جنگ برای برخی هنوز ادامه دارد.....

جنگ برای برخی هنوز ادامه دارد.....
جانبازان اعصاب و روان و شیمیایی و ....
جنگی که با قبول قطعنامه 598 و اجرای آتش بس در تابستان 1367 به ظاهر تمام شده و اسلحه ها از شلیک باز مانده اند بعد از بیش از سه دهه هنوز برای برخی از رزمندگان خصوصاً جانبازان اعصاب و روان ، شیمیایی ، قطع عضو و حتی روحی روانی برخی رزمندگان به ظاهر سالم ادامه دارد .


درد دل های این جانبازان یا همسر و فرزندان آنها با دوستان ، آشنایان و یا به صورت خیلی اتفاقی با رسانه هایی که هیچگاه منتشر نمی شود خبر از ادامه عوارض جنگ در میان این جامعه هدف دارد ؛ شاید درمان و تهیه داروهای این قشر از ابتدایی ترین مشکلات باشد که علاوه بر هزینه های بسیار که گاهاً بنیاد شهید و امور ایثارگران نیز بواسطه مدیریت های سلیقه ای و جناحی و یا تحریم های جهانی از تامین آنها دچار نوسان و بی نظمی های بسیار شده است و تعادل اولیه و عادی این جانبازان بسته به رعایت دقیق و به موقع مصرف این داروها می باشد .


چه بسیار همسران صبوری که دانسته (از سر شوق خدمت به جانباز ) یا ندانسته (پنهان نمودن وضعیت فرد و یا هویدا شدن عوارض به مرور زمان ) در این صحنه جدید با چالش های بسیار روبرو شده و روابط زناشویی ، ارتباطات اجتماعی ، شرایط روحی و روانی فرزندان به صورت جدی دچار چالش شده است .هیچ انسانی در زمان تشنج و یا شرایط غیر طبیعی نمی تواند حالات خود را پیش بینی یا مدیریت نماید و جانبازان اعصاب و روان در این زمینه مستثنی نیستند ، افرادی که با یادآوری یک نکته و یا کم و زیاد شدن دارو کنترل خویش را از دست داده و ای کاش تنها وسایل و تجهیزات اطراف را شکسته و به سویی پرتاب کنند که با صدمه زدن به خود و یا همسر و فرزندان صحنه های تلخی را با الفاظ و کلمات در هم بر هم رقم می زنند و به دلیل افزایش قدرت بدنی آنها در این لحظات کاری از دست زن و فرزند بیگناه بر نمی آید و اگر شخصی ناآگاه به امور این بیماران به کمک آنها بیاید شاید کار خراب تر نماید.


بسیاری در جامعه بیرونی از درد و آسیب های جانبازان خصوصا اعصاب و روان اطلاعی نداشته و شرایط بد اقتصادی که طی این چند دهه حاکم بر کشور باعث شده تا ایثار و فداکاری این عزیزان که حفظ تمامیت ارضی کشور و اقتدار آن بسته به آن بوده به صورت کمرنگ درآمده و یا بدبینانه فراموش شود.چشمان خود را بر هم نهاده و تصور کنیم :


✅ اگر در 31 شهریور 1359 که ارتش زرهی مکانیزه دشمن در غیاب فقدان ارتش کارآمد ایران که طی 19 ماه از پیروزی انقلاب به کمترین حد آمادگی عملیاتی رسیده بود این جوانان و نوجوانان و مردم عادی در صحنه های نبرد حاضر نمی شدند چه اتفاقی برای ایران و مردم آن می آمد؟


✅ آیا اگر هر کدام این نقش را وظیفه نیروهای مسلح دانسته و برای توقف و بیرون راندن ارتش متجاوز رهسپار جبهه ها نمی شدند سرنوشت استان خوزستان به عنوان منبع درآمد ارزی ایران و چند میلیون ایرانیان ساکن در مرزها چه می شد؟


✅ آیا رواست که قهرمانان وطن که در همه آئین ها مورد احترام و اکرام قرار گرفته اند این گونه مورد بی مهری قرار گیرند ؟


✅آیا از خود سوال نموده ایم علاوه بر هزینه های کمر شکن درمانی این جانبازان ، پدر و مادر و خانواده این رزمندگان چه فشار روحی و روانی را تحمل می کنند؟


✅ آیا نباید از تجربه کشورهای دیگر در زمینه رسیدگی به جانبازان و رزمندگان میهن استفاده نموده و از تصمیمات احساسی و غیر منطقی دست برداشت؟


✅آیا به این مسئله فکر کرده ایم اگر روزی مجدداً ایران دچار بحران و جنگ قرار گیرد مردم ، جوانان و همه ایران می تواند به عنوان سدی در مقابل این مسئله بایستد؟


✅ آیا صرف دادن سهمیه رزمندگان و معافیت به ایثارگران و عدم رسیدگی درمانی و مشکلات جامعه جانبازان به لحاظ معیشت و مشکلات خاص مانع مشارکت نسل آینده در یاری رساندن به میهن عزیزمان ایران با توجه به سابقه فوق نمی باشد؟

❇️ به یاد داشته باشیم جانبازان جنگ هم می توانستند با عدم حضور در آوردگاه جنگ و مقابله با دشمن زندگی عادی داشته و برای خود آینده ای متناسب و درخشان بسازند اما در دادگاه الهی که ذره المثقالی به کسی اجحاف نشده و در اوراق تاریخ در مقابل این بی اعتنایی به جانبازان و مدافعان وطن قضاوت تلخی خواهد شد.


#جانبازان_اعصاب_روان
#جانباز_موجی
#جانباز_شیمیایی
#حافظه_تاریخی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

چهلم زندگان 


◄سید وحید بلادی
بعد از دستور عقب‌نشینی در عملیات خیبر در شرق دجله و پشت اتوبان العماره بصره، به دلیل نی‌زارهای بسیار متراکم و نبود قایق برای جابجایی نیروها و شدت آتش دشمن، لحظات بسیار سخت و طاقت‌فرسایی بر ما گذشت و باعث شد تا تعدادی از نیروها وسایل خود را رها کنند و با شنا کردن در آب‌های سرد هور خود را به عقب برسانند.


از طرفی نیروهای زخمی به دلیل مجروحیت روی سیل بند در سنگرهای منطقه عملیاتی گرفتار بودند و تعداد دیگری به دلیل گم کردن مسیر و سرگردانی در هور به اسارت دشمن درآمده و یا به شهادت رسیدند.


بعد از پایان عملیات خیبر، بنیاد شهید و تعاون سپاه که از وضعيت هر نيروي مفقودي خبری نداشتند او را شهید اعلام می‌کردند بعضي از خانواده حتی تا چهلمین روز براي فرزندان خود مراسم ختم گرفته و عزاداری می‌کردند اما وقتی راديو عراق اسامی آنها به‌عنوان اسیر اعلام می‌کرد باعث خوشحالی آنها می‌شد و همه اعلامیه‌ها و پارچه‌های تسلیت را از سر در خانه‌ و در سطح شهر از روی دیوار بیرون می‌آوردند.


اما خانواده‌هایی هستند که با گذشت 33 سال از پایان جنگ متأسفانه هنوز هیچ خبری از فرزندانشان ندارند و چه پدر و مادرانی که در فراق و چشم‌انتظاری فرزندان خود از دنیا رحلت کردند. یاد و نام همه شهدای جنگ همیشه جاودان باد.

#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#مفقودالاثر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

اعتراض مدنئ در جبهه


◄نجف زراعت‌پیشه
بیستم آذرماه سال 1362 بعد از دوبار تلاش ناموفق و در پیش گرفتن سیاست قهر و اعتصاب غذا سرانجام به هر سختی که بود توانستم مادرم را راضی کنم و با یک کاروان هفتاد نفره به سمت جبهه آبادان اعزام و به مقر یگان تیپ 15 آبی خاکی امام حسن مجتبی (ع) منتقل شدیم.


به دلیل کمبود جا، نیروهای اعزامی در اماکن عمومی مثل مدارس و دیگر ساختمان‌های اداری خالی مستقر می‌شدند. محل اسکان ما در مدرسه امیرکبیر آبادان بود، روزهای اول تا مشخص شدن وضعیت ساماندهی و تقسیم‌بندی، از فرط بیکاری با پرسه زدن در اتاق‌ها و دفتر مدرسه و سرک کشیدن به پرونده‌های دانش آموزان و چرخیدن در سطح شهر سعی می‌کردیم اوقات فراغت خودمان را پر کنیم. بعد از گذشت چند روز نیروها را به خط کردند و برادر صفر احمدی فرمانده گردان پنج (گردان ابوالفضل ع) اعلام کرد به دلیل تکمیل گردان چهار ما باید به گردان جدیدی كه ترکیبی از نيروهاي شوش و ديگر شهرهای استان خوزستان است ملحق شویم.
اما از همان ابتدا صدای اعتراض ما بلند شد و دو روز در حیاط مدرسه به‌نوعی تحصن کردیم و با شعار یا گردان چهار یا بهبهان بر اعتراض مدنی برای تحقق خواسته‌مان پافشاری ‌کردیم. اما اعتراض بی‌فایده بود و عبدالعلی بهروزی جانشین تیپ حتی به قیمت برگشت ما به بهبهان هم زیر بار نمی‌رفت!


با وساطت محسن اکبری، حجت‌الله اخلاص نیا و پدر اولادی، خواسته ما به اجابت رسید و پس از تقسیم‌بندی مجدد، نیروهای اعزامی از بهبهان به گردان 4 در مدرسه شهید قاضی طباطبایی آبادان منتقل و مستقر شدند و سپس در گروهان سوم به نام القارعه به فرماندهی حجت‌الله اخلاص‌نیا و محسن‌اکبری تقسیم شدیم و با یک جابجایی دیگر و موافقت فرماندهان من به گروهان فلق به فرماندهی داوود دانایی و اکبر دهدار پیوستم.


پنجم اسفند 1362 دو ماه بعد از طی کردن دورهای آموزشی آبی خاکی، در کنار نیروهای لشکر 5 نصر خراسان در عملیات خیبر با بالگرد به جاده خندق اعزام و با نیروهای دشمن در محور العزیر نزدیک رودخانه دجله وارد یک نبرد سخت شدیم. نیروهای دشمن از هوا و زمین با تجهیزات پیشرفته به‌طور کامل پشتیبانی می‌شدند. شدت نبرد به حدی سخت بود که در برخی نقاط به دلیل فاصله کم، دو طرف با پرتاب نارنجک دستی سعی می‌کردند ورق را به سمت خود برگردانند. با وجودی که ما هیچ‌گونه حمایت پشتیبانی، تدارکاتی و تسلیحاتی نداشتیم اما مقاومت سرسختانه ما سبب شد تا نیروهای دشمن نتوانند محور العزیر را به تصرف در آوردند.
در ادامه درگیری، ساعتی از ظهر نگذشته بود که ابتدا خبر شهادت فرمانده شجاع گردان پنج، برادر صفر احمدی در حال شلیک با آر.پی.جی اعلام شد و در ادامه پاتک‌های شدید دشمن یوسف حمیدی فرمانده گردان 4 نیز بر اثر شلیک مستقیم تانک موجی و زخمی شد که به‌سختی توانستیم او را به عقب منتقل کنیم. نبرد ادامه داشت و در نیمه‌های شب یک گردان از لشکر نصر جایگزین نیروهای ما شد و توانستیم برای استراحت و ساماندهی مجدد به جاده خندق برگشتیم.

