متن کامل معاهده 1975 الجزایر 

شاهنشاه ايران و رييس جمهور عراق نظر به اراده صادقانه طرفين،منعکس در توافق الجزيره مورخ 6 مارس 1975 براى نيل به حل و فصل قطعى و پايدارى کليه مسايل ما به الاختلاف بين دو کشور، نظر به اينکه طرفين بر اساس پروتکل قسطنطنيه مورخ 1913 و صورتجلسات کميسيون تحديد حدود 1914 به علامت گذارى مجدد قطعى مرز زمينى و برمبناى خط تالوگ به تحديد مرز رودخانه‌اى خود مبادرت نموده‌اند.


نظر به اراده طرفين به برقرارى امنيت و اعتماد متقابل در طول مرز مشترک خود، نظر به پيوندهاى همجواري تاريخى و مذهبى و فرهنگى و تمدنى موجود بين ملت‌هاى ايران و عراق، با تمايل به تحکيم پيوندهاى مودت و حسن همجوارى و تشييد مناسبات فيمابين در زمينه‌هاى اقتصادى وفرهنگى و توسعه مبادلات و مناسبات انسانى بين مردم خود، بر اساس اصل تماميت ارضى ومصونيت مرزها از تجاوز و عدم مداخله در امور داخلى، با تصميم به بذل مساعى در جهت برقرارى عصرى جديد در مناسبات دوستانه بين ايران و عراق بر مبناى احترام کامل استقلال ملى و سلطه حاکميت مساوى دولت‌ها، با اعتقاد به مشارکت در اجراى اصول وتحقق امال و اهداف ميثاق ملل متحد از اين طريق، تصميم به انعقاد عهدنامه حاضرگرفتند و بدين منظور نمايندگان تام الاختيار خود را به ترتيب ذيل تعيين نمودند:


از طرف شاهنشاه ايران: جناب آقاى عباسعلى خلعتبرى، وزير امور خارجه ايران.
از طرف رييس جمهورى عراق: جناب آقاى سعدون حمادى، وزيرامور خارجه عراق.
مشاراليهم پس از ارايه اختيارنامه‌هاى خود که در کمال صحت واعتبار بود نسبت به مقررات مشروحه زير توافق نمودند:


ماده 1
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مى‌نمايند که مرز زمينى دولتى بين ايران و عراق همان است که علامتگذارى مجدد آن بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به علامت گذارى مجدد مرز زمينى و ضمايم پروتکل مذکور که به اين عهدنامه ملحق مى‌باشند انجام يافته است.


ماده 2
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مى‌نمايندکه مرز دولتى در شط العرب همان است که تحديد آن بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به تحديد مرز رودخانه‌اى و ضمايم پروتکل مذکور که به عهدنامه حاضر ملحق مى‌باشند، انجام يافته است.


ماده 3
طرفين معظمين متعاهدين، متعهد مى‌شوند که بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به امنيت در مرز و ضمايم آن که ملحق به اين عهدنامه مى‌باشند، در طول مرز به طور مداوم کنترل دقيق و موثر به منظور پايان دادن به هر نوع رخنه اخلال‌گرانه، صرف نظر از منشا آن، اعمال دارند.


ماده 4
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مى‌نمايندکه مقررات سه پروتکل و ضمايم آنها، مذکور در مواد 1،2 و3 عهدنامه حاضر که پروتکل‌هاى فوق الذکر بدان ملحق و جزلايتجزاى آن مى‌باشند، مقرراتى قطعى و دايمى و غير قابل نقض بوده و عناصر غير قابل تجزيه يک راه حل کلى را تشکيل مى‌دهند. نتيجتاخدشه به هر يک از عناصر متشکله اين راه حل کلى اصولا مغاير با روح توافق الجزيره خواهد بود.


ماده 5
در قالب غير قابل تغيير بودن مرزها واحترام کامل به تماميت ارضى دو دولت، طرفين معظمين متعاهدين تاييد مى‌نمايند که خط مرز زمينى و رودخانه‌اى آنان لايتغير و دايمى و قطعى مى‌باشد.


ماده 6
1- در صورت اختلاف درباره تفسير يا اجراى عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمايم آنها، اين اختلاف با رعايت کامل مسير خط مرزايران و عراق، مندرج در مواد 1 و 2 فوق الاشعار و نيز با رعايت حفظ امنيت در مرزايران و عراق، طبق ماده (3) فوق الذکر، حل و فصل خواهد شد.


2 - اين اختلاف در مرحله اول طى مهلت دو ماه ازتاريخ درخواست يکى از طرفين از طريق مذاکرات مستقيم دو جانبه بين طرفين معظمين متعاهدين، حل و فصل خواهد شد.


3- در صورت عدم توافق، طرفين معظمين متعاهدين ظرف مدت سه ماه، به مساعى جميله يک دولت ثالث دوست توسل خواهند جست.


4- در صورت خوددارى هر يک از طرفين از توسل به مساعى جميله يا عدم موافقيت مساعى جميله، اختلاف طى مدت يک ماه از تاريخ رد مساعى جميله يا عدم موفقيت آن، از طريق داورى حل و فصل خواهد شد.


5- در صورت عدم توافق بين طرفين معظمين متعاهدين نسبت به آيين و يا نحوه داورى، هر يک از طرفين معظمين متعاهدين مى‌تواند ظرف پانزده روز از تاريخ احراز عدم توافق، به يک دادگاه داورى مراجعه نمايد.


براى تشکيل دادگاه داورى و براى حل و فصل هر يک ازاختلافات، هر يک از طرفين معظمين متعاهدين يکى از اتباع خود را به عنوان داور تعيين خواهد نمود و دو داور يک سرداور انتخاب خواهند نمود.
اگر طرفين معظمين متعاهدين ظرف مدت يک ماه پس ازوصول درخواست داورى از جانب يکى از طرفين از ديگرى به تعيين داور مبادرت نمايند ويا چنانچه دوران قبل از انقضاى همين مدت در انتخاب سرداور به توافق نرسند طرف معظم متعاهدى که داورى را درخواست نموده است حق خواهد داشت از رييس ديوان بين‌المللي دادگسترى تقاضا نمايد. تا طبق مقررات ديوان دايمى داورى داورها يا سرداور را تعيين نمايد.


6- تصميم دادگاه داورى براى طرفى معظمين متعاهدين الزام آور و لازم الاجرا خواهد بود.
طرفين معظمين متعاهدين هر کدام نصف هزينه داورى رابه عهده خواهند گرفت.


ماده 7
اين عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم انها طبق ماده (102) منشور ملل متحد به ثبت خواهد رسيد.


ماده 8
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها،طبق مقررات داخلى به وسيله هر يک از طرفين معظمين متعاهدين به تصويب خواهد رسيد.


عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها از تاريخ مبادله اسناد تصويب که در تهران انجام خواهد شد، به موقع اجرا در خواهند آمد.
بنا به مراتب، نمايندگان تام الاختيار طرفين معظمين متعاهدين عهدنامه حاضر و سه پروتکل، و ضمائم آنها را امضا نمودند.


بغداد 13 ژوئن 1975
عباسعلى خلعتبرى، وزير امور خارجه ايران سعدون حمادى، وزير امور خارجه عراق

***
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها با حضورجناب عبدالعزيز بوتفليقه، عضو شوراى انقلاب و وزير امور خارجه الجزاير به امضارسيد.اين عهدنامه که داراى 8 ماده و سه پروتکل و ضمائم آن مى‌باشد در تاريخ 21 ارديبهشت 1355 و 29 ارديبهشت 1355 به ترتيب يه تصويب مجلسين شوراى ملى و سناى وقت رسيده است.


#معاهده_1975_الجزایر
#مرزهای_ایران_عراق
#محمدرضا_پهلوی
#صدام_حسین
http://telegram.me/safeer59‎
http://www.safeer.blogfa.com

نکات و آماری در مورد شهدای گمنام : 

🔴 کل شهدای هشت سال جنگ عراق علیه ایران : ۱۹۷ هزار شهید

🔴 شهدای مفقودالجسد (فاقد پیکر) بیش از یک چهارم : ۴۷ هزار شهید

✅شهدای مفقودالجسد تفحص و شناسایی شده:۳۵هزار نفر

✅ باقیمانده شهدای مفقودالجسدشناسایی نشده(گمنام):۱۲ هزار نفر

❇️ شهدای گمنام دفن شده به صورت گمنام:۱۰هزار نفر

❇️ باقیمانده شهدای مفقودالجسد پیدا نشده:2 هزار نفر

🟣 شروع شناسایی شهدای گمنام با تکنولوژی DNA از سال ۱۳۸۱ آغاز گردید.

🟣 روند شناسایی از طریق نمونه گیری از پیکر شهدای گمنام آغاز شده است .

🟣 مشخص شدن نتایج DNA زمانبر و طولانی مدت صورت می گیرد.

🟣 والدین و خانواده شهدایی که قبل از ۱۳۸۱ فوت نموده و یا خانواده هایی که در زمینه نمونه گیری از آنها مخالفت نموده اند شهدای آنها گمنام باقی می ماند.

🟣 برخی مناطق عملیاتی نظیر اروند رود ، باتلاق‌ها به واسطه از بین رفتن بافت های پیکر و عدم امکان نمونه گیری تا ابد گمنام خواهند ماند.

🟣 لازم به یادآوری است که برخی پیکرهای شهدا به دلیل انفجارات شدید عملاً از بین رفته و چیزی از آن باقی نمانده است از سوی دیگر برخی پیکرها به سمت آبهای خلیج فارس روانه شده و یا به نوعی توسط نیروهای دشمن از بین رفته که آثاری از آن باقی نمانده است.

#شهدای_گمنام
#مفقودالاثر
#مفقودالجسد
#تفحص
#شناسایی_شهید
#آزمایش_دی_ان_آ_DNA

http://telegram.me/safeer59‎
http://www.safeer.blogfa.com

روزگار از خودگذشتن : 

هشتم اسفند ماه 1362 پنج روز از عملیات خیبر می گذشت ، رزمندگان ایرانی چهل کیلومتر از باتلاق های هورالعظیم را پشت سر گذاشته و در ساحل شرقی دجله در مقابل نیروهای عراقی در حال نبردی عاشورایی بودند ، تدارکات و مهمات به سختی با قایق می رسید ، آتش پشتیبانی وجود نداشت اما دشمن با استفاده از آتش زرهی ، توپخانه و ادوات در حال پیشروی بود ، با عدم موفقیت در تصرف طلاییه به عنوان هدف اصلی عملیات خیبر و همچنین پیشروی دشمن با زرهی و نیروهای زبده خویش فرمان عقب نشینی صادر شد اما در این زمان قایقی هم برای انتقال نیروها وجود نداشت ، تنها در این زمان پاهای رزمنده بود که می توانست آنها را از منطقه دور سازد ؛ پیکر شهدا در معرکه افتاده و زخمی های بی شمار در گوشه و کنار به چشم می خورد ، آیا رزمندگان با وضعیت جسمی سالم می توانستند رفقای خویش که سالیان متمادی در کوچه و محله هم بازی هم بوده یا در کلاس های مدرسه پشت یک میز لحظات شیرینی را گذرانده بودند رها کنند؟؟

عبدالرسول قاسمی از رزمندگان گردان عاشورا جمعی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع می گوید : یکی ازبچه های بهبهان به نام حمید حبیبی هم سن سال خودمان بود حدود 15 تا 16 ساله ، موقعی که فرمانده با صدور فرمان عقب نشینی گفت : موقعیت را عوض کنید وبه روستای پشتی در البیضه بروید حمید ‏حبیبی که همراه فرمانده اش فرهاد عسکری بود در همین زمان فرهاد تیری به سرش خورده و شهید می شود و حمید حبیبی نیز تیر به شکمش خورده و گوشه ای نشست .. لحظات سختی بود ....
این نوجوان با دوستانش علاوه بر رفقای هم محلی و همکلاسی ‏چندماهی نیز در جبهه با همرزمان خویش از روستا و شهر در کنار هم مثل برادر با هم بودند و با تمام وجود به هم عشق میورزیدند و جدایی آنها از او با توجه به مجروحیت شدید و نزدیکی نیروهای دشمن و بیم محاصره بسیار سخت بود ؛
اینجاست که روح بزرگ یک نوجوان رزمنده خود را نشان می دهد برای این که همرزمان خویش را از این مخمصه رهایی بخشد به دوستان خویش می گوید :


"..... بروید وبه فکر من نباشید کار من دیگر تمام است اگه بخواهید من را با خود ببرید ببرید برایتان درد سر درست میکنم ، فقط شما سالم از اینجا بروید ...."


در جریان عقب نشینی از شرق دجله تعدادی از نیروها بعد از نبردی عاشورایی به اسارت درآمده و تعدادی دیگر با قایق هایی که در جاده خندق اعزام می شوند و یا با شنا به سمت عقب می توانند خود را نجات دهند
و

حمید و حمیدها علی رغم سن کم اما با روحی بزرگ درسی عظیم به ما آموختند :
"...... ایثار ، فداکاری و از خودگذشتن...."


آیا ما توانسته ایم اندکی از این فرهنگ را در خود و جامعه پیرامون عملیاتی نماییم ........."

#ایثار
#فداکاری
#فرهنگ_شهادت
#رزمندگان_بی_ادعا
#عملیات_خیبر

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

نماز شبی در مجنون 


حاج حسن تقی زاده :‏
سال 1363 فصل تابستان بود، فصل اوج گرما و شرجی هور، برای پدافند از دست آوردهای عملیات خیبر ‏در جزیره مجنون بودیم، در یکی از همان شبهای گرم و شرجی که رطوبتش از سونای بخار هم بیشتر بود ‏برای ادای نماز شب بلند شدم و از زیر پشه بند بیرون رفته وضو گرفتم و آماده نماز شدم،....‏🌹


‏ با خودم گفتم برای آنکه مزاحم بچه‌هایی که خوابند نشوم و نمازم رو در خلوت و تنهایی با شور و حال ‏بهتری بخوانم در گوشه ای از بیرون سنگر نماز روی یونولیت ها به هم پیوسته در دل نی زارهای ‏هورالعظیم بخوانم، سجاده نمازم رو روی یونولیتی که در بیرون از سنگر بود پهن کردم و به نماز ‏ایستادم،....‏🌹


‏ تکبیر نمازم را که گفتم انگاری که رمز عملیات پروازی اسکادران های پشه کوره ها رو صادر کرده بودم، ‏دسته ای از اسکادران زو کشان به سمت گوشم حمله ور شدند و دسته ای بسوی دماغ و دهن و صورت و ‏دسته ای به سمت دست و پا و هر جای بدون پوشش دیگر، هرچند که عده ای هم از درون پاچه شلوار و ‏دهانه آستین پیراهن هم وارد می شدند و جاهای پوشش دار را هم بی نصیب نمی گذاشتند، البته نیش ‏آنها آنقدر قدرت داشت که از روی لباس هم می توانستند کار خود را انجام دهند، فکر این را دیگه نکرده ‏بودم،...‏😡


از حالت عرفانی و گریه و زاری خبری نبود و به عبارتی در دل شب هیچ حالت خوشی که در نماز پیدا ‏نکرده بودم که هیچ اصلا نمی فهمیدم چه می خوانم ، چون کارم شده بود دفاع از خودم و دور کردن ‏پشه ها، حتی نمی تونستم آنها رو بکُشم چون با کشتن آنها خونهای قبلی را که مکیده بودند روی بدنم ‏پخش می شد و نجس می شدم و نمازم از قبول شدن می گذشت و مردود می شد،....‏🙈


‏ چفیه دور گردنم رو مثل بچه‌هایی که موقع دعا خوندن روی سرشون می انداختند تا شناخته نشده و ‏گمنام بمانند از روی سرم پایین انداختم تا لااقل از صورت،سر و گوشم محافظت کنم اما باز دسته ای از ‏زیر وارد دماغ و دهنم می شدند و عده ای دیگر باز زو کشان دور گوشهایم مانور می دادند، آنهایی را که ‏روی پایم می نشستند با این پا و آن پا کردن هم رد نمی شدند و تا خونم رو نمی مکیدند و سیر نمی ‏شدند بلند نمی شدند،....‏😳


‏ مجبور شدم از خیر با حال بودن نماز بگذرم و سریع نماز شبم رو تموم کنم،.... همزمان با فعالیت پشه ‏کوره ها صدای ویراژ رفتن موشهای بزرگ (گرزه) هم بگوش می رسید که آن هم خیلی وحشتناکتر از ‏پشه ها بود و در صورت فرصت یافتن با هر گازی که می گرفتند تکه ای از گوشت بدن را هم با خود ‏کنده و می بردند.... ‏😡😡


با هر مکافاتی بود دو رکعت اول نماز رو تمام کرده و سجاده نمازم رو جمع کردم به درون پشه بند و سنگر ‏فرار کردم، هرچند که تعدادی از آنها هم از توری درب سنگر گذشته و به داخل سنگر آمده بودند و به ‏کار مکیدن خون مشغول بودند اما این خوبی را داشت که اگر به دور من می آمدند آنها را رد میکردم و به ‏طرف بچه‌هایی که خواب بودند می رفتند و با خیال راحت از غفلت آنها سو استفاده می کردند و خونشان ‏را می مکیدند و آن بیچاره ها هم بعداز پر شدن شکم آنها ساعاتی را باید جای نیش آنها رو می ‏خاروندند.....‏😜😜


‏ آن شب نه تنها نمازم با حال نشد که هیچ از شبهای دیگر هم بی حالتر شد، آخه پشه کوره نبود که ‏باران پشه کوره بود.....حمید خوشکام که از نفرات درون سنگر بود بعدها که متوجه این مسئله شد گفت : ‏خوب بود که من اهل این کارها و.... نبودم اما حالا متوجه شدم.چطور پشه ها وارد پشه بند شده و ما را ‏از خواب ناز بیدار می کردند و ضمن نارضایتی دعا نمود:خدایا خودت حاج حسن ما رو با این کارهاش ‏ببخش از دست ما که چیزی بر نمی‌یاد...😂😂


‏#نماز_شب
‏#طنز_جبهه‏
‏#هورالعظیم
‏#حسن_تقی_زاده
‪http://telegram.me/safeer59‎‬
‪http://Www.Safeer.blogfa.com‬

حکایت بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها 


جهانگیر مرادیان


‏ "زمان جنگ ، هر شب تا دمدمای صبح پای آتش هیزم تو دقه مله پر کنار دکان مشفرجلا مرحمی مینشستیم ‏پای خاطرات هلو ممرضا و هلو مختار و مژده حبیب و دیگران .......‏
وقتی هلو ممرضا از جبهه وامیگشت میشس ت مله دم تعریفدکرده که هلو یعقوبه گپکو ت دهسه میسه و ‏خوشه ادامه میدا..........‏
هلو مختاره میگف هلو ممرضا جنگا میکه هلو یعقوب تعریف میکه"😂😂

ترجمه : دردوران جنگ تحمیلی در شب های سرد زمستان از سر شب تا نزدیک صبح در کنار مغازه مشهدی ‏فرج الله همه دور آتشی که از هیزم برپا شده بود نشسته و از صحبت های دایی محمدرضا(سردار شهیدمحمدرضا وتری) ‏، دایی مختار و مشهدی حبیب از اهالی محله پر گوش می دادیم.

