عملیات محرم

اقدامات ایران بعد از عملیات رمضان

در ادامه اقدامات نظامی بر علیه ارتش عراق برای کسب پیروزی برای خارج شدن از شوک شکست در عملیات رمضان انجام عملیات محرم در تاریخ 10/10/61 در منطقه میانی بالای شهر العماره در ارتفاعات حمرین بود که با هدف تسلط بر ارتفاعات مشرف به العماره و گرفتن تاسیسات نفتی کوچک منطقه صورت گرفت. سرهنگ صیاد شیرازی در استدلال انتقال جهت از بصره با العماره گفته بود که در العماره حکومت اسلامی را با کمک عراقی ها ایجاد کنیم و بعد از آن با کمک مردم عراق به سمت جلو و اهداف بزرگتر روانه شویم.
هر چند در ابتدای امر در یکی از محورهای عملیاتی رزمندگان اسلام توانستند از موانع گذشته و با تصرف برخی ارتفاعات به پیروزهایی دست یابند اما در محور عبور از رودخانه دویرج که میانگین عمق آن در غالب اوقات تا زانو بود یکدفعه با بارش باران و شکستن سد در بالا دست منطقه به سیلاب وحشتناک تبدیل شده که چادرها و نیروهای عمل کننده در حال عبور از رودخانه را با خودش می برد که آمار غیر رسمی بالغ بر هزاران نفر سبب تلخی کام فرماندهان ،رزمندگان و مردم ایران شد.


#عملیات_رمضان
#ارتفاعات_حمرین
#العماره_عراق
#تشکیل_حکومت_اسلامی_عراق

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق

اقدامات ایران بعد از عملیات رمضان :

مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق در تاریخ 26/8/61 با هدف سرنگونی حکومت صدام حسین توسط سیاست‌مداران و روحانیون عراقی مقیم ایران تأسیس شد و پس از سرنگونی این حکومت توسط ائتلاف ضد ترور در سال ۱۳۸۲ به عنوان مهمترین حزب در عراق پس از صدام مطرح شد،
خانواده حکیم نقش بنیادی در پایه گذاردن مجلس اعلا ایفا کرده‌اند. در اوایل پایه‌گذاری این سازمان ریاست آن برعهده سید محمود هاشمی و سخنگویی سیدمحمد باقر حکیم فرزند سید محمد حکیم بود و پس از ۳۰ ماه محمدباقر حکیم ریاست آن را برعهده گرفت.
تشکیل این مجلس و در کنار آن بازوی نظامی مجلس گردان های شهید صدر که بعدها به تیپ 9 بدر تبدیل شد سبب خشم دولت بعثی عراق شده و با اعدام شش تن از خاندان حکیم و فرستادن محمدحسین(شاهد اعدام ها)به ایران برای زهر چشم از بازماندگان محمدباقر گردید.
این مجلس و بازوی نظامی آن نقش مهمی در عملیات و فعالیت های نظامی بر علیه ارتش عراق و امور فرهنگی برای جذب افسران و سربازان عراقی به سمت خود داشت.




#مجلس_اعلای_انقلاب_اسلامی_عراق
#سید_محمود_هاشمی_شاهرودی
#سید_محمد_باقر_حکیم
#تیپ_9_بدر


http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

اقدامات ایران بعد از عملیات رمضان  :


عملیات مسلم بن عقیل

شوک شکست رمضان نیاز به تحول بود و در این زمان ایران برای شکستن فضای ناشی از عدم موفقیت در رمضان و فضای بهت آور بعد از عملیات های پیروز چهار گانه به سراغ جبهه میانی رفته تا با انجام عملیات های در مقیاس کوچک سبب ایجاد روحیه در جبهه خودی شود اما از این زمان اختلافات ارتش و سپاه نیز شروع شده و مانع همفکری در انتخاب شیوه و صحنه عملیات می شود.
در این زمان با تغییر جهت در محورهای عملیاتی نگاهها به جبهه میانی برای انجام عملیات همراه با پیروزی برای جبران شکست رمضان همراه شد. لذا به همین منظور عملیات مسلم بن عقیل در تاریخ 10/7/1361 در منطقه عملیاتی سومار در جبهه میانی که نسبتاً موفق بود صورت گرفت اما در مقایسه با پیروزی های چهار گانه خیلی نمودار نبود.


#شوک_عملیات_رمضان
#عملیات_مسلم_بن_عقیل
#جبهه_میانی
#سومار

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

✳️ عبور از میدان مین (عملیات رمضان ۱۳۶۱) 


📝 حبیب الله عباداریان
برای عملیاتها از قبل قرار داشتیم در منطقه جنوب هرکجا عملیات باشه، در آن شرکت کنیم و طبق قرار با فرمانده سپاه سوسنگرد(شهید علی هاشمی)با حاج احمد غلامپور که قرارگاه قدس بود هماهنگی کردیم گفتند بیاید قرارگاه تا به یکی از یگانها معرفی کنیم ،صبح از سپاه سوسنگرد به اتفاق شهید صالح عادلی مقدم بیرون آمدیم حرکت بطرف قرارگاه قدس در مسیر اهواز-خرمشهر برای رسیدن مجبور شدیم تیکه تیکه مسیر را با ماشینهای بین راه برویم و در مسیر هم که تحرکات نشان از عملیات بود تا رسیدیم قرارگاه و پیش بچه های قرارگاه بودیم و صحبت کردیم با بچه های بهبهان به خط برویم که نشد و به مسئول نیروهای آغاجاری که آنجا بود معرفی شدیم و با خودشون به مقر بچه ها و بعد بطرف خط حرکت کردیم .
*در خط مقدم منتظر اعلام شروع عملیات که اولین بار نبود و بارها شاهد این لحظات بودیم ولی اینبار متفاوت بود چون بیشترین عملیات ها در نیمه شب شروع میشد و اینبار در سر شب بود که هنوز سربازان دشمن خواب نبودن و بنوعی در هوشیاری بسر میبردن چون در خیلی از عملیاتها وقت عبور از خطوط عراقی سربازان خواب بودن و غافلگیری صورت میگرفت که عده ای از سربازان فرصت فرار به عقب هم پیدا نمیکردند .*