#بسیجی
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#گردان_امام_حسین_4
#گردان_ابوالفضل_5
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

گربه خواب‌ها (کُلو برده) 


◄ حسن تقي‌زاده
يك روز قبل از دستور عقب‌نشینی عملیات خیبر در سال 1362 با نيروهاي گردان سیدالشهدا در سمت راست سه‌راهی محور خندق (الحچرده) مستقر بوديم. عراق به دليل تسلطش روي منطقه طلائيه تمام توان خود را روی جاده العماره به بصره مستقر كرده بود و با پيشروي خود قصد انجام عمليات بزرگی داشت. با توجه به حضور لشکر 5 نصر به فرماندهی مرتضی قربانی در منطقه چندین بار به ایشان پیشنهاد داديم که اجازه دهد یا جاده العماره را برای جلوگیری از ورود دشمن مسدود کنیم، يا با انهدام پُل ارتباطی، مسیر را برای عبور دشمن ببندیم حتی پیشنهاد دادیم در صورت عدم توافق با این دو طرح، حداقل با زدن چندین تانك مسير پل را مسدود کرده تا جلوی حركت بقيه تانک‌ها گرفته شود. اما برادر قربانی مخالفت می‌كرد و دلايل خاص خود را داشت و اصرار ما بر اجرایی شدن یکی از این سه‌راه حل بی‌فایده بود. هر کسی هم با ایشان صحبت می‌کرد به هیچ عنوان زیر بار نمی‌رفت و قبول نمی‌کرد. در مراجعه آخر که توسط چند نفر از فرماندهانی که تجربه بیشتری داشتند، قربانی با عصبانیت و با شلیک رگبار زیر پایشان، آنها را مجبور به برگشت کرد!


خلاصه هر طور بود آن شب سرد را به سر برديم، هوا داشت روشن می‌شد که مهدی باعثی مثل مشهدي برون كه تکه کلامش منِ گُني بود با تكه كلام همیشه، ما را از خواب بیدار کرد و گفت: گلو برده‌ها (گربه خواب‌ها) بيدار شويد ببينيد چقدر تانك در منطقه مستقر شده؟! من بالاي خاكريز رفتيم حدود يكصد تانك به‌صورت پيكاني آرایش عملیاتی گرفته بودند و آماده پیشروی به‌سوی سیل بندي بودند كه همه ما پشت آن مستقر بوديم!


موقعيت منطقه به‌گونه‌ای بود كه تا كيلومترها پشت سر ما فقط آب بود و به‌راحتی نمی‌شد عقب‌نشینی کرد. دشمن با بررسی دقیق منطقه قصد داشت با آتش پشتیبانی و حمایت ادوات زرهی ضربه نهايي را به ما وارد کند و هر طور شده مناطق تصرف شده را از دست ما خارج کند.


اما با رشادت‌های عزيزاني مثل منصور ملک پور، ناصر باعثی، جمال شریعت جعفری، ناصر ارجمند پور و دیگر نیروها، عراقی‌ها با آن‌همه تجهیزات به عقب رانده شدند. هنگامی‌که دستور عقب‌نشینی نیروها به جاده خندق صادر شد علی‌رغم محاصره کامل و تسلط دشمن بر سه‌راهی العزیر-البیضه با شجاعت و دلیری نیروهای گروهان علی‌اکبر به فرماندهی اسدالله سگوند، سه‌راهی خندق آزاد شده و به هر سختي كه بود توانستیم مسيري براي برگشت نيروها باز کنیم و دشمن باز هم در اهداف خود ناكام ماند.

#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#نبرد_شجاعان
#الصخره_البیضه_العزیر_جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

فاتحه مصلحتئ


◄حسن برکت
پاییز 1362 با بسیج دانش‌آموزی به اردوی یک روزه‌ای امامزاده عبدالله واقع در روستای چاه بوعلی رفته بودیم، امراله راد، کمال خبازی، علی‌اکبر اعتباری و عبدالرسول فضلی نژاد نقشه کشیدند وقتي محمدحسین رئیسی پور بخواب رفت دور او جمع شوند و به شوخی مثل مزار شهیدی دور او بنشینند و فاتحه بخوانند و از این صحنه یک عکس بگیرند.


وقتی محمدحسین بخواب رفت همان‌طور که نقشه کشیده بودند عمل کردیم و یک عکس یادگاری با هم گرفتیم، آن روز با کلی شوخی اردوی ما به پایان رسید. زمان گذشت و اين چهار بزرگوار در عملیات‌های مختلف به شهادت رسیدند و خاطرات خوب کنار آنها بودن، برای من ماندگار شد.

#فرهنگ_جبهه
#طنز
#واحد_دانش_آموزی_بسیج_بهبهان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

پاتک به خودئ


◄امیر حسین‌زاده
سومین روز عملیات خیبر در اسفند سال 1362 بعد از شهادت مسئول مخابرات تیپ، فرماندهي قرارگاه به من مأموریت داد تا خودم را به مقر تیپ در شط‌علي برسانم. به‌محض ورودم به قرارگاه، عبدالعلي بهروزی جانشین تیپ از من خواست برای رفتن به جلو آماده شوم. وسایل موردنیاز را برداشتم و به اتفاق ايشان و برادر قاسم سواریان از بچه‌های واحد مخابرات به همراه یک گروهان از بچه‌های بهبهان به فرماندهی پدر اولادی سوار يك بالگرد شدیم اما پس از طی کردن مسافتي به دلیل ناامن بودن منطقه و مأموریت بالگرد برای بردن زخمي‌ها، خلبان به‌جای جاده خندق همه ما را در جزيره مجنون شمالی پياده كرد و همه ما بلاتکلیف ماندیم.


بهروزی تلاش كرد از لشكر عاشورا كه در آنجا مستقر بود قایقی بگیرد تا لااقل هر شده من را به بهروز غلامی فرمانده تیپ و حبیب‌الله شمایلی معاونت عملیات به شرق دجله ملحق کند اما با تمام پیگیری و تلاش که انجام داد موفق نشد. از طرفی حملات هواپيماهاي دشمن لحظه‌ای قطع نمی‌شد و با هر حمله، دكل كوچك مخابراتي روي زمين می‌افتاد و من مجبور می‌شدم براي ارتباط آن را دوباره نصب و مهار كنيم.


البته بعد از عمليات پدر اولادي به من گفت: وقتی هواپیماها در منطقه می‌آمدند من عمدا دكل مخابراتی را می‌انداختم چون می‌دانستم هواپيما‌هاي دشمن از آن به‌عنوان سيبل (نشانه) استفاده می‌کنند و بچه‌ها را مورد هدف قرار می‌دهند، مسئله‌ای كه اصلا به ذهن من نرسيده بود و اين تشخیص، نشانه تجربه بالای يك فرمانده خلاقي چون پدر اولادي بود.


هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت و ما بدون اطلاع از شرایط جزیره، مجبور شديم سنگرهاي تصرف شده دشمن را تميز کرده و به اكراه از باقی‌مانده غذاهاي آنها به‌عنوان شام استفاده كنیم و حتی در پتو‌هاي آنها بخوابيم. بعد از استراحتی کوتاه که پاسی از شب گذشته بود، برادر بهروزی مرا بيدار و تاكيد كرد اول صبح هر طور شده خودم را باید به الصخره و نیروهای عقبه برسانم چرا که به حضور من نیاز فوری داشتند. همان لحظه به همراه مجيد آبرومند براي برگشتن اقدام کردیم اما به هر دری زدیم انتقال من به مشکل برمی‌خورد.


نیروهای هوایی سپاه به‌عنوان رابطین بالگردها هم نتوانستند کمکی به ما کنند. اما هر طور بود خودم را به رابط اصلي بالگرد‌های سپاه رساندم در حین صحبت کردن از من درخواست یک نخ سیگار کرد. فكري به ذهنم رسيد و سريع با تهیه نخ سيگاری سعي كردم با او گرم صحبت شوم، سيگار را برايش روشن کردم و مشغول ذکر خاطرات شهيد احمد وتري به‌عنوان اولين خلبان سپاه شدم. در حین صحبت به هر صورتي كه بود شيوه تماس با بالگرد و نام ایشان و فرکانس بی‌سیم را در از صحبت‌هایش کش رفتم و به خاطر سپردم و پس از خداحافظی به همراه مجيد به سمت سنگرمان برگشته و منتظر ماندم.


ساعتی بعد اولین بالگردي كه در جزیره پیدا شد با بيسيم خودم، روی فرکانس فرستنده رابط سپاه رفتم و هر طور بود با خلبان بالگرد تماس گرفته و خودم را رابط اصلی معرفی کردم و گفتم: فرمانده منطقه گفته زخمی‌های زیادی اینجا هستند و هر طور شده باید فرود بیاید. با تلاش زیاد بالگرد را روي پد محل فرود به زمین نشاندم! رابط اصلي با بی‌سیم با داد و فریاد به خلبان می‌گفت: صدا آشنا نیست و نباید فرود بیاید! اما من كه در کار خودم خبره و پرتجربه بودم ارتباط رابط اصلی را با بالگرد قطع كرده و سريع به سمت خلبان رفتم و خودم را فرمانده معرفی کردم.


خلبان که از همه‌جا بی‌خبر بود گفت: رابط سپاه به من دستور داده برای بردن زخمی‌ها به عقب باید فرود بیایم، از طرفی با پیدا شدن بالگرد چند آمبولانس با مجروحین که در آن بود خود را به بالگرد رساندند.


من سریع وارد بالگرد شدم و جلوی در ایستادم و نقش یک فرمانده را بازی کردم و فرياد می‌زدم: فقط زخمي‌ها بايد سوار شوند! با کمک دیگر نیروها همه زخمی‌ها را سوار کردیم و با اين ترفند توانستم خودم را به منطقه الصخره و به حبیب‌الله شمايلي به‌عنوان فرمانده برسانم و تا پایان عملیات به‌عنوان بی‌سیم‌چی در کنار این بزرگوار بودم و انجام وظیفه کردم.

#عملیات_خیبر
#جزایر_مجنون
#هوانیروز
#بالگرد
#پاتک_به_خودی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

تنبیه با پتو

تنبیه با پتو
◄حسین کرم نسب
در مهرماه 1362 با حضور مربیان و تکاوران ارتشی بندر انزلی و تعدادی نيروهاي اصفهان در پلاژ دزفول اولین دوره آبی خاکی را طي مي‌كرديم، شرايط سخت اين دوره باعث می‌شد تا پاسي از شب در کلاس‌های آموزش باشیم و گاه از فرط خستگي حتی براي نماز صبح هم به‌سختی بلند می‌شدیم. یکی از نیروهای كم سن و سال که اهل اصفهان بود و در تبلیغات پلاژ حضور داشت موقع اذان صبح با بلندگو دستي بالاي سر بچه‌ها می‌آمد و با صداي بلند برای اقامه نماز بر پا می‌داد.


