بی تابی 

راوی: عزیز رنجبر
یک ظهر گرم تابستانی داشتم به خانه می رفتم كه ديديم یک پسر بچه سیزده چهارده ساله داخل پارك جلوي خانه ما دارد با تیر کمان گنجشک شکار می کند. صدایش کردم و به او گفتم: الان دوستان و هم سن و سال های تو دارند با دشمن می جنگند، آن وقت تو داری این پرنده ها را با تیر کمان می زنی.گفت: اگه کسی برای اعزام به جبهه به بسیج برود اما او را اعزام نکنند چه؟من که او را نمی شناختم . گفتم: شما اقدام كن، ان شاء الله با اعزامت موافقت می کنند. 

شهیدان محمد شجاعی و رضا شجاعی


چندروز بعد به بسيج آمد و به من گفت: آمده ام بروم جبهه. حالا شما به حرفی که زدید عمل کنید. با خود گفتم: او را برای آموزش می فرستم ولی برای اعزام به جبهه فعلاً دست نگه می دارم.  فردای آن روز خانواده شهیدان محمد، و رضا شجاعی به بسیج آمدند وگفتند: فرزندمان احمد رفته آموزش مادرش هم خیلی بی تابی می كرد. بلافاصله به آقای مرتضی عوض پور گفتم: او را از پادگان آموزشی بر گرداند.وقتی او را برگرداندند ، آمد بسیج و گفت: منو می شناسی؟ گفتم: بله ؛ دو برادرت شهید شدند و مادرت هم سفارش کرده بود که تو را برگردانیم.گفت: دیدی با ان شاءالله گفتن کار درست نمی شود و من را به جبهه اعزام نکردی! و با ناراحتی بسیج را ترک کرد و رفت. (منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)
#اعزام_به جبهه
#محمد_شجاعی
#رضا_شجاعی
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

قطع حقوق 

راوی: عزیز رنجبر  
حبیب الله شمایلی هميشه دوست داشت يك بسیجی باشد و حاضر نمي شد به عضويت سپاه در آيد ؛ حتی چند بار آقای نخعی فرمانده سپاه وقت بهبهان برای او لباس فرم سپاه  فرستاد که آن را بپوشد اما او قبول نمی کرد و می گفت: من یک بسیجی ام ودرخدمت دوستان هستیم.
 در عملیات بدر "حبیب الله شمایلی " با اصابت ترکش از ناحیه پا مجروح و ساق پايش کاملاً جدا شده بود .بعد از اعزام به تهران برادر نخعی مرا مأمور کرد که به تهران رفته وبا پزشکان صحبت کنم تا هر طور شده نگذارند پای حبیب الله را قطع کنند من خودم را سريع به بیمارستان ساسان در تهران رساندم و با تلاش پزشکان پای او پیوند زده شد. 
یک شب برادرنخعی در منزل حبیب الله از او خواهش کرد با توجه به شهادت برادران "بهروزی" و"اندامی" از فرمانده هان ارشد جبهه جنوب و به منظور جلوگیری ازتجزیه تیپ عضویت درسپاه را بپذیرند. که او هم به اصرار پذیرفت و قرار شد من مقدمات کار را فراهم کنم. ظرف یکی دو روز با هماهنگی پذیرش سپاه او پاسدار رسمی شد . یک روز بعد از آمدنش از جبهه وقتی برای دیدار با او به منزلش رفتم ، خانم حبیب الله كه مشغول پذیرایی از ما بود گله کرد و گفت: الان هشت ماهي است که حقوق حبيب الله از بانک قطع شده و بانك برقرای حقوق مجدد او را منوط به برگشت محل خدمت كرده است. اما با وجودی که چندین ماه از قطع حقوق او می گذشت و فشار بسیاری روی زندگیش بود حبيب الله با خنده گفت: چيز مهمي نیست انشاالله درست مي شود. فردای آن روز موضوع را به برادر نخعی اطلاع دادم. ایشان هم پیگیری سفت و سختی کرد ولی مسئولین بانک مرکزی تهران زیر بار نمی رفتند و شرط برقراری حقوق را برگشت برادر شمایلی به محل کار خود دانستند.
زمانی که حبیب الله در عملیات بدر مجروح شده بود و در بیمارستان ساسان بستری بود، مسئولین بانک ‌مرکزی تهران كه خبر مجروحيت او را شنيده بودند، یک روز عصر با دسته گل و شیرینی به ملاقات او آمدند. هر کس به نحوی به او عرض ارادت کرده و با زبان تمجید قربان صدقه اش می رفت. آخر سر مسئولین بانک از حبیب الله درخواست کردند که اگر کاری دارد بگوید تا با کمال میل برایش انجام بدهند. حبیب الله که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: فقط اگر زحمتي نيست دستور دهید تا مأموریت مرا در سپاه تمدید و حقوقم که ۸ ماه است آن را قطع کرده اند پرداخت  و به جريان بيفتد. مسئولین بانک به پِت پِت افتادند و قول دادند که این کار  صورت گیرد . سرانجام پس از پیگیری فروان چند ماه بعد حقوق حبیب الله وصل شد.
 اين سردار بزرگ اصلاً در قيد بند مال دنيا نبود و حتي عدم دريافت حقوق ماهيانه به مدت يك سال براي امرار و معاش خانواده هم هيچگاه باعث نشد كه كوچكترين خللي از تلاش او براي دفاع از سرزمين و وطنش كم كند سرانجام این فرمانده شجاع درتاریخ ۷ اسفند ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد. 


منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان: خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی، مشهد، شاملو ،1397
#حبیب_الله_شمایلی
#عزیز_رنجبر
#فرهنگ_ایثار
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

عشق به نماز

راوی : حسن احسانپور
گردان سید الشهداء(ع) قبل از عملیات بدر در پادگان سایت خیبر  پشت آسایشگاه های گردان چند چادر زده بود. 
"رضا مکاری مقدم " علی رغم سن کمی که داشت در آن چادر به خواندن نماز شب مشغول می شد . 
یک بار از او پرسیدم : چرا نشسته نماز می خوانی؟ 
گفت: دوست دارم برای خواندن  نمازهاي طولاني و  زیاد ، بيشتر خسته نشوم تا با خداي خودم خلوت بهتری داشته باشم. 
و سرانجام  در عملیات بدر منطقه روستای البیضه اسفند 1363 به محبوبش رسید. 
منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان: خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی، مشهد، شاملو ،1397

رضا داریوش مکاری مقدم و عشق به نماز


#رضا_مکاری_مقدم
#حسن_احسان_پور
#فرهنگ_ایثار
#نماز
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

گپی خودمانی با شهدا 

راوی :نجف زراعت پیشه
 سلام شهید گمنام؛ سلام برادر؛ سلام سفر کرده ...
 فکر کنم اول باید شما را از حال و هوای خودمان و چیزهایی که به رسم امانت به ما سپردید با خبر کنم ؛ هر چند شما داناتر از ماييد. اما اینجا خبری نيست جز شرمندگي . جز این که بعضي اوقات اگر مشکلات اجازه دهد به مزارتان سري مي زنيم و یا شايد سالي يك بار اگر فرصتي كنيم برای اوقات فراغت به مناطق عملیاتی سرکی می کشیم. این جا خبری نیست ، جز این که دائم فکر می کنیم شما کم معرفتی کردید و ما را تنها گذاشتید  و یا شايد هم ما بی معرفتی می کنیم و سراغی از شما نمی گیریم . این جا آن قدر ما را کنار زدند و یا خودمان کنار کشیدیم که نسل جدید ، ما را تنها با هفته دفاع مقدس ، هفته بسیج ، روز جانباز و مهم تر از همه با سهمیه رزمندگان و تسهیلات اختصاص یافته كه البته تنها ثبت شده روي كاغذ نه در عمل است می شناسند.