زمانی که دایی محمدرضا از جبهه و عملیات برگشته و پیرامون حلقه آتش برپا شده می نشست و شروع به ‏تعریف از شجاعت و ایثار نبروهای رزمنده در جبهه می نمود دایی یعقوب یکی دیگر از اهالی محله پر که ‏سابقه جنگ را هم نداشت حرف را از دهان دایی محمدرضا می گرفت و صحنه های بی بدیلی از رزم ‏رزمندگان در جبهه را روایت می کرد و بسیار هم طولانی...........

دایی مختار می گفت : دایی محمدرضا جبهه رفته و جنگ می کند اما تعریف و روایت کردن ها را دایی ‏یعقوب انجام می دهد ........‏😂😂😂

‏********


نکته:‏
روایت و داستان آشنایی است مثل برخی جبهه نرفته و جنگ نکرده ها که دفاع هشت ساله جوانان ایران ‏زمین را بهتر از خود آنان روایت کرده و بیان می کنند کسی هم نیست ..........‏😢😭😢

‏#هلومختار
‏#هلو_محمدرضا_وتری
‏#جنگ_را_درست_بگویید_نه_درشت
‏#تحریف_جنگ‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

کتاب ستاره نصر : شهید مسعود پیش بهار

#منتشر شد
کتاب ستاره نصر
به نویسندگی نجف زراعت پیشه
با روایتی تازه از زندگی سردار شهید
مسعود پیش بهار
معاون طرح و عملیات قرارگاه نصر

فهرست مطالب کتاب

توزیع در فروشگاه های
اسم بوک.اردیبهشت.هایکا و 09163725865

📚📚📚انتشارات سلمان حاجوی
#ستاره_نصر
#قرارگاه_نصر
#مسعود_پیشبهار
#انتشارات_سلمان_حاجوی

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

پاتک به خودی


مسعود ابوعلی
پادگان شهید عبدالعلی بهروزی(پلاژ) پاییز ۱۳۶۵ نیروهای گردان که تازه به لشکر 7 حضرت ولیعصر عج ‏پیوسته بودند مشغول گذراندن آموزش های سخت برای آمادگی حضور در عملیات سرنوشت ساز بودند ‏چادرها به ردیف در محوطه پیرامون زمین صبحگاه برقرار و دسته های مختلف درون چادرها با نظم و ‏ترتیب استقرار یافته بود.‏


هنگام برگشتن از مرخصی از شهرستان برخی خانواده ها در میان کمک های اهدایی برخی نیز از گوسفند ‏و مرغ و خروس و .... نیز به دست رزمندگان می سپردند تا از آنها در زمان حضور در ماموریت استفاده ‏نمایند. محمود احمالی فرمانده یکی از دسته ها نیز هنگام برگشتن از مرخصی از بهبهان یک خروس با ‏خودش آورد و در میان چادر دسته از آن نگهداری می کرد تا زمان موعود فرا برسد.‏
چادر دسته ما پشت به چادر دسته پشت محمود احمالی بود و به نوعی همسایه ای بودیم که تنها لایه ای ‏پارچه ما را از هم جدا می کرد ، محمود علاقه وافری به خروس داشت و گمان کنم که اهدایی یکی از ‏خانواده شهدا بود و به نوعی یادآور خاطرات شهید عزیز بود ؛ اما سر و صدای خروس از دید ما آزاردهنده ‏بود و صد البته جولان دادن آن در محوطه لج ما را در آورده بود.‏


یک روز به محمد حسین ستونه گفتم: با این مزاحم چه کنیم؟.....‏
محمدحسین نیز از خدا خواسته گفت : بگذار پنجشنبه حسابش را می رسیم.......‏


پیش بینی عملیات را نموده و ظروف ، قاشق و تجهیزات مورد نیاز لازم را به مکان دنج پشت حمام‌های ‏پلاژ در مجاورت رودخانه دز گذاشته و منتظر پنج شنبه و فرصت مناسب شدیم ، در فاصله بین دو چادر ‏فضایی بود که جاکفشی قرار داشته و در کنار آن یک صندوق چوبی جامیوه‌ای بود که خروس محمود در ‏آن نگه داشته می‌شد و پتویی نیز روی آن قرار داشت ،در زمان موعود هنگامی که حاج محمود بعد از ‏برگشت از نماز جماعت درون چادر دسته مشغول قرائت قرآن بوده و به شدت درون آن غرق شده بود ، ‏محمد حسین آهسته آهسته و پاورچین با احتیاط و رعایت مسائل حفاظتی وارد محوطه و فضای اتصال دو ‏چادر شده و با برداشتن پتوی روی جعبه چوبی و در حالی که گلوی خروس را گرفته بود آن را به من ‏داده و با ترتیباتی که از قبل آماده کرده بودیم در حالی که چاقوی تیز در دستانم بود بین زمین و آسمان ‏آن را ذبح شرعی نموده و درون یک پلاستیک انداخته به سمت مکان قرار به راه افتادیم ، فرصت ‏هیچگونه صدایی به خروس بیچاره داده نشد و حاج محمود همچنان مشغول قرائت قرآن بود ؛ در بین راه ‏ابراهیم آهویی را نیز صدا زده و سه نفره من و آهویی و محمد حسین خروس را پاک کرده و پس از پختن ‏نوش جان کرده و و در یک بزم سه نفره دلی از عزا درآوردیم و یک وعده از غذاهای تکراری و بی مزه ‏پادگان رهایی یافتیم ‏.


تلاش محمود برای یافتن خروس به جایی نرسید و هر چه بیشتر جستجو می کرد کمتر می یافت.‏


با فرا رسیدن دی ماه و هنگام عزیمت به آبادان منطقه عملیاتی کربلای 4 گردان باید حرکت می کرد و ‏زمان حلالیت طلبیدن و بخشش برای حق الناس بود به همین خاطر سه نفری نزد برادر محمود احمالی ‏رفته و با گفتن جریان خروس تقاضای حلالیت نمودیم. حاج محمود هاج و واج مانده بود و حیران مانده ‏بود ، پس از چند لحظه محمود گفت : فقط به من بگویید چگونه این خروس را از جلوی چشم من بردید ‏که من متوجه نشدم تا شما را حلال کنم ........ و ما نیز با گفتن ماوقع پاتک به چادر و بردن و خوردن ‏خروس حلالیت را از وی گرفته و به سمت منطقه عملیاتی کربلای 4 در آبادان حرکت نمودیم.‏


‏**** نکته:
بر خلاف تصور بچه های دوران جنگ از یک طیف نبودند بلکه عده ای آرام و نماز شب خوان ، عده خانه خراب کن که از دیوار راسته و تدارکات بالا می رفتند و گروه سوم کسانی که سرشان به کار خودشان گرم بود و بنا به وضعیت تابع این دو گروه ذکر شده می گشتند....😂😂😂

#طنز
‏#ذبح_خروس‏
‏#پلاژ_اندیمشک
‏#حق_الناس
‪http://telegram.me/safeer59‎‬
‪http://Www.Safeer.blogfa.com‬

دوران خدمت بی منت 


راوی : سید رضا اصغری

صفایی بود وقتی با تو بودیم به گوش جان کلامت می شنودیم
وجودت روح می بخشید مارا به شوقت شعر باران می سرودیم ‏

در یکی از شبهای سرد زمستان 1362 در مرکز آموزشی آبی خاکی منطقه مارد ابادان که گردانهای پنج ‏گانه تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در آنجا مستقر بودند و با توجه به اینکه اولین دوره آبی و خاکی بود و ‏عملیات می بایست در منطقه آبی صورت گیرد و آموزش بسیار فشرده و رزمندگان متحمل زحمات فوق ‏العاده ای شده بودند.

محمد جعفر وتری که مسئولیت فرماندهی آموزش را به عهده داشت برای رفاه حال رزمندگان خود از ‏اولین کسانی بود که نگهبانی می داد و به اتفاق من در یکی از شبها پاس یک را عهده دار نگهبانی شدیم. ‏پس از سپهری شدن ساعات نگهبانی پاس یک هنگامی که می بایست نگهبانان پاس دو را بیدار کنیم به ‏من گفت اینها خیلی خسته هستند بگزاریم استراحت کنند و این پاس هم خودمان نگهبانی بدهیم و ‏همین کار را کردیم.‏
‏ پس از پایان پاس دو به من گفت ترا بخدا بگذار پاس سه هم باهم نگهبانی بدهیم و اینها جوانتر از ما ‏هستند و خیلی خسته هستند بیدارشان نکنیم واسه نگهبانی که چند مزیت دارد : ‏
یکی اینکه ثواب بیشتری عاید ما میشود ‏
دوم نیروهای اموزشی فردا اینها با نشاط بیشتری و توانایی بهتری به امر آموزش می پردازند ‏
سوم اینکه ممکن است اگر بخوابیم برای نماز جماعت بیدار نشویم . ‏

بالاخره پاس سه را هم باهم نگهبانی دادیم. و بعد از اذان صبح نماز به جماعت خوانده شد. نگهبانان پاس ‏دو و سه که برای ادای نماز بیدار شده بودند .فهمیدند که فرمانده آنها محمد جعفر وتری با ایثار و از خود ‏گذشتگی که از خود نشان داده بود هر سه پاس را بجای آنان نگهبانی داده است . ‏
سرانجام محمد جعفر وتری مسئول ستاد پادگان آموزشی آبی خاکی سفینه النجاه نیروی زمینی سپاه بر ‏اثر بمباران هوایی دشمن در اول دی ماه 1365 بر اثر اصابت ترکش به برادر و یاران شهیدش پیوست.‏

‏*******‏
نکته : آن روزها از خودگذشتن و ترجیح دادن منافع دیگران بر خود رواج فراوان داشت و به اصطلاح ‏دنبال ثواب جمع کردن و پر کردن کوله بار آخرت خویش بودند ؛ چه اتفاقی افتاد که این خصلت در میان ‏ما کمرنگ شده و کمتر رخ می دهد ؟ ‏

‏#فرهنگ_جبهه
‏#محمد_جعفر_وتری‏
‏#ایثار
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

ما را به که می سپاری ؟؟؟


راویان: چکیده خاطرات فرهاد روزخوش ، لطف الله صالحی و یوسف متانت
اوایل دی ماه ۱۳۵۹ جمعی از پاسداران سپاه بهبهان خط پدافندی در کنار رودخانه شهر سوسنگرد مقابل ارتش تا ‏دندان مسلح بعث حضور داشتند و هر یک ماه تا چهل روز گروهی تازه نفس جایگزین آنها می شدند ، آن روز ‏غوغایی بر پا بود و زمزمه عملیات علیه نیروهای دشمن و راندن از خاک عزیزمان بود ، در آن زمان ارتش به ‏دلیل پاکسازی های بعد از انقلاب و کودتا کمبود نیروی انسانی داشت و برای تکمیل نیروی ماهر در رانندگی ‏تانک ها ، تیربارچی تانک نیاز به افرادی داشت ، از طرف دیگر به دلیل عدم موفقیت ارتش در دو عملیات غرب ‏دزفول و جاده ماهشهر-آبادان فرماندهی جنگ موافقت نموده بود که بچه های سپاه نیز به همراهی آنها به ‏دشمن هجوم برند.‏
طلیعه وقوع عملیات از یک هفته قبل مشخص بود ، نیروهای لشکر 16 زرهی قزوین از هشت روز قبل مشغول ‏نقل و انتقال وسیع تانک ، نفربر ،جیپ های حاوی تفنگ 106 و موشک تاو بودند که این وضعیت مقابل همه ‏نفرات مستقر در سوسنگرد بود.‏
از سپاه یک گردان بلالی بود که فرمانده آن در این مقطع حسین کلاه کج بود و گردان دیگر فرماندهی آن را ‏حسین علم الهدی به عهده داشت و جمع زیادی از دانشجویان پیرو خط امام این گردان را همراهی می کرد ‏اما باز هم نیاز به نیرو داشت به همین خاطر از نیروهای مستقر در خط سوسنگرد درخواست نیرو نمودند و ‏یحیی هاشمی مسئول خط تعدادی از نیروهای مستقر در خط را آماده همراهی با این دو گردان جهت عملیات ‏به همراهی ارتش جمهوری اسلامی نمود ؛ از این جمع افرادی نظیر رضا خاکسار به همراه لطف الله صالحی ، ‏رضا محسنی ، محمد تقی نجفیان مقدم ، مهدی برجسته ، عبدالنبی افشار و من ، همگی به انتخاب فرمانده ‏دوست داشتنی عزیزمان یحیی هاشمی با یک مینی بوس سبز رنگ نو که تازه از ایران خودرو به سوسنگرد ‏آمده بود ، از سوسنگرد عازم هویزه شدیم . ‏
عصر بود به هویزه رسیدیم و بعد از تجهیز و کارهای مقدماتی نیروها در در هویزه یک بازی دو گل کوچک ‏انجام دادیم و شب ما و جمعی دیگر را جمع کردند و آقای حسین کلاه کج به عنوان فرمانده مان معرفی ‏شد ما و گروهی دیگر به فرماندهی حسین علم الهدای قرار شد فردای آن روز (۱۵ دی ماه 1359) به عنوان ‏پیاده نظام تیپ های همدان ، زنجان و قزوین از لشگر زرهی ۱۶ قزوین به این تیپ‌ها بپیوندیم . ‏
شب خوابیدیم و صبح با شوق به تیپی پیوستیم که قرار بود از جناح پشت از سمت جنوب هویزه به نیروهای ‏عراقی حمله کنیم ….. چه صبح زیبا و غرور انگیزی بود ، ……‏
روز اول عملیات موفقیت آمیز بود و توانستیم تا عمق دشمن نفوذ کرده و آنها را به عقب برانیم اما با توقف ‏غیر منتظره از سوی فرماندهی ارتش و عدم آرایش مناسب دفاعی از جانب یگان های زرهی ، دشمن شبانه با ‏ایجاد استحکامات دفاعی مناسب پاتک خویش را از ابتدای صبح آغاز نمود .‏
غافلگیری ، عدم پشتیبانی به لحاظ مهمات و .... باعث شد شیرازه نیروهای خودی از هم گسسته شود و با ‏هدف قرارگرفتن تانک ها و نفربرهای خودی دستور عقب نشینی صادر شد در حالی که بچه های پیاده سپاه ‏اطلاعی نداشتند و با توجه به محاصره توسط دشمن تعداد زیادی از نیروهای سپاه زخمی ، اسیر یا به شهادت ‏رسیدند.‏
از بیم آنکه ممکن است خودم هم زنده نمانم و آنوقت هیچ کس نداند که رضا خاکساری شهید شده است ، ‏در دفترچه یادداشتم که هنوز هم آن را دارم نوشتم ساعت ۸ صبح حمله کردیم و ساعت ۱۰ رضا شهید شد ‏و …. ‏
هیچوقت یادم نمی رود زمان اعزام نیرو به جبهه از سپاه بهبهان و آخرین جمله ای که مادر رضا داد زد : رضا ‏با خواهرت چکارکنم ؟! و رضا با ارامش گفت: او را به تو می سپارم و تو را هم به خدا …… و مینی بوس ‏از داخل مقر سپاه بهبهان در دانشسرا حرکت کرد ….. ‏
ابوالقاسم دهقان فرمانده سپاه بهبهان که کاروان اعزامی را همراهی می نمود در راه به یحیی هاشمی گفت: ‏یحیی ! دیدی وضعیت مادر رضا را ؟ پس مواظب رضا باش ….. ‏
به همین خاطر یحیی هاشمی در خط پدافندی سوسنگرد که کنار رودخانه بود خودش ، رضا خاکساری و ‏محمد ایقان در یک سنگر بودند. ….. من و لطف الله صالحی و حاج رضا محسنی ‌و محمد پورداراب هم در ‏فاصله ۴-۵ متری در سنگر روبرو مستقر بودیم …… ‏
‏ روزی رضا خاکساری نشسته بود دم سنگر و قرآن را با صوت به سبک عبدالباسط میخواند و ‌یحیی هاشمی ‏هم صدای الله الله جمعیت را شبیه سازی می‌کرد . ‏

***پ.ن.
نکته: چه عزیزانی برای اعتلای ایران و برپایی عدالت جان شیرین خود را فدا نمودند و پدر ، مادر ، خواهر و ‏برادر این عزیزان چه سختی هایی را تحمل نمودند ؛ آیا نظام و سیستم و مسئولین توانستند بخشی از این ‏جانفشانی و ایثار جامعه ایثارگری را قدردان باشند؟؟؟؟


‏#عملیات_نصر_هویزه
‏#رضا_خاکساری‏
‏#مادران_شهدا
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

پشتیبانی از جنگ : ‏ 

حاج غلام توام از افراد متدین محله عصارخانه بود که کارگاه نجاری وی در کوچه روبروی مسجد باب‌الله قرار ‏داشت ، در دوران ۸ سال دفاع مقدس در امر تامین نیازهای جبهه و پشتیبانی از رزمندگان در سطح ‏شهرستان نقش مهم و اساسی داشت و بیشترین فعالیت‌ها جهت جمع آوری کمک‌های مردمی برای ارسال به ‏رزمندگان تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی علیه السلام را با همراهی مرحوم حجت الاسلام مدرس را داشت.‏


