قطعه‌ی  598 در بهشت‌زهرا  

نرخ دولتی دلار که از سال‌های اول انقلاب تا تابستان 1367 هفت تومان بود با پذیرش قطع‌نامه 598 در بازار آزاد به 120 تومان رسید ، وقتی اخبار ساعت 2 بعدازظهر چهارشنبه 29 تیر 67، خبر مهم پذیرش قطع‌نامه 598 شورای امنیت سازمان ملل را از جانب ایران اعلام کرد، خیلی‌ها شوکه شدند؛ از همه بیش‌تر آنانی که از بالا رفتن نرخ ارز هر روز سودهای نجومی به جیب می‌زدند و به نفع‌شان بود که جنگ هرگز تمام نشود،و بعد از پذیرش قطعنامه یک‌مرتبه دلار به 35 تومان سقوط کرد؛

با اعلام این خبر و سقوط نرخ دلار بخش اعظمی از سرمایه‌ بادآورده‌شان را باد برد ، بعد از شرایط سخت جنگ به‌یک‌باره با در پیش گرفتن دوران سازندگی و باز شدن درهای باز اقتصادی تجارت و واردات آزاد شد و بسیاری از تجار و افراد فعال در اقتصاد نتوانستند با تغییر قیمت‌ها بدهی‌های خود را بدهند و در نتیجه خیلی‌ها روانه بیمارستان و عده‌ای ورشکست شدند و تعدادی هم سکته کردند، از آن میان حتی شماری جان به جان‌آفرین تسلیم کردند و رهسپار بهشت زهرا شدند، . در آن زمان معروف بود در بهشت‌ زهرا قطعه‌ای به شماره 598 درست شده است.


#قطعنامه_598
#عوارض_جنگ
#سقوط_ارزش_دلار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

فکری برای آینده : خاطره نویسی


چه بر ما و یاران گذشت.........؟
در عملیات خیبر پنجم اسفند ماه 1362 از منطقه شط علی در دشت آزادگان با بالگردهای هوانیروز ارتش به جاده خندق یا الحچرده منتقل شده و شب در محور العزیر وارد عمل شدیم و با تصرف سیلبند العزیر مجاور پل العزیر پشت رودخانه دجله استقرار یافتیم ، هنوز سن من به 16 سال نرسیده بود با روشنایی روز ششم اسفند صبح و عصر با پاتک های شدید دشمن روبرو شدیم که به دلیل فقدان پشتیبانی لجستیکی و آتش پشتیبانی ،تانک ها و نیروهای کماندویی دشمن به چند ده متری ما رسیده و دستور عقب نشینی داده شد و نیروها به ستون از منطقه به حالت دو و به سرعت شروع به عقب نشینی نمودند .


بعد از طی مسیر حدود هفتصد متر از نفس افتادم و با مشاهده آتش دشمن در جا ایستادم ، پیش خودم گفتم همین جا می مانم هر چه می خواهد بشود دیگر توانایی قدم برداشتن نداشتم ، صحنه اسارت و کشته شدن را پیش روی خودم تصور نمودم اما زمان طولانی نگذشته بود که ورق برگشت ، بعد از چند دقیقه مجددا با عقب نشینی عراقی ها؟؟!! نیروهای ما هم طبق دستور مجدداً به خط عملیاتی برگشته و در سنگرها مستقر شدیم .


در مسیر پیش خودم فکر می کردم که در این جنگ یا کشته می شوم و یا زنده بر می گردم خوب است حوادث این لحظات را برای خودم یا دیگران ثبت نمایم ، در مسیر که پیکر شهدا با پتو پوشانده شده بود و جسد سرازان عراقی نیز در گوشه و کنار انداخته بود زیر جسد یک عراقی دفترچه ای را مشاهده نمودم و با برداشتن و تمیز نمودن آن فکر نگارش خاطرات دفاع مقدس و دلنوشته ها را آغاز نمودم .
نوشته ضمیمه اولین دلنوشته در کنار رودخانه دجله عملیات خیبر در غروب روز ششم اسفند 1362 می باشد که تا تا آخرین روزهای دفاع مقدس ادامه داشت شاید بتواند گوشه ای ناچیز از روحیه و ابعاد شخصیتی رزمندگان ایران را در دوران دفاع مقدس و همچنین شجاعت و غیرت آنان را برای تاریخ و آیندگان به منصه ظهور برساند.


