راوی: رضا پورعطار
۳ تا ۴ ماه قبل از عملیات حصر آبادان در منطقهای به نام دارخوئن مستقر بودیم که به مقر فرماندهی ارتش و یگان توپخانه تبدیل شده بود، از دارخوئن به سمت آبادان در سمت چپ روستایی ۱۰ کیلومتر جلوتر به نام سلمانیه وجود داشت و ۵۰۰ متر جلوتر روستای دیگری بود به نام محمدیه؛ در این روستا ۶ خانه بیشتر وجود نداشت که کاهگلی بودند و حیاط بزرگ داشته و دو تا اتاق بزرگ کاهگلی هم درون آن بود.
اینجا نخلستانی بود که یک سمتش رودخانه و یک سمت دیگرش جاده بود و روستا بین جاده آبادان و رودخانه کارون بود و محمدیه خط مقدم جبهه محسوب می شد (خط شیر نامیده می شد) چرا که روبروی عراقیها قرار داشتیم و عراق کمی بالاتر از ما یعنی تقریباً یک و نیم کیلومتر بالاتر پلی به اسم مارد زده و جاده آبادان_ماهشهر را قطع کرده و آن را محاصره کرده بود؛ در خط مقدم شیر خانههای و روستای محمدیه یک مجموعه ۴۰ نفره از بچههای سپاه و سه نفر ارتشی شامل دو درجه دار و یک سرباز به عنوان دیده بان توپخانه حضور داشتند که در آن زمان به دلیل فرماندهی کل قوا که بنی صدر بود به بچههای سپاه اهمیت نمیداد ؛ کار این سه نیروی ارتشی این بود که بین نخلها دیدهبانی کرده و گرای مواضع دشمن را به توپخانه ارتش در دارخوئن داده تا زیر آتش خود قرار دهند.
بچههای ما در یه کمینگاهی روبروی عراقیها در نخلستانها استقرار داشتند که عراقیها به داخل نخلستان نفوذ نکنند ، این کمینگاه نهر آبیاری خشکی بود که در طول روز نشسته و نمیتوانستیم بلند شویم و شب که میشد بلند میشدیم و در این نهر خشک شده راه میرفتیم ، تمام هفته هم با لباس نظامی و پوتین به حالت آماده و حتی نمازمون هم با پوتین نشسته میخوردیم ، جای بسیار حساسی بود که در صورت نفوذ به خط دشمن و نابودی پل مارد نیروهای دشمن در شرق کارون به محاصره می افتادند.
فرماندهی مجموعه ۴۰ نفری نیروهای سپاه را به عهده داشت که ۱۵ نفر از آنها بچههای امیدیه بودند ، در یکی از خونه های کاهگلیها ما یک قبضه خمپاره ۱۲۰ داشتیم و در یکی دیگر از آنها مقر فرماندهی آقای صفوی بود و من در آنجا مسئول بچههای امیدیه بودم و از قبضه مراقبت میکردیم البته گلوله آنچنانی نداشتیم و اگر مواقعی لازم و ضروری بود یکی دوتایی به سمت دشمن میزدیم ، در خونهها سه تا سنگر در حیاط درست کرده و خودمون توی اتاق کاهگلیها بودیم و وقتی عراقیها هم خمپاره میزدند بلافاصله در سنگرها پناه می گرفتیم چون خونهها کاهگلی بود و با یک انفجار خراب میشد، چون اتاقها بین نخلها بود مشخص نبودند. در خط شیر بچههای سپاه دنبال این بودند که با انجام یک عملیات پل مارد را که حدوداً در فاصله 1500 متری آنها قرار داشت تصرف و با بستن گذرگاه و گلوگاه تمام نیروهای دشمن را در شرق کارون محاصره نمایند ند عراقیها یک خاکریز جلوتر از پل داشتند که با خط شیر حدوداً یک و نیم کیلومتر فاصله داشت
طبق برنامهریزی که بچههای سپاه انجام داده بودند از خط شیر تا خاکریز دشمن باید کانالی زده می شد البته در روز امکان فعالیت نبود و نیروها مجبور بودند شبها کار کرده و خود رو به نزدیک عراقیها برسانند ، با آغاز کندن زمین بوسیله بیل و کلنگ در هر شب ممکن بود یک تا ۳ متر جلو برویم و ارتفاع کانال هم به اندازه قد یک انسان بود تا نیرو به راحتی از آن عبور نماید و سپس روی کانال رو با علفزار میپوشاندیم ، نیروهای مستقر در خط شیر حدود چهار ماه شب تا صبح کار میکردیم و هیچکس هم نمیدونست این کانال کنده میشه به همین خاطر اونهایی که تو این خط بودند از اول عهد بستند تا ۶ ماه کسی خونه نره تا قضیه لو نره حتی اون سه ارتشی هم خبر نداشتند .

تقریباً ۲۰ خرداد ۱۳۶۰ کندن کانال به اتمام رسید و خاکهای کنده شده را از جلو با گونی به عقب برمیگردوندیم و نامحسوس و آهسته میریختیم توی رودخانه تا کسی نفهمه این خاک از کجا آمده ؛ سه شب مونده به انجام عملیات یک گردان نیرو یعنی حدود ۲۷۰ تا ۳۰۰ نفر بدون این که از نحوه و وضعیت عملیات اطلاعاتی داشته باشند در دارخوئین آماده شده بودند تا شب عملیات به روستای محمدیه بیایند.