‏ مغازه و محل کار وی بسیاری از اوقات به دلیل فعالیت های مستمر جهت پشتیبانی از رزمندگان و جمع ‏آوری کمک‌های مردمی تعطیل بود و در این راه مرحوم زیبایی نیز به وی کمک می‌کرد ؛ آنها حتی ظروف ‏رزمندگان را هم می‌شستند.‏
وی هیچ ممانعتی از رفتن فرزندش محمدحسن به دوره آموزشی و اعزام به جبهه ننمود و در مرحله اول ‏عملیات رمضان در 23 تیر ماه 1361 به شهادت رسید خداوند رحمتش نماید.‏



‏**** دفاع مقدس واقعه ای بود که در صورت عدم اتکا به مردم در زمینه تامین نیرو و پشتیبانی به هیچ ‏وجه امکان تداوم نداشته و با توجه به شرایط سیاسی-اقتصادی_اجتماعی و نظامی بیم از دست رفتن بخشی ‏از سرزمین ایران می رفت و این ایثار و فداکاری مردمی گرچه به سرعت از ذهن و حافظه دولتمردان ‏به فراموشی سپرده شد اما در درگاه الهی و پیشگاه تاریخ ثبت و ضبط شده است.‏
‏#محمد_حسین_توام
‏#پشتیبانی_مردمی
‏#عملیات_رمضان‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

گروه اژدربنگال :


راوی : جواد افری ‏
علی حسینی پور تنها فرزند ذکور خانواده بود ، از اوان کودکی تومحله. مون بزرگ شده بود وکاملا آرام؛ ‏خدایش رحمت کند عموی عزیزشون *محمدحسن* که درزمان طاغوت درحین خدمت سربازی کشته شد و ‏تا کنون مرگ یا شهادتش مشخص نشد ولی همان زمان می‌گفتند بدست شاه کشته شده آخه طرح ترور یکی ‏افسران حکومت شاه و یکی ازمستشاران آمریکایی را میخواستن به اجرا در بیارن ؛ *رفتارعلی* همانند ‏عمویش بود ساکت وارام مثل اقیانوس بی صدا.....‏


گردان مهندسی رزمی تیپ داشت جاده خاکی منتهی به اسکله در شط علی در دشت آزادگان در مجاورت ‏هورالعظیم را بهسازی می‌کرد و درهمین حین هم جاده بزرگ وبسیار پهنی درمنطقه همجوار این جاده ‏ساخته می‌شد ........‏


انواع ماشین های سنگین ازجمله لودرها و گریدرها وغلطکها شبانه روز برای ساخت آن جاده کارمیکردند ‏صدای تردد کامیون ها وبلدوزرها تمام منطقه را فرا گرفته بود........‏


یکی از صبح ها درساخت جاده بزرگ بر روی غلطک کارمیکردم که دیدیم *علی اقا* با چند تا از بچه های ‏تیپ که لباس غواصی هم تنشون بود رسیدند کنارجاده......‏


‏ تا علی را دیدم پیاده شدم و باهاش احوالپرسی کردم و جویای احوالش وخانواده ش شدم..... بعد از چند ‏دقیقه‌ای دیدم دو نفر از بچه هایی که باهاش بودند دو سر یک لوله پلیکا را که از دو طرف بسته بود با زحمت ‏حمل می‌کنند....... ‏
گفتم علی این چیه گفت *اژدربنگاله* ،گفتم : مگه چی داخلشه که اینا با زحمت اونو حمل میکنن گفت تی ‏ان تی............گفتم : میخواید چکارش کنید؟؟ گفت: چند دقیقه صبر کن و از دور تماشا کن .........ازش سوال ‏کردم : میخواهید اینو کنار جاده منفجر کنید ؟؟...... گفت : نه می‌بریمش تو وسط آبها منفجرش میکنیم و ‏خداحافظی کرد و همگی سوار یه قایق پارویی شدند و وسط آبهای هورالعظیم رفتند......‏


از دور اونا رو تماشا کرده و ضمنش هم براشون دعا میکردم خصوصا برای علی اقا ، آخه تنها فرزند ذکور ‏خانواده بود و واقعا دوسش داشتم..... چند دقیقه ای گذشت .....غلطک را زدم کنار و همینطور روصندلیش ‏نشستم ...... ماشین های کمپرسی خاک جابجا کرده و تعدادشون هم کم کم زیاد میشد ، عبور و مرور زیاد ‏کل منطقه را فرا گرفته و خاک تمام جاده گرفته بود و همزمان ماشین و تانکرهای آب‌پاش هم مشغول ‏کاربودند تا خاک کمتری بلند بشه ......‏


درهمین اثنا دیدم علی چند باری از وسط آبها دست تکون داد و از لوله پلیکاهه فاصله گرفتند .....دو نفری که ‏اژدر را وسط آب حمل کرده بودند بسرعت خودشون به قایق رساندند و همگی بصورت ایستاده تو قایق منتظر ‏منفجرشدن آن بودند...... چنددقیقه ای نگذشت که صدای مهیبی بلند شد وکل منطقه را فرا گرفت..... شدت ‏صدای انفجار آن قدر زیاد بود که برخی رانندگان ماشینهای عبوری و سایر رزمندگانی که در آن حوالی بودند ‏روز مین خوابیدند چون فکر کردند هواپیمای عراقی بمباران کرده ........ حتی دو تا ازکمپرسی ها از شدت ‏ترس از جاده خارج شده و در در حاشیه باتلاقی جاده متوقف شدند .........‏


چند لحظه ای گذشت و غبار و املاحی که در اثر انفجار بپا شده بود کمتر شد....... نگاه کردم دیدم ‏خوشبختانه علی با دوستاش صحیح وسالم هستن اما تمام سر و صورتشون پر شده از املاحی که در اثر انفجار ‏بهشون پاشیده بود ، از دور علی دستی تکان داد و منم به رزمندگان و رانندگانی که نزدیکم درازکش شده ‏بودند گفتم: بلند شید تمام شد......اکثرا سوال می‌کردند: چی بود ؟ هواپیما بود یا موشک؟...... گفتم: نه بابا یه ‏آزمایش بود؟!.....‏


بعدازنیم ساعتی *علی* ودوستانش بسلامت اومدن اسکله ....... سریع رفتم بطرفش و جویای احوالش شدم ‏گفت سالم هستیم.........موضوع آزمایش را ازش سوال کردم گفت: می‌خواستیم ببینیم اگر مشابه این آزمایش ‏رو تو پاسگاههای آبی برای نیروهای عراقی انجام بدهیم موج انفجارش ، بچه هایی را که اژدربنگال توی آب ‏منفجر میکنند مجروح نمیکنه..... در واقع شدت موج و میزان تخریب آنرا بسنجیم که خدا را شکر موفق بود ‌‏......... قصد رفتن نمودند ....اونو گرفتم تو بغلم و بوسیدمش .....بعد مدت کوتاهی *علی* با همرزمان ‏تخریبچیش توغبار جاده گم شد ........ ‏


بعد از پایان جنگ دانشگاه پزشکی قبول شده بود و بعد از فراغت از تحصیل زمانی زیاد در این دنیا نماند و به ‏دوستان شهیدش پیوست .هنوز بوسه گرمی را که بصورت علی زدم بیاد داشته و آنرا هنوزم حس میکنم......‏


‏#علی_حسینی_پور‏
‏#تخریبچی‏
‏#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

میثم و رحمن

دکتر مصدر : دوست عزیزم علی آقا جلالی از بچه های قدیمی گردان فجر تعریف میکرد ؛

یادش بخیر *رحمن مشغول الذکر* تا می تونست سر به سر *میثم ترکی زاده* میزاشت . میثم عادت داشت دیر خوابش میبرد ولی وقتی خوابش میبرد دگه به قول معروف فیل هم تکونش نمی داد ایقد که خوابش سنگین بود ......

یه شب که از اون شبای بد خوابی میثم بود و به هزار ضرب و زور تازه خوابش برده بود رحمان یه لیوان آب پر میکنه میده یکی از بچه ها و به او تاکید میکنه میثم آب می خواست منم دستم بند بود نتونستم بش بدم برو افرین هر جور شده تا خوابش نبرده ای لیوان آب بش برسون ......

اونم بی خبر از همه جا جَلدی میره میبینه میثم خوابه ولی از بس رحمن خواهش و تمنا کرده بود هر جور شده بیدارش میکنه و میگه میثم ! میثم ! پاشو برات آب اوردم تشنه نخواب !.......

میگن میثم عین برج زهر مار کاردش میزدی خونش نمیومد مث دیگ رو آتیش قلقل میزد …

.....بعضی وقتا هم میثم با هزار زحمت و با کلی دردسر و با جور کردن کلی وسایل از ای ور و او ور که خودش یه پروسه ای سختی بود غذا درست میکرد . رحمن هم یواشکی میرفت و تا می تونست توش فلفل میکرد . اینجا هم قیافه درهم برهم و عصبانی میثم دیدنی بود ! بنده خدا میثم هر چه رشته بود رحمن پنبه ش کرده بود !

یاد زنده یادان سالهای عزت و‌ جهاد *رحمن مشغول الذکر و میثم ترکی زاده* گرامی باد

#طنز
میثم_ترکی_زاده

#رحمن_مشغول_الذکر

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com

رازهای اسیراک (ازیراک)

تاسیسات اتمی اوسیراکِ عراق، ابتدا در سال ۱۹۸۰ مورد حمله ایران قرار گرفت، یک سال بعد اسرائیل به آن حمله کرد و در سال ۱۹۹۱ نیز ارتش آمریکا آن را نابود کرد.

شورای فرماندهی انقلاب عراق روز ۸ ژوئن ۱۹۸۱(۱۸ خرداد ۱۳۶۰) و یک روز پس از انجام عملیات نیروی هوایی اسرائیل به نام اُپرا (بابل) علیه تاسیسات اتمی اوسیراک (تموز)، واقع در ۱۷ کیلومتری جنوب شرقی بغداد، با انتشار بیانیه‌ای خطاب به مردم عراق، ایران را به طور تلویحی به همکاری با اسرائیل در این حمله متهم کرد.

بعدها برخی گزارش‌های منتشر شده توسط نهادهای اطلاعاتی غربی و نیز رسانه‌های غربی هم ایران را متهم کردند که با نیروی هوایی اسرائیل در جریان عملیات تخریب نیروگاه اوسیراک همکاری اطلاعاتی داشته‌اند. پنج سال پیش نیز، جک استراو، وزیر خارجه سابق بریتانیا در گفتگو با یک شبکه تلویزیونی عربی تاکید کرد که ایران در ازای دریافت اطلاعاتی درباره تاسیسات نظامی در غرب عراق، اطلاعاتی را درباره راکتور هسته‌ای تموز در اختیار اسرائیل قرار داد که منجر به تخریب آن در جریان حمله هوایی اسرائیل شد.

ریشه طرح این ادعاها که تا کنون مورد تایید رسمی جمهوری اسلامی قرار نگرفته، به پیش قدم شدن نیروی هوایی ایران برای انهدام تاسیسات هسته‌ای اوسیراک (تموز) باز می‌گردد. نیروی هوایی ایران، تنها چند روز پس از آغاز جنگ ۸ ساله با عراق، یعنی در روز ۲۹ سپتامبر ۱۹۸۰ (۸ مهر ۱۳۵۹) طی عملیاتی به نام «شمشیر سوزان» به فرماندهی جواد فکوری به این تاسیسات حمله کرد ولی مطابق گزارش‌های منتشر شده توسط نهادهای اطلاعاتی غربی، تنها آسیب‌هایی جزئی به آن وارد کرد. در مقابل، عراق نیز حملات تلافی‌جویانه خود را علیه نیروگاه اتمی بوشهر آغاز کرد و طی ۸ سال جنگ، دست‌کم پنج بار به آن حمله کرد.

در حالی که حمله ایران به تموز با استفاده از جنگنده‌های اف-۴ انجام شده بود، اسرائیل با استفاده از هواپیماهای اف-۱۵ و اف-۱۶ رآکتور تحقیقاتی اتمی اوسیراک را که بیم آن می‌رفت حکومت صدام از آن برای توسعه سلاح‌های اتمی استفاده می‌کند، هدف گرفت و بخش‌های مهمی از آن را منهدم کرد که در پی آن ده سرباز عراقی و یک مهندس فرانسوی، نماینده کشور سازنده این رآکتور، کشته شدند.

ظاهراً حمله اسرائیل، رونالد ریگان، رئیس جمهوری جمهوری‌خواه آمریکا را کاملا غافلگیر کرده بود ولی مطابق اسناد موجود، رئیس جمهوری پیشین آمریکا یعنی جیمی کارترِ دموکرات، در جریان احتمال قوی حمله اسرائیل به رآکتور بوده و حتی دولت او نسبت به عواقب آن به اسرائیل هشدار داده بوده است. عملیات اپرا با محکومیت گسترده در سطح بین المللی مواجه شد ولی اسرائیلی‌ مدعی شد که اقدامش به طور قابل توجهی جاه‌طلبی‌ اتمی عراق را به تاخیر انداخت.

اما بغداد از قصد خود برای بازسازی اوسیراک خبر داد ولی جنگ طولانی‌مدت با ایران مانع از بازگشت مهندسان و تکنسین‌های اروپایی به عراق شد. با تشدید فشار مالی ناشی از جنگ، منابع محدودی برای تحقیقات هسته‌ای ادامه‌دار عراق در دسترس حکومت صدام حسین بود تا این که ارتش ایالات متحده در حملات سال ۱۹۹۱، در خلال جنگ خلیج فارس، بازمانده‌های اوسیراک را نیز نابود کرد.(https://parsi.euronews.com/2025/04/06m)

#تاسیسات_اتمی_اسیراک

#تاسیسات_اتمی_ازیراک

#برنامه_هسته_ای_عراق
#عملیات_شمشیر_سوزان

#عملیات_اپرا

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com

ستاره نصر : روایتی از ذهن خلاق در میدان نبرد

سردار شهید مسعود پیش بهار معاونت طرح و عملیات قرارگاه نصر

......در میان هزاران ستاره‌ای که در آسمان دفاع مقدس درخشیدند، مسعود پیش ‏بهار از آن دسته سرداران شهید است که نامش شاید کمتر بر زبان‌ها جاری باشد، ‏اما نقش او در تاریخ جنگ، ژرف‌تر از بسیاری سرداران شناخته‌شده ثبت شده ‏است. نوجوانی شانزده‌ساله، اما با ذهنی چون یک استراتژیست کارکشته. در ‏روزگاری که جنگ تحمیلی همه چیز را در کام خود می‌کشید، او نه‌تنها تفنگ به ‏دست گرفت که نقشه کشید، طراحی کرد و در کنار شهید حسن باقری، خطوط ‏آزادسازی مناطق اشغالی را بر کاغذ و زمین ترسیم کرد. مسعود پیش بهار ‏رزمنده‌ای سن کمی داشت، ولی حسن باقری او را از جبهه شوش به پادگان ‏گلف آورد تا اتفاقی برای او رخ ‏ندهد. حسن با او کارکرد و مسعود را به‌قدری ‏تربیت کرد که برای جلسات فرماندهان ارتش، او را به نمایندگی از سوی خود ‏به ‏آنجا می‌فرستاد. او به نیروهایش میدان می‌داد و کار به آنان می‌آموخت‎. ‎


این کتاب، تلاشی است برای بازخوانی زندگی و نقش‌آفرینی این شهید ‏نوجوان؛ تا هم دینی به تاریخ ادا شود و هم الگویی برای نسل جوان ترسیم ‏گردد. چرا که امروز، جامعه ما بیش از هر زمان، به قهرمانانی نیاز دارد که بافکر و ‏ایمان، راه آینده را روشن کنند.‏.....
منتشر شد :

کتاب:

ستاره نصر
روایتی از ذهن خلاق در میدان نبرد
سردار شهید مسعود پیش بهار معاونت طرح و عملیات قرارگاه نصر
نویسنده:‏
نجف زراعت پیشه
انتشارات شهید سلمان حاجوی/چاپ اول/تابستان 1404ص100
بزودی در کتابفروشی ها عرضه می گردد


#ستاره_فجر
#شهید_مسعود_پیشبهار
#معاونت_طرح_و_عملیات_قرارگاه_نصر
#عملیات_بیت_المقدس
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

فرماندهان بی نظیر : غلامعباس عباسی  مکوند


جهانشاه معماریان ‏
زمان در حال سپری شدن بود و نیروهای لشکر 15 امام حسن مجتبی ع به فرماندهی حسن درویشی آماده ‏نبردی عاشورایی می شدند ، نیروها با شنیدن زمزمه عملیات خود راهر طوری بود به یگان رسانده و می ‏خواستند در قالب گردان های رزمی وارد عملیات بزرگ سالیانه شوند؛ سه هفته قبل از شروع عملیات ‏غلامعباس عباسی مکوند فرمانده قبلی سپاه بهبهان نیز خود را به به مقر گردان بدر در سایت 4و5 رساند و ‏خواهان شرکت در عملیات بود. ‏


از طرف دیگر اقای ابوالقاسم دهقان فرمانده سپاه بهبهان و کمال صادقی مسئول عملیات سپاه بهبهان به بنده ‏و شهید عزیز محمد شعبانی فرماندهان گردان بدر گفته بودند با شرکت و حضور برادر مکوند در ‏عملیات موافقت نکنید زیرا حضور ایشان برای سپاه لازم و ضروری است تا شرکت در عملیات. ‏


بعد از یک هفته غلامعباس به محمد شعبانی رو می زد و خواستار شرکت در عملیات می شود، موافقت نمی ‏کند ، غلامعباس التماس می کند که با حضور او موافقت کند اما محمد شعبانی زیر بارش نمی رفت و دو ‏طرف با استدلالها و بحث های زیاد، قانع نمی شدند. ‏


بعد از مدتی غلامعباس رو به جانشین گردان آورد و چه قدر التماس و خواهش می کرد. حقیقتش ‏در آن لحظات مقداری از ابهت فرماندهی او که در سپاه بود، پیشم ضعیف شد. بنده هم دلایلی می اوردم ‌ ‏ماشاالله قانع نمی شد و دلیل می اورد. تا یه مرتبه رودربایستی را کنار گذاشتم، و گفتم خودت چه قدر در ‏صبحگاه راجع به اطاعت از فرماندهی صحبت کرده ای. حالا نوبت ما شده. لطف کن و اطاعت از فرماندهی ‏کن. ‏


دیدم غلامعباس مقداری اشک در چشمانش حلقه زد و سکوتی یک دقیقه ای بین ما حاکم شد. هیچ ‏وقت چهره پریشان او را از یاد نمی برم. حالا من در دلم ، بسیار نارحت بودم ‌و خجالت می کشیدم، که به ‏چهراش نگاه کنم. ‏