عمليات شروع شد و ماموریت گذشتن از خاکریزهای و حرکت طبق برنامه ریزی از قبل تعیین شده بود ولی محور ما بعلت باز نشدن معبر در میدان مین گرفتار شدیم و انقدر منور زده میشد انگار روز بود و سمت راست ما که نیروهای بهبهانی بودن نشان میداد درگیری در جلوتر از ما هست و انها پیشروی کرده اند و انقدر آتش روی منطقه بود در میدان مین هم‌ قدرت مانور و جابجایی نبود و بر اثر اصابت گلوله ها سازمان نیروها به هم ریخته شده بود و زخمی و شهید داشتیم و در چنین هنگامه ای از دوست و همرزم(صالح عادلی مقدم) که با هم بودیم بیخبر شدم و هرچی صدا زدم نتوانستم از صالح خبری پیدا کنم و حرکت در این زمین پر از مین کند و پرخطر بود زمان معنی خود را از دست داده بود ناراحت بودم از عدم پیشروی ،لحظاتی در اون هنگامه یاد عملیات طریق القدس افتادم که ما رفته بودیم جلو محور امامزاده زین العابدین و جناح سمت راست ما نتوانسته بود پیشروی کند و ما محاصره شده بودیم ولی الان بدون محاصره و حرکت در محور متوقف شده بودیم و چند ساعت گذشته در محاصره مین ها بودیم، راهی به جلو نبود و به عقب فراخوانده شدیم ولی همین هم در دل شب در میدان مین به راحتی میسر نبود، صدایی در ان هیاهوی انفجار گلوله های توپ و خمپاره و...کمک کمک میخواست بطرفش رفتم و همگام صالح را هم صدا میزدم نفرات زخمی بودن و اون صدا منو بطرفش کشوند و با منورهای روشن شده در لحظاتی اطراف خود را برانداز میکردم و هر چند لحظه، صدا در انفجار محو میشد و دوباره دنبال میکردم تا نزدیک شدم و دیدمش کنارش زخمی دیگری هم‌ بود با روشن شدن منور حالا رزمنده زخمی را میتونستم ببینم ولی وضعیت مجروح را درست نمی توانستم ببینم ، نزدیک شدم و بهش رسیدم که تازه شرایط را دیدم و نگاهش کردم دیدم پایش از زانو قطع شده و زیر نور روشنی منور نگاه کردم استخوان پا را که بیرون زده بوده چفیه را در اوردم و محکم بالای زانو را بستم و زخمی بغلی اونو هم که شرایطش بهتر بود کمک کردم و دیدم در این عملیات امدادگر شدم زیر بغل رزمنده را گرفتم و بلندش کردم گفتم باید شما را به عقب برگردونم، اسلحه ام را به گردن انداختم و بلندش کردم با تکیه بر خودم گفتم قدم برداریم رزمنده مجروح دومی هم بلند شد با اسلحه به‌عنوان عصا شروع کرد به راه رفتن ،سرعت حرکت خیلی کند بود و با نهایت دقت که از منطقه مین گذاری بیرون بیاییم و پای سمت راستم تمام خونی شده بود چون مجروح با تکیه بر خودم کشان کشان می آمدیم و کم کم هوا داشت خبر صبح میداد و روشنی داشت بر منطقه غلبه میکرد خون زیادی از او رفته بود و بی حال بود احساس کردن پای راستم سنگین شده و بی حس شده دستم را روی ران کشیدم خیس از خون بود ولی احساس کردم فرق داشت و متوجه بی حسی پای راستم شدم شدم چون خودم هم زخمی شده بودم و خون داشت می آومد ولی متوجه لحظه زخمی شدن نشدم چون آنقدر شلوارم از خون رزمنده و خون پای خودم خیس شده بود ولی اصلا به روی خودم نیاوردم که به رزمنده بگم و بر عکس توانم بیشتر برای رساندن او به عقب با اون شرایط شد، هوا روشن و آفتاب طلوع کرد و از میدان مین گذشته بودیم و در مسیری بطرف عقب که بتوانم رزمنده خونین را به نیروهای امدادی برسونم چون کم کم پای راستم دیگر همراهی نمیکرد و با رساندن به نیروهای امدادی گفتم زودتر به عقب برسونید که نگاه به خونهای روی لباس باعث شده بود که فکر کنند خودم چند جا زخمی شدم.


گفتم فقط پام در قسمت ران زخمی شدم و موردی ندارم ولی آنچه در تمام مدت ذهنم درگیر بود جدا شدن از صالح بود به بیمارستان صحرایی ما را بردن و بعد اهواز و از آنجا به امیدیه با هواپیما بطرف تبریز که انجا بستری شدم و بعد چند روز به اصرار از تبریز با هواپیما به تهران و از تهران باز با هواپیما به برگشتم دوباره با عصا به منطقه دنبال صالح به قرارگاه کربلا رفتم و سراغ صالح را گرفتم که خبری نبود گفتم به مرکز نگهداری شهدا بروم که یکی از دوستانمان خودش آنجا بود و برای اطمینان با ایشان یدالله خوردبین در میان پیکر شهدا که در سوله ای گذاشته بودن و با کولرهای ابی انجا را خنک کرده بودند پیکرهای شهدا را یکی یکی نگاه میکردم و بر هر نگاهی اشکی جاری ولی صالح را نیافتم ،چطوری به بهبهان برگردم بدون صالح، شرمنده پدر و مادرش بودم چه بگویم از شب عملیات هرچند شرایط شهر بهبهان با شهدایی که در عملیات داده بود فرق داشت گفتند چند روز شهر برو استراحت کن دوباره برگردد دلم راضی نمیشد ولی مجبورم کردند. یاد همه شهیدان مخصوصا عملیات رمضان گرامی باد.
#عملیات_رمضان
#صالح_عادلی_مقدم
#حبیب_الله_عباداریان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

حکم شرعی امام خمینی ره برای حضور در جبهه:

واجب کفایی

اعلام حکم واجب کفایی برای حضور در جبهه ها بعد از عملیات رمضان در تاریخ 17/5/61 بدون استثنا
امام در پاسخ به سوال شرعی در زمینه افراد مختلف که مشغول تحصیل یا در حال انجام وظیفه و خدمت به ج.ا.ا مشغولند اعلام کرد:
در حال حاضر تمام افرادی که قدرت دارند به جبهه بروند باید به مقامات مسئول مراجعه کنند و چنانچه تشخیص دادند که جبهه به آنها نیاز دارد واجب است به جبهه بروند و بر هر کار دیگری مقدم است.

خاطرات هاشمی رفسنجانی :
احمد آقا آمد و راجع به نظر اخیر امام که همه دارندگان هر شغل موظفند که برای رفتن به جبهه مراجعه کنند تا اینکه من به الکفایه تامین شود ،صحبت شد قرار شد این نظریه کمی تعدیل شود تا مسولان مشاغل حساس نروند.
روزنامه ج.ا،پس از بحران24/3/80 خاطرات شنبه 15/8/61


#حکم_شرعی
#واجب_کفایی
#روح_الله_الموسوی_خمینی
#اکبر_هاشمی_رفسنجانی

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

محورهای سه گانه عملیات رمضان :

✅ محور شمالی : علی رغم میادین گسترده مین و موانع زیاد پیشروی دارند تا مثلثی ها

✅ محور میانی و زید : 15 کیلومتر پیشروی و تا کانال ماهی پیش رفتند

✅ محور جنوبی در شلمچه با توجه به رها نمودن آب در منطقه توسط دشمن نیروهای خودی نتوانستند پیشروی نمایند.

🖌 پیشروی 15 کیلومتری در مرحله اول عملیات بین المللی سابقه بود که با تمرکز آتش دشمن در روی کانال پرورش ماهی عقب نشینی شد. در مرحله دوم عملیات در شرق بصره مجدداً با مقاومت دشمن و شکست ما رقم خورد.
مراحل سوم تا پنجم نیز علی رغم شکار تانک های بسایر اما نتوانست موفقیت آمیز باشد و گرمای زیاد منطقه سبب شهادت مجروحین شد ، آنقدر هوا گرم بود که برای سوخته نشدن بیسیم های فرماندهان قابلمه یخ روی آنها گذاسته بودند
مرحله پنجم : طراحی خاکریز دو جداره برای رسیدن به خاکریزهای مثلثی شکل برای عملیات آینده و نفوذ که ظاهراً به دلیل انحراف در بخشی از خاکریز که یا زحمت فراوان احداث شده بود نیروهای دشمن در آننفوذ نمودند (دشمن به دو جداره و عقب نشینی)

هدف ایران از ورود به خاک عراق (اهداف عملیات رمضان):

هدف ایران گرفتن بصره یا بغداد نبود بلکه انجام عملیات های کوچک و بزرگ به قصد اندام نیروها و ماشین جنگی عراق بود تا دنیا حقانیت ایران را پذیرفته و حق را به ایران بدهد و صدام را به عنوان متجاوز بپذیرد .
هدف عملیات رمضان : رسیدن به نشوه و استقرار در کنار شط العرب و احساس این که با این عملیات سرنوشت جنگ مشخص می شود.

دیدگاه فرماندهان در باره زمان اجرای عملیات رمضان:

در مورد زمان عملیات حسن باقری معتقد به شناسایی بیشتر بود و می گفت : دیر نمی شود اما سایر فرماندهان سپاه می گفتند : اگر معطل نماییم آب خروجی از دریاچه کانال پرورش ماهی می تواند سرتاسر منطقه را فرا گیرد.

زمزمه های مخالفت با ادامه جنگ :

تا عملیات رمضان کسی در ایران مخالف ادامه جنگ نبود و نهضت آزادی بعد از شکست رمضان نوشته های مخالف خویش با ادامه جنگ را منتشر کرد.



