اینجا آهنگران،آنجا آهنگران ، همه جا آهنگران 

اسفند سال 1362 بعد از عملیات خیبر بود ....
جمع زیادی از نیروهای رزمنده مفقود شده و وضعیت آنان مشخص نبود ....
خانواده های زیادی منتظر دریافت خبری از عزیزانشان بودند ....
قرار بود رئیس ستاد تیپ 15 امام حسن مجتبی ع برادر محمد دزفولی با سخنان خویش ضمن توجیه خانواده ها اندکی از آلام و ناراحتی آنان را کاهش دهد ......................
مسئولان مراسم علاوه بر این مقام نظامی از حاج صادق آهنگران نیز برای مداحی و به فیض رساندن جمعیت دعوت به عمل آورده بودند ..
سیصد نفر از خانواده های رزمندگان بهبهانی ، شوشتری ، اهوازی ، رامهرمزی و ....... در سالن منتظر بودند .....
حاج صادق بنا به دعوت از سن بالا رفته و پشت تریبون قرار گرفت ......
همیشه با حضور حاج صادق و سایر مداحان در مراسم های جبهه و پشت جبهه همه با اشتیاق منتظر آغاز برنامه مداحی بودند ...
در ابتدای مجالس سکوت مطلق رعایت می شد و در پایان دور وی را احاطه نموده و یا روی دوش خویش می گذاشتند .....
اما
یکدفعه در جلسه همهمه ها بلند شد ....
از گوشه کنار سالن صداهای نامفهوم و به ظاهر اعتراض گونه ای زمزمه شد ....
و نهایتاً در میان جمعیت یکی از اعضای خانواده ها که شوشتری بود از جا بلند شده و در جمع با صدای بلند گفت:

از گراتون تلویزیون گریم آهنگران.....
رادیون گریم آهنگران.....
یخچال باز کنیم آهنگران......
یعنی اینجون هم آهنگران سیمون باید پخش کنید.........

در جلسه خانواده های مفقودین ولوله ای بر پا شد .......
حاج صادق نیز که وضعیت خانواده های مضطرب و نگران خانواده های رزمندگان مفقود را مشاهده نمود از خیر مداحی گذشت و وقت خویش را در اختیار برادر دزفولی برای اقناع خانواده ها گذاشت و محل جلسه را ترک نمود.



#صادق_آهنگران
#عملیات_خیبر
#محمد_دزفولی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

ماجرای کفش کتانی 


راوی :فتح اله آبروشن
پادگان پلاژ (پادگان شهید عبدالعلی بهروزی) سال 65 بود همکاری زیادی با واحد تدارکات در نقل و انتقال وسایل داشتیم ، در پایان کار حاج احمد باعثی یه کفش کتانی قشنگ کبریت مخملی که در اون روزها جنس عالی و مرغوبی محسوب می شد و نسبت به پوتین از وزن سبکی برخوردار بود بهم داده بود... برای رفتن به شهر دزفول باید با قایق عرض رودخانه دز را طی کرده و بعد از آن فاصله کمی تا شهر دزفول بود.


در همین زمان ندای اذان فضای پادگان را فرا گرفت و همه رزمندگان از گردان ها و واحدهای مستقر در پادگان به سمت حسینیه پلاژ به راه افتادند ، چون سکانی ها هم برای نماز به حسینیه رفته بودند و قایقی برای ترابری نبود من هم بالاجبار با گرفتن وضو راهی حسینیه شده و اومدم نماز بخونم تا بعد از پایان نماز و برگشتن سکانی ها به کنار اسکله با قایق به سوی دیگر آب سمت دزفول بروم .


وارد حسینیه شدم ، بر خلاف همیشه که پوتین یا دمپایی را جلوی در حسینیه می گذاشتم به خاطر دلبستگی و علاقه به کفش کتانی نو اون را زیر بغل زده و در طاقچه پشت پنجره سمت گذاشتم...