با حالت بسیار ناامیدانه ای گفت چشم ، اطاعت می کنم. ولی یک خواهشی ازت دارم. گفتم بفرما. گفت من ‏اینجا می مونم. ولی هر وقت تشخیص دادید می توانم در عملیات حاضر شوم اجازه مرا هم بدهید. و با حالت ‏ناامیدی از پیشم رفت. اما خدا شاهد است اگر نبود توصیه بزرگان سپاه، همان روز اول موافقت می کردم. خدا ‏رحمتش کند. محمد شعبانی فرمانده گرادان بدر، قبول اقای مکوندی را بعهده حقیر گذاشته بود. البته به ما ‏هم گفته بودند که تا لحظه اخرمقاوت کنید. اگر به هیچ وجه، قبول نکرد موافقت کنید. ‏


پنج روز جلوی عملیات والفجر مقدماتی نزد غلامعباس رفتم ، دیدم اینقدر گرفته و ناراحت است که ‏انگار خبر فوت یکی از نزدیکانش را داده بودند......‏
سلام و تواضع کردم و گفتم به مراد دلت رسیدی........ ‏
یاد گریه هایش در نماز جماعت و التماس هایش به شهید عزیز محمد شعبانی و حقیر افتادم. ‏
دانستم این قفس دنیایی برایش تنگ شده بود. ‏
آری او از نماز به افلاک رفت.و به معبودش رسید
غلامعباس عباسی مکوند در کنار کانال دوم هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید......‏ (ایستاده از راست نفر سوم)


‏#غلامعباس_عباسی_مکوند
‏#فرمانده_سپاه_بهبهان
‏#گردان_بدر
‏#فرهنگ_جبهه‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

خوردنی


راوی: ماشاءالله مصدر
‏ در جبهه های جنگ مرتضی وطنخواه و عبدالله درخشنده مثل دو برادر همیشه با هم بودند و هنوز هم ‏هستند. دو دوست و یار که در دوران دفاع مقدس به همراه تعداد دیگری از عزیزان گروهی را تشکیل داده ‏بودند که وظیفه آنان سرکشی به خانواده رزمندگان و جمع آوری کمک های مردمی و انتقال به جبهه بود ‏ضمن این که در ایام عملیات و ماموریت های پدافندی پای ثابت گردان به شمار می رفتند ؛ این جمع ‏صمیمی به هنگ جانبازان معروف شده بود.‏


‏ 27 دی ماه 1365 در عملیات کربلای پنج سال 65 در محور نهر جاسم شلمچه هنگامی که گردان فتح برای انجام ماموریت به ‏سمت خط مقدم به راه افتاده بود ، مرتضی استدلال نمود: ما دو حالت در پیش داریم ‏:


یا دژ و خاکریز دشمن را گرفته و موفق می شویم که تا مدتی امکان رساندن پشتیبانی و دسترسی به مواد ‏غذایی وجود نداشته و گرسنه می مانیم......
و ‏

یا نمی توانیم و در محاصره نیروهای دشمن قرار می گیریم که باز هم امکان کمک رسانی نیست ...


بر همین اساس باید از لحاظ مواد غذایی کمپوت ، کنسرو تن ماهی ، مغزهای خوراکی ،بیسکویت و ...... برای ‏مدتی خود را تجهیز نمود؛ لذا جیب های بادگیر عبدالله را پر از کنسرو، کمپوت، بیسکویت و انواع و اقسام ‏خوردنی ها کرده و می گفت: عبدالله صدام نمی تونه ما رو بکشه اما گرسنگی ما را از پا در میاره ...(واقعا ‏درست می گفت باید قوت داشت تا بتوان جنگید )‏


‏#فرهنگ_جبهه
‏#طنز
‏#مرتضی_وطنخواه
‏#عبدالله_درخشنده‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

ساعت طلای منقش به قادسیه صدام

این یک ساعت مچی برند لانژین (Longines) است که چهره صدام حسین، دیکتاتور سابق عراق، به صورت برجسته و طلایی روی صفحه آن نقش بسته است.

لانژین، یک برند معتبر ساعت‌سازی سوئیسی است. این ساعت دارای یک نقش برجسته طلایی از چهره صدام حسین است که آن را به یک ساعت یادبود یا سفارشی تبدیل می‌کند.

روی ساعت به عربی نوشته شده است: «صنعت من أسلحة هداء قادسية صدام المجيده» که به معنی « ساخته شده از سلاح‌های اهدایی قادسیه باشکوه صدام» است. این نوشته به جنگ ایران و عراق که در ادبیات رژیم صدام به « قادسیه صدام» معروف بود، اشاره دارد.(منبع:مطالب تاریخی)


#قادسیه_صدام
#صدام_حسین

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

شهردار گمنام  :

راوی :

گردان فتح در 27 دی ماه 1365 در نهر جاسم وارد عمل شد و با توجه به هوشیاری دشمن و دید و تیر از سه طرف بسیاری از نیروها شهید یا مجروح شدند ، بعد از عملیات کربلای۵، و برگشت نیروها به مقر گروهان پل در مجاورت چهار راه صاحب الزمان عج (جاده اهواز-خرمشهر) فضای خاصی بر چادرهای استقرار حاکم بود .

تعداد نیروها خیلی کم بود ، بچه ها همه شهید و زخمی یا مفقود شده بودند ، به اصطلاح فضای قبرستانی حاکم بود ، همه در قالب گروهان امام حسن ع یک دسته شده بودیم و عبدالصاحب غلامی نیز هم با وجود مجروحیت در کنارمان بود.

ظروف شام را معمولا صبح روز بعد می شستند اما چند بار صبح که بیدارشدیم ، دوستان شهردار (هر روز یک نفر به عنوان شهردار مسئولیت نظافت چادر ، گرفتن غذا و شستن ظروف بود) متوجه میشدند شب قبل همه ظرفها شسته شده، و کسی هم در این زمینه مشخص نبود.

برامون معما شده بود که شستن ظروف کارکیه؟؟

من از فرشاد درویشی (شهید در عملیات نصر 4 مورخه هشتم تیر 1366) پرسیدم : چادر تو برکانال آب در منطقه گروهان پل اشراف داره...... این کیه که شبها در تاریکی می ره و ظرفها را می شوره؟؟؟

فرشاد با همان لحن شیرین همیشگی گفت : بابا بزارید راحت باشه...... چیکارش دارین؟ می خواد کسی ندونه ......

گفتم : می خوام بدونم کیه تا منم بیام ‌کمکش کنم...........

گفت: "علی نمدساز"ه ....... اما وقتی میاد که همتون خواب باشید......

بله علی نمدساز،فرماندهی بی ادعا و پر فروغ که در هشتم تیر ماه 1366 در حالی که راهبری و هدایت نیروها به سمت ارتفاعات قشن را بر عهده داشت بر اثر انفجار نارنجک دشمن به شهادت رسید.


#فرهنگ_جبهه

#ایثار
#علی_رضا_نمدساز
#گردان_فتح

#گروهان_پل

http://telegram.me/safeer59‎

http://Www.Safeer.blogfa.com

عقب نشینی


عقب‌نشینی در جنگ و تصمیمات استراتژیک همواره موضوعی چالش‌برانگیز بوده است که در بسیاری از مواقع ‏به عنوان یک تصمیم ضروری برای حفظ نیروها و بازسازی برای مقابله مجدد مورد توجه قرار گرفته است. ‏بسیاری از رهبران و فرماندهان بزرگ، عقب نشینی را نه به معنای شکست، بلکه به عنوان یک مانور ضروری برای حفظ ‏نیروها و جلوگیری از تلفات و خسارات بیشتر دانسته‌اند؛ در این زمینه، سخنان بزرگان و فرماندهان نظامی مختلف می‌تواند به ما بینش خوبی در این زمینه بدهد:‏


✅ امام علی (علیه‌السلام):‏
‏ " عقب نشینی تاکتیکی و ساده که به دنبال آن حمله و هجوم و یورش باشد، اشکال ندارد." یعنی در در ‏میدان جنگ، گاهی باید به عقب برگردی تا دوباره پیشروی کنی.‏

‏ * این سخن از امام علی (علیه‌السلام) به عمق فلسفه جنگ و بقا در شرایط بحرانی اشاره دارد که گاهی ‏عقب‌نشینی بخشی از تاکتیک‌های حیاتی است.‏


✅ ژنرال ناپلئون بناپارت:‏
‏ "عقب‌نشینی نه نشانه ضعف است و نه نشانه ترس، بلکه یک تصمیم استراتژیک برای بقا و بازسازی نیروها ‏به منظور حمله مجدد."‏
‏ * این سخن نشان‌دهنده واقعیت است که در جنگ‌ها، حتی بهترین فرماندهان نیز در مواقعی مجبور به ‏عقب‌نشینی به دلیل ملاحظات استراتژیک می‌شوند.‏


✅ ژنرال دوایت دی. آیزنهاور :‏
‏(رئیس‌جمهور پیشین ایالات متحده و فرمانده عالی‌رتبه نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم):‏
‏ "در جنگ، هیچ چیزی به اندازه عقب‌نشینی برای ارزیابی دوباره وضعیت و برنامه‌ریزی مجدد اهمیت ندارد. ‏گاهی اوقات عقب‌نشینی به معنی بازگشت به پیروزی است."‏
‏ این سخن نشان‌دهنده این است که عقب‌نشینی می‌تواند به عنوان فرصتی برای تجدید نظر در استراتژی و ‏تحلیل مجدد شرایط باشد.‏


✅ ژنرال جورج پاتون (فرمانده آمریکایی در جنگ جهانی دوم):‏
‏ "من هرگز عقب‌نشینی نمی‌کنم، مگر آنکه دشمن خود را در شرایطی قرار دهم که هیچ راهی برای بازگشت ‏نداشته باشد."‏
‏ * این سخن از پاتون به نوعی می‌تواند مفهوم عقب‌نشینی در شرایط غیرضروری را به چالش بکشد، اما در ‏عین حال نشان‌دهنده اراده قوی در مواجهه با دشمن است.‏


✅ استالین:‏
‏ - «در ارتش شوروی، عقب نشینی نیاز به شهامت بیشتری دارد تا پیشروی.»‏
‏ - «بمیر، اما هرگز عقب نشینی نکن.»‏


✅ بنجامین فرانکلین:‏
‏ - «هرگز کاری را که امروز میتوانی انجام دهی به فردا موکول نکن.» (اشاره به عدم عقب نشینی از مسئولیت)‏


‏ ✅ نادرشاه افشار:‏
‏ - «سکوت شمشیری بوده که من همیشه از آن بهره جسته ام.» (اشاره به عقب نشینی تاکتیکی)‏
‏ - «فتح هند افتخار نبود، بلکه دستگیری متجاوزان مهم بود.» (نشاندهنده هدفمندی در اقدامات)‏


✅ میاموتو موساشی (سامورایی ژاپنی):‏
‏ - «جنگجوی پیروز ابتدا پیروز میشود و سپس به جنگ میرود، ‏mientras que‏ جنگجوی شکست خورده ابتدا ‏میجنگد و سپس به دنبال پیروزی میگردد.»‏


✅ سان تزو (استراتژیست چینی):‏
‏ - "عقب نشینی تاکتیکی نشانه ضعف نیست، بلکه نشانه خرد است. گاهی باید عقب نشینی کرد تا در ‏موقعیتی بهتر به پیشروی پرداخت." [بر اساس آموزه‌های مشهور سان تزو در کتاب «هنر جنگ»]‏


✅ ناپلئون بناپارت:‏
‏ - "گاهی عقب نشینی، هوشمندانه‌ترین تاکتیک است. تنها احمق‌ها در همه شرایط پیشروی می‌کنند."‏


‏ ✅ ژنرال دوگل (فرمانده فرانسوی در جنگ جهانی دوم):‏
‏ "عقب نشینی می‌تواند مقدمه‌ای برای یک پیروزی بزرگ باشد."‏


✅ آریوبرزن (سردار هخامنشی):‏
در نبرد با اسکندر، با وجود مقاومت جانانه، در مواردی با عقب نشینی تاکتیکی سعی در فریب دشمن و وارد ‏کردن تلفات بیشتر به او داشت .‏


✅ وینستون چرچیل:‏
‏ "عقب نشینی ممکن است لازم باشد، اما هرگز نباید به معنای تسلیم باشد."‏
این نقل قول‌ها همگی بر اهمیت تصمیم‌گیری‌های استراتژیک در شرایط مختلف جنگی تأکید دارند و نشان ‏می‌دهند که عقب‌نشینی گاهی یک تصمیم ضروری است تا بتوان نیروها را بازسازی و سپس پیروزی را به ‏دست آورد.‏

✅ کتاب فارسی ابتدایی:‏
‏ "صاحب منصبی که به موقع دستور عقب نشینی می‌دهد ترسو نیست بلکه شجاع است."‏
از قدیم گفته اند : "مرد آخر بین مبارک بنده‌ایست." و "انسان حکیم به سرانجام‌ کار نظر می‌کند."‏

✅ پیشروی از مردی است گاهی فرار هم از مردی است.

مثال های تاریخی:

تاریخ جنگ‌ها، نمونه‌های زیادی از عقب‌نشینی‌های استراتژیک وجود دارد که هرکدام درس‌های زیادی را در مورد تصمیم‌گیری و مدیریت بحران به همراه دارند. در اینجا به چندین مثال مشهور از عقب‌نشینی‌های استراتژیک در جنگ‌ها پرداخته می‌شود:

1. عقب‌نشینی ارتش روسیه از نابو (جنگ جهانی دوم)

در جریان جنگ جهانی دوم و در عملیات "بارباروسا" (حمله آلمان به شوروی)، ارتش سرخ در ابتدا عقب‌نشینی گسترده‌ای را از جبهه شرقی انجام داد. این عقب‌نشینی به‌طور ویژه در مواجهه با پیشروی سریع نیروهای آلمان بود. شوروی‌ها برای حفظ ارتش خود و جلوگیری از انهدام کامل، تصمیم به عقب‌نشینی به عمق سرزمین خود گرفتند. این تصمیم به‌ویژه در مواجهه با خطر نابودی کامل ارتش سرخ و مدنظر قرار دادن استراتژی جنگ فرسایشی بوده است.

تصمیم عقب‌نشینی تاکتیکی و به‌منظور کشاندن دشمن به عمق سرزمین، به شوروی‌ها این امکان را داد که با استفاده از تاکتیک‌های جنگی جدید، همچون جنگ پارتیزانی، آلمان‌ها را به عقب برانند و در نهایت با عملیات ضدحمله‌ای در استالینگراد به پیروزی دست یابند.

2. عقب‌نشینی نیروهای بریتانیایی در جنگ بوئرها

در جنگ بوئرها (۱۸۹۹-۱۹۰۲) که میان بریتانیا و جمهوری‌های بوئر (ترکیب دو جمهوری آفریقای جنوبی) رخ داد، نیروهای بریتانیایی به دلیل تاکتیک‌های پارتیزانی و مقاومت شدید نیروهای بوئر مجبور به عقب‌نشینی شدند. در این جنگ، نیروهای بوئر به‌طور عمدی در برابر دشمن قدرتمند عقب‌نشینی می‌کردند تا بتوانند در منطقه‌های مختلف با استفاده از تاکتیک‌های جنگ‌های چریکی ضربه‌های مؤثری به بریتانیا وارد کنند.

عقب‌نشینی‌های پارتیزانی و استفاده از جنگ‌های ناهمگون به بوئرها این امکان را داد تا توانستند بخش بزرگی از حمایت مردمی را جلب کرده و در نهایت در مذاکرات صلح بریتانیا را مجبور به پذیرش شروطی در مورد استقلال خود کنند.

3. عقب‌نشینی ناپلئون در روسیه (۱۸۱۲)

یکی از مشهورترین عقب‌نشینی‌ها در تاریخ جنگ‌ها مربوط به ناپلئون بناپارت است که در سال ۱۸۱۲ به دلیل شکست در جنگ با روسیه مجبور به عقب‌نشینی گسترده از خاک روسیه شد. این عقب‌نشینی پس از شکست ناپلئون در نبرد "بورو دینا" و کمبود منابع در ارتش فرانسه اتفاق افتاد. در این جنگ، ناپلئون پس از حمله به مسکو و عدم پیروزی نهایی در برابر ارتش روسیه، تصمیم گرفت به عقب برگردد.

عقب‌نشینی ناپلئون در این جنگ یکی از بزرگ‌ترین شکست‌ها در تاریخ نظامی بود. این عقب‌نشینی به‌ویژه با توجه به سختی‌های زمستان روسیه و حملات پارتیزانی صورت گرفت و منجر به انهدام نیروی اصلی ارتش فرانسه شد.

4. عقب‌نشینی آمریکایی‌ها از ویتنام

در جنگ ویتنام، یکی از لحظات مهم عقب‌نشینی در تاریخ جنگ‌های مدرن مربوط به خروج نیروهای آمریکایی از ویتنام در سال ۱۹۷۳ است. پس از سال‌ها درگیری و تلفات سنگین، ایالات متحده آمریکا تصمیم گرفت تا نیروهای خود را از ویتنام بیرون بکشد. این عقب‌نشینی پس از شکست‌های سنگین در نبردهای متعدد و فشار عمومی در آمریکا صورت گرفت.

این عقب‌نشینی نمادی از شکست استراتژیک ایالات متحده در جنگ ویتنام بود، به‌ویژه پس از اینکه هر دو طرف آمریکایی و ویتنامی متوجه شدند که جنگ به‌طور مستقیم به پیروزی نمی‌رسد. این تصمیم به‌ویژه از منظر سیاسی و اجتماعی در داخل ایالات متحده تأثیرات عمیقی داشت.

نتیجه کلی:

در تمامی این موارد، عقب‌نشینی‌ها نه به عنوان شکست مطلق، بلکه به عنوان تاکتیک‌هایی برای حفظ منابع، بازسازی و تغییر استراتژی در نظر گرفته شده‌اند. این تصمیمات نشان می‌دهند که جنگ‌ها اغلب نیاز به تحلیل دقیق شرایط دارند و گاهی عقب‌نشینی می‌تواند ابزاری برای پیروزی نهایی باشد. عقب نشینی زمانی پذیرفته شده است که به عنوان بخشی از یک استراتژی بزرگتر و برای دستیابی به اهداف برتر طراحی شده باشد، نه از روی ترس یا بیتفاوتی.