#مخالفت_با_ادامه_جنگ
#حسن_باقری

#عملیات_رمضان

#اهداف_عملیات_رمضان
#محورهای_عملیاتی
#خاکریزهای_دو_جداره
#آسیب_شناسی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

دیدگاهای ارتش و سپاه در عملیات رمضان

دلایل مخالفت ارتش :

🟥مسلح نمودن زمین منطقه از طریق موانع و استحکامات فراوان ( لازم به ذکر است تاخیر سه هفته ای و فرصت طلایی معطوف شدن نظرات به سمت اسرائیل ، عراق با کمک مستشاران شرقی و غربی این زمینه را فراهم ساخت )
🟥عقب بردن خط دفاعی سنگرهای مثلثی تا هشت کیلومتر برای ایجاد موانع پیش رو و درگیری...
🟥فاصله سی کیلومتری از خط اول تا رسیدن به هدف نهایی یعنی تنومه
🟥فقدان راه مناسب پشتیبانی و تردد و اتکا به یک جاده مخصوص قاچاقچیان برای عبور تانک ها ، تدارکات و پشتیبانی و ....

دلایل موافقت سپاه :

✅برگشت نیروهای بسیجی اعزام به جبهه با پایان ماموریت آنها
✅برگزاری اجلاس غیر متعهدها و نیاز به دست پر بودن مسئولین شرکت کننده
✅ملت نیاز به پیروزی در جبهه ها دارد
✅منطقه بصره به عنوان دومین شهر عراق و بزرگترین بندر آن تهدید می شود
✅تهدید دشمن از جناح و دور زدن آن است در حالی که به کانال پرورش ماهی تکیه داده و ما دور می زنیم

همچنین :
🖌 فصل تابستان و گرمای شدید
🖌 مسیر طولانی سی کیلومتری برای نیروی پیاده
🖌 وجود میادین متعدد مین گسترده تله گذاری شده و ایجاد سنگرهای کمین درون آنها
🖌 ایجاد گشتی رزمی در مسیر
🖌 تلاش جهت گسترش جیش الشعبی و اعزام اجباری جهت بکارگیری در خطوط اول جبهه
🖌 گرفتن زمان از نیروهای خط شکن و اتصال آن به روشنایی روز جهت وارد نمودن قدرت زرهی و هوایی و نیروهای زبده گارد ریاست جمهوری
🖌 حفر کانال و بردن خاک به بیرون از منطقه جهت عدم استفاده ایرانیان
🖌 استقرار رادارهای رازیت جهت کنترل هر گونه تحرک در منطقه
🖌 و ........

***عملیات رمضان روشن کرد که کار جنگ به این آسانی نیست . هیچ چیزی بدتر از این نیست نسبت به عملیاتی که شما مطمئن به پیروزی باشی و هیچ فکر و احتمال شکست ندهی.....

#عملیات_رمضان
#ارتش
#سپاه_پاسداران
#آسیب_شناسی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

دیدگاهای ارتش و سپاه در عملیات رمضان

دلایل مخالفت ارتش :

🟥مسلح نمودن زمین منطقه از طریق موانع و استحکامات فراوان ( لازم به ذکر است تاخیر سه هفته ای و فرصت طلایی معطوف شدن نظرات به سمت اسرائیل ، عراق با کمک مستشاران شرقی و غربی این زمینه را فراهم ساخت )
🟥عقب بردن خط دفاعی سنگرهای مثلثی تا هشت کیلومتر برای ایجاد موانع پیش رو و درگیری...
🟥فاصله سی کیلومتری از خط اول تا رسیدن به هدف نهایی یعنی تنومه
🟥فقدان راه مناسب پشتیبانی و تردد و اتکا به یک جاده مخصوص قاچاقچیان برای عبور تانک ها ، تدارکات و پشتیبانی و ....

دلایل موافقت سپاه :

✅برگشت نیروهای بسیجی اعزام به جبهه با پایان ماموریت آنها
✅برگزاری اجلاس غیر متعهدها و نیاز به دست پر بودن مسئولین شرکت کننده
✅ملت نیاز به پیروزی در جبهه ها دارد
✅منطقه بصره به عنوان دومین شهر عراق و بزرگترین بندر آن تهدید می شود
✅تهدید دشمن از جناح و دور زدن آن است در حالی که به کانال پرورش ماهی تکیه داده و ما دور می زنیم

همچنین :
🖌
فصل تابستان و گرمای شدید
🖌 مسیر طولانی سی کیلومتری برای نیروی پیاده
🖌 وجود میادین متعدد مین گسترده تله گذاری شده و ایجاد سنگرهای کمین درون آنها
🖌 ایجاد گشتی رزمی در مسیر
🖌 تلاش جهت گسترش جیش الشعبی و اعزام اجباری جهت بکارگیری در خطوط اول جبهه
🖌 گرفتن زمان از نیروهای خط شکن و اتصال آن به روشنایی روز جهت وارد نمودن قدرت زرهی و هوایی و نیروهای زبده گارد ریاست جمهوری
🖌 حفر کانال و بردن خاک به بیرون از منطقه جهت عدم استفاده ایرانیان
🖌 استقرار رادارهای رازیت جهت کنترل هر گونه تحرک در منطقه

🖌وسعت زیاد منطقه عملیاتی :غرب جاده اهواز-خرمشهر و در شمال شرق بصره که ناحیه کوشک جناح راست،شلمچه منطقه چپ عملیات را تشکیل می داد که فاصله ای 60کیلومتری بود (چهار هزار کیلومتر مربع)
🖌مسطح بودن زمین و باز بودن زمین منطقه عملیات
🖌یگان های عمل کننده پیاده و تحرک کم
🖌نبودن خاکریز
🖌نامناسب بودن شرایط برای مهندسی
🖌مخالفت ارتش و اصرار سپاه
🖌 فصل تابستان و گرمای شدید و خستگی نیروها
🖌 و ........

***عملیات رمضان روشن کرد که کار جنگ به این آسانی نیست . هیچ چیزی بدتر از این نیست نسبت به عملیاتی که شما مطمئن به پیروزی باشی و هیچ فکر و احتمال شکست ندهی.....

#عملیات_رمضان
#ارتش
#سپاه_پاسداران
#آسیب_شناسی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

گردان رعد بهبهان در عملیات رمضان 

حاج غلامرضا مهربان

عملیات رمضان اولین عملیات برون مرزی ایران بود که در سال1361انجام شد،دلیل اینکه بیرون از خاک خودمان عملیات کردیم این بود که عراق شهرهای ما را مرتب بمباران میکرد،نیاز بود که ما بصره که خیلی برای عراق مهم بود را تحت تصرف خود در بیاوریم و لذا عملیات رمضان طرح ریزی شد.منطقه عملیات کاملا بصورت کفی بود و جایی که نیروهای ما مستقر بودند قبل از عملیات حدود3کیلومتر بود و تماما کفی و عراق موانع زیادی را بر سر راه رزمندگان کار گذاشته بود،بچه ها معبری را در میدان مین باز کرده بودند حدود یک متر و عبور بچه ها از آنجا در آن شب مشکل بود یعنی اگر حواست نبود و از یک متری تجاوز میکردی پایت روی مین میرفت.بعد از میدان مین یک کانالی بود و سیم خاردار و بعد از آن خاکریز اول عراقی ها که بصورت دژ محکمی بود که بالای آن کانال هایی حفر کرده بودند،راهروهایی را تعبیه کرده بودند که از درون آن خیلی مسلط به رزمنده های ما بودند و به راحتی بچه های ما را مورد هدف قرار می دادند.

بعدا کشف شد که خاکریزها مثلثی هستند،چون که قبل از آن دشمن از خاکریزهای هلالی یا خطی استفاده می کرد،مثلثی ها به گونه ای بود که اگر رزمنده ای داخل آن خاکریزها حدود یک کیلومتر قرار می گرفت وارد مثلث میشد و دیگر راه را گم میکرد و نمیدانست که دشمن سمت راست یا چپ هست و چنان تو در تو بود که رزمنده گم میشد.از تجهیزات دیگری که دشمن داشت و استفاده نمود تانک های تی72که آن موقع روسیه تازه به عراق داده بود.