با هر رکوع و سجود نیم نگاهی نیز به پنجره انداخته و با مشاهده کفش در پنجره آرامش و سکینه ای به قلبم سرازیر می شد ، نماز ظهر تمام شد و مشغول تعقیبات نماز شدیم ، زمان به سختی می گذشت نمی دانم تنها برای من بود یا همه این حس و حال را داشتند .


نماز عصر بر پا شد و در نماز عصر مثل ظهر من پاسبانی و دید زدن بعد از هر قیام و قعودی را انجام می دادم ، در دلم هم می گفتم خدایا ببخشید خیلی کفش زیبایی و کمیابی است من را به خاطر این انحراف توجه از نماز ببخش ، تا رکعت دوم کفش در تیر رس دیدگاه من بود و خیالم از این بابت راحت و خدا را هزاران بار شکر می نمودم اما همه اش می گفتم نمی دانم چرا نماز امروز این قدر طولانی شده و گویی قصد تمام شدن ندارد .


چشمتان روز بد نبیند همین که السلام سومی نماز را دادم نمی دانم سجده شکر رفته یا .... پنجره خالی از کفش سبب شد مات و مبهوت لحظاتی هنگ کنم ، دیدم کفش نیستش... مگه می شه ؟ مگه داریم ؟ چطوری آخه ؟ من که همش مواظب بودم .....
طاقت نیاوردم نمی شد از آن گذشت ، باید اقدامی انجام می دادم اما چکار کنم ؟؟؟


بلافاصله فکری به ذهنم رسید ، بلند شده و با طی نمودن صفوف نمازگزاران با ابتدای جماعت رفتم ، بلندگو را از دست مکبر نماز جماعت گرفته و در حالی که همه متحیر و متعجب من را می نگریستند منتظر بودند چه اتفاقی افتاده ......


به نمازگزاران سلام کرده و بی مقدمه و موخره و توضیح گفتم : ببخشید کدوم یک از برادران اشتباهی کفشم رادزدیده؟؟؟...😅😅
انفجار خنده بود که فضای حسنیه را در بر گرفته بود اما نیم خیز شدن حاج احمد باعثی و بیم تنبیه ... باعث شد میکروفن را انداخته و در حالی که پاهای زیادی از نمازگران را در صفوف له نمودم سریع حسینیه را ترک نمایم ......


هم کفش زیبای کتانی را از دست دادم هم رفتن به دزفول ..... هیچگاه هم مشخص نشد کدام رند کفش را استادانه و ماهرانه در زیر دیدگان من قاپید و رفت .....


#کفش_کتانی_مخملی
#حاج_احمد_باعثی
#کاکا_فتح_الله_آبروشن
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

پخت و پز 


راوی : حبیب الله عباداریان
پاییز و زمستان 1362 در جریان شناسایی های منطقه عملیاتی هورالعظیم هر وقت آقا محسن (محسن رضایی)مى آمد قرارگاه نصرت ، زمانی که به موقعیت مهندسى امام حسین (ع) سر می زدیم ، نیروهاى بومى منطقه در آب های هور ماهى میگرفتند و تپاله گاو که سوخت غالب منطقه بود را آتش زده و زیر و وسط و روى ماهى تپاله آتش گرفته می گذاشتند و دور هم غذا می خوردیم . عجب طعمی داشت و مهم تر از آن عجب صفایی در آن روزهای یکدلی و یکرنگی..........
#هورالعظیم
#قرارگاه_سری_نصرت
#روزهای_یکدلی_یکرنگی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

راز گریه ها : شهید حاج نعمت الله سعیدی فر (سعیدی) 