‏#عقب_نشینی
‏#جنگ‏
‏#تاکتیک
‏#استراتژی‏
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

نبرد ام القصر : گردان سیدالشهدا ع جمعی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع

عملیات والفجر 8 شبه جزیره فاو


‏27 بهمن 1364 در جاده فاو ام القصر ابتدا گردان سیدالشهداء جمعی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع با هدف ‏پاکسازی منطقه وارد عمل می‌شود و زمانی که نیروها سحرگاهان با نفربر زرهی وارد منطقه شده از طرف ‏جانشین فرمانده لشکر 27 مامور تصرف سه راهی خور عبدالله. دریاچه نمک در روشنایی روز می شوند و قرار ‏بود تیپ الغدیر نیز از جناح راست الحاق نماید.‏


روشنایی روز، دشمن آماده و زخم دیده از حملات قبلی و نیامدن تیپ الغدیر سبب فشار زیاد بر گردان و در ‏نهایت محاصره برخی از نیروها از جمله گروهان قمر بنی هاشم به فرماندهی اکبر دهدار می شود ، دستور ‏عقب نشینی به میزان یک خیز برای تثبیت منطقه صادر می شود برادر صادق همنشین در زمینه عقب ‏نشینی می گوید : عقب نشینی گردان سیدالشهدا حدودا در ساعت ۹ صبح بعد از درگیری شدید بین ‏نیروهای گروهان ابوالفضل و عراقی ها که منجر به شهادت ۸، ۹ نفر و ده ها مجروح انجام‌گرفت و نیروهای ‏گردان فقط حدودا صد متر عقب نشینی کردند و از خاکریز جلو که به دست عراقی ها افتاد به خاکریز عقب ‏برگشتند. ولی اشتباهی یک دسته به این تصور که فرمان عقب نشینی صادر شده تا شهر فاو عقب نشینی ‏کردند. .(صادق همنشین)‏


‏ ولی شاکله اصلی گردان حدود 36 ساعت در منطقه مقاومت کرده و ساعت دو نیمه شب بعد گردان عاشورا ‏در حالی که فرماندهان آن برادران محمود محمدپور و سجادی همراه گردان نبوده و هنوز در عقبه بودند وارد ‏خط جایگزین گردان سیدالشهداء شدند و بنا به دستور فرماندهی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع فرمانده ‏گردان سیدالشهداء که در غیاب حاج کمال که زخمی شده بود و اینک برادر یدالله مواساتی بودند به همراه ‏بی‌سیم چی گردان تا ظهر روز بعد در خط همراه عاشورا می مانند


شدت آتش دشمن چنان شدید بوده که تلفات زیادی به گردان های سیدالشهداء و عاشورا وارد می شود ‏شجاعت این نیروها را باید از زبان برادران حاضر در صحنه شنید؛ اگر تیپ موفق می شد سه راهی را به ‏تصرف درآورد یک گام دیگر تا بندر ام القصر بود و عملیات والفجر 8 کاملا موفق و پیروز می شد .........‏


برادر حمدالله همنشین می گوید:‏
‏27 بهمن 1364 نبردی سخت در جاده فاو-ام القصر در جریان بود گردان سیدالشهدا ع از شب قبل به حالت ‏اضطراری ابتدا برای پاکسازی و بعد از آن با تغییر ماموریت برای تصرف سه راهی خورعبدالله-ام القصر-فاو ‏عزیممت نمود در حالی که توجیه کامل نشده و از طرف دیگر از جناح راست نیز قرار بود یگان الغدیر با آنها ‏الحاق نماید.‏


آتش پر حجم دشمن از ادوات تا تک تیرانداز وضعیت خاصی به منطقه داده بود ، فرمانده دسته ما برادر امیر ‏نجفی بود ، نیروها با فاصله و به صورت ستونی و خمیده به سمت دشمن در حال حرکت بودند ، ناگهان انفجار ‏خمپاره و انفجار مهیب فضای روبروی ما را در بر گرفت و امیر در حالی که یک زانویش به زمین تکیه داده و ‏با یک دست بر زانوی دیگر داشت با با کف دست دیگر خود روی چشم راست خود را گرفته بود ، گویی ‏ترکش خورده اما با روحیه ای مثال زدنی ، با آن که خیلی زجر می کشید طوری وانمود می کرد که انگار ‏چیزی اتفاق نیفتاده و با همراهی آقا مهران معماری به نیروهای دسته اشاره می کردند که به مسیر خود ادامه ‏داده و به جلو بروند.‏


البته خیلی از بچه های دسته نمی دانستند صورت و چشم آقا امیر چه شده است (این صورت و چشم بعد از ‏بیش از سه دهه و عمل های جراحی متعدد هنوز ........) ۰ بعد از دسته ما نیز دسته ای بود که پسر عمویم ‏حسین همنشین و محمدعلی قنادی بودند از سمت ما رد شده و به سمت راست ما رفتند ۰ بعد از ساعتی ‏نبرد شدید در منطقه که سبب شده بود نیروهای دشمن به نزدیک ترین فاصله نسبت به ما برسند و در ‏آستانه محاصره شدن بودیم دستور عقب نشینی به میزان یک خیز یعنی دویست متر صادر شد و غلغله ای ‏بین نیروها در گرفت.‏...... ادامه دارد......

نبرد ام القصر (2)‏
در این هنگام شهید اکبر دهدار و یونس ستونه فرماندهان گروهان که هر دو لباسهای نو و اطو کرده فرم سبز ‏سپاه را پوشیده بودند با اشاره به بچه ها فریاد می زدند : برگردید عقب برگردید عقب ..... ولی خودشون با ‏تیربار گرینوف به سمت جلو رفته تا مانع پیشروی دشمن شده و در ضمن به کمک نیروهای زخمی بروند.‏

خانواده شهیدان مواساتی


خدایا عجب صحنه هایی آن ساعت می دیدیم ، حمدالله مواساتی رو دیدم که سخت مجروح شده و دو نفر از ‏همرزمان دو طرف بازوهایش رو گرفته بوده و به عقب می آوردند در حالی که حمدالله فریاد می زد : مرا رها ‏کنید و خودتون برید عقب..... ولی واقعا آن دو با مردانگی، حمدالله رو عقب آوردند ، اگر چه چهره آن دو ‏دلاور هنوز جلوی چشام رژه می رود ولی اسمشون را نمی دونم ۰ ‏
من دگر نای و توان دویدن به عقب را نداشتم و با قدم های آهسته به عقب بر می گشتم و هرکسی که از ‏مقابل من به عقب برمی گشت بهم می گفت: تندتر راه بیا الان نیروهای دشمن (عراقی ها ‌) دورمون می زنند ، ‏بعد کمی عقب آمدن دیگر نداستم چه شد و بر زمین افتادم ، چشمم را که باز نمودم خودم رو تو بیمارستان ‏صحرایی دیدم در حالی که روی تخت بودم و سرم بهم وصل بود۰۰۰‏
ساعتی بعد هاشم زاده رو در بیمارستان صحرایی دیدم که بسویم آمد و اخبار محاصره و شهادت نیروها را ‏بیان نمود، او گفت: پسر عمویت ‌(حسین) و محمدعلی قنادی روی خاکریز شهید شدند و امیر گلوله به ‏پیشانیش خورده است.(حمدالله همنشین)


برادر محمدرضا امیدواریان نیز می گوید : اولین عقب نشینی قبل از ظهر روز اول افتاد که یکی از فرمانده ها ‏حمدالله افراشته رو فرستاد صد متر جلوتر که عراقیها دورمون نزنن ،حدود نیم ساعت بعد دستور عقب نشینی ‏دادن به خاکریز کوتاه عقبی (یک خیز عقب نشینی) همه رفتن بجز حمدالله افراشته که خودم با صدای بلند ‏تا آخرین لحظه صداش زدم ......‏


تو یه لحظه پشت سرش را نگاه کرد و منو دید که با دست بهش علامت دادم ، وسط راه بود که عراقیها ‏خاکریز قبلی ما رو گرفتن........ رسید پیش خودم ، گفت: کو بچه ها ؟ گفتم : رفتند خاکریز قبلی ........‏


با هزار زحمت خودمون را رسوندیم پیش گردان ..... تا رسیدیم پیش بچه ها ، محمدعلی قنادی گفت: زیر قطار ‏تیر بار را بگیر تا شلیک کنم ...... هنوز چند تیر نزده بود که خمپاره شصت خورد زیر تیربار شهید قنادی.......با ‏انفجار از زیر بغل سمت راست ترکش خورد و به شدت زخمی شد و به سختی به عقب منتقل شد ، تا ‏آخرین لحظه هم تو بیمارستان پشت اروند زنده بود اما خون ریزی خیلی زیادی داشت تا اینکه روحش پرواز ‏کرد و به شهادت رسید.‏


بابلی قدرت در باره عقب نشینی می گوید : من در این زمان نوجوان کم سن و سالی بودم ، در عقب نشینی ‏تمام تجهیزات را روی زمین انداختیم تا بتوانیم سبکبارتر به عقب برگردیم ، رزمنده ای به اسم علی که چهره ‏سبزه ای داشت و فامیلش یادم رفت کنار همدیگر به صورت راه رفتن شتر مرغ روی زانو می اومدیم تا گلوله ‏های دشمن اصابت نکند اما نمی دانم قار قارک بود یا هواپیمای دیگر از بالای سر جمع نیروها را به رگبار ‏کالیبر بست که علی از گردن گلو له خورد و از شکمش اومد بیرون ، دوتا مون افتادیم ، علی آنقدر غلط ‏خورد و فریاد زد که تمام کلوخ ها و خاک با خون بدن وی قاطی شد در حالی که من هم گریه می کردم....‏
علی فقط می گفت: بابلی ببرم ببرم (من را عقب ببر)....... چند نفر که از کنارمون رد شدن اما هرچه التماس ‏کردم کمکم کنید اما شدت آتش و رگبارهای دشمن و بیم محاصره کامل تا لحظاتی بعد نتوانستم کمکی به ‏وی نمایم چرا که جثه کوچکی داشتم و در آن شرایط نمی توانستم وی را حمل نمایم و من هم هر کی می ‏اومد می گفت بلند شو بدو که الان نیروهای دشمن می رسند........‏
وی همچنین به خاطر می آورد: ...... ساعت ۹ صبح ....یه نیروی تهرانی فریاد می زد و پیراهنم را از گردن ‏گرفت و گفت: بلند شو بدو..... بروید جلو......... در حالی که نور خورشید صاف در چشم ما بود.....‏
‏ من و ایوب جعفری در رفتن کنار هم بودیم اما من کمکی سید رحیم صباحی بودم.... در حالی که کنار سید ‏رحیم صباحی نشسته بودم که گلوله به وی اصابت نمود ..... خودم و ایوب سید رحیم را از داخل آب گل آلود ‏بیرون کشیدیم ...... یه بشکه دویست لیتری (درام) که بالای سر ما بود با رگبار دشمن روبرومون شقه شقش ‏کرد و آبش اومد زیر بدن سید رحیم صباحی.........‏


‏**** جاده فاو_ام القصر دورترین نقطه نسبت به عقبه خودی بود و امکان پشتیبانی آتش ادوات خودی امکان پذیر نبود به همین خاطر دشمن به نسبت سایر محورهای عملیاتی در فاو از آزادی عمل بیشتری برای مقابله با رزمندگان ایران بود و سخت ترین نبردها در روی جاده ام القصر صورت گرفت ؛ عقب نشینی بعد از درگیری شدید بین نیروهای گروهان ابوالفضل با عراقی ها به فرماندهی اکبر دهدار ‏و یونس ستونه انجام گرفت و در این درگیری اکبر دهدار ، ستونه ، اکبر برکت ، درویش پسند ، محمدرضا ‏وصلتی، بهزادی ، قنادی، فلاح اسلامی ، همنشین و ...به شهادت رسیدند و بعد صد متر عقب‌نشینی صورت ‏گرفت. (صادق همنشین)‏

‏#والفجر_8_فاو
‏#گردان_سیدالشهدا‏
‏#کمال_صادقی
‏#یدالله_مواساتی
‏#اکبر_دهدار
‏#یونس_ستونه
http://telegram.me/safeer59‎
http://www.safeer.blogfa.com

تدارکات یا ندارکات


عذر تقصیر به بچه های زحمتکش تدارکات:‏


✅یاد اون روزها به خیر.......
✅چقدر دلم برای کلک زدن به تدارکاتی ها تنگ شده........
✅اون موقع که آمار بچه ها را دو و یا سه برابر می دادیم.....(مدیونید اگر نگاهتان به سمت برادر اسدالله حلوایی برود😂😂)‏
✅البته همش تقصیر ما نبود مقسم غذا را به پیمانه مثقالی می داد
و
✅بچه های ما که همه در سن رشد ، جوان و بر اثر ورزش و آموزش ماشاالله بخور بودند ‏.....


✅شعارهای ما اون روزها بیشتر برای نقد تدارکات بود :‏
به تدارکات می گفتیم :ندارکات آخه در مراجعات بیشتر با نداریم و نیست و رفته اند بیارند روبرو بودیم بخاطر همین
✅شعار روز و شب ‏ما این بود :
نیست نداریم اس غلوم رفته بیاره .....(خدا رحمتش کنه) ‏
✅‏در دو و ورزش صبحگاهی در حالی که پاها را هماهنگ بر زمین می کوبیدیم شعار میدادیم : ‏
همه صبح ها پنیره ....... یعنی دیگر از بس صبح ها پنیر حلبی سفت و بی مزه داده بودند در حال خنگ شدن ‏بودیم....‏


معمای کمپوت:
✅یاد آن کمپوت هایی به خیر که برای رسیدن به کمپوت گیلاس چه زیرکی ها که به خرج نمی دادیم ...‏(بدترین نوع هم زردآلو بود)
✅برای حل این مسئله برچسب و کاغذ شناسایی دور کمپوت ها را می کندند و مسئله را حل شده می دانستند...‏
✅اما غافل از این که برخی بچه ها متخصص کمپوت شناسی اونهم از نوع گیلاسش شده بودند (با شناسایی کد ‏درج شده روی درب کمپوت)‏
✅بعضی اوقات قوطی های کمپوت و کنسرو بادمجان با هم مخلوط می شد و برای وعده غذایی یه واحد همه اش ‏کمپوت نصیبش می شد و یه واحد کنسرو و بلبشویی می شد آخه مگه کمپوت شام می شد.‏


✅یادش به خیر پاتک به سنگر تدارکات یک نوع غنیمت بود برای برخی بچه ها......
✅آخه لامصب همه جنس های خوب را انبار می کردند برای زمان عملیات و عزیمت به خط دشمن.....‏
✅ می گفتیم بابا ما که برای جلو گلوله رفتن و رسیدن به اهداف عملیاتی باید جون داشته باشیم اما مرغ اونها یک پا داشت و ........
✅اون موقع هم بچه ها نه دل و دماغ خوردن و آشامیدن داشتند و این اقلام (پسته،گردو و ...اهدایی) نیز کهنه ‏شده و ........‏


✅اون روزها مصیبتی بود گرفتن لباس زیر اون هم برای بچه هایی که تازه به سن بلوغ رسیده بودند (شرم و ‏حیای بچه ها یکطرف و سوالات کنکوری نیروی تدارکاتی از طرف دیگر...)‏


✅در خطوط پدافندی سخت که مدت ها طعم غذای گرم و تازه را فراموش کرده و به نون خشک و کنسرو و .... ‏اکتفا می کردیم ....... یکدفعه ماشین تدارکات زیر آتش شدید ظاهر می شد در حالی که توقف نداشت .......‏
✅و با سرعت تو خط پدافندی غذا را می آورد و به مثابه توپ والیبال باید در آسمان تحویل می گرفتی وگرنه ‏در خاکهای خط مقدم ریخته می شد ‏
✅برنج داغ آغشته با خوروش یا قورمه سبزی در پلاستیک فریزر.....‏
برای همان غذای با دستان خاکی و خونی کنار دوستان یکدل و یکرنگ دلم تنگ شده ....‏
‏ ....آی می چسبید ...‏


✅در عملیاتها نیز بچه های تدارکات با مشقت در گونی های نخی و پلاستیک اقلام حیاتی و ضروری خوراکی ‏مثل کمپوت ، کنسرو و ..... را تا نیمه پر کرده و در مسیر تردد رزمندگان صحنه نبرد می گذاشتند.......‏
✅اما سهم کمپوتها با سرنیزه بازکردن و آب آن را خوردن برای بدست آوردن قوت بود و بس ........
✅اصلا در سه چهار روز عملیات شکم و غذا فراموش می شد الا به اندازه ادامه حیات.........‏


✅اصلا فرهنگ جبهه با این پازل های ناهمگون شده بود فرهنگ جبهه.......‏
✅یه طرف بچه هایش نماز شب خون مقید .......‏
✅‏ یه طرف آتیش پاره های تدارکات خراب کن که از دیوار راست بالا می رفتند.......‏
✅یه طرف هم بچه رزمنده های پاستوریزه که اخلاق بهداشتی را هم با خودشون به جبهه آورده بودند
✅‏ افراد حد وسط و بینابین این گروهها که هاج و واج در این مخمصه گرفتار شده بودند


✅خدایا می دونم به خاطر این چند تا مورد به کسی غضب نمی کنی
وگرنه ‏
❇️برخی دوستان ما که سردسته این به اصطلاح خونه خراب کن های تدارکات بودند اما به هر حال رضایت ‏دادی و بردی(شهید شدند و معلوم نیست اونجا چیزی گذاشتند یا ......)‏
❇️حالا اگر ما حرمت نداریم به حرمت اون بچه ها ما را ببخش
❇️بعدش شفاعت اونها را نصیب ما کن
❇️آمین آمین آمین


❇️البته بعد از این پست ممکنه مورد غضب تدارکاتیها(خصوصاَ حاج احمد نازنین)قرار بگیرم
❇️خدایا خودت قلوب آنها را نرم و ما را از جشن پتو و ملحقات آن حفظ نما
❇️امین
❇️آمین
❇️آمین
❇️الهی العفو ... 😂😂


‏#فرهنگ_جبهه_طنز
#احمد_باعثی
‏#تدارکات_یا_ندارکات
‏#پاتک_سنگر_چادر_تدارکات
‏#اس_غلوم_نیست_نداریم_رفته_بیاره
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

غرامت جنگ هشت ساله عراق علیه ایران: 