ما كه از اين وضعيت خسته شده بوديم تصميم گرفتيم با آب پتو، یک حال اساسی به او بدهیم. صبح روز بعد همین‌که بالاي سر ما رسيد و خواست با بلندگو حرفی بزند، به همراه بچه‌ها يك پتو روي او انداخته و حسابي کتک مفصلی به وی زدیم، خلاصه با داد و بيداد و التماس‌هایی که می‌کرد رهايش كرديم! او شکایت ما را به فرمانده پادگان كرد و او هم جریان را به‌پیش نماز پادگان گفت. ظهر روحانی بین دو نماز بلند شد و با اعتراض گفت: من به کی و کجای دنیا شکایت ببرم که توي جبهه یک نوجواني که از سر اخلاص هر روز صبح زحمت می‌کشد و بچه‌ها را برای نماز بیدار می‌کند، پتو بر سرش می‌اندازند و او را مفصل كتك می‌زنند؟! و ما كلي در دلمان می‌خندیدیم. از فرداي آن روز برای نماز کسی سراغ ما نيامد و ما راحت می‌خوابیدیم.


#دوره_آموزشی_آبی_خاکی
#پلاژ_اندیمشک
#فرهنگ_جبهه
#جشن_پتو
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

جنگ کریدورها

آغاز ساخت خط لوله گازی تاپی در افغانستان :

رقیب صادرات گاز ایران به پاکستان و هند

خط لوله تاپی، گاز ترکمنستان را از طریق افغانستان به پاکستان و هند منتقل می کند. این خط لولهٔ ۱٬۸۱۴ کیلومتری از میدان‌های گازی ترکمنستان آغاز می‌شود و سپس از طریق افغانستان و پاکستان به هند امتداد می‌یابد. نقطهٔ شروع این خط لوله در میدان گاز گالکینیش قرار داد. در افغانستان این خط لوله در کنار بزرگراه قندهار-هرات در غرب افغانستان امتداد یافته و پس از ورود به پاکستان از کویته و مولتان می‌گذرد.


***نخست وزیر طالبان: با اجرای خط لوله تاپی ؛ ایجاد شغل برای 12000 نفر ، تامین برق ۲۴ ساعته و اینترنت ارزان برای مردم خواهیم داشتو درآمد سالانه افغانستان از این پروژه نزدیک به یک میلیارد دلار خواهد بود.

پ.ن. هر چند کارشناسان هشدار دادند این طرح هنوز به طور کامل تامین مالی نشده و احتمالا تا یک دهه آینده آماده راه اندازی نخواهد بود اما تلاش رهبران طالبان برای اجرای پروژه های عمرانی در راستای تامین منافع ملی افغانستان ستودنی می باشد. متاسفانه در غیاب اهمال و سستی رهبران ایران در استفاده از موقعیت ژئوپلیتیکی ایران با توجه به مقرون به صرفه بودن از لحاظ اقتصادی ، هموار و کوتاه بودن مسیر عبور خطوط لوله سبب از دست رفتن چنین موقعیت های طلایی شده است.


#جنگ_کریدورها
#ژئوپلیتیک_ایران
#خطوط_لوله_انرژی
#خط_لوله_گاز_تاپی
#ترکمنستان_افغانستان_پاکستان_هند


http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

مرخصی خونین


راوی : نورالله فکور
با"سید حمدالله عزیزی سوق" بسیار مانوس بودم ، در کنار سنگر فرماندهی گردان در منطقه پدافندی شیب نیسان سنگر بسیار کوچک دو نفری را برای گذران ایام بیکاری واستراحت درست کرده بودیم. یکی از روزها لندكروز واحد تعاون به همراهی برادر"محمود پنجه بند" و"سید نورالله سیدی" جهت تحویل نامه های رزمندگان به سنگر فرماندهی آمدند و ماشین را همانجا کنار سنگر پارک کردند.


ضمن تحویل نامه ها گفتند: همسر برادر نجف کشتکاران در بیمارستان بستری است و برای عمل جراحی احتیاج به اجازه همسر دارد و باید با ما به بهبهان بیاید سنگر فرماندهی شلوغ و کوچک بود برای همین ما به سنگر خودمان برگشتیم . فاصله بين سنگر ما تا فرماندهی حدود بیست متر بود. بعد از نیم ساعت صدای انفجار شدیدی به گوش رسید ؛ ظاهرا عراقی ها از روی گرای ماشین لندكروز سنگر فرماندهی را هدف قرار داده بودند . فرماندهی خط داد می زد بیائید بچه ها و زخمي ها را زود تر بردارید الان دوباره خمپاره می زند .

سنگر فرماندهی به دلیل تجمع برادران برای دریافت نامه شلوغ بود ، شش نفر زخمی بود و برادر کشتکاران که آماده گرفتن مجوز مرخصی بود با اصابت ترکشی به گردن در آغوش برادر پنجه بند غرق به خون بود و تنها چند دقيقه بعد به دليل خونريزي زياد به شهادت رسید و به جمع دوستان شهيدش پيوست.


#نجف_کشتکاران
#مرخصی_خونین

http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

شرکت ساخت‌وساز 


◄حبیب‌الله عباداریان
عدم موفقیت در عملیات‌های رمضان، والفجر مقدماتی و والفجر یک، سبب شد تا ستاد جنگ و بخصوص سپاه به فکر انجام عملیات از طریق باتلاق‌های هورالهویزه باشند. منطقه هور به دلیل پوشش نی‌زارهای بلند و آب‌های گسترده می‌توانست علاوه بر کم کردن آتش ادوات توپخانه و حملات هوایی دشمن، نقش نیروی پیاده را در این منطقه بسیار افزایش داده و تاثیر بسیار خوبی داشته باشد، به همین منظور علی‌ هاشمی با تشکیل قرارگاه سری نصرت در اسفندماه سال 1361 مأمور انجام این وظیفه بزرگ و مهم شد.


غافلگیر کردن نیروهای دشمن به شیوه‌های خاص یکی از مهم‌ترین اهداف این قرارگاه بود و باید کلیه فعالیت‌های شناسایی و اطلاعاتی به‌صورت کاملا پنهانی و سری انجام می‌گرفت. لذا علی ‌هاشمی (معروف به سردار هور) بیشتر نیروهای خود را از ساکنین بومی شهرهای دشت آزادگان، اهواز و نیروهای قدیمی سپاه سوسنگرد انتخاب می‌کرد. یکی از نیروهای زبده و توانمند انتخابی علی ‌هاشمی، لطف‌الله جهانتاب بود، تمام نیروهای قرارگاه نصرت می‌بایست در حفظ کامل اطلاعات بسیار حساس و مراقب بودند، چرا که با توجه به نفوذ نیروهای دشمن و منافقین کوچک‌ترین خطای این افراد می‌توانست موقعیت این قرارگاه و اهداف آن‌ را زیر سؤال برده و خطرساز باشد.


لطف‌الله هم به‌خوبی همه این موارد را می‌دانست، برای همین هرگاه خانواده و دوستان در مورد وظیفه و مسئولیت او در منطقه عملیاتی سؤال می‌کردند می‌گفت: دریکی شرکت‌های تابعه آستان قدس که جهت بازسازی شهر سوسنگرد مشغول بازسازی منازل خسارت دیده است فعالیت می‌کند. وقتی دوستان از او توضیح بیشتری در مورد کارش می‌خواستند قسم می‌خورد که محل کار او نه کاری به توپ و خمپاره دارد و نه حتی خودش سلاح به دست است! و این‌چنین حافظ اطلاعات محرمانه بود. با این صحبت‌ها همه فکر می‌کردند او از سپاه خارج شده است و درگیر کار ساخت‌وساز خانه‌های تخریب شده است! اما با پایان عملیات خیبر و تثبیت جایگاه قرارگاه نصرت، نقش و توانمندی حاج لطف‌الله در واحد شناسایی این عملیات برای همه مشخص شد.


#لطف_الله_جهانتاب
#قرارگاه_سری_نصرت
#حفاظت_اطلاعات
http://telegram.me/safeer59

وسواس


◄مجید رضایی زاده
در تابستان 1362 در خط پاسگاه زید با محسن آموزگاران (معروف به سرخُو) و مسعود شفیع پور، بعد از حفر سنگري در سینه خاکریز به خاطر حجم بالاي آتش گاه نماز را با تيمم و نشسته می‌خواندیم. یک شب موقع شام، نان و پنيری که داشتیم روي چفيه اي پهن كردیم تا در کنار هم چند لقمه‌ای بخوریم، من یک لحظه دستم را به دماغم کشیدم، محسن که وسواس و بد دل بود و روی بهداشت فردی حساس بود، به من گفت: باید بروی و دستت را آب بکشی، وگرنه همه شام را پرت می‌کنم بیرون!


آب در سنگر نبود و منبع آب 50 متری با ما فاصله داشت. مجبور شدم به خاطر آتش دشمن بيشتر مسير را سینه‌خیز بروم! وقتی برگشتم تمام لباس و دست و صورتم پر از خاک شده بود. چند متر نرسيده به سنگر آتش دشمن شديدتر شد و به خاطر انفجارهای مکرر و حفاظت از جانم با پوتین به‌صورت جفت پا داخل سنگر و سفره شام پریدم و همه نان پنیر شام به فنا رفت! اما محسن خوشحال بود كه من بهداشت را رعايت كردم، آن شب به محسن و این جریان کلی خنديديم.

#فرهنگ_جبهه
#وسواس
#بهداشت_در_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

اولتیماتوم

(اخطار کتبی)
راوی : .عزیز رنجبر
عملیات والفجر مقدماتی تازه به پایان رسیده و نیروها به پدافند منطقه مشغول بودند ، ازآموزش و پرورش چند نفر نامه به دست آمدند بسبج با اين عنوان كه اداره شدیداً به عباس روز خوش نیاز دارد و اگر مراجعت نكند برابر مقررات با ایشان عمل می شود. من حسب وظیفه در اولین سرکشي رفتم به خط پدافندی "۲۲ بهمن" كه بسيار خطرناك بود و با گزندگان سمي و مارهاي شاخ دار معروف شده بود.

نامه را به مشهدي عباس روز خوش دادم نامه را كه خواند گفت لطفا برايم زيرنامه بنویس :
"آقای رئيس من میز پست و صندلی خودم را به شما می بخشم شما هم به هركسي كه دوست داري آن را ببخش و هركاري صلاح مي داني انجام بده ."

هنوز نامه اداره مشهدی عباس روزخوش را به يادگار نزد خودم نگه داشتم.

#فرهنگ_جبهه
#اولتیماتوم
#عباس_روزخوش
#جنگ_در_راس_امور
#گردان_صف
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

ایثارگران واقعئ


◄حمید خوشکام
در عملیات والفجر مقدماتی در هنگام عقب‌نشینی، داخل شیاری که به سمت کانال‌ها کشیده شده بود یک مجروحی از بچه‌های گردان انشراح که از ناحیه ساق پا دچار شکستگی شده بود من رو صدا زد و گفت: برادر میشه من را با خود به عقب ببرید؟! هر طور بود او را روی دوشم انداختم و به‌صورت خمیده تا آخر شیار آوردم و برای استراحت کوتاه او را زمین گذاشتم، وقتی خواستم دوباره او را به دوش بگیرم قبول نکرد و گفت: از همه طرف در کمین دشمن هستیم و اگر بخواهی من را با خودت ببری هر دوی ما را هدف قرار می‌دهند هر چه اصرار کردم قبول نکرد تا به عقب منتقلش کنم و همان‌جا ماند و در ادامه درگیری به شهادت رسید.