#فرهنگ_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
#آینده_نگری
#خاطرات_خودنوشت
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

بلوف

راوی : کاکا فتح الله آبروشن

هشتم اسفند ماه 1362 در عملیات خیبر بعد از این که از محاصره نیروهای عراقی در شرق دجله و جاده خندق با قایق به جزیره شمالی مجنون رسیدیم ، برای انتقال به ساحل خودی و خشکی منطقه دشت آزادگان مجدداً باید از قایق یا بالگرد استفاده نمود. بین ساعت های 3 تا 5 صبح بالگردهای هوانیروز ارتش برای انتقال بچه ها به جزیره آمده و و نیروها باید سوار بالگرد شده تا بتواند آنها را به عقبه منتقل نماید.به دلیل عقب نشینی کلیه یگان ها از منطقه عملیاتی خیبر جزیره شمالی مملو از نیروهای یگان های مختلف از سرتاسر کشور بود و غلغله بود ، از طرف دیگر به دلیل شهادت و مجروح شدن بسیاری از فرماندهان این نیروها و یا فقدان حضور آنها در این لحظات به دلایل مختلف عملیات تخلیه نیروها بی نظم و ترتیب بود و هر کسی سعی می نمود سریعتر به درون بالگرد رفته و مسافر پرواز باشد ؛ ازدحام رزمندگان خسته از عملیات خیبر برگشته که گرسنگی و تشنگی نیز باعث آزار و اذیت آنها شده بود در اطراف بالگرد به گونه ای بود که وقتی بالگرد شنوک میخواست از زمین بلند شده و پرواز کند نمی توانست از زمین بلند شود ، یادمه حدود ده نفری که به آن آویزان شده بودند ازدرب عقبش به بیرون پرت شدند و همه منتظر پرواز بعدی بودند.

هوا داشت روشن میشد وگفتند دیگه پرواز نیست چرا که هواپیماهای دشمن در روشنایی روز مثل فرفره در آسمان جزایر مجنون و آبراهه های هور می چرخیدند و بمباران می نمودند، تابش آفتاب در جزیره و فقدان امکانات پشتیبانی و در کنار آن بی خوابی چند روزه و شهادت و مجروح شدن تعداد زیادی از دوستان سبب کم طاقتی ما شده بود ...خیلی دعاکردیم ای خدا فریادرس: به داد ما برس چیکارکنیم؟ قایقی نبود و برای بالگرد نیز باید تا تاریکی هوا به انتظار می نشستیم....همین طور که با چند تا از دوستان قدم می زدیم از کنار سنگر بیسیم چی هایی که تردد بالگردها را هماهنگ می نمودند رد شدیم متوجه بیان خبری فوری شدیم مبنی بر این که یکی از فرماندهان تیپ یا لشکر.....مجروح شده بود و قرار بود با تماس با عقبه بالگردی برای انتقال فرمانده ارشد بیاید ؛ من ، فتح الله مطلق و سیف الله خشنودی گوشه ای نشسته و دست به دعا شدیم که خدایا ما را از این جزیره نجات بده.......

یه دفعه فکری به سرم زد ، گفتم : بچه ها همه نیروهای تیپ ما رفتند و ما سه نفر تنها موندیم ، اما نگران نباشید خدا با ماست ؛ وقتی صداتون زدم شما بلافاصله به سمت اسکله رفته و دو سر برانکارد را بگیرید و به سمت بالگرد بروید. بچه ها گفتند چشم... من هم رفتم رفتم و به خلبان گفتم : جناب سرهنگ ما سه نفر از کادر تیپ تکاور 15 امام حسن هستیم که اینجا جا موندیم و شما باید ما را به پشت خط انتقال دهید که حامل اطلاعات خبلی زیاد و مهم هستیم ؛ او سرش را با سبیل کلفتش تکان داد و حس نمودیم موافقت کرده ..... در دلم جرقه امید زده شد ...به محض رسیدن مجروح سریع خودم داخل بالگرد پریده و به بچه ها گفتم : برانکارد را بلند کنید ؛ سیف الله خشنودی و فتح الله مطلق که از قبل خود را آماده کرده بودند مثل دو تا تکاور سریع فرمانده مجروح را به داخل بالگرد انتقال دادند.... در ادامه عملیات الی که تعداد زیادی از رزمندگان قصد سوار شدن به بالگرد را داشتند خلبان داد زد : فقط برادران کادر ویژه تیپ امام حسن بیاد بالا..... الان بالگردهای دیگر می آید ؛ تو چشمان بجه ها برق شادی را میشدحس کرد ، در همین زمان بالگرد دیگری در زمین جزیره نشست و جمعیت به سوی آن هجوم آوردند ، ما هم در حالی که پیرامون مجروح نشسته بودیم و بر عکس بالگرد دیگر جای ما مناسب بود .

با هزار امید و آرزو بالگرد اومد بلند بشه که یکدفعه بی سیم به صدا در آمد صبرکنید ، این تاخیر ما که حدودآ یک دقیقه به طول کشید سبب شد که بالگرد بعدی که بعد از ما بود زودتر پرید و به سمت جفیر در دشت آزادگان به پرواز در آمد ، خلبان بالگرد ما مدام پشت بیسیم داد می زد زودتر اجازه پرواز را صادر نمایید چون میگ های دشمن با دیدن ما شروع به تعقیب نموده و ما را مورد هدف قرار می دهند ؛ خلاصه اجازه پرواز صادر شد ، با تمام امید و آرز بلند شدیم ؛ ما سه نفر از نیروهای تیپ جدا شده بودیم و دوستان ما همگی فکرمیکردند که شهید شدیم ؛بعد از جند دقیقه پرواز بالگرد متوجه منقلب شدن خلبان شدیم در حالی که عنوان می کرد : هواپیمای دشمن با فاصله اندک در آسمان منطقه می باشد ، از ترس میگهای عراقی بالگرد ما تقریبا بالای نیزارها و در پایین ترین سطح پرواز می نمود که یه دفعه جلوی چشمان نگران و بهت زده ما بالگردی که قبل از ما به پرواز در آمده بود هدف قرارگرفت و در حالی که آتش گرفته بود در آبهای هور سقوط نمود .