در زمینه پرداخت غرامت عراق در جنگ با ایران در زیر بسیار خلاصه به نظر دکتر جمشید ممتاز متولد ‏‏۱۳۲۱ ازمیر، دانش‌آموخته و فارغ‌التحصیل فرانسه، حقوقدان نامی کشورمان، عضو کمیسیون حقوق بین‌الملل ‏سازمان ملل از ۱۳۸۱ تا ۸۷ ( بهمراه احمد متین‌دفتری تنها ایرانی عضو کمیسیون در طول تاریخ ) که از ‏‏۱۳۸۴ رئیس آن شد، عضو هیات ایرانی مذاکرات قطعنامه ۵۹۸ و … اشاره می‌شود:‏

‏ در یکی از کلاس‌های حقوقی مرزی که به موضوع مرز ایران و عراق اختصاص داشت، از ایشان درخصوص ‏پرداخت خسارت عراق بعنوان متجاوز و شروع کننده جنگ پرسیده شد، پاسخ دادند هرچند سازمان ملل ‏عراق را بعنوان متجاوز معرفی کرد اما موضوع پرداخت غرامت مطرح نشده است و گفتند شاید در این صورت ‏ایران نیز بعنوان ادامه دهنده جنگ می‌بایست غرامت پرداخت نماید…‏

از طرف دیگر در جلسه ای که آقای دکتر خرم در زمینه جام زهر و قطعنامه 598 داشتند عنوان نمودند که ‏قطعنامه 598 دارای دو بخش می باشد که بخش اول آن مربوط به 31 شهریور آغاز جنگ تا فتح خرمشهر در ‏سوم خرداد 1361 می باشد که بر اساس آن عراق آغاز گر جنگ شناخته شده است ، اما بخش دوم که اعلام ‏عمومی نشده بحث ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر می باشد که تا پایان جنگ شش سال به طول کشید و در ‏این زمینه ایران را مقصر این امر دانسته اند و بالتبع در زمینه پرداخت خسارات باید این دو را از هم تفکیک ‏نمود.
‏#غرامت
‏#جنگ_عراق_علیه_ایران
‏#خسارت
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

نیروی شناسایی ‏ 


در راستای استراتژی دفاع متحرک عراق در 24 اردیبهشت 1365، ارتفاعات 2519 و ارتفاع شهید صدر را ‏اشغال کرد و نیروهای ایرانی، روی یال‌های این ارتفاع، خط پدافندی تشکیل دادند؛ اما به سبب تسلط عراق بر ‏منطقه، شهید و مجروح می‌شدند و در تدارکات نیز مشکل داشتند. عملیات کربلای 2 با هدف انهدام نیروهای ‏دشمن و تسلط بر ارتفاعات حساس منطقه حاج‌عمران اجرا شد. برای این عملیات، علاوه بر یگان های سپاه ‏پاسداران تیپ 9 بدر که مجاهدین عراقی آن را تشکیل داده بودند برای انجام عملیات سازمان‌دهی شدند و ‏برای اولین بار گردان حمزه از تیپ 9 بدر که از اسیران داوطلب عراقی شامل سربازان، درجه‌داران و افسران ‏تشکیل شده بود برای اولین بار به صورت داوطلب در عملیات حضور پیدا می‌کردند که این امر بر حساسیت ‏موضوع افزوده بود.

عملیات در منطقه حاج‌عمران در دو محور طراحی شد. محور راست، شامل ارتفاع گرده‌کوه ‏معروف به شهید صدر، ارتفاع تخته‌سنگی، تپه شهدا و تپه‌سرخ و محور چپ، شامل ارتفاع 2519 واراس و ‏یال‌های آن، تپه تخم‌مرغی، شیار آینه و دو یال ارتفاع سکران بود. زیر آتش شدید دشمن و رزم تماشایی ‏نیروهای داوطلب عراقی در کنار ایرانی ها موفق به تصرف تپه شهید صدر و ارتفاع تخته سنگی شدند در حالی ‏که به دلیل دید و تیر دشمن تلفات زیادی وارد نموده بود اما مقاومت به شدت ادامه داشت و در برخی محورها ‏نیز مجبور به عقب نشینی شدند. تلاش ها برای تصرف ارتفاع 2519 ناکام مانده و تنها با گرفتن جاپایی در ‏یال پایین ارتفاع 2519، به عقب بازگشتند و محمود کاوه نیز در همین لحظات به شهادت رسید.‏


علی گل شقاق نیز در این زمان جزء واحد اطلاعات شناسایی تیپ 9 بدر بود و در جریان شناسایی های ‏منطقه عملیاتی آماده راهبری گردان های مجاهدین عراقی و همچنین درجه داران و افسران داوطلب عراقی به ‏فرماندهی سرهنگ ابوفارس برای تصرف منطقه تحت اشغال بود. علی از نیروهای قدیمی سپاه پاسداران بهبهان ‏بود که پس از واگذاری تیپ 15 امام حسن مجتبی ع به همراه جمعی دیگر از همرزمانش به تیپ 9 بدر که ‏سردار اسماعیل دقایقی آن را فرماندهی می کرد پیوسته و در واحد اطلاعات و عملیات به شناسایی عقبه ‏دشمن می پرداخت.‏


جمال سرحدی مسئول ستاد تیپ 9 بدر که در این زمان در اشنویه و پیرانشهر حضور داشتند می گوید : " ‏علی گل شقاق ساعاتی قبل از ورود به منطقه عملیاتی به همراه مجاهدین عراقی به من گفت : نگذار غریب بر ‏جا بمانم ....... وقتی در محور عملیاتی تپه شهید صدر بعد از هدایت نیروها بر اثر آتش شدید دشمن علی به ‏شهادت می رسد به دلیل صعب العبور بودن راههای مواصلاتی و همچنین در دید و تیر بودن منطقه پیکر ‏مطهرش چند روز بر جا ماند تا بالاخره با تلاش فراوان او را پیدا کردیم ..... گویا می‌دانست که شهید می‌شود ‏و پیکر پاکش بر جا می‌ماند ، او را درون ماشین گذاشته و به عقب فرستادیم.....‏
‏ به اتفاق فرمانده تیپ اسماعیل دقایقی و سید ابوالقاء فرمانده عراقی مجاهدین به عقب برمی‌گشتیم ؛ انگار ‏تمام غم های دنیا به خاطر شهادت جمعی از بچه‌ها روی روح و قلبم سنگینی می‌کرد ، با جمله شهید دقایقی ‏که گفت: خیلی‌ها شهید شدند یک دفعه بغض من ترکید و باران اشک و بغض فروخورده چند روزه من را ‏ترکاند.... یادم به علی درون مقر فرماندهی افتاد ، هم او بود که در سنگر در حضور شهید دقایقی مبلغی به ‏عمو رجب داده تا شیرینی بخرد و به بچه‌ها بدهد و ما هم سر به سر علی گذاشته و به شوخی گفتیم علی آقا ‏مگر خبری هست؟؟......‏


‏#شهید_علی_گل_شقاق
#شهید_مجید_اسماعیلی
‏#جمال_سرحدی
‏#تیپ_9_بدر
‏#عملیات_کربلای_2
‏#مجاهدین_عراقی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

تردد با قایق:معمایی که مرتضی بهروز حل کرد 

مجید مرادیان و مرتضی بهروز


جهانگیر مرادیان
بعد از عملیات کربلای ۵ گردان فتح در 27 دی ماه 1365 در محور نهر جاسم ، مجید ما (مجید مرادیان) ده ‏الی پانزده روز مفقود بود .....‏
ما هیچ خبری ازش نداشتیم ،از هرکه هم سوال میکردیم هیچیک از بچه ها اطلاع نداشتند.......‏
پدرجان هم خیلی بی قراری میکرد ، چون کسی هیچ خبری ازش نداشت ،از هر کس هم سوال می کردیم ‏می‌گفتند نمیدانیم مجید چی شده؟
نهایتا با برادر امیر فروزی که ماشین پیکانی داشت به همراه پدرجان رفتیم اهواز وتمام بیمارستانها ،نقاهتگاهها ‏، سپنتا (معراج الشهدا) را گشتیم خبری از مجید نبود .......‏
از اهواز رفتیم شوشتر چندین جا بود که مجروحها را میبردند هم خبری نبود .......‏
دوباره برگشتیم اهواز و باز هر جایی که احتمال بود مجروحها و یا شهدا بودند رفتیم اما نتیجه ای نگرفتیم......‏
خلاصه بعد از چند روز تلاش بی نتیجه برگشتیم بهبهان .......‏

از دوستان رزمنده همرزم که با وی در عملیات بودند سراغش را گرفتیم اما کسی اطلاعی نداشت......‏
در یک بلا تکلیفی عجیبی بودیم .......‏
صبحها میرفتم بسیج بهبهان شاید خبری از او بیابیم اما تلاش ما ثمری نداشت.......‏
زنده یاد قدرت بابایی بسیار اهل شوخی بود و تا مرا می‌دید می‌خندید و با شوخ طبعی و ادا کردار می‌گفت : ‏برو تو دیگر برادر شهیدی..... یعنی نگرد او شهید شده .....‏
‏ من هم در جواب می‌گفتم: به همین خیال باش 😊 .‏

خلاصه بعد از ده پانزده روز یک شب در خانه بودیم دیدیم مجید در آستانه در ظاهر شد....... .‏
شادی و کل و هو فضای خانه را در بر گرفت که مجید آمده .......‏
خب په مجید کجا تا حالا کجا بودی ؟ چرا اطلاعی ندادی ؟ با کی آمدی؟
مجید هم یه جواب پرت و پلایی می‌داد و در نهایت ‌گفت : با کشتی آمده ام ....؟!‏
از تعجب خشکمان زده بود...........‏
په کجا با کشتی آمده ای ؟؟؟؟؟
آره با کشتی آمدم تا مراحل و از آنجا هم با قایق اومدم خونه ............‏
مات و مبهوت مجید را می نگریستیم و ........‏
ما در جریان نبودیم که مجید در محور نهر جاسم مجروح شده و موج انفجار گرفته و ترکش در قسمت مخچه ‏اش هست.....؟!‏
با اصرار مجدد و در دفعات بعد مجید بر حرفهای پرت وپلای خویش اصرار نموده و نمی‌دانست کجا بوده؟ با ‏کی آمده؟ با چی آمده؟........‏
و این هم شده بود معمایی برای خانواده و همه دوستان که در پی دانستن واقعه بودند.......‏
هیچیک از بچه های همرزم که تا آن روز سوال نموده بودیم هم نمیدانستند مجید کجا بوده چطور آمده ؟ ‏
از هر کسی سوال می‌کردیم اظهار بی اطلاعی می‌کرد و واقعا هم نمیدانستند......‏
و خلاصه این معما برای سالیان سال لاینحل ماند........‏
تا حدود پانزده سال پیش یه روز مرتضی بهروز را که از خانه دایی خویش می امد دیدمش و طبق معمول با ‏او زدم در شوخی کردن ..... آخه خصلت همیشگی من شوخی بسیار با دوستان بوده و سر به سرشان می ‏گذارم.....‏
‏ عجیب بسیار دوستش میداشتم ودر عمق قلبم جای داشت (همه دوستان و همرزمان همین نظر را ‏داشتند).... ‏
به مرتضی همیشه می‌گفتم : میتضی بییوز ...... و با او شوخی میکردم......‏
یکدفعه مرتضی گفت : از مجید چه خبر ؟
گفتم : خدا را شکر ...... بد نیست ، روزگار را می گذراند......‏
حرف و سخن و مرور خاطرات به درازا کشید...
در بین صحبت مرتضی گفت: که خودم مجید را آوردم بهبهان.........‏
از تعجب هاج و واج مانده بودم و راز مجید در حال هویدا شدن بود .......‏
مرتضی ادامه داد : مجید موج انفجار گرفته و با اصابت ترکش در سر زخمی هم بود و نمی‌دانست که کجا ‏میخواهد برود .........‏
او را از اهواز آوردمش تا فلکه مراحل بهبهان .........و مجید گفت: دیگر خودم میتونم برم خانه مان...‏
من خواستم بیارمش تا خانه اما مجید گفت: بلدم .‏
خلاصه این معمایی بود که توسط مرتضی بهروز حل شد که چگونه مجید آمد؟ با کی آمد؟ توسط مرتضی ‏حل شد.‏

‏***مرتضی بهروز از بسیجیان دلاور بهبهان بود که از سال 1363 در جبهه های جنگ حضور یافت ، نیروی ‏خط شکن بود ، غواص عملیات بدر بود ، تخریب چی و راهگشای میادین مین در عملیات ها بود ......دهها ‏ترکش هنوز در بدن وی جا خوش نموده و ........
بعد از جنگ این بسیجی رزمنده و جانباز فراموش شد ، در پیچ و غم زندگی و مشکلات روزمره دیگر ‏مسئولان نیازی به خط شکنان جبهه نداشتند ، بیماری رمق او را گرفته و با ....... با کمک تعدادی از دوستان ‏پرونده جانباز ی وی راه افتاد اما ....... بگذریم که ........ مرتضی دیروز دوم شهریور در کنار دوستان شهیدش ‏آرام گرفت ..... بیایید قدر یکدیگر بدانیم............
‏#مرتضی_بهروز
‏#مجید_مرادیان
‏#فراموشی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com

گپی خودمانی با شهدا 

سلام شهید گمنام؛ سلام برادر؛ سلام سفر کرده ...


فکر کنم اول باید شما را از حال و هوای خودمان و چیزهایی که به رسم امانت به ما سپردید با خبر کنم ؛ هر چند شما داناتر از ماييد. اما :

اینجا خبری نيست جز شرمندگي .

جز این که بعضي اوقات اگر مشکلات اجازه دهد به مزارتان سري مي زنيم و یا شايد سالي يك بار اگر فرصتي كنيم برای اوقات فراغت به مناطق عملیاتی سرکی می کشیم.

این جا خبری نیست ، جز این که دائم فکر می کنیم شما کم معرفتی کردید و ما را تنها گذاشتید و یا شايد هم ما بی معرفتی می کنیم و سراغی از شما نمی گیریم .

این جا آن قدر ما را کنار زدند و یا خودمان کنار کشیدیم که نسل جدید ، ما را تنها با هفته دفاع مقدس ، هفته بسیج ، روز جانباز ، چفیه ای بر گردن و مهم تر از همه با سهمیه رزمندگان و تسهیلات اختصاص یافته كه البته تنها ثبت شده روي كاغذ نه در عمل است می شناسند.
اینجا خبری نیست مگر این که بر خلاف وصیت پیر مرادمان که سفارش کرد ، نگذارید مجاهدان عرصه ایثار در پیچ و خم دنیا و زندگی گرفتار شوند ، خیلی سریع ، از باورها به بهانه های مختلف به فراموشی سپرده شدیم .


این جا خبری نیست ، جز این که خبرهاي دروغ و غیبت و دزدی مسئولين و ..... به گوشمان عادی شده .


اینجا خبری نیست ، جز اینکه برخی با نام شما پلکان ترقی برای خود ساختند غافل از اینکه شما از پلكان تواضع و فروتنی به مقام رفیع شهادت رسيديد.


این جا خبری نیست ، جز این که هر روز خبری از گرفتاری این مجاهدان و جانبازان درمشکلات زندگی و بي توجهي مسئولین بگوش ما مي رسد كه اين هم برايمان عادي شده چرا كه دستمان از همه چيز كوتاه است.

اینجا خبری نیست مگر این که به محض پیوستن عزيز جانباز به قافله شهدا براي او مراسم آن چناني می گیرند که گاه همين هزینه می توانست مشکلات آن جانباز را در دوران زندگي حل كند.


این جا خبری نیست مگر اینکه در روزگاری که امام شهیدان جنگ را مسئله اصلی می شمرد ، برخی مسئولین اجرایی کشور چه در حوزه چه در دستگاه های حکومتی که حتي بوي جبهه را استشمام نكردند تا شما درک کنند، امروز مدعیانی شده اند که اگر ما می بودیم دفاع مقدس را با فتح کربلا،نجف و بعد هم قدس به پیش بردیم ؛ البته یادمان نمی رود که تعليق ترم امتحانات دانشجویان ایثارگر، تعليق شهریه و حقوق برخی از رزمندگان شاغل در محل کار مربوطه با تلاش همین آقایان بارها دچار مشکل شده بود .


این جا خبری نیست مگر این که چفیه این تکه پارچه همه کاره برای ما وسیله سوء استفاده برخی افراد و یا زینت فریب دیگران شده است .


این جا خبری نیست مگر این که هر روز به یاد شما می افتیم و می گوییم خوشا به حالتان ؛ رفتید و ندید این روزهای تلخ را ...


... راستی یادم رفت بگویم تعدادی از رفقا هم غریبه شدند گویی شما را نمی شناسند و صد رحمت به بیگانگان ؛ همانهایی که ..... بگذرم خودتان بهتر می دانید.


این جا خبری نیست جز این که مادران و پداران شهدا درحسرت یاد و هدف فرزندانشان غصه و خون دل می خورند و می گویند قرارمان این نبود.


این جا خبری نیست جز این که ما هر روز داریم به زخم ها و تاول های جانبازهای شیمیایی نمک می پاشیم. كه انشالله درست مي شود و اما....


این جا خبری نیست مگر ...........


📝 از خوانندگانی که تا کنون به این وبلاگ که چه عرض کنم با بازمانده ای که سعی می کرد از شهدا ، فرهنگ جبهه و درست گفتن جنگ بجای درشت گفتن بگوید و بنویسد عنایت داشته اند تشکر و حلالیت طلبیده و پایان نگارش در این کانال را به اطلاع می رسانم ان شاالله که همه ما در راه نشر اخلاق و فرهنگ ناب خوبی ها موفق بوده و عاقبت ما را ختم به خیر نماید.