در عملیات خیبر اسفند 1362 در شرق دجله هنگام عقب‌نشینی مجدد همین اتفاق برایم تکرار شد، در آنجا هم هر چه به حمید زحمتکش که مجروح شده بود اصرار کردم که او را به عقب بیاوریم قبول نکرد چرا که می‌دانست شرایط به گونه‌ایست که حمل مجروح یعنی تلف شدن هم حمل‌کننده و هم مجروح. و این بزرگوار ماند و به شهادت رسید! مثل هزاران عزیز مجروح دیگری که حاضر نشدند به خاطر نجات خودشان جان دیگران را به خطر بیندازند و جان فدا کردند تا همراه و هم‌رزمانشان سلاح بر زمین نگذارد. و ما تا ابد مدیون چنین شهدایی هستیم که تا آخرین قطره خون برای حفاظت از کیان این سرزمین مردانه جنگیدن و جان فدا کردند.

#فرهنگ_جبهه
#ایثار
#فداکاری
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

غلتک راه‌سازئ


◄حسین کرم نسب
به همراه چند نفر از نیروهای گردان جهت حضور در عملیات خیبر در سال 1362 سوار بالگرد شدیم و بعد از طی مسیری در جاده خندق پیاده شده و به سمت خط مقدم العزیر در شرق رودخانه دجله به راه افتادیم. در مسیر متوجه یک دستگاه ماشین غلتک راه‌سازی شدیم، پس از بررسی، متوجه شدیم سالم است و فقط سوخت ندارد.


از یک کامیون عراقی فرو رفته در نی‌زارهای اطراف جاده مقداری گازوئیل کشیدیم و آن را روشن کردیم و سوار غلتک شدیم و حرکت کردیم، در آن شرایط جنگی شوخی‌های ما با نیروهایی که پیاده در حال حرکت بودند باعث روحیه آنها می‌شد.


#عملیات_خیبر
#شرق_بصره
#جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

عشق و ترس در اولین عملیات


◄فتح اله آبروشن
شب پيش از اعزام نيروها براي عملیات خیبر در سال 1362 غوغايي از شور و شوق و صحنه‌های وصف‌نشدنی از شهدا و عاشقاني بر پا بود كه تا صبح، در گوشه و كنار تپه عرفان در سايت خيبر مشغول عبادت و راز و نیاز و نوشتن وصيّت‌نامه بودند و گويي اين مصرع شعر حافظ كه چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي وصف حال این‌چنین افراد و آن شب بود.
صبح با نیروهای گردان به فرماندهی یوسف حمیدی جهت اعزام به خط در صف ایستاده بودیم که دستور سوار شدن به اتوبوس‌ها و حرکت داده شد. من آر.پی.جی زن بودم، سیف‌الله خشنودی هم که کمک من بود به دستشویی رفته بود، یک باره چند بار فریاد زدم صبر کنید! کمک. کمک! همه سراسیمه برگشتند که ببینند چه اتفاقی افتاده! یونس ستونه فرمانده دسته ما، سریع پیش من آمد تا علت فریاد کمک خواستن من را جویا شود! گفتم: کمک آر.پی.جی من رفته دستشویی و هنوز نیامده! صدای خنده همه نیروها بلند شد. اما یونس مرا از صف بیرون کشید و با حرکت کلاغ‌پر جلوی بچه‌ها تنبیه کرد.
خلاصه با آمدن سیف‌الله حرکت کردیم، در بین راه دلشوره‌ عجيبي داشتم، اولین عملیات برایم بسیار غرورانگیز بود، فکر درگیر شدن با دشمن، شلیک آر.پی.جی، صدای انفجار بدجور ذهنم را به خود درگیر کرده بود. وقتی به‌صورت دلربای بعضی از دوستان عزیزی که در کنارم بودند نگاه می‌کردم، به‌خوبی شهادت در چهره آنها را می‌توان حدس زد. چند ساعت بعد به مکانی رسیدیم و برای اولین بار سوار بالگرد شدیم. وجودم مملو از ترس، شور، عشق و تشویش و نگرانی بود.
بالگرد ما را در جاده خندق (الحچرده) پیاده کرد و به فرماندهی برادر ستونه به‌صورت ستونی در جاده‌ای که اجساد نیروهای عراقی در دو طرف آن رها بود به سمت خط مقدم حرکت کردیم. اطرافمان جز نی‌زار و آب چیزی دیده نمی‌شد. بعد از ساعت‌ها پیاده‌روی، شب به سنگرها و ادوات منهدم شده دشمن رسیدیم و مستقر شدیم، اما هم‌زمان دشمن با شلیک گلوله‌های منور متوجه حضور ما شد و حملات شدید خود را با ریختن انواع گلوله بر سر ما شروع کرد، بوي باروت همه فضا را پر کرده بود.
خیلی جدی به علی‌رضا گفتم: مگر اينها با ما پدرکشتگی دارند كه اين‌چنين با ریختن انواع مهمات می‌خواهند ما را بکشند؟! با خنده گفت: مگر جنگ غیر از این است خوب ما هم برای دفاع از کشورمان در اینجا هستیم. تازه فهمیدم چه سؤال بی‌موردی کرده‌ام! علی‌رضا گفت: این هم شب عملیاتی كه آرزويش را داشتي حالا ببینم چند مرد حلاجی؟! شدت آتش همه را زمین‌گیر کرده بود و کسی جرات سر بلند کردن نداشت. من از ترس روی زمین دراز کشیده بودم و صورتم را با کلاه خُود گرفته بودم و به دلم نهیب می‌زدم، مگر نه این‌که عاشق شب عملیات بودی! پس چرا این‌همه ترس.؟!


در همین لحظه به‌یک‌باره ورق برگشت و یک صف از شیر مردان تیربارچی و آر.پی.جی زن ما چنان خط دشمن را در هم کوبیدند که اکثر تیربارچی‌های عراقی خاموش شدند و نیروها جان تازه‌ای گرفتند. یک لحظه بسیجی کم سن و سالی که در كنار من بود چند گلوله خورد و زخمی شد و خود را در شیار کوچکی که مسير عبور نیروها انداخت و به همه قسم می‌داد و التماس می‌کرد تا برای پاک شدن گناهانش از روی بدنش عبور کنند! پیش خودم فکر می‌کردم مگر یک نوجوان با این سن و سال کم چه گناهی مرتکب شده باشد که چنین درخواستی می‌کند و چند دقیقه بعد به دلیل شدت جراحات به آرزویش رسید و به شهادت رسید و من هنوز در دل به خود نهیب می‌زدم که شجاعت این نوجوان كجا و تو کجا؟!

با وجود ترس اما مصمم بلند شدم و زیر نور منورها و سفیر گلوله‌هایی که به سمتم می‌آمد و گویی دستی از غیب آنها را به طرف دیگری هدایت می‌کرد، باصلابت گام برداشتم، در معركه مردانه‌ای که فضایش پر شده بود از عطر شهدا، بی‌امان شروع به شلیک آر.پی.جی کردم و مرتب فریاد می‌زدم خشنودی گلوله برسان و او هم سریع گلوله‌ها را به دستم می‌داد، و چند ساعات بعد که صداي تكبير از همه سو بلند شد، احساس غرور و نويد پيروزي برایمان نزديك بود و با جانفشانی همه نیروها، خط دشمن در العزیر در شرق دجله به دست فاتحان ما افتاد و تصرف شد. وقتی از بالاي خاكريز زیر نور منورهایی که هنوز شلیک می‌شد به اطراف نگاه ‌کردیم تازه متوجه شدیم چه منطقه مهمی را تصرف کرده بودیم، چند ایستگاه عظیم نفتی و اتوبان بزرگ العماره - بصره که امتداد آن نامعلوم بود.
با روشن شدن هوا چند قارقارک عراقی پيدا شدند و تیرهای میخی و سمی را به‌صورت خوشه‌ای به سمت ما شليك كردند، ناگهان یکی از آنها از پشت به کمرم خورد و کامل وارد بدنم شد! از شدت درد و خونریزی زمین‌گیر شدم، سیف‌الله خشنودی و سید ابول شجاعی و رحمان نیکو، با کمک هم مرا روی شکم خواباندند تا تیر را از کمر من بیرون بیاورند. سید ابول با چاقویی که همراهش بود، كار جراحي را شروع كرد و میخ که به شکل سه پیکانی بود از كمر من بیرون آورد و با خوشحالی فریاد می‌زد: فتح‌الله، فتح‌الله، بیرونش آوردم. بیرونش آوردم! بعد زخم مرا باندپیچی كردند. و کمی از درد من کاسته شد.
ساعتی بعد یوسف حمیدی در سمت فرمانده گردان از نیروها خواست هرکس سنگری برای استراحتی کوتاه پیدا کرده و یا جان پناهی برای خود حفر درست کند. من و خشنودی سنگر کوچکی درست کردیم. ساعتي استراحت کردیم، اما نگاه من به نی‌زارهاي روبه‌رو بود كه متوجه جنب‌وجوش یک نفر با زیرپوش سفید شدم! گلوله‌ای به نزدیکی او شلیک كردم که با ترس از درون نی‌زار بیرون آمد و خود را تسلیم کرد.
فرد سن بالایی بود که فارسی را خوب صحبت می‌کرد و قسم می‌خورد که شیعه است و در کربلا براي امرار و معاش خانواده خود دست‌فروشی مي‌كرده که به دستور صدام و به‌زور نیروهای بعث و ترس از اعدام مجبور شده به جبهه بیاید و در نی‌زارها پنهان شده تا در موقعیت مناسبی بتواند خود را تسليم نيروهاي ما كند، دقایقی بعد بسیاری از نیروهای دیگر که وضعیتی مثل او داشتند و به‌زور به جبهه آمده بودند، بدون این‌که حتی یک گلوله هم به سمت ما شلیک کنند از نی‌زارها بیرون آمده و خود را تسلیم کردند. در منطقه‌ای که ما بودیم هفتصد نفر نیروي عادي و درجه‌دار به اسارت ما درآمدند و دسته‌دسته آنها را به عقب منتقل كرديم.
در آن عمليات من يك سرگرد عراقي بنام سعدون را اسیر کردم و به سنگر خودمان آوردم. هر چی عزیز رنجبر می‌گفت باید او را با اسرا به عقب منتقل کنیم قبول نکردم و هر طور بود روی دوش آن سرگرد سوار شدم و میان نیروهای گردان می‌چرخیدم و به هر جا سرک می‌کشیدم و همه می‌خندیدند و چند ساعت بعد آن سرگرد را با بقیه اسرا به عقب منتقل کردیم. با شرکت در اولین عملیات، ترس من تبدیل به عشق و امید برای سال‌های بعد حضورم در میدان نبرد در کنار دوستان شهیدی شد که نام و یادشان تا ابد در دل همه ما جاری و ساریست.