رزمندگان بهبهان در قالب گردان رعد به فرماندهی شهید خیرالله جنت شعار،جانشینی شهید محمد شجاعی و معاونت شهید محمد کاظم شریعتی در این عملیات شرکت کردند و نتیجه این عملیات این بود که حدود 33نفر اسیر شدند،حدود90نفر شهید شدند و بقیه هم اکثرا زخمی شده بودند و تا آن موقع ما تا این حد اسیر و شهید نداده بودیم.

قرار بود عملیات ساعت9/30شب با رمز یا مهدی ادرکنی شروع شود،گردان بهبهان متشکل از 3گروهان بود و با فاصله حرکت میکردند،گروهانی که ما بودیم به فرماندهی🌷شهید محمد کاظم شریعتی🌷گروهان اول بودیم و ما دسته دوم ،قرار بود که میدان مین را که رد کردیم در یک شیاری مستقر شویم و آماده دستور جهت شروع عملیات شویم،دسته ما در حال استقرار بود که یکی از رزمندگان ما پایش روی مین رفت که بعد به شهادت رسید(خاطره ای از این شهید بزرگوار بگویم;دوستان نقل میکردند این شهید بزرگوار به واسطه اینکه قد بلند و رشیدی داشت حدودا یک سال قبل در دهلاویه ایشان در جبهه بودند،دوستان به شوخی به این شهید بزرگوار میگفتند که فلانی اگر شما شهید شدید تابوت اندازه ات نیست،پس باید یا پایت قطع شود یا سرت و ایشان آن شب عملیات رمضان پایش روی مین رفت و پاهایش قطع شد و بر اثر خونریزی به شهادت رسید.)و این شد که عملیات زودتر از زمان خودش شروع شد و این در حالی بود که هنوز یک گروهان در وسط میدان مین و یک گروهان دیگر اول میدان مین قرار داشت و عراقی ها شروع کردند به ریختن بی هوای آتش و خیلی از دوستان زخمی و یا به شهادت رسیدند.

ما چند نفری بودیم که تا نزدیک سیم خاردار دشمن رفتیم و آنجا بصورت درازکش مستقر شدیم و عراقی ها بالای سر ما و مشرف بر ما بودند که یا تیراندازی می کردند و یا نارنجک می انداختند.و بعضی از ما که آر پی جی می زدیم موشکمان تمام شد و بعضی از دوستان تیرهایشان تمام شده بود،و ما نمی دانستیم چه خبر شده که بچه ها نمی آیند.یکی از آن چند نفر ،معاون دسته ای بود که ما به ایشان گفتیم شما برگرد عقب ببین چرا بچه ها نمی آیند،وقتی آن معاون دسته رفت به ما اشاره کرد که20متر به عقب برگردید،حدودا 5دقیقه برگشتمان طول کشید،در همان مکان کوچک چند نفر از دوستان ما به شهادت رسیدند،ما بخاطر اینکه پناهگاهی و جان پناهی نبود یک مقدار خاکها را گرد کردیم که حداقل بتوانیم سرمان را در پناه آن بگیریم که اگر دشمن تیراندازی کرد بدنمان تیر بخورد و سرمان در امان باشد.

چند دقیقه ای به سکوت و بدون تیر گذشت و آن موقع متوجه شدیم که هواپیماهای عراقی آمده اند و منورهای 20الی80تایی انداخته و تمام منطقه روشن شد.چند دقیقه ای گذشت،ما به دوست کناریمان که🌷سلمان🌷نام داشت میخواستیم بگوییم که چند فشنگ به ما بده که فشنگمان تمام شده،هر چه صدا زدم جواب نداد چون بچه ها مسیر زیادی را آمده بودند فکر کردم خواب رفته،بدنش را تکان دادم،دست زدم سرش را تکان بدهم دستم خورد به یک چیز گرمی و در روشنایی منور دیدم دستم خونی می باشد و آنجا متوجه شدم که با وجود اینکه ما کنار هم دراز کشیده بودیم ولی تیر به سرش خورده بود و یک آخ هم نگفته بود.به چند نفر از دوستان گفتم سلمان به شهادت رسیده و بچه ها به ما گفتند انا لله و انا الیه راجعون،آن رزمنده ای که در طرف دیگر من دراز کشیده بود کلاه خودی هم بر سر داشت ،به من گفت چه شده؟گفتم سلمان شهید شده،گفت ما برای شهادت آماده ایم،داشتیم با هم صحبت میکردیم،سرش را به آنطرف دیگر کرد که به بغل دستی خود چیزی بگوید و من دقیقا نگاهم به کلاه خود او بود و تقریبا به هم چسبیده بودیم که عراقی ها باز شروع کردند به تیراندازی،تیری دقیقا آمد و خورد به دکمه کلاه خود او و آن برادر رزمنده هم به شهادت رسید.در این موقع معاون دسته ای که رفته بود،آمد و گفت برگردید عقب،عقب مه می گویم یعنی حدود20متر،یک کانالی بود،که در آن اکثرا زخمی و مجروح بودند.

یادم هست زمانی که وارد آن کانال کوچک شدیم اولین چیزی را که دیدم یکی از رزمندگان بود که نمیدانم چه کسی بود،خیلی راحت دراز کشیده بود و چشمش را تخلیه شده بود،و خیلی آرام،بدون هیچ دست و پا زدنی به شهادت رسیده بود.

🌷شهید محمد کاظم شریعتی🌷فرمانده ما بود و آنجا ما را تقسیم کرد و به ما گفت بروید گوشه خاکریز تا عراقی ها دورتان نزنند تا ببینم دستور چیه؟آن موقع بود،که متوجه شدیم که🌷خیرالله جنت شعار🌷به شهادت رسیده یعنی در همان اول عملیات در آتش سنگینی که دشمن ریخته بود.

بعضی از برادران که در عملیاتهای قبل مثل فتح المبین،بیت المقدس بودند میگفتند هنوز آتشی به این حجم ندیده بودیم.آنقدر حجم تیر و آتش زیاد بود که وقتی تیرهای سالم را میدیدی که به سمتت می آیند ولی مسیرش را تغییر میداد و از کنار گوشت میگذشت و آنجا بود که یقین می کردی مرگ و زندگی دست خداست و هر کس لیاقت شهادت ندارد.

تا صبح وضعیت به همین صورت گذشت ،هوا گرگ و میش شده بود و کم کم داشت روز میشد.یوقت دیدیم که بعضی از برادران دارند عقب نشینی میکنند و یکی از برادران رفت ببینم چه خبر است که گفتند;هر کس که می تواند خودش را بکشد عقب،در آن شرایط عقب نشینی چیز محالی بود،حساب کنید کمتر از صد متر با عراقی ها فاصله داشته باشید و باید از یک متر معبر میدان مین حرکت کنید آن هم در وضعیتی که در تیر رس مستقیم آتش دشمن بودی.و کار به جایی رسیده بود که عراقی ها با آر پی جی 11رزمندگان را مورد هدف قرار میدادند که بعضی از بچه ها هم همینطور به شهادت رسیدند.بعضی از دوستان که قصد عقب نشینی داشتند همانجا به شهادت رسیدند.