دلتنگی برای شهدا در روزگار روزمرگی و فراموشی


 اینجا بر خلاف وصیت پیر مرادمان که سفارش کرد ، نگذارید مجاهدان عرصه ایثار در پیچ و خم دنیا و زندگی گرفتار شوند ، خیلی سریع ، از باورها به بهانه های مختلف به فراموشی سپرده شدیم . این جا خبری نیست ، جز این که خبرهاي دروغ و غیبت و دزدی مسئولين به گوشمان عادی شده . اینجا خبری نیست ، جز اینکه برخی با نام شما پلکان ترقی برای خود ساختند غافل از اینکه شما از پلكان تواضع و فروتنی به مقام رفیع شهادت رسيديد. این جا خبری نیست ، جز این که هر روز خبری از گرفتاری این مجاهدان جانباز درمشکلات زندگی و بي توجهي مسئولین بگوش ما مي رسد كه اين هم برايمان عادي شده چرا كه دستمان از همه چيز كوتاه است.
 اينجا به محض پیوستن عزيز جانباز به قافله شهدا براي او مراسم آن چناني می گیرند که گاه همين هزینه می توانست مشکلات آن جانباز را در دوران زندگي حل كند. این جا خبری نیست مگر اینکه در روزگاری که امام شهیدان جنگ را مسئله اصلی می شمرد ، برخی مسئولین اجرای کشورچه در حوزه چه در دستگاه های حکومتی  که حتي بوي جبهه را استشمام نكردند تا شما درک کنند، امروز مدعیانی شده اند که ما بودیم که دفاع مقدس را به پیش بردیم ؛ البته یادمان نمی رود که تعليق ترم امتحانات دانشجویان ایثارگر، تعليق شهریه و حقوق برخی از رزمندگان شاغل در محل کار مربوطه با تلاش همین آقایان بارها دچار مشکل شده بود .
این جا خبری نیست جز این که مادران و پداران شهدا درحسرت یاد و هدف فرزندانشان غصه و خون دل می خورند و می گویند قرارمان این نبود. این جا خبری نیست جز این که ما هر روز داریم به زخم ها و تاول های جانبازهای شیمیایی نمک می پاشیم. كه انشالله درست مي شود و اما....این جا خبری نیست مگر ........... 
منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان: خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی، مشهد، شاملو ،1397
#دلتنگی_برای_شهدا
#نجف_زراعت_پیشه
#فرهنگ_ایثار
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

اجازه مادر

راوی : حبیب الله عباداریان
حاج آقا شجاعی دريک کلمه "آقا " بود و بس. او جسمش روي زمين بود اما روحي بلند و آسمانى داشت. در روز های آغازين جنگ علاقه مند به حضور در جبهه بود ، اما مي گفت : من تا اجازه مادرم را نداشته باشم به جبهه نمي آيم ، سال 1360 درشهرسوسنگرد بودم که خبر دادند سيد به جبهه آمده . بعد از مدتی براى ديدارش به مقر بهبهانى ها رفتم و خوشحال از ديدن سيد ؛ گفتم: چکار کردى توانستى بيايى؟ گفت : هر طور بود رضايت مادرم راگرفتم. بعد از آن دیدار نیم ساعته ، سيد سوار ماشين شد و به منطقه سابله رفت. 
يک ساعت نگذشته بود که با بيسيم به من گفتند: سيد شهيد شد و الان او را به بيمارستان سوسنگرد می آورند .بهت زده منتظر رسیدن پيکر او در بيمارستان بودم. وقتي او را ديدم روي برانکارد با آرامش خوابيده بود ، ظاهراً ترکش کوچکى به قلبش خورده بود( در پدافند پل سابله بعد از عملیات طریق القدس درحین ترمیم سیم تلفن صحرایی )  با دوربين كوچكي كه همراهم بود عكسي از او به يادگار گرفتم. سید تنها چند روز بعد از رضایت مادر برای حضور در جبهه با آرامش خاطر شربت شهادت نوشید. 
منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی، مشهد، شاملو،1397

شهید سید حاجی آقا شجاعی


#حاج_آقا_شجاعی
#حبیب_الله_عباداریان
#اجازه_مادر
#فرهنگ_ایثار
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com

مرکب بهشت

راویان: احسان صباحی، حبیب الله سقاوی، محمد صراف، سعيد مهاجر

 

پدر شمایلی راننده معروف اتوبوس آبی رنگی بود که نیروهای اعزامی بوسیله آن به جبهه ها اعزام می شدند اکثر اوقات تسمه ماشين در بین راه بریده می شد. این مشکل چند بار تو اعزامي كه خودم حضور داشتم اتفاق افتاد.

خدا رحمتش كند پدر شمایلی هم چاق بود و هم بد گرما ، و در حين كارخيس عرق مي شد زمستان و تابستان هم براش فرقي نداشت، اما درآن شرایط سخت گرماي جنوب هیچگاه ندیدیم که عصبانی شود يا صدايش را روی كسي بلندكند .

همیشه خندان ،مهربان و صبور بود. با وجودی که ما از گرفتارهاي شخصی او خبر داشتيم.

پدر شمایلی

 

منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی، مشهد، شاملو، 1397

#خاطرات_جبهه

#پدر_شمایلی

#مرکب_بهشت

http://telegram.me/safeer59

http://www.safeer.blogfa.com