◄فتح اله آبروشن
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

عراق و غلبه بر تنگنای ژئوپلیتیکی :

کمبود سواحل و تنگناهای ژئوپلیتیکی این کشور در دسترسی به آبهای خلیج فارس سبب تحمیل دو جنگ علیه ایران و کویت در زمان حزب بعث شد ، سواحل عراق دارای عمق کم بوده و در زمان جزر باتلاقی می شود و به همین لحاظ تنها راه ارتباطی عراق بندر بصره و استفاده از اسکله های البکر و الامیه در اعماق خلیج فارس برای انتقال انرژی با خطوط لوله می باشد . بعد از چهار دهه از پایان جنگ عراق علیه ایران ظاهراً دو کشور نتوانسته اند با توافق مجدد بر معاهده 1975 که ترتیبات لایروبی و سایر بندها را مشخص نموده عراق با قراردادی با شرکت ایتالیایی در صدد احداث بزرگترین بندر دریایی در فاو و ارتباط آن با ترکیه از طریق راه آهن می باشد.


پروژه بندر بزرگ فاو که به تازگی وارد فاز اجرایی شده، یکی از مهم‌ترین پروژه‌های اقتصادی کشور عراق است که بر روابط تجاری این کشور با ایران نیز تأثیر مستقیمی دارد. چرا که فعالیت این بندر با ظرفیت ادعایی 99 میلیون تن در سال، می‌تواند موجب تضعیف منطقه آزاد اروند و تجارت از این نقطه با عراق شود. همچنین برخی جریان‌های رسانه‌ای عراقی تکمیل خط آهن شلمچه-بصره را معارض با اهمیت محوری بندر فاو برای استان بصره می‌دانند. براستی :

  • چه اتفاقی افتاده که عراق قید ایران در لایروبی اروندرود را زده و تن به احداث بندری بزرگ در خورعبدالله با عمق کم و هزینه بالا بدهد ؟
  • چرا عراق حاضر به راه اندازی بندر خرمشهر بصره نیست ؟
  • آیا عراق چراغ خاموش در حال فاصله گرفتن از ایران می باشد؟؟؟


#ژئوپلیتیک_عراق
#ابرپروژه_فاو
#ژئواکونومی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

عراق و غلبه بر تنگنای ژئوپلیتیکی :


کمبود سواحل و تنگناهای ژئوپلیتیکی این کشور در دسترسی به آبهای خلیج فارس سبب تحمیل دو جنگ علیه ایران و کویت در زمان حزب بعث شد ، سواحل عراق دارای عمق کم بوده و در زمان جزر باتلاقی می شود و به همین لحاظ تنها راه ارتباطی عراق بندر بصره و استفاده از اسکله های البکر و الامیه در اعماق خلیج فارس برای انتقال انرژی با خطوط لوله می باشد . بعد از چهار دهه از پایان جنگ عراق علیه ایران ظاهراً دو کشور نتوانسته اند با توافق مجدد بر معاهده 1975 که ترتیبات لایروبی و سایر بندها را مشخص نموده عراق با قراردادی با شرکت ایتالیایی در صدد احداث بزرگترین بندر دریایی در فاو و ارتباط آن با ترکیه از طریق راه آهن می باشد.


پروژه بندر بزرگ فاو که به تازگی وارد فاز اجرایی شده، یکی از مهم‌ترین پروژه‌های اقتصادی کشور عراق است که بر روابط تجاری این کشور با ایران نیز تأثیر مستقیمی دارد. چرا که فعالیت این بندر با ظرفیت ادعایی 99 میلیون تن در سال، می‌تواند موجب تضعیف منطقه آزاد اروند و تجارت از این نقطه با عراق شود. همچنین برخی جریان‌های رسانه‌ای عراقی تکمیل خط آهن شلمچه-بصره را معارض با اهمیت محوری بندر فاو برای استان بصره می‌دانند. براستی چه اتفاقی افتاده که عراق قید ایران در لایروبی اروندرود را زده و تن به احداث بندری بزرگ در خورعبدالله با عمق کم و هزینه بالا بدهد ؟ چرا عراق حاضر به راه اندازی بندر خرمشهر بصره نیست ؟ آیا عراق چراغ خاموش در حال فاصله گرفتن از ایران می باشد؟؟؟


#ژئوپلیتیک_عراق
#ابرپروژه_فاو
#ژئواکونومی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

آزادئ اسرا


◄ یدالله پازند
در ساعات پایانی حضور نیروهای عملیاتی در شرق دجله در اسفند 1362و در جریان عملیات خیبر، دستور عقب‌نشینی به جزایر مجنون صادر شد. عبدالعلي بهروزی فرمانده تیپ بالغ بر صد نفر از اسرای عراقی را در جاده خندق (الحچرده) به دلیل نبود قایق جهت انتقال به عقب آزاد کرد و به آنها گفت: با وجودی که در میدان نبرد هستیم و می‌توانیم طبق قوانین جنگ به شما شلیک کنیم، اما شما را آزاد می‌کنیم و امیدوارم مثل یک سفیر از جانب ما به سمت نیروها و مردم و خانواده‌های خود برگردید و به آنها بگویید ما دشمن شما نیستیم و برای دفاع از سرزمینمان وارد این جنگ شدیم.


اکثر آنها نیروها جیش‌الشعبی بودند که با زور اسلحه و تهدید کشتن، توسط نیروهای امنیتی صدام از کوچه و بازار بخصوص شهرهای شیعه‌نشین عراق جهت جنگ علیه ایران فرستاده شده بودند و نه تنها انگیزه‌ای برای جنگیدن نداشتند، بلکه با امور نظامی و تجهیزات جنگي هم کاملا ناآشنا بودند و برادر بهروزی چون اشراف کامل به این قضیه داشت اجازه نداد کسی کوچک‌ترین آسیبی به آنها بزند و همه را آزاد کرد.


#عملیات_خیبر
#فرهنگ_جبهه
#جاده_خندق
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

فرماندهان بی نظیر : خلبان احمد وتری


راوی : حمیدرضافرح بخش
در عمليات بيت المقدس برادر "احمد وتري" فرمانده "گردان صف" بود ، فرمانده شجاع و مخلصي كه برخورد او با نيروهايش زبانزد همه بود . نيم ساعت قبل از حرکت نيروها من به چادر ايشان برای خداحافظي رفتم . نزديك چادر كه رسيدم صداي گريه جانسوزي شنيده مي شد .گوشه چادر را آرام كنار زدم ديدم برادر وتري در حال نماز و سجده است و با گریه مشغول عبادت است.


خلوتش را بهم نزدم و ساعتي بعد برگشتم اما چشمان قرمز وصورت خيس و آرام عرفاني او كاملا مشهود بود. آنجا به حال خودم تاسف خوردم كه چه گوهرهايي كنارما هستند و ما ساده ازكنار آنها مي گذريم. چند ساعت بعد وقتي خبر شهادت اين فرمانده شجاع را شنيدم راز مناجاتها هميشگي و خلوت تنهايي او درچادر برايم معنا شد.


3گردان_صف
#خلبان_احمد_وتری
#تیپ_20_بعثت
#عملیات_بیت_المقدس
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

مهمان پردردسر


راوی: مسعود اکبری و حبیب الله سقاوی
"محسن اکبری" جمعی گروهان غواصی و خط شکن ذوالفقار در عملیات بدر بود .در جریان عملیات گلوله ای به سرش خورد و درجمجمه او جا خوش کرد و به طور معجزه آسایی زنده ماند . بعد از عملیات محسن با وجود مجروحيتش به همراه "مجید محسنی" که تازه از اتاق عمل آمده بود تا تثبیت نيروها درپاسگاههای آبی در کنار بچه ها ماند . در آن مدت باند سفید رنگی دور سرش پیچیده بود ومرتب حاج کمال صادقی به او می گفت: برای درمان مجروحيت سرت به عقب برو . ولی محسن ماندن در خط را بر درمان جراحتی که برداشته بود ، ترجیح می داد و مدام به ما می گفت: این باند شاهد و گواه من در روز جزاست . سرانجام "محسن اكبري" به جمع دوستان شهيدش پيوست.


#فرهنگ_جبهه
#محسن_اکبری
#مجید_محسنی
#گردان_فجر
#لشکر_7_ولیعصر
http://telegram.me/safeer59

تیمم به یاد ماندنی در اسارت 


راوی : غلام رضا رئیس پور
بعد از اسارت در عمليات خيبر به دليل مجروحيت و شيمیايي در اردوگاه از بقيه جدا و به همراه بقيه مجروحين در محل ديگر ظاهراً براي رسيدگي منتقل شديم كه چندان هم خبري نبود. با توجه به اینکه اکثر اسراي زخمي نمی تواستند وضو بگیرندكمي خاك درلبه پنجره ریخته بودیم براي تیمم. من فقط می توانستم روی انگشتانم دستی بکشم که با توجه به چرک و خون شدید بهداشتی هم نبود.


يك بار رفتم کنار پنجره که تیمم کنم يك سرباز عراقی روبروم ايستاده بود ، گفت : ها اشبیك ؟ شیترید؟ یعنی: چته؟ چی میخوای ؟ گفتم: می خواهم تیمم کنم ، یعنی دست بزنم روی خاک به جای وضو ، گفت : نمی خواهد دلت پاک باشد ، اگه وضو نمی گیری دیگه تیمم نمی خواهد ،گفتم: خداوند تو قرآن فرموده: فلم تجدوا ماء افتيمموا صعيدا طيبا ؛ به عربي گفت: یعنی مي خواهي بگويي بهتر از ما قرآن و احکام اسلام رو بلدین؟ گفتم: نه منظورم این است که... خلاصه نگذاشت حرف رابزنم و کلی فحش بارم کرد و رفت. بچه ها گفتند خدا به خیر بگذرد.


فردا وقت آمار ظهر دیدیم افسر ارشد مسئول اردوگاه و افسراستخباراتی وکلی سرباز ریختند درآسایشگاه و شروع به زدن همه ما کردند ، بعد گفتن بشینید که سروان اردوگاه صحبت دارد . افسر ارشد شروع به صحبت كرد و گفت: شما را خمینی گول زده و یک کلید بهتون داده و گفته این کلید بهشت است و شما را این طوری انداخته به جان ما . شما هم آنقدر ساده هستيد و اين دروغها را باورکرده ايد و همه کارهاي خودتان را درست و اسلامی حساب می کنید. اصلا مجوس و آتش پرست چه ربطي به اسلام. بعد گفت : اون که آموزش قرآن راه انداخته کیه؟ من خواستم بلند شوم که دستي از پشت مرا گرفت و گفت بنشین ، چه بدونه کیه چه ندونه همه را تنبيه مي كنند ، خلاصه كلي فحش نثارمون کرد و گفت اینجا بحث سیاسی ممنووووع ؛ بعد هم با تهديد براي آخرين بار آسايشگاه را ترك كردند.


#فرهنگ_جبهه
#آزادگان
#تیمم
#غلامرضا_رئیس_پور
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

اعزام پنهانئ 


◄حسین کرم نسب
محمود راجي از جوانان بسيار خوش‌سیما، و مهربانی بود که به‌واسطه اخلاق نیکویش در دل بچه‌هاي جنگ و حتي خانواده و فاميل جايگاه خاصي داشت. پاییز سال 1362، به‌طور پنهاني جهت شركت در عمليات خيبر خود را به نیروهای آماده عملیات در آبادان رسانید.