اسفند 1363 اسکله شط علی وقت نماز مغرب و عشا در قرارگاه فرماندهی تیپ همه پشت سر روحانی تیپ که حاج حمید ولی‌پور بود به نماز ایستادند ، نمازی تماشایی بود ، با بستن قامت نماز این سعیدی بود که آرام آرام اشک از دیدگانش جاری بود ، حال خوشی ایجاد شده بود ، با بلند شدن از رکوع گریه زمزمه مانند سعیدی شدت گرفت و لحظاتی بعد به هق هق و ناله جانگداز تبدیل شده و این حالت تا پایان نماز ادامه داشت تا نمازش تمام شد. سلام نماز که داده شد یکدفعه با کف دستش محکم روی پیشانی‌اش زد ، فرماندهان از این حالت سعیدی در تعجب بودند چه اتفاقی برایش افتاده که این‌طوری می‌کند ، قبلاً به دفعات گریه کردنش را حین نماز شب خواندن دیده بودند اما، هیچ موقع این‌قدر بی‌تاب و بی‌‌قرار دیده نشده بود کسی به خود اجازه و جرئت سوال کردن برای چرایی این رفتار را ننمود ، در میانه آن روز به حاج نعمت خبر متولد شدن فرزندش را داده بود و تلاش دوستان و همرزمان برای رفتن به خرم آباد و دیدن لحظاتی هر چند کوتاه به جایی نرسیده بود.


در حالی که حاج محمد دزفولی مسئول ستاد تیپ، بشدت با وی بر سر حضور در خط مقدم مخالفت می‌ورزید و ماندن در قرارگاه تاکتیکی تیپ در شط علی را، به وی گوشزد می‌کرد، اما وی قبول نمی کرد و حالت نارضایتی عجیبی برای به کرسی نشاندن رای خویش به نمایش گذاشت گویی یک بسیجی کم سن و سال است که برای نخستین بار می خواهد به جبهه اعزام شود. ؛ او که مانند عاشقی دلباخته، شوق دیدار یار و لقای پروردگار را در سر داشت، همچنان به حضور در معرکه نبرد پافشاری کرد! بحث و مجادله برادر سعیدی و رئیس ستاد در اسکله نیز ادامه داشت ؛ تا آن سردار حسین کلاه کج (ستایش فرد)که فرمانده تیپ، متوجه ماجرا شد. با پا در میانی او، به برادر سعیدی اجازه داده شد، برای نظارت بر عملیات، راهی خط مقدم شود.


حاج نعمت‌ فرمانده طرح و عملیات تیپ و طراح عملیات شرق دجله، همراه با سیدمحمدرضا افضل فرمانده محور تیپ و احمد مؤمن و سکانی، به طرف سیل‌بند تصرف شده در شرق دجله حد فاصل روستاهای البیضه و الصخره می‌روند. حدود ساعت ده صبح بیست و یکم اسفند ۶۳ ، هواپیماهای قارقارک(PC7) که بدلیل فقدان پدافندهوایی یکته تاز معرکه و آبراههای هور بودند با ساختار کوچک توانایی شناسایی قایق های متحرک را در آبراهه های هور داشتند و به دلیل خاص بودن نوع قایق های فرماندهی که معمولاً با انتن بی سیم و .... به راحتی قابل تشخیص بودند این قایق ها را دنبال و تا سرحد از بین بردن تعقیب می نمودند ؛ با شلیک دوشیکای قایقهای پشتیبانی جهت ناکام گذاشتن حملات قارقارک(PC7) ها، قایق آنها را آماج راکت های خویش قرار دادند که بدلیل اصابت مستقیم راکت به درون قایق هر چهار نفر شامل حاج نعمت الله سعیدی،سیدمحمد رضا افضل،احمد مومن و سکانی به شهادت رسیدند. و این گونه بود که نعمت لرستان به آرزوی دیرینه خویش رسید .

براستی در راز و نیاز این بندگان مخلص خدا چه می گذشت که از خود بی خود می شدند؟ چه رازی در این گفتگوهای بین بندگان خاص و خداوند بی همتا می گذشت که چنین بی قرار می شدند؟ .......
پیکر وی زمانی به خرم آباد رسید که در جریان جنگ شهرها و هدف قراردادن مناطق غیر نظامی شهر از سکنه خالی بود و پیکر شهدا با مظلومیت خاص توسط همرزمان ، دوستان و خانواده های شهدا در گلزار شهدا به خاک سپرده شد .


#شهید_نعمت_الله_سعیدی_فر

#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
#نماز
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59