👈🏻خاطره جالبی را به یاد دارم که در آن موقعیت یکی از رزمندگان در آن جوی که ایجاد شده بود و یکی یکی بچه ها جلوی رویمان بر زمین می افتادند و به شهادت می رسیدند،شروع به دویدن در میدان مین کرد،بچه ها فریاد زدند که فلانی کجا میروی میدان مین هست برگرد،او همانجا ایستاد،نگاه کرد دید اطرافش،تمام مین هست.همان موقع تیربار عراقی چرخید به طرف او و او را نشانه گرفت.حالا شما در نظر بگیرید در میدان مین باشی و مورد سیبل عراقب هم قرار بگیری ولی خدا میداند یک تیر هم به او نخورد و او سالم از آن معرکه خارج شد و این گواه این مطلب هست که شهدا گزینش شده اند مگر هر کسی این لیاقت را دارد؟

و بعضی از دوستان هم بودند که با یک تیر به شهادت زسیدند.از جمله شهدایی که بنده با آنها برخورد کردم در جریان عملیات،🌷شهید محمد شجاعی🌷را دیدم که معاون گردان بود،ایشان گفتند به همه بگویید که برگردند عقب،می خواستیم به صورت سینه خیز برگردیم عقب تا کمی هم پیش رفتیم که در آنجا 🌷مرحوم سید غالب تیمار که بعد قضیه او را میگویم را دیدم.به ایشان گفتم سالم هستی گفت چند ترکش کوچک به پاهایم خورده،چیز مهمی نیست.ایشان از لحاظ جسمی قوی هیکل بود و به لحاظ جسمی وضعیت خوبی داشت.

👈🏻حالا تقریبا ساعت8الی 9صبح شده بود،23تیرماه در اوج گرمای جنوب،هوا بسیار گرم،اکثر شهدا در مسیر افتاده بودند و چاره ای نبود و از سر آنها رد میشدیم،همینطوری که می آمدیم به🌷شهید محمد کاظم شریعتی🌷رسیدم،ما دیدیم که از پهلوی ایشان بصورت خیلی شدید خون فوران می کند که ظاهرا همان گلوله آر پی جی11خورده بود،سید غالب دست او را گرفت و گفت تکان نخور چون وقتی تکان میخورد عراقیها بطرف ما تیراندازی می کردند که این شهید بزرگوار در این حالت جملاتی میگفت که لحظه آخر ایشان بود و در حال شهادت بود،از جملاتی که یادم هست می گفت;خدایا نمیدانم اینجا کجاست...بهشت است یا جهنم؟کجاست دنیاست یا آخرت است.و همینطور به خود می پیچید و خطاب،به سید غالب گفت،چون سید دستش را گرفته بود،در آن حالتی که شاید جسم به هنگام خروج از بدن تمایل دارد تحرکی کند.گفت من فقط،یک حرکتی کنم و دیگر تکان نمیخورم،یک مقدار تکان خورد و به شهادت رسید.

یک مقدار که ما رفتیم جلو رسیدیم به 🌷شهید حسین خاکساری🌷شهید خاکساری با ما سابقه رفاقت داشت.گفتم حسین چه شده؟گفت پاهایم قطع شده،ما نگاه کردیم دیدیم پاهایش،قطع نشده ولی آنقدر انفجار شدید بوده که قسمت کمر و شکم او را گرفته بود که بدنش بی حس شده بود و احساس میکرد که پاهایش قطع شده است.دست ما را گرفت و بعد سید غالب من اشاره کرد که او شهید می شود.

کوچکترین تحرک را اگر عراقی ها متوجه می شدند با سیمینف میزدند.با احتیاط حرکت کردیم.سید غالب به من گفت شهادتین را بخوان.رفتن عقب خیلی سخت بود به گونه ای تیراندازی می کردند که دیگر ما همانجا توقف کردیم که نمی توانستیم حرکت کنیم چون فورا تیر میزدند.عراقی ها کم کم داشتند می آمدند پایین خاکریز،سلاح جمع میکردند و بعضی از زخمی ها را بلند میکردند.

🌷حاج آقا انصاری یکی از آزادگانی که الان هستند،ایشان جلوتر از ما بودند،وسطهای میدان مین بود،گفت;ما پیش🌷شهید محمد شجاعی بودیم،این شهید خیلی انسان متواضع،شجاع،و نهج البلاغه دان که یک دستش در عملیات های قبلی تیر خورده بود و تقریبا عصبش قطع شده بود.ایشان همان صبح که خواسته بود حرکت کند عراقیها به او تیر زده بودند و خورده بود به پاهایش،یعنی دو پایش تیر خورده بود.بعد یک مقدار پشت خیز رفته بود،باز عراقی ها به کتف هایش زده بودند و وسط میدان مین بود.

حاج آقا انصاری میگفت ما پیش ایشان بودیم و گفتیم آقا محمد ما چه کار کنیم؟چون بحث اطاعت از فرماندهی. حکم فرمانده حکم امام است مطرح بود و بچه ها خود را ملزم می دانستند که اطاعت کنند.گفت من نمیدانم با این وضعیت میل خودتان است یا شهادت یا اسارت.گفتم پس شما؟گفتند من خون زیادی ازم رفته و میمانم،چون از بچه های سپاه بودند،آرم سپاه را در آوردیم و خاک کردیم،عراقیها آمدند پایین خاکریز و دوستانی بلند شدند و عده ای از زخمی ها را برداشتند و اسیر شدند که من هم کمک سید غالب تیمار،شهید خاکساری را بردیم با خودمان که درمانی یا مداوا یی شود،ما رفتیم روی خاکریز عراقیها و سید غالب چون مقداری عربی بلد بود به عراقیها فهماند که یک تعداد از ما سالم هستیم،برویم و زخمی ها را بیاوریم.ساعت حدود 9/30الی10صبح بود و چنان هوا گرم بود که انسان سالمی اگر آنجا بود بر اثر بی آبی به شهادت می رسید تا چه رسد به زخمی ها.

عراقیها دو تیربار به ما نشان دادند و با اشاره به ما گفتند اگر بخواهید فرار کنید ما شما را می کشیم.سید غالب ما نمی توانیم فرار کنیم ولی برویم و دوستانمان را بیاوریم.رفتیم و بیشتر سید غالب بچه ها را میبرد به عقب تا اینکه به🌷شهید غلام فضلی 🌷رسیدیم.خلاصه خواستیم او را بلند کنیم،دیدیم بدنش خیلی زخمی ست،کلاهش را خواستیم برداریم دیدیم که کلاه خودش به سرش چسبیده است،ترکش به سرش خورده بود،متوجه شدیم که چشمهایش نمی بیند،عصب بینایی اش قطع شده بود.ولی مقداری صحبت می کرد اینقدر به او سخت گذشته بود که اگر از دیشب هم زخمی شده باشد تا الان حدود 10ساعت گذشته بود و به ما می گفت الان دو،سه روز است که اینجا افتاده ام،فکر می کرد ما در مرحله سوم،چهارم عملیات هستیم و امداد گریم و حالا آمده ایم آن ها را نجات بدهیم.و می گفت سه الی چهار روز است بدون آب و غذا اینجا افتاده ایم.سید غالب وقتی خواست او را بلند کند دید که پاهایش هم فلج است و نمی تواند روی آن بایستد.و سید غالب گفت که او حتما شهید می شود.اینجا بماند بهتر است لااقل در مراحل بعدی عملیات جنازه اش برگردد عقب،یک مقدار آبی در قمقمه بود برایش گذاشتیم ،اگر او را می بردیم،معمولا عراقی ها زخمی ها ی به این صورت را به شهادت می رساندند و معلوم نبود چه بر سر جنازه اش بیاید.

👈🏻و عملیات رمضان یکی از عملیاتهایی بود که بیشترین اسیر را اعدام کردند.البته طرف ما کسی را اعدام نکردند ولی جاهای دیگر عملیات که اسیر گرفته بودند،تعریف کردند که تا ظهر خیلی راحت هر کس را اسیر می کردند به شهادت می رساندند.و حتی افرادی پیش ما بودند که عراقی ها آنها را که7الی10نفر بودند را به رگبار بسته بودند و تیر به بدن و دست آنها خورده بود و به جاهای حساس شان مثل قلب و سر نخورده بود و عراقی ها فکر کرده بودند که آنها کشته شده اند تا بعد از ظهر که رفته بودند روی آنها خاک بریزند ولی مختصر حرکتی از خود نشان داده بودند،راننده بلدوزر حال شیعه بوده یا دلش به رحم آمده بود او را گذاشته بود کنار و بعد آورده بود اردوگاه.بهرحال ما اسیر شدیم و در راه بصره که20دقیقه فاصله داشتیم،یکی دو تا از دوستان زخمی آنجا شهید شدند که آنها را نمی شناختم و از بچه های بهبهان نبود.