خانواده او با پيگيري فراوان جای او را پيدا كرده و خود را به مدرسه شهيد اندرزگو محل استقرار نیروهای گردان 2 در آبادان می‌رسانند و از نگهباني تقاضاي ملاقات با او می‌کنند. محمود از همه‌جا بی‌خبر وقتي بيرون مدرسه می‌آید به‌طور ناغافل خانواده‌اش او را می‌گیرند و به‌زور سوار ماشين می‌کنند و حتي اجازه نمی‌دهند وسايلش را بردارد و با خود به بهبهان برمی‌گردانند!
چند روز بعد محمود در يك فرصت مناسب از دست خانواده فرار می‌کند و دوباره به جمع نیروهای گردان 2 سیدالشهدا (ع) پیوست و در عملیات خیبر در شرق دجله در مصاف عاشورایی و سخت در اولین اعزامش در اسفندماه 62 به شهادت رسید و پیکر مطهرش به دلیل شرایط سخت جنگي در کنار رودخانه دجله باقي ماند و 16 سال بعد در سال 78 توسط گروه تفحص پیکر او به همراه تعداد دیگری از هم‌رزمانش شناسایی و به بهبهان منتقل شد و با شکوه فراوان تشییع گردید.


#عملیات_خیبر
#گردان_سیدالشهدا
#شرق_دجله
#الصخره_البیضه
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

نماز داوود


راوی : سید وحید بلادی
بچه ها خیلی دوست داشتند موقع نماز داود جلو بایستد و به او اقتدا كنند ؛ داود خودش همیشه فراری بود و زیر بار نمی رفت. می گفت: مگر می خواهید نمازتان از یك وجب دست هم بالاتر نرود ؟ اما بچه ها کوتاه نمی آمدند و به داود اصرار می کردند که جلو بایستد داود هم سعی مي كرد موقع نماز هر طور شده گوشه اي تنهايي و پنهان نماز بخواند تا در ديد نباشد.


در پاسگاه آبی هور که بودیم خیالش راحت بود که می تواند ما را دست به سر کند ، مي رفت روی لبه یونولیت ها و در انتهای آن می ایستاد تا کسی نتواند به او اقتدا کند و ما هم سعی می کردیم بعد نماز او را از شرمندگی در بياوريم ؛ براي همين دست و پاهایش را می گرفتیم و او را در آب می انداختیم و كلي مي خنديديم . داود خودش غش مي كرد از خنده .


يكبار بار با چند نفر از بچه ها موقع نماز آهسته به او اقتدا كرديم اما آن قدر ذکرها را آهسته و آرام می خواند و رکوع و سجده هایش طولانی شد که وسط نماز پشيمان شديم ،کلافه شدیم، تا نمازش تمام شد و فهميديم توان اقتدا كردن به او را نداريم.


#فرهنگ_جبهه
#نماز
#هورالعظیم
#داوود_دانایی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/

تحریم و کمبود 


راوی: حبیب الله عباداریان
در یکى از روزهای دفاع مقدس در منطقه ای بين جفير و شط على کنار يکى از فرماندهان نيروی هوايى ایستاده بودم که چند فروند هواپيماى دشمن وارد منطقه شد و داشتند بی هدف آنجا را بمباران می کردند . با بي سيم موقعيت را گزارش دادیم و با آمدن هواپيماهاى خودی ، بدون اینکه به سمت آنها شلیک کنند، فقط آنها را دنبال کرده و از منطقه بیرون راندند . با دیدن این صحنه به فرمانده نیروی هوایی مستقر در قرارگاه گفتم: چرا هواپیماهای ما با آنها درگير نشدند؟ گفت: آمدن هواپیماهای خودی فقط برای ترساندن آنها بوده تا از منطقه دور شوند و فرار کنند ؛ ما از نظر مهمات و موشک در مضیقه هستیم و همه سعي و وظيفه ما اين است كه از مهماتمان درست و به موقع استفاده كنيم.


#جنگ_تحریم
#نیروی_هوایی
#استفاده_بهینه_مهمات
http://telegram.me/safeer59

ایها الصدام خائن


راوی : عبدالصاحب بخردی
"حاج عباس روز خوش" مرد خستگی ناپذیر جبهه و درگردان مایه نشاط و شادی بچه ها بود. بچه ها به او پدر و یا علمدار و گاهی سقا می گفتند رزمندگان گردان 3 عاشورا هیچ وقت یاد شیر مرد و علمدار گردان را با آن حرف هاي : صبح بخیر برادران. صبح به خیر تکاوران. ایها الصدام خائن. هندونه کیلو 2 ریاله را فراموش نمي كنند. همواره عَلمي با نوشته حضرت ابوالفضل (ع ) را در دست داشت و به هنگام درگیری به نيروها آب می رساند و یاد علمدار کربلا را زنده می کرد . بارها مجروح شد اما این جراحات نتوانست مانع از حضور او در جبهه شود.


یک روز قبل از عملیات خیبردرمنطقه ی شط علی بعد از پایان سخنرانی آقای مرتضی قربانی فرمانده لشکر 5 نصر، مشهدی عباس عَلم خود را بلند کرد و فریاد عباس علمدار سر داد و همه به دور او جمع شدند و شور و هیجانی برپا گشت وهمه آماده شدند تا در یک نبرد بزرگ شرکت کنند. آن وقت ها شعار بهبهانی ها فراگیر شد بود: «آغی خمینی : خدا حفظی بِكُ- شیخ علی اکبر- خدا حفظی بِكُ (منظور آیت الله هاشمی بود که در آن عملیات سمت فرماندهی را داشت) آسید علی ما را :خدا حفظی بِکُ- صدام کافر : َا کمر پَرتی بِكُ ( حاج عباس برای امام ، مقام معظم رهبری و آقای هاشمی دعا می کرد و برای صدام نفرین که خداوند او را از کوه به پایین پرت کند) به هر حال آن روز حاج عباس شوری بپا کرد و فردا نیروهای ما وارد نبرد خیبر شدند.


در هنگام عملیات خيبر نیز براي تقويت روحيه بچه ها همين گونه بود. ما با علمدار جبهه در 29/12/62 همگی اسیر شدیم. در ابتدای اسارت و هنگامی که دراتوبوس در حال جابجایی بودیم وقت نماز شد."حاج عباس" در همان حالت روي صندكي اتوبوس در حركت شروع به اذان گفتن كرد ؛ سرباز عراقی متوجه شد و به سراغ او آمد و محکم به سرش کوبید ، اما علمدار اذانش را قطع نکرد «اشهد ان علیا ولی الله...» ، سرباز محکم تر مي زد و با تمسخر جمله هاي اذان را تکراركرد ، علمدار خواند و سرباز زد تا اذان به پایان رسید.


يك روز در اسارت حاج عباس با گِل تسبيح درست كرده بود كه يكي از افسرهاي عراقي متوجه شد و پرسيد اين را براي چي درست كردي؟ حاج عباس گفت: براي ذكر گفتن. افسر عراقي به شدت ناراحت شد تسبیح را از دستش گرفت و به زور دردهان حاج عباس فرو كرد و با دست دهان او را گرفت و فك او را تكان مي داد تا تسبيح خيس شود و فرباد مي زد اكله( بُخورش). اما وقتي ديد حريف پيرمرد نمي شود با فحش و خنده هاي شيطاني او را رها كرد و رفت. حاج عباس تا روز آزاديش هميشه باعث روحيه ديگر اسراء در اردوگاه بود.


#فرهنگ_جبهه
#آزادگان
#عباس_روزخوش
#شعار_ایهاالصدام_خائن
http://telegram.me/safeer59

مرخصی و ایثار


راوی: یدالله پازند
تابستان سال 63 بعداز اینکه از پدافند هورالهویزه به پادگان شهید غلامی (سایت خیبر) آمدیم ، به بچه های گردان مرخصی دادند. همه نیروها به مرخصی رفتند ولی تعدادی مثل برادران "داود دانایی"، "یونس ستونه" ، "اکبر دهدار"، "عبدالله رنجبر"، "حسن نوابی" و تعدادی دیگر ماندند تا وضع آسایشگاه ها را سر و سامان بدهند. با پایان مرخصی نیروها، زمانی که آنها به پادگان آمدند با صحنه رنگ آمیزی آسایشگاه ها مواجه شدند. وعلاوه بر آن همه تختها مرتب و منظم چیده شده بود. در تمام این مدت که نیروها در مرخصی بودند این برادران در آنجا ماندند و شبانه روزکار کردند و آسایشگاه را برای حضور مجدد نیروها مهیا کردند.


#فرهنگ_جبهه
#ایثار_فداکاری
#داوود_دانایی
#یونس_ستونه
#عبدالله_رنجبر
#حسن_نوابی
http://telegram.me/safeer59

الگوئ تقوا


◄عبدالصاحب بخردی
حبیب‌الله سرسازی بی‌سیم‌چی یکی از دسته‌های گردان 3 عاشورا تیپ در عملیات خیبر از نیروهای کریم رضایی و رحیم گل عنبر بود، بعد از شهادت این دو عزیز، برادرعبدالصمد صالح نژاد مسئولیت این دسته را به عهده گرفت. حبیب‌الله زیر آتش شدید دشمن واقعا شجاعت زیادی داشت و سعی می‌کرد ارتباط با فرماندهان را به هر صورتی که هست برقرار نگه دارد. بعد از پنج شبانه‌روز مقاومت که منجر به زخمی و شهادت رسیدن تعداد زیادی از نیروهای دسته دوم شده بود، تصمیم بر این شد که این دسته به عقب برگردد.


دشمن که از رفتن نیروها و خالی شدن خط با خبر شده بود پاتک سنگین خود را از صبح شروع کرد از بین نیروها فقط من، حبیب‌الله و برادر صالح نژاد و اسدالله خانی، روز آخر یعنی هشتم اسفندماه 1362 برای حفاظت خط در طول خاکریز از این سنگر به سنگر می‌رفتیم و به سمت دشمن شلیک می‌کردیم اما دشمن لحظه‌به‌لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شد، حبیب‌الله سرسازی با وجودی که بی‌سیم‌چی بود و در نزدیکی من قرار داشت با آر.پی.جی آن‌قدر به سمت دشمن شلیک کرده بود که گوش‌هایش دیگر نمی‌شنید!
با شدت درگیری از او خواستم بالای خاکریز برود و موقعیت دشمن را اعلام کند تا با قبضه‌ی خمپاره‌انداز بتوانم دقیق‌تر آنها را مورد هدف قرار دهم. چند بار بالای خاکریز رفت و موقعیت را اعلام کرد، اما بار آخر با اصابت گلوله تک‌تیرانداز عراقی به پیشانیش از پشت در آغوش من افتاد و چند لحظه بعد به شهادت رسید.


برادر صالح نژاد با اشک او را در آغوش گرفت و می‌بوسید و می‌خواست شافی او باشد. در همین لحظه دشمن از چپ و راست از خاکریز بالا آمد و جنگ کاملا، حالت تن‌به‌تن به خود گرفت، پشت سر ما کیلومترها آب بود و راهی جز مقاومت تا شهادت و یا اسارت برایمان نمانده بود.