روز قبل از عملیات آماده باش دادند هیچکس حتی سه ارتشی دیدهبان هم اجازه نداشتند از منطقه خارج بشوند اینها از آماده باش فهمیده بودند قرار است عملیاتی بشه ولی از محتوا خبر نداشتند ، سربازی که با ارتشیها بود پیش من اومد و به من گفت : اینجا میخواد عملیاتی بشه؟ جواب دادم: نه چطور! سرباز گفت نمیدونم اما فکر کنم اینجا میخواد عملیاتی بشه میشه منم توی این عملیات شرکت کنم ؟؟ گفتم: آره قراره یه عملیاتی بشه ولی معلوم نیست چه موقع باشه!. گفت: نه، گفتن نزدیکه.... بعد سرباز به من گفت : نمیشه با آقای صفوی صحبت کنی که منم بتونم توی عملیات شرکت کنم ؟ سرباز چون ارتشی بود و جزو ما نبود و مهمتر اینکه بنی صدر اصلاً اجازه نمیداد که ارتشیها با ما ارتباط برقرار کنند به همین خاطر من به سرباز گفتم : نه نمیشه درجه دارهاتون نمیذارن... خیلی ناراحت شد و رفت...
من که گاهی اوقات درجهدارها مینشستم چایی میخوردیم و حرف میزدیم اون روز بهشون گفتم که سربازتون میگه اگه عملیات بشه من هم شرکت میکنم!؟ اونا گفتن : که اجازه نداره ایشون شرکت کنه شما بچههای سپاه می خواهید عملیات کنید ربطی به ما نداره ... تازه این سرباز یگان و سلسله مراتب داره و باید فرماندهی توپخانه باید اجازه بده.
سرباز گریه میکرد ناراحت بود که چرا بهم اجازه نمیدن توی عملیات شرکت کند ، از منطقه هم اجازه خروج نداشت ، شب سوم آماده باش بود و نیروها برای عملیات آماده شده بودند که صبح که از سنگر اومدیم بیرون نماز خوندیم و دست و صورتمونو شستیم و چایی درست کردیم دیدیم سرباز نیستش ، عدم حضورش تابلو بود چون همیشه نفر اول بود چایی درست میکرد؛ رفتم از درجهدارها سوال کردم ؟ گفتند نمیدونیم کجاست!. خلاصه تا ساعت ۱۱ صبح از او خبری نشد ... من هم اولین کاری که کردم گزارش دادم به آقای صفوی که سرباز از صبح تا الان نیستش!؟ گفت: یعنی چی نیستش؟
حالا قرار هم هست که فردا شب عملیات بشه سریع پیگیری کرد و از ارتشیها سوال میکرد ولی خبری نبود ؟! ترس و دلهرهای بین همه افتاد که خدای نکرده عملیات لو رفته باشد و اگر هم عملیات لو بره و نیروها وارد عمل بشوند دشمن با آمادگی همه را قتل عام می کنه.... از سرباز خبری نبود تا ساعت تقریباً یک نیمه شب بود که ایشون پیدا شد .... اسم سرباز جمعه بود ، تا دیدمش بهش گفتم : جمعه کجا بودی از صبح تا حالا؟ گفت : دیشب از توی نخلستان تا خاکریز عراقیها رفتم ... گفت: یک راه پیدا کردم که قشنگ بشه بره توی خاکریز عراقیها ؛ اگر شما عملیات کردین من خودم یه راه بلد باشم.....
سریع دستشو گرفتم بردم پیش آقای صفوی و ایشون هم بردش توی اتاق و دو ساعت از جمعه بازجویی کرد و بعد گفت: که جمعه توی سنگر بازداشت باشه تا ببینم چی میشه . خلاصه فردا شب که قرار بود ساعت ۱ شب عملیات بشه گردان ۳۰۰ نفره در کانال خط شیرحرکت کردند ، تقریبا نفرات آخر بود که داشتند وارد کانال میشدند که آقای صفوی به من گفت که به جمعه بگو آماده بشه بره توی عملیات...... من هم رفتم به جمعه گفتم. جمعه وقتی فهمید داشت از خوشحالی بال در میآورد ؛ یک ساک کوچیکی داشت اومد باهام روبوسی کرد و گفت : رضا تو مال بهبهانی این ساک رو بگیر، یه دوربین و یه وصیت نامه توش هست اگر رفتی بهبهان با خودت ببرش بده به خانوادم ؛ من دیگه برنمیگردم ....
جمعه رجبی سرباز توپخانه ارتش با گردان سپاه رفت که رفت و هیچ اثری هم از او پیدا نشد و هنوز که هنوزه مفقود الاثر است ... تقریباً یک هفته بعد وقتی که جمعه رجبی بعد از عملیات برنگشت من هم ساکی رو که به من داده بود رو بردم دم خونشون و بهشون گفتم: این ساک پسرتونه که در عملیات همراه سپاه شرکت کرد ، این هم ساکشه که رفت ولی برنگشت حالا نمیدونم شهید شده یا اسیر ..... ۷ یا ۸ سال از جنگ گذشته بود یک روز داشتم توی گلزار شهدای بهبهان قدم میزدم یه قبر دیدم که کاهگلی بود برام سوال شد ؟! بعد که جلو رفتم دیدم نوشته سرباز شهید جمعه رجبی وصیت کرده بود قبر من رو مانند روستاییان با کاهگل درست کنید...................
#سربازان_جان_بر_کف
#جمعه_رجبی
#خط_شیر
#روستای_محمدیه_دارخوئن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59