🌷شهید خاکساری را بردیم در اردوگاهی که ما را جا داده بودند ظاهرا پادگان نظامی بود و هشت روز آنجا بودیم.شب اول بود که آمدند زخمی ها را بردند به حساب خودشان بیمارستان جهت مداوا،شهید حسین خاکساری هم با خودشان بردند،مدتی گذشت و ما را به اردوگاه بردند و آنها. بعد زخمی هایی را که مداوا شده بودند را می آوردند و بعد که آنها آمده بودند سوال کردیم که حسین خاکساری (مشخصاتش را دادیم)گفتند همان شب که در مکانی در بصره بودیم آنها را بردند بیمارستان همه را انداختند روی زمین،مختصر مداوایی می کردند که اینها زنده بمانند چون به هر حال عراقیها به اسیر نیاز داشتند و شهید خاکساری به دلیل اینکه از ناحیه شکم و پاها درد زیادی متحمل میشد روی یک تشک انداخته بودند و زیر پاهایش مقداری آب به خاطر لوله هایی که آنجا بود و آبی که در کف بیمارستان بود قرار داده شده بود و در آن وضعیت که گرما شدید بود و ایشان حالش وخیم بود،صبح متوجه میشوند که به شهادت رسیده است و معلوم نیست که جنازه اش چه شد.و ایشان اینگونه به شهادت رسید.

#عملیات_رمضان

#گردان_رعد

#تیپ_22_بعثت
#غلامرضا_مهربان

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

گردان رعد در لحظات سخت عملیات رمضان

قاسمی عبدالرسول:

عملیات رمضان در شب ۶۱/۴/۲۲در منطقه کوشک گردان رعد بهبهان به فرماندهی سردار شهید جنت شعار و معاونت ایشان سردار شهید محمد شجاعی جزء نیروهای خط شکن بود با توجه به تسطیح بودن زمین و موقعیت منطقه که حد فاصل بین خاکریز خودی با خاکریز دشمن حدود ۴ کیلو متر کفی کامل بود بالاخره گردان آماده و از زیر قران عبور کرد تا به نزدیکی معبر میدان مین که رسید.

ولی قبل از رسیدن گردان به نزدیک عراقی ها از طرفین راست و چپ بهبهان نیروها با عراقی ها در گیر شدن که این مسئله کار را برای ما سخت وسختتر کرد ولی گردان با راهنمایی بچه های اطلاعات و عملیات تیپ که از بچه های سپاه بهبهان بودن اولین گروهان به فرماندهی کاظم شریعتی و همینطور گروهان بعد وارد معبر شدن وعراقی ها که ظاهرا از قبل مطلع و آماده بودن با آتش سنگین از زمین و هوا گردان رو زمین گیر کردن وبچه ها به محض بلند شدن یکی پس از دیگر مثل نقل بر روی زمین می افتادن و جنت و بقیه فرماندهان هر چه تلاش کردن تا گردان رو از این حالت خارج کنن موفق نشدن و بچه های با تجربه گردان هم هرچقدر آرپی جی و آتش روی عراقیها میریختن با توجه به استحکامات آنها آتش عراقیها حتی برای یک لحظه قطع نشد و در همین اثنا خبر رسید که جنت فرمانده گردان شهید شد این خبر در روحیه گردان تاثیر گذاشت که بلافاصله سردار شجاعی اعلام کرد که از این لحظه کاظم فرماندهی گردان رو بعهده داره و همه باید دستورات ایشون رو اجراء کنن و کاظم هم تا صبح گردان رو هدایت و رهبری کرد با توجه به تلفات سنگینی که به گردان وارد شده بود نیمه های شب کاظم صدای برادرش صادق که مجروح بود زد و گفت خودت بکش عقب و همه مجروحها رو هم به هر شکلی با خودت بکش عقب وگردان تا صبح با عراقیها درگیر بود و هوا که روشن شد از طرف تیپ دستور عقب نشینی صادر شد ولی فاصله حدود ۴کیلومتری در هوای روشن و آن هم در کفی امکان سلامت برگشتن در حد صفر بود ولی بچه ها همینکه رو به خاکریز خودی میکردن مثل نقل و نبات به روی زمین در خون میغلتیدن و بنده هم که به عنوان تامین کاظم بودم برا بار سوم زخمی شدم و زمین گیر و کاظم خداحافظی کرد و هنوز چند قدمی از ما دور نشده بود که یه گلوله آر پی جی به کمرش اصابت کرد و کمر شکست و میشه گفت کاظم دو نیم شد و به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود رسید

دیگه تقریبا فقط مجروحین مانده وچند نفر که گیر افتاده بودن با فاصله چند متری عراقیها و زیر آتش شدید دشمن، هر کس کوچکترین حرکتی میکرد بلافاصله رگبار های پیاپی بر سرش میریخت تا نزدیکیهای ظهر۶۱/۴/۲۳ اوج گرمای سوزان تیر ماه خوزستان ،زخمی ،تشنگی ، بی حالی همه فشار مضاعفی بود بر بچه ها، کم کم عراقی ها از مواضع خود بیرون اومدن بطرف مجروحین و شهدا تا اینکه شیر مردی از تبار سادات مرحوم سید غالب تیمار ((که بعد از ۸سال اسارت هنوز چند روز از آزادیش نگذشته بود که تصادف وبه اجداد طاهرینش پیوست)) بخاطر اینکه جان مجروحین را نجات دهد با هماهنگی و صحبتی که با سردار محمد شجاعی🌹در حالیکه مجروح بود کرد از جابلند شد گویا شجاعی چیزی به این مضمون به سید گفته بود که بچه ها زنده میمانند ولی اسارت سخت است و خیلی اذیت میشین و سید به شجاعی که حالا لباس سپاه را از تن بیرون وبازیرپوش سفید بودگفته بود تا بلندت کنم به عقبه عراق ببرمت که شجاعی برای خود مخالفت کرده گفته بوداگر تا شب زنده موندم هر طور شده شب به عقب بر میگردم ولی سید بزرگوار مجروحین را یکی یکی بدوش گرفت وبه عقبه عراقیها برد والا مطمئنا عراقیها به همه مجروحین تیر خلاص میزدن و بنده رو هم یه سرباز عراقی اومد بالای سرم و مرا به دوش گرفت به عقبه خودشان برد وبعد به سنگر بهداری عراقیها رفتیم و در اونجا مجروحین رو دیدیم ولی آنهایی که شکستگی باز داشتن مثل اکبراعتباری ،باقر رجایی،قدرت الله حاجی زاده و....را مستقیم به بیمارستان بردن ولی ما زخمی هایی که شکستگی نداشتیم در سنگر بهداری عراق پانسمان شدیم اما در سنگر بهداری عراق حسین خاکسار 🌹هم بود ایشون اصلا کوچکترین زخمی در بدن نداشت ولی بسیار بی تابی میکرد و مرتب میگفت سوختم دستاش رو روی شکمش گرفته و به خود می پیچید وطلب آب میکرد و عراقیها هم آب در آفتابه میاوردن و به مجروحها میدادن ظاهرا خودشان هم با آفتابه آب میخوردن اونجا حسین رو از ما جدا کردن وما را به یه سالن یا سوله ای در پادگان بصره بردن که گنجایش شاید حداکثر ۱۰۰ نفر را داشت در حالیکه عراقیها همه اسرا رمضان را در اون جا داده بودن که حتی امکان نشستن همه نبود عده داخل پنجره عده ای ایستاده و بالاخره بیش از یه هفته ای گذشت باور کنید دو حبانه در سالن بود شلنگ آب همیشه داخلش باز بود ولی پر نمیشد عطش گرما و آب گرم و در نتیجه اسهال و نبود دستشویی و بقیه ماجرا که قابل ذکر نیست اما روز سوم حضور بنده در این سالن شب گروهی وارد سالن شدن و مجروحین رو معاینه و چند نفری رو اعزام به بیمارستان و بنده هم جزء اونا بودم به محض ورودم به بیمارستان سراغ حسین خاکسار رو گرفتم ولی کسی از او اطلاعی نداشت و یکی هم با یه نشونه هایی که میداد میگفت شهید شد ولی اسم شهید رو نمیدونست ومن هم سه روز در بیمارستان بودم خدا شاهده فقط یه آمپول به من زدن که اونم خانم پرستار که اومد جهت تزریق ، پسر جوانی که اتاق رو جارو میکشید آمپول رو از پرستار گرفت وبا راهنمایی پرستار به من تزریق کردوفرداصبح هم به رادیولژی بردن و عکس لگن رو گرفتن گلوله در لگن کاملا مشهود بود دکتر نوشت اخراج من تصورم این بود که باید عملم کنن و گلوله رو از بدنم خارج کنن ولی منظور دکتر از خارج یعنی مریض مرخص شود و به پادگان برگشتم موقعی که به پادگان برگشتم عراقیها که تا قبل ازعملیات رمضان اینقدر اسیر در یک عملیات نگرفته بودن خوشحال و تمام خبرنگاران خارجی رو دعوت و نهاری تهیه کرده بودن در سینی ها ریختن و به اسرا گفتن بیاین بخورین همانجا بود که متوجه پیشرفت ایران نسبت به عراق شدم .