درگیری‌ها تا عصر ادامه داشت اما سرانجام با پرتاب چند نارنجک دستی دشمن زخمی و دچار موج انفجار شدم. در همین لحظه چند سرباز عراقی را بالای سرمان دیدیم و به اسارت درآمدیم، پیکر مطهر شهدا ازجمله شهید حبیب‌الله سرسازی همان‌جا ماند و ما با چشم اشکبار با آنها وداع کردیم و تمام دوران هفت‌ساله اسارت را با نام یاد و آنها گذراندیم.


#عملیات_خیبر
#شهید_حبیب_الله_سرسازی
#محور_عملیاتی_الصخره_البیضه
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

عشق به نماز


راوی : حسن احسانپور
قبل از عملیات بدردرسایت خیبر پشت آسایشگاه گردان سید الشهداء(ع) چند چادر زده بودند "رضا مکاری مقدم " علی رغم سن کمی که داشت در آن چادر به خواندن نماز شب مشغول می شد . یک بار از او پرسیدم : چرا نشسته نماز می خوانی؟ گفت: می خواهم دو برابر نماز بخوانم. علاقه ای وافر به عبادت با محبوب داشت . سرانجام در عملیات بدر هم به محبوبش رسید.


#فرهنگ_جبهه
#نماز
#شهید_رضا_مکاری_مقدم
#شهید_حسین_رخشان
#شهید_ابراهیم_شعبانی
http://telegram.me/safeer59

آغی خمینی


راوی: یدالله پازند
سال61 قبل از عملیات والفجر مقدماتی یکی از دوستان به نام آقا" مهدی فدایی" در گردان ما بود که پدرش در دفتر حضرت امام خمینی (ره)کار می کرد. با پیگیری های این عزیز و مهندس"سید نورالله سیدی" و برادر "یوسف حمیدی" دیدار با حضرت امام برنامه ریزی شد که به لطف خدا آن ملاقات هم صورت گرفت . در آن دیدار "عبدالله رنجبر" شعری را به زبان بهبهانی قبل از دیدار با امام خواندند که بسیار مورد توجه حضار قرار گرفت، به این مضمون: «آغی خمینی... خدا حفظی بُکُ... شیخ علی اکبر... خدا حفظی بُکُ... خامنه ای مو... خدا حفظی بُکُ ...» و شعر «روح الله صل علی» که خواندن آن شور و شوق فراوانی در افراد حاض در آنجا بوجود آورد.


#عبدالله_رنجبر
#دیدار_با_امام
#مهدی_فدایی
#آغی_خمینی
http://telegram.me/safeer59

قافیه


راوی : عبدالرحیم کاووسی
قبل از عملیات کربلای چهار با گردان فتح بهبهان در روستای گسوه آبادان مستقر شدیم . روز قبل از اعزام هر کدام از نیروها مشغول کاری بودند . یکی وصیت نامه می نوشت ، دیگری اسلحه اش را تميز می کرد آن یکی خاطره می نوشت . نگاهم افتاد به "مهدی شاهدی" او دانشجوی رشته ادبیات شهید چمران اهواز بود گفتم: آقا مهدی داری چکار می کنی؟ گفت: دارم شعر می نویسم. ببین چطوره؟ و بیت شعری را که نوشته بود برايم اين چنين خواند : عاشق که شدی تیر به سرت باید خورد / زهری است که مانند شکر باید خورد. گفتم : شعرت از نظر محتوی و مضمون عالی است از نظر وزن هم خوب است اما قافیه ندارد گفت: چه بگويم. گفتم : بگو : عاشق که شدی تیر به سرباید خورد / زهریست که مانند شکر باید خورد. خوشحال شد و گفت : عالی شد همین را می نویسم.


عملیات کربلای 4 در بدو شروع به دلیل عدم فتح متوقف شد و نوبت به گردان ما نرسید. چند روز بعدگردان ما به شهر فاو اعزام شد و درخطوط پدافندی منطقه عملیاتی فاو مستقر شدیم . یک روز سحر برادر "فضل الله عصایی" فرمانده دسته مرا از خواب بیدار کرد و با چشمان اشکبار گفت: می دانی برادر مهدی هم رفت. جا خورده پریدم وگفتم : کی ؟ کجا ؟ چطور ؟ گفت: چند دقیقه قبل سر پست نگهبانی تیرقناسه عراقی به سرش خورد و شهید شد.در حالی که قطره اشکی بر گونه ام چکیده با خودم زمزمه کردم و گفتم :


عاشق که شدی تیر به سرت باید خورد. و دیگر نیازی به وزن و قافیه ندارد.


#مهدی_شاهدی
#پدافندی_فاو
#جاده_فاو_ام_البهار
#روستای_گسوه
http://telegram.me/safeer59

شعار


راوی : عبدالصاحب بخردی
آیا می دانید شعار ابوالفضل علمدار/ خمینی را نگهدار چگونه بر سرزبان ها افتاد؟ دی ماه سال 67 وقتی که سومین گروه از اسرای ايراني در اردوگاه موصل دو را برای زیارت به کربلا می بردند بچه ها با توجه به تجارب دو گروه پیشین تصمیم گرفتند اقداماتی را درکربلا و نجف انجام دهند، نوشتن اعلامیه جهت پخش درمیان مردم و گذاشتن اعلاميه ها زیر فرش های حرمين شريفين ،کشیدن تصویر امام بر روی پارچه های سفید دشداشه جهت نصب و يا آويزان كردن از پنجره اتوبوس ،که بسیار هم خطرناک بود، قرار دادن شعارهای مهم درون خودکار و انداختن در بین مردم از جمله ی این اقدامات بود.


در حرم حضرت ابوالفضل ع تحرک بچه ها به اوج خود رسیده و طوري شدکه همه بی اختیار شعار مي دادند: « ابوالفضل علمدار خمینی را نگهدار..» و صدای افسران عراقي كه مرتب و بلند با فریاد و عصبانيت به سربازها مي گفت: درها را ببندید... ظاهرا مردم با شنیدن این فریاد ها یا از سر کنجکاوی یا به هر دلیل دیگردرحال نزدیک شدن به حرم بودند و چون در زمان حضور ما درشهر کربلا و نجف اشرف حرم ها در حصار نظامیان قرار می گرفت و ورود مردم به آنجا ممنوع می شد، افسران عراقی مي ترسيدند که مبادا مردم وارد حرم شوند و عنان کار از دست نظامیان خارج گردد.


بعد از برگشت بچه ها از کربلا."عباس روز خوش" به همراه گروهی از مجروحان آزاد شده و به دیدار امام رفتند، آن جا بود که حاج عباس درحضور امام فریاد زد : «ابو الفضل علمدار خمینی را نگه دار» و همه جواب دادند و بعد از این دیدار این شعار معروف شد و بعد از رحلت حضرت امام (ره) شعاراین گونه تغییرکرد : «ابوالفضل علمدار خامنه ای را نگه دار» ؛ در واقع حاج عباس به نمایندگی از اسرای اردوگاه موصل دو ، این شعار را وارد ایران کرد و تا به امروز هم ادامه دارد. علمدار ما بعد از اسارت نیز چندین بار به همراه مرحوم حجت السلام ابوترابی كه خود از اسراي آزاده شده و نماينده امام در امور اسرا بود با پای پیاده عازم مشهد شد تا اینکه سرانجام پیر و زمین گیر شده و پس از عمری مجاهدت به همرزمان شهیدش پیوست .


#فرهنگ_جبهه
#شعار
#ابوالفضل_علمدار_خمینی_را_نگهدار
#حاج_عباس_روزخوش
http://telegram.me/safeer59

منتظر


راوی: اسدالله حلوایی، حجت الله اخلاص نیا ، بهنام باذلی
چند روز قبل از عملیات والفجر ده در منطقه حلبچه در ارتفاعات شنام محسن اکبری خوابی که شب قبلش دیده بود را برایمان تعریف كرد ، مي گفت خواب شهیدان "داود دانایی"،"عبدالله رنجبر" و "مجید محسنی" را دیده و از آنها گِلايه كرده كه چرا شما مرا تنها گذاشتید و رفتید ؛ زمانی که خوابش را برایمان تعریف می کرد از خوشحالی مدام پاهایش را به زمین می کوبید و برقِ چشمانش نمایان بود . محسن مي گفت : مجید و عبدالله به من گفتند ناراحت نباش. فردا منتظرت هستیم و جایم را کنار خودشان نشانم دادند ؛ سپس از ما خواست که ماجراي این خواب را تا بعد از شهادت به كسي بازگویی نكنيم .


درست 2ساعت قبل از شهادتش در صحنه عمليات والفجر10 مرا صدا کرد و گفت : موقع رفتن است بروم که مجید و عبدالله منتظر هستند و ساعتي بعد تک تیرانداز دشمن او را هدف قرار داد و او به سجده افتاد . بالاي سرش كه رسيدم با لبخند شهادتين را گفت سر به سجده گذاشت و به جمع دوستانش پيوست..


#محسن_اکبری
#شهادت
#رویای_صادق
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_شنام
#حلبچه
http://telegram.me/safeer59

سربازان مَهدئ


◄مصطفی رشیدپور
تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع) در سال 1361 به فرماندهی حسن درویش تشکیل و تا فرماندهی یزدان مویدنیا و انحلال تیپ در شهریور 1365 و ایجاد تیپ 48 فتح توسط نیروهای تازه ‌وارد استان کهگیلویه و بویراحمد ادامه پیدا کرد، بعد از عمليات خیبر همه نیروهای اين تیپ که از شهرستان‌های مختلف خوزستان و استان لرستان و بخصوص خرم‌آباد بودند درسایت خیبر(پادگان شهید غلامی) حضور داشتند.


نیروهای بهبهان که بهترین دوستان ما بودند و در جنگیدن شجاعتشان زبانزده همه بود در سایت خیبر حضور پررنگ‌تری داشتند، در ورزش صبحگاهی، وقتي دو گردان نیروهای ما بهم نزدیک می‌شدند نفر لیدر ما شعار می‌داد: اینا کی‌اند؟! و همه با صدای بلند می‌گفتیم: سربازانِ مهدی‌اند! یا می‌گفتیم: بسیجین. بسیجی. و همه روحيه می‌گرفتیم. اما وقتی گردان نیروهای بهبهان كنار ما عبور مي‌كرد و ليدر ما مي‌گفت اينا كي‌اند؟! ما هم مي‌گفتيم: بهبهونی‌اند، بهبهونی! و نيروهاي بهبهان که از پاسخ ما غافلگیر می‌شدند كلي با ما می‌خندیدند و این شوخ‌طبعی‌ها بخصوص در اول صبح، باعث شور و نشاط و رفاقت بیشتر در بین همه ما می‌شد.


#مصطفی_رشیدپور
#مدافع_حرم
#طنز_جبهه
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59

اندک اندک


راوی : باقر اسدیان
در پدافندي عملیات کربلای پنج در منطقه نهر جاسم بوديم و از دسته ما فقط من و "عبدالله آقایی" (البته ترکش کوچکی به گونه اش خورده بود) سالم برگشتيم.در نزدیک شهرک دوعیجی مشغول كمك تداركاتي به بچه ها بوديم كه دیدم محسن اکبری نواری از شهرام ناظری با اين تصنيف و این سرود که: اندک اندک جمع مستان می رسند را گذاشته بود و های های گریه می کرد و خودش را نمی توانست در فراق شهید "عبدالله رنجبر" كنترل كند. در حالي كه گریه امانش را بریده بود مدام از خاطره با او می گفت و تلاش ما براي آرام كردنش بي نتيجه بود.


