏
یکدفعه مرتضی گفت : از مجید چه خبر ؟
گفتم : خدا را شکر ...... بد نیست ، روزگار را می گذراند......‏
حرف و سخن و مرور خاطرات به درازا کشید...
در بین صحبت مرتضی گفت: که خودم مجید را آوردم بهبهان.........‏
از تعجب هاج و واج مانده بودم و راز مجید در حال هویدا شدن بود .......‏
مرتضی ادامه داد : مجید موج انفجار گرفته و با اصابت ترکش در سر زخمی هم بود و نمی‌دانست که کجا ‏میخواهد برود .........‏
او را از اهواز آوردمش تا فلکه مراحل بهبهان .........و مجید گفت: دیگر خودم میتونم برم خانه مان...‏
من خواستم بیارمش تا خانه اما مجید گفت: بلدم .‏
خلاصه این معمایی بود که توسط مرتضی بهروز حل شد که چگونه مجید آمد؟ با کی آمد؟ توسط مرتضی ‏حل شد.‏

‏***مرتضی بهروز از بسیجیان دلاور بهبهان بود که از سال 1363 در جبهه های جنگ حضور یافت ، نیروی ‏خط شکن بود ، غواص عملیات بدر بود ، تخریب چی و راهگشای میادین مین در عملیات ها بود ......دهها ‏ترکش هنوز در بدن وی جا خوش نموده و ........
بعد از جنگ این بسیجی رزمنده و جانباز فراموش شد ، در پیچ و غم زندگی و مشکلات روزمره دیگر ‏مسئولان نیازی به خط شکنان جبهه نداشتند ، بیماری رمق او را گرفته و با ....... با کمک تعدادی از دوستان ‏پرونده جانباز ی وی راه افتاد اما ....... بگذریم که ........ مرتضی دیروز دوم شهریور در کنار دوستان شهیدش ‏آرام گرفت ..... بیایید قدر یکدیگر بدانیم............
‏#مرتضی_بهروز
‏#مجید_مرادیان
‏#فراموشی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com