#عملیات_رمضان

#گردان_رعد

#تیپ_22_بعثت
#عبدالرسول_قاسمی

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

ماهیت جنگ

انمیشن تاریخچه جنگ


✅ جنگ پدیده ای است به قدمت تاریخ حیات بشر
✅ تا هنگامی که گروههای مخالف با هدف ها و سیاست های متضاد وجود دارد
✅ تا هنگامی که نیروهای مسلح وسیله تامین سودمندی و ابزار پیشبرد مقاصد سیاسی باشد
✅ تا اختلاف سلیقه وجود دارد
✅ تا زمانی که تفکرات معیوب وجود دارد
✅ تا ارتش و نظامی گری هست
جنگ هم وجود دارد
✅ جنگ برای هر دولتی اهمیت دارد و نه تنها به عنوان یک سلاح مطلوب به شمار میآید بلکه در آخرین مرحله به عنوان تنها سلاح استفاده میشود
✅ در تمام ادیان ، مذاهب و ایدئولوژی ها بجز مکتب بودا برای جنگجویان امتیاز قائل شده اند
✅ جنگ وسیله ای است که دولت ها با بن بست در دیپلماسی و سیاست به عنوان آخرین ابزار خواسته های خود را عملی می کنند.
✅ تاریخ جنگ با تاریخ تسلط انسان بر زمین برابر است و هدف آن غالبا گسترش ارضی بوده و تا نابودی دشمن ادامه می یافته است.

اما هنر جنگ در جنگ نکردن است و به اهداف جنگ رسیدن.


#ماهیت_جنگ
#اهداف_جنگ
#جنگ_سیاست

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

هنر جنگ :

هلموت کارل برنهارت گراف فون مولتکه (به آلمانی: Helmuth von Moltke the Elder)؛ ( ۲۶ اکتبر ۱۸۰۰ – ۲۴ آوریل ۱۸۹۱) فیلدمارشال آلمانی :

نابغه جنگی و به عنوان تجسم «سازمان نظامی پروس و نبوغ تاکتیکی» :

آبرو و اقتدار هر ملتی به متحدین و همراهان و دوستانش بسته است.

#آسیب_شناسی
#فون_مولتکه
#تجارب_جنگ
#ژئوپلیتیک

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

جل و جونوری هورالعظیم

مجید بلالی
نماز جماعت که بچکوش ته پاسگای شهید دیم ته هورالهویزهشو به یه مصیبتی برگزار کرده بی تیمم شخنی....... که خوی مفصلی.......
از موقعی که بیار ومبیدم دنبال موهی بیدم یا لاک پشت یا دیشلمبوها......
به هر حال فکر نکنم یه جل و جونوریش ته باتلاق هور از دستم راحتیش ندید ......😂🤣
خلاصه ای زمان خانم ابتکار بی ادست محیط زیست حتمن حکم جلب سیم صادر می که..🤣😂
غذاهای تدارکات که دیم قایق شه سه ما می اوه ن چی بی....
مه هم مرتب با قلاب و هر وسیلی دسم می امی موهی میگرا....
دیم روشهی مختلف......


بهترینی نارنجک صوتی بی که وقتی ممزه همی موهی حلال گوشت می امی بالا الله هده برکت 🙏🏻
اوسه سیم تعجبی بی که یه موهی نیشلمبوی نمی امی بالا که گوشتی حروم بی؟؟
گازک سفری مم بی که کپسولک یه بار مصرف سوار ومبی دیم انم سرخ میکه
خلاصه بعضی غذاها ا بوت نمی ره دومه که مجبور ومبیدم سیب زمینیم سرخ میکه و دیم نوم میخه...
پیاز سرخ کردم خوراکی نه بد بی که بر غذاهای اونجه ولامه بهتری بی .......


#هورالعظیم
#زبان_محلی_بهبهونی
#پاسگاه_شهید_دیم


http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

فرماندهان ساده و بی آلایش


امیر حسین زاده:
بعد از شکستن حصر آبادان جلسه ای مخابرات برای بچه های جنوب در مسجد سپاه اهواز (چهار شیر) که تعداد ۱۰ الی ۱۲ نفر بودیم برگزار شد که سخنران جلسه حسن باقری بود....
ایشان با لباس سبز پاسداری که پیراهن ان روی شلوار بود با کیف دستی قهوه ای رنگی که همراه داشت بسیار ساده و بدون تشریفات و همراه وارد شد و در جمع چند نفره دورهمی بین بچه ها نشست....
از تشریفات و معارفه ایشان خبری نبود حقیقتا بنده در ان موقع ایشان را نمی شناختم از مسئولیت ایشان هیچ اطلاعی نداشتم ، ایشان با وقار خاصی صبحت میکرد ؛ چهره ایشان نسبت به سن سالشان کمتر نشان میداد اما بیاناتش از پختگی خاص او بود.....
با جدیت تمام سخن میگفت ایشان به چهره بچه ها نگاه میکرد و با قاطعیت تمام کمال بیان میکرد که اگر مجددا بدون رعایت مسائل امنیتی پشت بی سیم صبحت بشه بدون تعارف محاکمه نظامی و صحرایی میشین ... من به نوبت خودم از خون بچه ها نمیگذرم و در عملیات آینده(طریق القدس) مراقبت و مواظبت بیشترداشته باشید ؛ سر نوشت بچه ها در گرو تماس های بیسیمی شماست......
نفس ها در سینه حبس شده و سر جا مون میخ کوب بودیم ...... حقیقتا از مسئولیت ایشان چیزی نمیدانستیم بعد از عملیات طریق القدس در پاتک های دشمن روی پل سابله من بی سیم چی محور سابله نزد سرداران ردانی پور و حسین خرازی بودم ، در سنگر سردار احمد کاظمی و مرتضی قربانی بدلیل حساسیت رفت وآمد می‌کردند و یکی دو بار حسن باقری با ماشین امده اما از ماشین هم پیاده نشد و من بار دیگر حسن باقری را از نزدیک انجا دیدم و همه فرماندهان خرازی - ردانی پور - کاظمی و قربانی را دیدم سر اسیمه از سنگر بیرون رفته ودر ماشین با ایشان صبحت کردند و انجا متوجه موقعیت ایشان کمی شدم.
قبل از عملیات بیت المقدس در بهبهان بهمراه مسعود پیشبهار بیرون از شهر رفته و با هم خلوت کرده بودیم ، از مسعود سوال کردم مسئولیت های حسن باقری و مجید بقایی چیه ؟ موضوع سرکشی حسن باقری را به سنگر خرازی و جمع شدن فرماندهان دور وی را عنوان کردم..... مسعود پیشبهار به صورت سر بسته از مسئولیت بالای فرماندهی آنان صحبت کردند خدا رحمت شان کند چقدر بدون تشریفات وساده بین بچه ها وبدون نام نشان بودند.
🖌این روزها چند نفر را سراغ دارید که در گفتار و کردار این گونه باشد ؟؟؟


#فرماندهان_تاریخ_ساز
#فرهنگ_ایثار
#حسن_باقری
#مسعود_پیشبهار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

لحظات آزمایش :

حمید خوشکام

اسفند 1361 در عملیات والفجر مقدماتی در هنگامه عقب نشینی که از زمین و هوا بر بچه ها آتش می بارید

در شیاری که به سمت کانال ها کشیده شده بود یه مجروحی از بچه های گردان انشراح تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که از ناحیه ساق پا دچار شکستگی شده بود من رو صدا زد و گفت :

برادر : میشه من رو هم ببری عقب

گفتم : آخه خیلی سخته ، آتش شدید است جانپناه اندک .......