#محسن_اکبری
#عبدالله_رنجبر
#دلتنگ_شهیدان
#پدافندی_کربلای_5
#شلمچه_نهر_جاسم
http://telegram.me/safeer59

جشن پتو یا پتو پیچ


آب پتو (اُ پتو)

از جمله سرگرمی‌ها و شیطنت‌های بچه های جنگ که غالباً نوجوان ، جوان و حتی سنین بالا هم بودند جشن پتو یا پتو پیچ بود . بچه های جنگ که کل روز را به آموزش های رزمی و یا نشستن در کلاس های اخلاقی گذرانده و اینک لحظاتی فرصت استراحت برایشان فراهم شده بود باز دست از شیطنت و جنب و جوش برنمی داشتند به هر حال سن نوجوانی و ابتدای جوانی بود و انرژی های تخلیه نشده که بلافاصله برنامه ریزی ، طراحی و اجرا می شد و مصداق های آن آشنا و غریب یا نیروی عادی و فرمانده یا حتی مهمان نیز را در بر می گرفت ضمن این که شب و روز هم نمی شناخت ، کافی بود فرصتی پیش آید و با یک برنامه جامع و با رعایت اصل غافلگیری طعمه از همه جا بی خبر را به کمین گاه کشانده و مثل اجل معلق بر سرش آوار می شدند البته اگر در شب بود این عملیات با غافلگیری بیشتری اجرا می شد. (البته قابل ذکر است نمونه های مشابه جشن پتو نظیر انداختن در آبهای رودخانه ، هورالهویزه ، زیر آب بردن سر افراد زیر آب، پاتک به تدارکات و ...... نیز دیده شده است)

جشن پتو بعد از برنامه ریزی از سوی ارکان اصلی به سایر بچه ها ابلاغ و بلافاصله با پیغام فرد مورد نظر را به سمت چادر یا آسایشگاه دعوت می نمودند و در یک موقعیت مناسب در حالی که فرد مورد نظر در دنیای خود سیر می کرد یا با دیگری گرم گفتگو بود به یک باره چراغ ها خاموش و یا از پشت سر ناغافل پتویی روی سر وی انداخته و دستجمعی تا جایی که امکان داشت او را زده و به عبارتی از خجالت او در می آمدند و زمانی که احساس می نمودند دیگر نای عکس العمل نداشته و یا بیم خطر جانی می رفت او را رها نموده و هر کدام مثل بچه های ساکت و سر براه در جای خویش می نشستند ؛ با روشن شدن چراغ چادر گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته : گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است .


همه بچه ها معقول و ساکت سر جایشان نشسته بودند و اصلاً معلوم نبود چه کسی کتک زده و چه کسی کتک‌خورده، جالب است این فعالیت و عملکرد به صورت عرفی در جمع بچه های جنگ پذیرفته شده بود و بچه‌ها در عین اینکه کتک می‌خوردند این کار خیلی هم برایشان لذت‌بخش بود حال اگر کسی به صورت استثنایی از این کار ناراحت و عصبانی می شد این دیگر مشکل خودش بود که نتوانسته بود خودش را با جمع بچه های جنگ وفق دهد ؛ بسیاری از این عاملان جشن پتو و افرادی که در حرکت غافلگیری جشن پتو کتک های زیادی را تحمل نمودند اینک به قافله شهیدان پیوسته و تنها با یادآوری این خاطرات لبخند تلخی بر لبان بازماندگان و دوستان و رفقای آنها بر جای می ماند خدا کند حتی به شرط تلافی بیشتر ما را فراموش ننمایند...................


#طنز_جبهه
#جشن_پتو
#پتو_پیچ
#آب_پتو_یا_اُ_پتو
http://telegram.me/safeer59

حنابندان


◄حسین کرم نسب
سال 1362 بعد از پایان دوره آبی خاکی مربیان و تکاوران نیروی دریایی ارتش در بندرانزلی، بچه‌هاي بهبهان با همت اكبر بركت رضايي یک مراسم حنابندان راه انداختیم و هر كس از راه می‌رسید او را به زور می‌گرفتیم و سرش را حنا مي‌گذاشتيم! مربي شنا كه از سروصدای بچه‌ها ناراحت شده بود آمد تذكر بدهد يك مرتبه اکبر بركت او را گرفت و يك مشت حنا روي سرش گذاشت! ديگر حرفي برايش نمانده بود و همه کلی خندیدیم، آن شب پر شد از خاطرات بسیار خوب، در کنار دوستان و هم‌رزمانی که در عملیات‌های بعد بسیاری از آنها به شهادت رسیدند.

#فرهنگ_جبهه
#حنابندان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59

خط سیر موشک


◄حبیب‌الله عباداریان
چهارم آبان ماه 1362 در کنار لطف‌الله جهانتاب در محوطه قرارگاه سری نصرت در منطقه رفیع، دشت آزادگان نشسته بودیم و نگاهمان به آسمان بود که متوجه شدیم دو موشک بزرگ از سمت عراق به سمت ایران درحرکت است. به حاج لطف‌الله گفتم: به دلم اثر کرده این موشک‌ها به سمت بهبهان می‌روند!


با عجله خود را به اتاق فرماندهی رسانده و سعی کردم با سپاه بهبهان تماس برقرار کنم چند دقیقه بعد که تماس برقرار شد، صداى انفجاری بسیار مهیبی از پشت تلفن به گوشم رسید! می‌دانستم اتفاق بسیار وحشتناک و ناگواری در شهر رُخ داده است! همان موقع امور قرارگاه را به دیگر دوستان سپردم و سریع حرکت کردم و صبح زود به بهبهان رسیدم.


متأسفانه حدس من درست بود و موشك به مدرسه راهنمایی شهید حمدالله پیروز در نزدیک ساختمان سپاه اصابت کرده بود! این حادثه آن‌قدر وحشیانه بود که باعث شهادت و زخمی شدن بسیار از دانش آموزان این مدرسه شد. فرداي آن روز موقع تشییع آن دانش آموزان نوجوان و معصوم در گلزار شهدا و دیدن آن‌همه صحنه‌های دردناک از خانواده‌های داغ دیده‌ای که فرزندان خود را از دست داده بودند، روز بسیار تلخ و دردآوری بود.


اگرچه موقع دیدن آن موشک‌ها هیچ كاري از دست من به عمل نمی‌آمد، اما تا مدت‌ها درگیری ذهنی داشتم و گویی خودم را مقصر می‌دانستم و می‌گفتم ای کاش می‌شد به طریقی جلوی این موشک‌ها را بگیرم! بعد از سال‌ها هنوز وقتی بر مزار پاک آن دانش آموزان می‌روم یاد آن حادثه تلخ، روحیه مرا به هم می‌ریزد. یاد و نام همه آن 74دانش‌آموز و معلمین بی‌گناهی که در کلاس درس به شهادت رسیدند همیشه جاودانه است.

#جنگ_شهرها
#مدرسه_راهنمایی_پیروز_بهبهان
#موشک_اسکاد_بی
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59

روحیه عالی


راوی: عبدالصاحب مرتضوی
در عملیات کربلای پنج با توجه به مشکلات ناشی از انحلال تیپ 15 امام حسن مجتبی ع ، محسن اکبری از گردان های بهبهان رفته و رسماً جزو نیروهای لشکر عاشورا محسوب می شد و مسئولیت طرح و عملیات یکی از تیپ های لشکر 31 عاشورا را به عهده داشت.


علی رغم اینکه رسماً نیروی گردان ما نبود ، ولی در شب 27 دی ماه درعملیات نهر جاسم همراه با گردان فتح وارد عمل شد و در آن شرایط سخت به وجود آمده در برگشت نیروها کمک بسیاری به ما کرد . تنها کسی بودکه در آن شرایط سخت روحیه خود را حفظ کرده و هميشه لبخند بر لبانش جاری بود . هنوز یادِ لبخند ها و شوخي هايش برايم تازگي دارد.


#محسن_اکبری
#گردان_فتح
#عملیات_کربلای_5
#شلمچه_نهر_جاسم
http://telegram.me/safeer59

حلوائ نشاسته


◄نجف زراعت‌پیشه
قبل از حرکت نیروها به منطقه عملیاتی خیبر ماشین تعاون سپاه از بهبهان به سایت خیبر (پادگان شهید غلامی) رسيد و چند دقیقه بعد صدای زراعت. زراعت! از بلندگو بلند شد. سریع رفتم واحد تعاون و آنها هم یک حلب 5 کیلویی پُر از حلوای نشاسته اعلای بهبهانی به ما دادند و گفتند: از طرف خانواده برای شما فرستادند. وقتی آن را تحویل گرفتم هیچ نام و نشانی روی آن نبود! درب قوطی را باز کردم، بوی حلوای نشاسته تازه در فضا پیچید و چون فرصت کم بود و باید سریع اعزام می‌شدیم، بچه‌ها را به یاری طلبیده و در کمتر از چند دقيقه حلواها را نوش‌جان کردیم و به منطقه عملیاتی اعزام شدیم.


عملیات خیبر با همه ماجراهایش تمام شد و به سایت خیبر برگشتیم، در محوطه سایت به‌طور اتفاقی با برادر عیسی زراعت که هم‌محله‌ای ما هم بود روبه‌رو شدم. پس از احوالپرسی با خنده گفت: آقا نجف می‌دانی که آن حلواها از طرف خانواده برای ما فرستاده بودند و تنها نامه‌اش به ما رسید و حلواهایش به شما.! من که شرمنده این اتفاق بودم عذرخواهی کرده و حلالیت طلبیدم.


#کمک_های_مردمی
#واحد_تعاون_سپاه
#عیسی_زراعت
#نجف_زراعت_پیشه
#حلوای_نشاسته
http://telegram.me/safeer59

آرایشگر ناشئ


◄عبدالکریم مسکنتی
يك بار مهدی مستوی و سید نورالله سیدی در منطقه خواستند موهای سرم را بقول خودشان دامادی آرایش و اصلاح کنند، آن‌قدر در حين كار شوخي كردند و خنديدند كه وقتي كارشان تمام شد و تو آينه خودم را نگاه کردم مجبور شدم سرم را از ته بتراشم! و كلاه سر خودم بگذارم! اما هنوز هم ‌دست‌بردار ما نبودند و به شوخی مي‌گفتند: آخرش كلاه سر خودت گذاشتي؟! منم مي‌گفتم: شنیده بودم آشپز که دوتا شد آش يا شور مي‌شود يا بي‌نمك. اما اگر آرایشگر دو تا شد و بعد مجبور نشوی سرت را از ته بتراشی هنر است! خلاصه جریان سر تراشیدن من تا مدت‌ها نقلِ جمع دور همی‌های بچه‌ها بوده و کلی به ما می‌خندیدند.


#مهدی_مستوی
#فرهنگ_جبهه
#عملیات_رمضان
#محور_کوشک
http://telegram.me/safeer59