#فرهنگ_جبهه
#دلتنگی
#پایان_کانال
#خداحافظی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

تکبر لازم


راوی: غلامحسین نواب
کنار نهر جاسم غوغایی به پا شده بود و نیروهای گردان فتح از سه جهت آماج حملات دشمن قرار گرفته بودند. از سمت "دژ" روبرو ، از طرف "جزایرصالحیه" و "بوارین" از جناح چپ درآن سوی اروند صغیر و از طرفی جناح راست ما هم میادین مین قرار داشت و کمین های دشمن نیز از آن جا نیروها را هدف آتش گرفته بودند. از سوی دیگر جناح پشت سر نیز به دلیل عدم پاکسازی منطقه آلوده بود و نیروهای دشمن در منطقه سرگردان و پنهان و پراکنده بودند . همین امر سبب شده بود تا علی رغم شجاعت و رشادت نیروهای رزمنده گردان فتح ، دژ دشمن در پشت نهر جاسم تصرف نشود . لذا عملیات در آن شب با ناکامی روبرو شد و تعداد زیادی از نیروها به شهادت رسیده و یا زخمی شدند. رزمندگان گردان فتح در شرایط نامناسبی بودند ، در آن شرایط روحیه دادن جزء مهمترین کارها محسوب می شد ، رزمندگان شاخصی درجنگ بودندکه درآن لحظات حساس این كار مهم را انجام می دادند.


"سید شمس الله هاشمی " از روحانیون متواضعی بود که پا به پای رزمندگان درکلیه نقاط جبهه حضور داشت و در شب عملیات کربلای پنج ، کنار نهر جاسم به بچه ها روحیه می داد ، سید علی رغم خطرات فراوان و تیراندازی های شدید دشمن هر چند دقیقه از جایش بلند می شد و سرش را از خاکریز در مقابل عراقیها بالا می گرفت و بلافاصله پایین می آورد و زمانی که بچه ها علت کار وی را سوال كردند ، می گفت : بچه ها یک دقیقه تکبر لازمه ، در مقابل دشمن کم نیاورید و همین کار سبب ایجاد لبخند و خنده بر روی لبان رزمندگان شده و عامل مهمی در روحیه دادن به نیروهای خودی بود که تعداد زیادی از آنها در نتیجه آن عملیات با لب خندان در کنار نهر جاسم زخمی و شهيد شده و به معبود خود پيوستند.


#فرهنگ_جبهه
#نهر_جاسم
#عملیات_کربلای_5
#تعبد_اخلاص
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

غذای بهداشتی


راوی: حبیب الله سقاوی
پاییز سال 1364 مشغول گذراندن آموزش "تراده" (قایق کوچک ماهیگیری است که گنجایش دو نفر را دارد و توسط افراد محلی برای ماهیگیری و تردد در هور از آن استفاده می شد) بوسیله "نی کشی" در نزدیکی اسکله "شط علی" در ساحل شرقی هورالعظیم بودیم تا برای عملیات آبی خاکی آینده در هور آماده باشیم ، آموزش توان زیادی از نیروها گرفته و بعد از ادای نماز جماعت همه گرسنه منتظر صرف غذا بودند.


ماشین حمل غذا رسیده اما قاشق و ظرف برای توزیع غذا وجود نداشت و قرار بود قاشق و ظروف لازم با ماشین بعدی بیاید ؛ با توجه به مسافت طولانی و نامشخص بودن زمان رسیدن ماشین ، بچه ها به شدت گرسنه بودند.


دیگر تاخیر جایز نبود ، مسئول تدارکات غذاها را به همراه خورش روی (بخوانید) یک تکه پلاستیک بهداشتی (اما کثیف، گلی و پاره پاره)ریخت و بچه ها هم با ولع و با دست مشغول خوردن غذا شدند.


#آموزش_آبی_خاکی
#هورالعظیم
#تراده_رانی
#تیپ_15_آبی_خاکی_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

غوره ها 


راوی : جعفر بهبهانی
"ولی الله نیکخو " و "غلام عباس بهبهانی " رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که تازه لباس سبز پاسداری را به تن نموده بودند همیشه با هم بودند و هرگاه از جبهه به بهبهان می آمدند ، نماز ظهر را در مسجد حضرت ولیعصر (عج) چمنک اقامه مي كردند.آن ها یک ساعت قبل از نماز می آمدند و مشغول عبادت می شدند ، من هم به آنجا مي رفتم تا مقدمات پخش قرآن و اذان را آماده كنم .


چند نفر از پیرمردها که معمولا ساعتی قبل از نماز آن جا حاضر بودند مدتي اين دو بزرگوار را در مسجد می دیدند و از آنجا كه اين دو را نمي شناختند نماز خواندن مداوم آنها برايشان جاي سئوال بود. یک بار یکی از آنها به من گفت :آقا جعفر این ها کیا هستند؟ گفتم :برای چه می پرسی؟ گفت: غوره ها معلوم نیست چقدرگناه کرده اند که حالا با اين همه نماز قضا كه مي خوانند مي خواهندگناهانشان پاك شود.


چون با صدای بلند هم گفت آنها هم شنیدند و در نماز تبسمی كردند ؛ وقتي براي آن پيرمردها آنها را که معرفی کردم و جريان را توضيح دادم هر روز آنها را دعاگو بودند.


#فرهنگ_جبهه
#نماز
#تعبد_اخلاص
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

راز و رمز چفیه 


راوی : نجف زراعت پیشه
تکه پارچه اي سفيد با نخهاي سياه راه راه ، چيزي فراتر از يک اسلحه ؛ چفيه يادگار ماندگاري از دوران جبهه براي همه رزمندگان است . چفيه کاربردهای مختلف و البته گاهی عجیب و جالب در مناطق جنگی داشت و هر رزمنده بیشتر از سلاحش با چفيه مأنوس بود.

كاربرد چفيه شامل : حوله صورت ، سفره غذا ، پوشیدن روی شهدا ، استتار براي شناسايي ، باند براي مصدوميت و بستن زخمها ، دستبند براي بستن اسرا ، دستگيره براي ظروف غذا ، پوشیدن صورت برای جلوگيري از گرد و خاك ، بقچه وسايل ، پيشاني یا سربند ، تور ماهيگيري در آبهاي كم عمق ، سجاده نماز ، رو بالشتي ، چتر براي زير باران ، عبا براي پيش نماز ، صافي آب و شربت ،`پیشبند براي اصلاح ، پوشش تزيین سنگر ، عبا براي نماز ، شال و گردن بند ، تميز كردن پوتين و اسلحه بعد از کهنه و مندرس شدن ، وسيله اي براي استتار عمامه روحانيون در صحنه نبرد ، بقچه حمام ، باد بزن براي فرار از گرما و بعد از عمليات بهترين وسيله براي گريه هاي عاشقانه و جا ماندن از قافله شهدا .

مواظب باشیم چفیه یادگار شهیدان است ؛ ارزش و اعتبار آن را پاس بداریم و نگذاریم در روزمرگي ها ي زمانه به مد ، تظاهر و سوء استفاده مبدل شود.


#چفیه
#نماد
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

مشک عباس


راوی : محمد پوررکنی
دوستانی که در پدافندی پاسگاه زید بودند یادشان هست که "حاج عباس" مشک آبي داشت که با آن سقایی می کرد ، "سلمان رضایی" همیشه با او شوخی می کرد و با بقیه بچه ها ؛ سینه زنان می گفتند: مشک عباس آمد عباس خودش نیامد. روزهای آخر پدافندی حاج عباس زخمی شد و با آمبولانس به عقب منتقل شد، بچه ها هم براي اينكه يادي از او كرده باشند مشک آب او را آوردند و دوباره شروع کردند به سینه زدن، كه مشک عباس آمد، عباس خودش نیامد.


درعملیات خیبرکنار اسکله شط علی در هور"حاج عباس روزخوش" بین رزمندگان به دنبال مشک آبش می گشت ، هرچه کردیم آرام نمی شد ؛ یک عَلم بزرگ به دست داشت و تا مشک را به او ندادند آروم نگرفت. عَلمدار درعملیات خیبر به همراه تعداي ديگر از همرزمانش به اسارت درآمد.


#سقا
#علمدار
#عباس_روزخوش
#عملیات_خیبر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_سیدالشهدا


http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

مشک عباس


راوی : محمد پوررکنی
دوستانی که در پدافندی پاسگاه زید بودند یادشان هست که "حاج عباس" مشک آبي داشت که با آن سقایی می کرد ، "سلمان رضایی" همیشه با او شوخی می کرد و با بقیه بچه ها ؛ سینه زنان می گفتند: مشک عباس آمد عباس خودش نیامد. روزهای آخر پدافندی حاج عباس زخمی شد و با آمبولانس به عقب منتقل شد، بچه ها هم براي اينكه يادي از او كرده باشند مشک آب او را آوردند و دوباره شروع کردند به سینه زدن، كه مشک عباس آمد، عباس خودش نیامد.


درعملیات خیبرکنار اسکله شط علی در هور"حاج عباس روزخوش" بین رزمندگان به دنبال مشک آبش می گشت ، هرچه کردیم آرام نمی شد ؛ یک عَلم بزرگ به دست داشت و تا مشک را به او ندادند آروم نگرفت. عَلمدار درعملیات خیبر به همراه تعداي ديگر از همرزمانش به اسارت درآمد.


#سقا
#علمدار
#عباس_روزخوش
#عملیات_خیبر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_سیدالشهدا


http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

جنگ برای برخی هنوز ادامه دارد.....

جنگ برای برخی هنوز ادامه دارد.....
جانبازان اعصاب و روان و شیمیایی و ....
جنگی که با قبول قطعنامه 598 و اجرای آتش بس در تابستان 1367 به ظاهر تمام شده و اسلحه ها از شلیک باز مانده اند بعد از بیش از سه دهه هنوز برای برخی از رزمندگان خصوصاً جانبازان اعصاب و روان ، شیمیایی ، قطع عضو و حتی روحی روانی برخی رزمندگان به ظاهر سالم ادامه دارد .


درد دل های این جانبازان یا همسر و فرزندان آنها با دوستان ، آشنایان و یا به صورت خیلی اتفاقی با رسانه هایی که هیچگاه منتشر نمی شود خبر از ادامه عوارض جنگ در میان این جامعه هدف دارد ؛ شاید درمان و تهیه داروهای این قشر از ابتدایی ترین مشکلات باشد که علاوه بر هزینه های بسیار که گاهاً بنیاد شهید و امور ایثارگران نیز بواسطه مدیریت های سلیقه ای و جناحی و یا تحریم های جهانی از تامین آنها دچار نوسان و بی نظمی های بسیار شده است و تعادل اولیه و عادی این جانبازان بسته به رعایت دقیق و به موقع مصرف این داروها می باشد .


چه بسیار همسران صبوری که دانسته (از سر شوق خدمت به جانباز ) یا ندانسته (پنهان نمودن وضعیت فرد و یا هویدا شدن عوارض به مرور زمان ) در این صحنه جدید با چالش های بسیار روبرو شده و روابط زناشویی ، ارتباطات اجتماعی ، شرایط روحی و روانی فرزندان به صورت جدی دچار چالش شده است .هیچ انسانی در زمان تشنج و یا شرایط غیر طبیعی نمی تواند حالات خود را پیش بینی یا مدیریت نماید و جانبازان اعصاب و روان در این زمینه مستثنی نیستند ، افرادی که با یادآوری یک نکته و یا کم و زیاد شدن دارو کنترل خویش را از دست داده و ای کاش تنها وسایل و تجهیزات اطراف را شکسته و به سویی پرتاب کنند که با صدمه زدن به خود و یا همسر و فرزندان صحنه های تلخی را با الفاظ و کلمات در هم بر هم رقم می زنند و به دلیل افزایش قدرت بدنی آنها در این لحظات کاری از دست زن و فرزند بیگناه بر نمی آید و اگر شخصی ناآگاه به امور این بیماران به کمک آنها بیاید شاید کار خراب تر نماید.


بسیاری در جامعه بیرونی از درد و آسیب های جانبازان خصوصا اعصاب و روان اطلاعی نداشته و شرایط بد اقتصادی که طی این چند دهه حاکم بر کشور باعث شده تا ایثار و فداکاری این عزیزان که حفظ تمامیت ارضی کشور و اقتدار آن بسته به آن بوده به صورت کمرنگ درآمده و یا بدبینانه فراموش شود.چشمان خود را بر هم نهاده و تصور کنیم :


✅ اگر در 31 شهریور 1359 که ارتش زرهی مکانیزه دشمن در غیاب فقدان ارتش کارآمد ایران که طی 19 ماه از پیروزی انقلاب به کمترین حد آمادگی عملیاتی رسیده بود این جوانان و نوجوانان و مردم عادی در صحنه های نبرد حاضر نمی شدند چه اتفاقی برای ایران و مردم آن می آمد؟


✅ آیا اگر هر کدام این نقش را وظیفه نیروهای مسلح دانسته و برای توقف و بیرون راندن ارتش متجاوز رهسپار جبهه ها نمی شدند سرنوشت استان خوزستان به عنوان منبع درآمد ارزی ایران و چند میلیون ایرانیان ساکن در مرزها چه می شد؟


✅ آیا رواست که قهرمانان وطن که در همه آئین ها مورد احترام و اکرام قرار گرفته اند این گونه مورد بی مهری قرار گیرند ؟


✅آیا از خود سوال نموده ایم علاوه بر هزینه های کمر شکن درمانی این جانبازان ، پدر و مادر و خانواده این رزمندگان چه فشار روحی و روانی را تحمل می کنند؟


✅ آیا نباید از تجربه کشورهای دیگر در زمینه رسیدگی به جانبازان و رزمندگان میهن استفاده نموده و از تصمیمات احساسی و غیر منطقی دست برداشت؟


✅آیا به این مسئله فکر کرده ایم اگر روزی مجدداً ایران دچار بحران و جنگ قرار گیرد مردم ، جوانان و همه ایران می تواند به عنوان سدی در مقابل این مسئله بایستد؟


✅ آیا صرف دادن سهمیه رزمندگان و معافیت به ایثارگران و عدم رسیدگی درمانی و مشکلات جامعه جانبازان به لحاظ معیشت و مشکلات خاص مانع مشارکت نسل آینده در یاری رساندن به میهن عزیزمان ایران با توجه به سابقه فوق نمی باشد؟

❇️ به یاد داشته باشیم جانبازان جنگ هم می توانستند با عدم حضور در آوردگاه جنگ و مقابله با دشمن زندگی عادی داشته و برای خود آینده ای متناسب و درخشان بسازند اما در دادگاه الهی که ذره المثقالی به کسی اجحاف نشده و در اوراق تاریخ در مقابل این بی اعتنایی به جانبازان و مدافعان وطن قضاوت تلخی خواهد شد.


#جانبازان_اعصاب_روان
#جانباز_موجی
#جانباز_شیمیایی
#حافظه_تاریخی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

چهلم زندگان 


◄سید وحید بلادی
بعد از دستور عقب‌نشینی در عملیات خیبر در شرق دجله و پشت اتوبان العماره بصره، به دلیل نی‌زارهای بسیار متراکم و نبود قایق برای جابجایی نیروها و شدت آتش دشمن، لحظات بسیار سخت و طاقت‌فرسایی بر ما گذشت و باعث شد تا تعدادی از نیروها وسایل خود را رها کنند و با شنا کردن در آب‌های سرد هور خود را به عقب برسانند.


از طرفی نیروهای زخمی به دلیل مجروحیت روی سیل بند در سنگرهای منطقه عملیاتی گرفتار بودند و تعداد دیگری به دلیل گم کردن مسیر و سرگردانی در هور به اسارت دشمن درآمده و یا به شهادت رسیدند.


بعد از پایان عملیات خیبر، بنیاد شهید و تعاون سپاه که از وضعيت هر نيروي مفقودي خبری نداشتند او را شهید اعلام می‌کردند بعضي از خانواده حتی تا چهلمین روز براي فرزندان خود مراسم ختم گرفته و عزاداری می‌کردند اما وقتی راديو عراق اسامی آنها به‌عنوان اسیر اعلام می‌کرد باعث خوشحالی آنها می‌شد و همه اعلامیه‌ها و پارچه‌های تسلیت را از سر در خانه‌ و در سطح شهر از روی دیوار بیرون می‌آوردند.


اما خانواده‌هایی هستند که با گذشت 33 سال از پایان جنگ متأسفانه هنوز هیچ خبری از فرزندانشان ندارند و چه پدر و مادرانی که در فراق و چشم‌انتظاری فرزندان خود از دنیا رحلت کردند. یاد و نام همه شهدای جنگ همیشه جاودان باد.

#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#مفقودالاثر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

اعتراض مدنئ در جبهه


◄نجف زراعت‌پیشه
بیستم آذرماه سال 1362 بعد از دوبار تلاش ناموفق و در پیش گرفتن سیاست قهر و اعتصاب غذا سرانجام به هر سختی که بود توانستم مادرم را راضی کنم و با یک کاروان هفتاد نفره به سمت جبهه آبادان اعزام و به مقر یگان تیپ 15 آبی خاکی امام حسن مجتبی (ع) منتقل شدیم.


به دلیل کمبود جا، نیروهای اعزامی در اماکن عمومی مثل مدارس و دیگر ساختمان‌های اداری خالی مستقر می‌شدند. محل اسکان ما در مدرسه امیرکبیر آبادان بود، روزهای اول تا مشخص شدن وضعیت ساماندهی و تقسیم‌بندی، از فرط بیکاری با پرسه زدن در اتاق‌ها و دفتر مدرسه و سرک کشیدن به پرونده‌های دانش آموزان و چرخیدن در سطح شهر سعی می‌کردیم اوقات فراغت خودمان را پر کنیم. بعد از گذشت چند روز نیروها را به خط کردند و برادر صفر احمدی فرمانده گردان پنج (گردان ابوالفضل ع) اعلام کرد به دلیل تکمیل گردان چهار ما باید به گردان جدیدی كه ترکیبی از نيروهاي شوش و ديگر شهرهای استان خوزستان است ملحق شویم.
اما از همان ابتدا صدای اعتراض ما بلند شد و دو روز در حیاط مدرسه به‌نوعی تحصن کردیم و با شعار یا گردان چهار یا بهبهان بر اعتراض مدنی برای تحقق خواسته‌مان پافشاری ‌کردیم. اما اعتراض بی‌فایده بود و عبدالعلی بهروزی جانشین تیپ حتی به قیمت برگشت ما به بهبهان هم زیر بار نمی‌رفت!


با وساطت محسن اکبری، حجت‌الله اخلاص نیا و پدر اولادی، خواسته ما به اجابت رسید و پس از تقسیم‌بندی مجدد، نیروهای اعزامی از بهبهان به گردان 4 در مدرسه شهید قاضی طباطبایی آبادان منتقل و مستقر شدند و سپس در گروهان سوم به نام القارعه به فرماندهی حجت‌الله اخلاص‌نیا و محسن‌اکبری تقسیم شدیم و با یک جابجایی دیگر و موافقت فرماندهان من به گروهان فلق به فرماندهی داوود دانایی و اکبر دهدار پیوستم.