گفت : من رو با خودت ببر ......

نتوانستم او را تنها بگذارم .......................

مقداری او رو کول کرده و بصورت خمیده تا آخر شیار آوردم ، برای استراحت کمی مکث کردم

دوباره که خواستم حرکت کنم

گفت : برادر تو برو

گفتم : چرا ؟ گفت: با این وضعیت اگر بخوای من رو هم ببری تو رو هم می زنند...................

از هر دو طرف چهار کمین بود که به شدت مسیر عبور نیروهای در حال عقب نشینی رو زیر آتش گرفته بودند

اصرار کردم که می برمت ......

او هم گفت که نه نمی آیم

لحظات به سختی می گذشت و باید تصمیم می گرفتم.......

وقتی ممانعت او از کول گرفتنش را دیدم آمدم و اون موند ....................

این صحنه در عملیات خیبر در اسفند 1362 هم تکرار شد ....................

به هنگام عقب نشینی در شرق دجله حد فاصل الصخره و سه راهی خندق ...........

نیروهای پیاده دشمن با حمایت زرهی و هوایی به چند ده متری نیروهای خودی رسیده بودند ....

چند نفر از نیروهای تیربارچی و آرپی جی زن مامور مقابله با دشمن و معطل نگه داشتن آنان شدند تا باقیمانده نیروها موفق به ترک منطقه شوند.............

لحظات سختی بود و سهل انگاری و غفلت می توانست به قیمت جان خود و سایر نیروها مبدل شود ..

تو یه سنگر انفرادی حمید زحمتکش از نیروهای گردان رو دیدم .......

شدیداً مجروح شده بود و قادر به راه رفتن نبود...........

من و تعدادی از دیگر دوستان به حمید اصرار کردیم که بیا می بریمت عقب......

حمید که وضعیت منطقه را می دید گفت: که نه شما برید .....

در آن لحظات کوچکترین درنگ و توقفی به قیمت جان و اسارت تمام می شد...

اصرار ما و ممانعت حمید باعث شد به سمت سه راهی راه بیفتیم ......

ما آمدیم و او ماند .........

این دو نفر و هزاران مورد دیگر بخاطر این بود که دیگران را فدای خود نکنند ، ماندند و به شهادت رسیدند اما سبب صدمه زدن و شهادت و اسارت دیگران نشدند................

تا ابد مدیونتون هستیم ......

راستی ما امروز چقدر حاضریم از خود گذشته و به دیگران نفع برسانیم.........

#فرهنگ_ایثار_شهادت

#حمید_خوشکام

#حمید_زحمتکش

#از_خود_گذشتن

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

یادگاری

شمس الله جوانمردی

قبل ازعملیات والفجر 8، اکبردهدار جانشین فرمانده گروهان قمر بنی هاشم ع در پادگان علی اکبر''ع'' یک خروس زیبایی داشت و از آن جهت بانگ گفتن و بیدار نمودن بچه ها در صبحگاهان استفاده می کرد. خروس معمولا در اطراف چادر فرماندهی گروهان که محل استقرار داوود دانایی و اکبر بود ،می چرخید و گاه گاهی هم درمیدان چمن پادگان گشتی می زد. هر روز به بهانه ای و به منظوری به چادر اکبر سر می زدم و خروس زیبای اکبر را هم می دیدم. نمی دانم چه حسی بود که من هم به این خروس علاقمند شده بودم و شاید دلیلش این بود که منتسب به اکبر بود.

روزها گذشت و گردان در اواخر بهمن 1364 آماده شرکت در عملیات والفجر8گردید...

خروس را به دست نگهبانان چادرها سپردند تا درکنار دیگرکارهایشان آب ودانه ای هم به خروس بدهد...

گردان در سخت ترین نقطه فاو در منتهی الیه جاده ام القصر وارد عمل شده که به دلیل عدم الحاق از سمت راست و همچنین فقدان آتش پشتیبانی در محاصره قرار گرفته که اکبر اکثریت نیروهای گروهان قمر را به عقب فرستاده اما خود و تعدادی دیگر از نیروها درجاده فاو ام القصر ماند و کسی از آنها خبر نداشت.

نیروها که غمگید و دلنگران وضعیت اکبر و یاران وی بودند هنگام برگشتن خروس را به درب منزل اکبر دهدار بردند اما مادر اکبر گفت ؛ خروس رابه همان جبهه ببرید تا بانگ بگوید تا شاید اکبرم پیدا شود...

این بار تیپ به ماموریت شمالغرب و در پادگان شهید ناصر کاظمی بین دهگلان و قروه رفتیم ،خروس را همراه خود برده و این بار عمو علی مواساتی تدارکات گروهان از خروس مواظبت می نمود.

بعد از انجام ماموریت پدافندی در ارتفاعات لری که بعد از عملیات والفجر 9 در منطقه سلیمانیه بود نیروها برای استراحت و تجدید نیرو به مرخصی رفته و برای جلوگیری از خطرات احتمالی خروس نیز با ما دراتوبوس همراه بود...

دریکی از سالن های غذایی بین راهی بین سقز و بانه وقتی پیاده شدیم لحظه ای خروس را به زمین گذاشتند و خروس که از ساعت ها یکجا نشینی در اتوبوس خسته شده بود به یک باره وسط جاده دوید و پس از عبور چند ماشین در زیر چرخ یک تریلی ماند...

همه داشتند این صحنه رانگاه می کردند و از دیدن این صحنه تلخ همه ناراحت شده بودند....

بخصوص داود دانایی یار و همراه همیشگی اکبر نیز هم درگوشه ای ناظر این صحنه بود و به آرامی قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد... شاید آن لحظه بهانه ای شده بود که به یاد جانشینش اکبر چند قطره ای اشک بریزد و دلش را آرام کند...

وشاید برای مادر اکبر هم ناراحت بودیم که از ما خواسته بود از خروس پسرش مواظبت کنیم...

تا رسیدن به شهر همه ناراحت و غمگین بودن هر کسی یک حرفی می زد، و مهمترین صحبتها این بود که چرا خروس را با خود آوردید؟! چرا آن را روی زمین گذاشتید؟! حالا به مادر اکبر چه بگوییم؟؟

حقیقتا آن صحنه تداعی شهادت اکبر بود... اما تا فروردین 1392 همه چشم انتظار برگشت اکبر دهدار بودند که با تلاش نیروهای تفحص باقیمانده پیکر اکبر دهدار به همراه یاران صدیق خود به شهر برگشت و در مزار آنها آرمید.

#اکبر_دهدار

#داوود_دانایی
#خروس_یادگاری
#عملیات_والفجر_8

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

ای خدایی که .......

الهی، اَمْ كَيْفَ اَخيبُ وَ اَنْتَ الْحَفِيُّ بي؟
خدايا چگونه نااميد گردم،
درحالي‏كه نسبت به من بسیار مهربانی؟
از دعای امام حسین (ع) در دعای عرفه

#دعای_عرفه
#امید

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com