پنجم اسفند 1362 دو ماه بعد از طی کردن دورهای آموزشی آبی خاکی، در کنار نیروهای لشکر 5 نصر خراسان در عملیات خیبر با بالگرد به جاده خندق اعزام و با نیروهای دشمن در محور العزیر نزدیک رودخانه دجله وارد یک نبرد سخت شدیم. نیروهای دشمن از هوا و زمین با تجهیزات پیشرفته به‌طور کامل پشتیبانی می‌شدند. شدت نبرد به حدی سخت بود که در برخی نقاط به دلیل فاصله کم، دو طرف با پرتاب نارنجک دستی سعی می‌کردند ورق را به سمت خود برگردانند. با وجودی که ما هیچ‌گونه حمایت پشتیبانی، تدارکاتی و تسلیحاتی نداشتیم اما مقاومت سرسختانه ما سبب شد تا نیروهای دشمن نتوانند محور العزیر را به تصرف در آوردند.
در ادامه درگیری، ساعتی از ظهر نگذشته بود که ابتدا خبر شهادت فرمانده شجاع گردان پنج، برادر صفر احمدی در حال شلیک با آر.پی.جی اعلام شد و در ادامه پاتک‌های شدید دشمن یوسف حمیدی فرمانده گردان 4 نیز بر اثر شلیک مستقیم تانک موجی و زخمی شد که به‌سختی توانستیم او را به عقب منتقل کنیم. نبرد ادامه داشت و در نیمه‌های شب یک گردان از لشکر نصر جایگزین نیروهای ما شد و توانستیم برای استراحت و ساماندهی مجدد به جاده خندق برگشتیم.

#بسیجی
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#گردان_امام_حسین_4
#گردان_ابوالفضل_5
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

گربه خواب‌ها (کُلو برده) 


◄ حسن تقي‌زاده
يك روز قبل از دستور عقب‌نشینی عملیات خیبر در سال 1362 با نيروهاي گردان سیدالشهدا در سمت راست سه‌راهی محور خندق (الحچرده) مستقر بوديم. عراق به دليل تسلطش روي منطقه طلائيه تمام توان خود را روی جاده العماره به بصره مستقر كرده بود و با پيشروي خود قصد انجام عمليات بزرگی داشت. با توجه به حضور لشکر 5 نصر به فرماندهی مرتضی قربانی در منطقه چندین بار به ایشان پیشنهاد داديم که اجازه دهد یا جاده العماره را برای جلوگیری از ورود دشمن مسدود کنیم، يا با انهدام پُل ارتباطی، مسیر را برای عبور دشمن ببندیم حتی پیشنهاد دادیم در صورت عدم توافق با این دو طرح، حداقل با زدن چندین تانك مسير پل را مسدود کرده تا جلوی حركت بقيه تانک‌ها گرفته شود. اما برادر قربانی مخالفت می‌كرد و دلايل خاص خود را داشت و اصرار ما بر اجرایی شدن یکی از این سه‌راه حل بی‌فایده بود. هر کسی هم با ایشان صحبت می‌کرد به هیچ عنوان زیر بار نمی‌رفت و قبول نمی‌کرد. در مراجعه آخر که توسط چند نفر از فرماندهانی که تجربه بیشتری داشتند، قربانی با عصبانیت و با شلیک رگبار زیر پایشان، آنها را مجبور به برگشت کرد!


خلاصه هر طور بود آن شب سرد را به سر برديم، هوا داشت روشن می‌شد که مهدی باعثی مثل مشهدي برون كه تکه کلامش منِ گُني بود با تكه كلام همیشه، ما را از خواب بیدار کرد و گفت: گلو برده‌ها (گربه خواب‌ها) بيدار شويد ببينيد چقدر تانك در منطقه مستقر شده؟! من بالاي خاكريز رفتيم حدود يكصد تانك به‌صورت پيكاني آرایش عملیاتی گرفته بودند و آماده پیشروی به‌سوی سیل بندي بودند كه همه ما پشت آن مستقر بوديم!


موقعيت منطقه به‌گونه‌ای بود كه تا كيلومترها پشت سر ما فقط آب بود و به‌راحتی نمی‌شد عقب‌نشینی کرد. دشمن با بررسی دقیق منطقه قصد داشت با آتش پشتیبانی و حمایت ادوات زرهی ضربه نهايي را به ما وارد کند و هر طور شده مناطق تصرف شده را از دست ما خارج کند.


اما با رشادت‌های عزيزاني مثل منصور ملک پور، ناصر باعثی، جمال شریعت جعفری، ناصر ارجمند پور و دیگر نیروها، عراقی‌ها با آن‌همه تجهیزات به عقب رانده شدند. هنگامی‌که دستور عقب‌نشینی نیروها به جاده خندق صادر شد علی‌رغم محاصره کامل و تسلط دشمن بر سه‌راهی العزیر-البیضه با شجاعت و دلیری نیروهای گروهان علی‌اکبر به فرماندهی اسدالله سگوند، سه‌راهی خندق آزاد شده و به هر سختي كه بود توانستیم مسيري براي برگشت نيروها باز کنیم و دشمن باز هم در اهداف خود ناكام ماند.

#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#نبرد_شجاعان
#الصخره_البیضه_العزیر_جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

فاتحه مصلحتئ


◄حسن برکت
پاییز 1362 با بسیج دانش‌آموزی به اردوی یک روزه‌ای امامزاده عبدالله واقع در روستای چاه بوعلی رفته بودیم، امراله راد، کمال خبازی، علی‌اکبر اعتباری و عبدالرسول فضلی نژاد نقشه کشیدند وقتي محمدحسین رئیسی پور بخواب رفت دور او جمع شوند و به شوخی مثل مزار شهیدی دور او بنشینند و فاتحه بخوانند و از این صحنه یک عکس بگیرند.


وقتی محمدحسین بخواب رفت همان‌طور که نقشه کشیده بودند عمل کردیم و یک عکس یادگاری با هم گرفتیم، آن روز با کلی شوخی اردوی ما به پایان رسید. زمان گذشت و اين چهار بزرگوار در عملیات‌های مختلف به شهادت رسیدند و خاطرات خوب کنار آنها بودن، برای من ماندگار شد.

#فرهنگ_جبهه
#طنز
#واحد_دانش_آموزی_بسیج_بهبهان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

پاتک به خودئ


◄امیر حسین‌زاده
سومین روز عملیات خیبر در اسفند سال 1362 بعد از شهادت مسئول مخابرات تیپ، فرماندهي قرارگاه به من مأموریت داد تا خودم را به مقر تیپ در شط‌علي برسانم. به‌محض ورودم به قرارگاه، عبدالعلي بهروزی جانشین تیپ از من خواست برای رفتن به جلو آماده شوم. وسایل موردنیاز را برداشتم و به اتفاق ايشان و برادر قاسم سواریان از بچه‌های واحد مخابرات به همراه یک گروهان از بچه‌های بهبهان به فرماندهی پدر اولادی سوار يك بالگرد شدیم اما پس از طی کردن مسافتي به دلیل ناامن بودن منطقه و مأموریت بالگرد برای بردن زخمي‌ها، خلبان به‌جای جاده خندق همه ما را در جزيره مجنون شمالی پياده كرد و همه ما بلاتکلیف ماندیم.


بهروزی تلاش كرد از لشكر عاشورا كه در آنجا مستقر بود قایقی بگیرد تا لااقل هر شده من را به بهروز غلامی فرمانده تیپ و حبیب‌الله شمایلی معاونت عملیات به شرق دجله ملحق کند اما با تمام پیگیری و تلاش که انجام داد موفق نشد. از طرفی حملات هواپيماهاي دشمن لحظه‌ای قطع نمی‌شد و با هر حمله، دكل كوچك مخابراتي روي زمين می‌افتاد و من مجبور می‌شدم براي ارتباط آن را دوباره نصب و مهار كنيم.


البته بعد از عمليات پدر اولادي به من گفت: وقتی هواپیماها در منطقه می‌آمدند من عمدا دكل مخابراتی را می‌انداختم چون می‌دانستم هواپيما‌هاي دشمن از آن به‌عنوان سيبل (نشانه) استفاده می‌کنند و بچه‌ها را مورد هدف قرار می‌دهند، مسئله‌ای كه اصلا به ذهن من نرسيده بود و اين تشخیص، نشانه تجربه بالای يك فرمانده خلاقي چون پدر اولادي بود.


هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت و ما بدون اطلاع از شرایط جزیره، مجبور شديم سنگرهاي تصرف شده دشمن را تميز کرده و به اكراه از باقی‌مانده غذاهاي آنها به‌عنوان شام استفاده كنیم و حتی در پتو‌هاي آنها بخوابيم. بعد از استراحتی کوتاه که پاسی از شب گذشته بود، برادر بهروزی مرا بيدار و تاكيد كرد اول صبح هر طور شده خودم را باید به الصخره و نیروهای عقبه برسانم چرا که به حضور من نیاز فوری داشتند. همان لحظه به همراه مجيد آبرومند براي برگشتن اقدام کردیم اما به هر دری زدیم انتقال من به مشکل برمی‌خورد.


نیروهای هوایی سپاه به‌عنوان رابطین بالگردها هم نتوانستند کمکی به ما کنند. اما هر طور بود خودم را به رابط اصلي بالگرد‌های سپاه رساندم در حین صحبت کردن از من درخواست یک نخ سیگار کرد. فكري به ذهنم رسيد و سريع با تهیه نخ سيگاری سعي كردم با او گرم صحبت شوم، سيگار را برايش روشن کردم و مشغول ذکر خاطرات شهيد احمد وتري به‌عنوان اولين خلبان سپاه شدم. در حین صحبت به هر صورتي كه بود شيوه تماس با بالگرد و نام ایشان و فرکانس بی‌سیم را در از صحبت‌هایش کش رفتم و به خاطر سپردم و پس از خداحافظی به همراه مجيد به سمت سنگرمان برگشته و منتظر ماندم.


ساعتی بعد اولین بالگردي كه در جزیره پیدا شد با بيسيم خودم، روی فرکانس فرستنده رابط سپاه رفتم و هر طور بود با خلبان بالگرد تماس گرفته و خودم را رابط اصلی معرفی کردم و گفتم: فرمانده منطقه گفته زخمی‌های زیادی اینجا هستند و هر طور شده باید فرود بیاید. با تلاش زیاد بالگرد را روي پد محل فرود به زمین نشاندم! رابط اصلي با بی‌سیم با داد و فریاد به خلبان می‌گفت: صدا آشنا نیست و نباید فرود بیاید! اما من كه در کار خودم خبره و پرتجربه بودم ارتباط رابط اصلی را با بالگرد قطع كرده و سريع به سمت خلبان رفتم و خودم را فرمانده معرفی کردم.


خلبان که از همه‌جا بی‌خبر بود گفت: رابط سپاه به من دستور داده برای بردن زخمی‌ها به عقب باید فرود بیایم، از طرفی با پیدا شدن بالگرد چند آمبولانس با مجروحین که در آن بود خود را به بالگرد رساندند.


من سریع وارد بالگرد شدم و جلوی در ایستادم و نقش یک فرمانده را بازی کردم و فرياد می‌زدم: فقط زخمي‌ها بايد سوار شوند! با کمک دیگر نیروها همه زخمی‌ها را سوار کردیم و با اين ترفند توانستم خودم را به منطقه الصخره و به حبیب‌الله شمايلي به‌عنوان فرمانده برسانم و تا پایان عملیات به‌عنوان بی‌سیم‌چی در کنار این بزرگوار بودم و انجام وظیفه کردم.

#عملیات_خیبر
#جزایر_مجنون
#هوانیروز
#بالگرد
#پاتک_به_خودی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

تنبیه با پتو

تنبیه با پتو
◄حسین کرم نسب
در مهرماه 1362 با حضور مربیان و تکاوران ارتشی بندر انزلی و تعدادی نيروهاي اصفهان در پلاژ دزفول اولین دوره آبی خاکی را طي مي‌كرديم، شرايط سخت اين دوره باعث می‌شد تا پاسي از شب در کلاس‌های آموزش باشیم و گاه از فرط خستگي حتی براي نماز صبح هم به‌سختی بلند می‌شدیم. یکی از نیروهای كم سن و سال که اهل اصفهان بود و در تبلیغات پلاژ حضور داشت موقع اذان صبح با بلندگو دستي بالاي سر بچه‌ها می‌آمد و با صداي بلند برای اقامه نماز بر پا می‌داد.


ما كه از اين وضعيت خسته شده بوديم تصميم گرفتيم با آب پتو، یک حال اساسی به او بدهیم. صبح روز بعد همین‌که بالاي سر ما رسيد و خواست با بلندگو حرفی بزند، به همراه بچه‌ها يك پتو روي او انداخته و حسابي کتک مفصلی به وی زدیم، خلاصه با داد و بيداد و التماس‌هایی که می‌کرد رهايش كرديم! او شکایت ما را به فرمانده پادگان كرد و او هم جریان را به‌پیش نماز پادگان گفت. ظهر روحانی بین دو نماز بلند شد و با اعتراض گفت: من به کی و کجای دنیا شکایت ببرم که توي جبهه یک نوجواني که از سر اخلاص هر روز صبح زحمت می‌کشد و بچه‌ها را برای نماز بیدار می‌کند، پتو بر سرش می‌اندازند و او را مفصل كتك می‌زنند؟! و ما كلي در دلمان می‌خندیدیم. از فرداي آن روز برای نماز کسی سراغ ما نيامد و ما راحت می‌خوابیدیم.


#دوره_آموزشی_آبی_خاکی
#پلاژ_اندیمشک
#فرهنگ_جبهه
#جشن_پتو
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

مرخصی خونین


راوی : نورالله فکور
با"سید حمدالله عزیزی سوق" بسیار مانوس بودم ، در کنار سنگر فرماندهی گردان در منطقه پدافندی شیب نیسان سنگر بسیار کوچک دو نفری را برای گذران ایام بیکاری واستراحت درست کرده بودیم. یکی از روزها لندكروز واحد تعاون به همراهی برادر"محمود پنجه بند" و"سید نورالله سیدی" جهت تحویل نامه های رزمندگان به سنگر فرماندهی آمدند و ماشین را همانجا کنار سنگر پارک کردند.


ضمن تحویل نامه ها گفتند: همسر برادر نجف کشتکاران در بیمارستان بستری است و برای عمل جراحی احتیاج به اجازه همسر دارد و باید با ما به بهبهان بیاید سنگر فرماندهی شلوغ و کوچک بود برای همین ما به سنگر خودمان برگشتیم . فاصله بين سنگر ما تا فرماندهی حدود بیست متر بود. بعد از نیم ساعت صدای انفجار شدیدی به گوش رسید ؛ ظاهرا عراقی ها از روی گرای ماشین لندكروز سنگر فرماندهی را هدف قرار داده بودند . فرماندهی خط داد می زد بیائید بچه ها و زخمي ها را زود تر بردارید الان دوباره خمپاره می زند .

سنگر فرماندهی به دلیل تجمع برادران برای دریافت نامه شلوغ بود ، شش نفر زخمی بود و برادر کشتکاران که آماده گرفتن مجوز مرخصی بود با اصابت ترکشی به گردن در آغوش برادر پنجه بند غرق به خون بود و تنها چند دقيقه بعد به دليل خونريزي زياد به شهادت رسید و به جمع دوستان شهيدش پيوست.


#نجف_کشتکاران
#مرخصی_خونین

http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

شرکت ساخت‌وساز 


◄حبیب‌الله عباداریان
عدم موفقیت در عملیات‌های رمضان، والفجر مقدماتی و والفجر یک، سبب شد تا ستاد جنگ و بخصوص سپاه به فکر انجام عملیات از طریق باتلاق‌های هورالهویزه باشند. منطقه هور به دلیل پوشش نی‌زارهای بلند و آب‌های گسترده می‌توانست علاوه بر کم کردن آتش ادوات توپخانه و حملات هوایی دشمن، نقش نیروی پیاده را در این منطقه بسیار افزایش داده و تاثیر بسیار خوبی داشته باشد، به همین منظور علی‌ هاشمی با تشکیل قرارگاه سری نصرت در اسفندماه سال 1361 مأمور انجام این وظیفه بزرگ و مهم شد.


غافلگیر کردن نیروهای دشمن به شیوه‌های خاص یکی از مهم‌ترین اهداف این قرارگاه بود و باید کلیه فعالیت‌های شناسایی و اطلاعاتی به‌صورت کاملا پنهانی و سری انجام می‌گرفت. لذا علی ‌هاشمی (معروف به سردار هور) بیشتر نیروهای خود را از ساکنین بومی شهرهای دشت آزادگان، اهواز و نیروهای قدیمی سپاه سوسنگرد انتخاب می‌کرد. یکی از نیروهای زبده و توانمند انتخابی علی ‌هاشمی، لطف‌الله جهانتاب بود، تمام نیروهای قرارگاه نصرت می‌بایست در حفظ کامل اطلاعات بسیار حساس و مراقب بودند، چرا که با توجه به نفوذ نیروهای دشمن و منافقین کوچک‌ترین خطای این افراد می‌توانست موقعیت این قرارگاه و اهداف آن‌ را زیر سؤال برده و خطرساز باشد.


لطف‌الله هم به‌خوبی همه این موارد را می‌دانست، برای همین هرگاه خانواده و دوستان در مورد وظیفه و مسئولیت او در منطقه عملیاتی سؤال می‌کردند می‌گفت: دریکی شرکت‌های تابعه آستان قدس که جهت بازسازی شهر سوسنگرد مشغول بازسازی منازل خسارت دیده است فعالیت می‌کند. وقتی دوستان از او توضیح بیشتری در مورد کارش می‌خواستند قسم می‌خورد که محل کار او نه کاری به توپ و خمپاره دارد و نه حتی خودش سلاح به دست است! و این‌چنین حافظ اطلاعات محرمانه بود. با این صحبت‌ها همه فکر می‌کردند او از سپاه خارج شده است و درگیر کار ساخت‌وساز خانه‌های تخریب شده است! اما با پایان عملیات خیبر و تثبیت جایگاه قرارگاه نصرت، نقش و توانمندی حاج لطف‌الله در واحد شناسایی این عملیات برای همه مشخص شد.


#لطف_الله_جهانتاب
#قرارگاه_سری_نصرت
#حفاظت_اطلاعات
http://telegram.me/safeer59