تمام بچه ها شاهد صحنه دلخراشی بودند که هیچ وقت فراموش نخواهند کرد عزیزان دست به شیشه و درهای بالگرد می زدند ؛ لحظات بسیار سختی بود ، همه ما شهادتین را زیر لب زمزمه کردیم ؛ بالگرد ما در پایین ترین سطح در حالی که نیزارها را شکاف می داد به سمت جلو می رفت ؛ در آن لحظات خلبان بالگرد بیش از همه استرس و نگران بود ، شروع کردیم به خواندن آیاتی از قرآن مجید تا سبب رهایی ما از ایم مخمصه شود ، آیه الکرسی را زمزمه نمودیم ، خلاصه لحظات پر اضطراب و کشنده ای بود که به سختی می گذشت ؛ خدا را شکر خلبان عراقی ما را ندید و بالگرد توانست به سلامت در پد جفیر به زمین نشیند . از اون موقع تا حالا هیچ شبی نیست که این آیه عزیز را نخونم ؛ واقعاً کلام خدا حق است که میگه دشمن را کور میکنه را خودم به چشم خودم دیدم.
#کلک_بلوف
#عملیات_خیبر

#جزایر_مجنون

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/safeer59

بلوف

راوی : کاکا فتح الله آبروشن

هشتم اسفند ماه 1362 در عملیات خیبر بعد از این که از محاصره نیروهای عراقی در شرق دجله و جاده خندق با قایق به جزیره شمالی مجنون رسیدیم ، برای انتقال به ساحل خودی و خشکی منطقه دشت آزادگان مجدداً باید از قایق یا بالگرد استفاده نمود. بین ساعت های 3 تا 5 صبح بالگردهای هوانیروز ارتش برای انتقال بچه ها به جزیره آمده و و نیروها باید سوار بالگرد شده تا بتواند آنها را به عقبه منتقل نماید.به دلیل عقب نشینی کلیه یگان ها از منطقه عملیاتی خیبر جزیره شمالی مملو از نیروهای یگان های مختلف از سرتاسر کشور بود و غلغله بود ، از طرف دیگر به دلیل شهادت و مجروح شدن بسیاری از فرماندهان این نیروها و یا فقدان حضور آنها در این لحظات به دلایل مختلف عملیات تخلیه نیروها بی نظم و ترتیب بود و هر کسی سعی می نمود سریعتر به درون بالگرد رفته و مسافر پرواز باشد ؛ ازدحام رزمندگان خسته از عملیات خیبر برگشته که گرسنگی و تشنگی نیز باعث آزار و اذیت آنها شده بود در اطراف بالگرد به گونه ای بود که وقتی بالگرد شنوک میخواست از زمین بلند شده و پرواز کند نمی توانست از زمین بلند شود ، یادمه حدود ده نفری که به آن آویزان شده بودند ازدرب عقبش به بیرون پرت شدند و همه منتظر پرواز بعدی بودند.

هوا داشت روشن میشد وگفتند دیگه پرواز نیست چرا که هواپیماهای دشمن در روشنایی روز مثل فرفره در آسمان جزایر مجنون و آبراهه های هور می چرخیدند و بمباران می نمودند، تابش آفتاب در جزیره و فقدان امکانات پشتیبانی و در کنار آن بی خوابی چند روزه و شهادت و مجروح شدن تعداد زیادی از دوستان سبب کم طاقتی ما شده بود ...خیلی دعاکردیم ای خدا فریادرس: به داد ما برس چیکارکنیم؟ قایقی نبود و برای بالگرد نیز باید تا تاریکی هوا به انتظار می نشستیم....همین طور که با چند تا از دوستان قدم می زدیم از کنار سنگر بیسیم چی هایی که تردد بالگردها را هماهنگ می نمودند رد شدیم متوجه بیان خبری فوری شدیم مبنی بر این که یکی از فرماندهان تیپ یا لشکر.....مجروح شده بود و قرار بود با تماس با عقبه بالگردی برای انتقال فرمانده ارشد بیاید ؛ من ، فتح الله مطلق و سیف الله خشنودی گوشه ای نشسته و دست به دعا شدیم که خدایا ما را از این جزیره نجات بده.......

یه دفعه فکری به سرم زد ، گفتم : بچه ها همه نیروهای تیپ ما رفتند و ما سه نفر تنها موندیم ، اما نگران نباشید خدا با ماست ؛ وقتی صداتون زدم شما بلافاصله به سمت اسکله رفته و دو سر برانکارد را بگیرید و به سمت بالگرد بروید. بچه ها گفتند چشم... من هم رفتم رفتم و به خلبان گفتم : جناب سرهنگ ما سه نفر از کادر تیپ تکاور 15 امام حسن هستیم که اینجا جا موندیم و شما باید ما را به پشت خط انتقال دهید که حامل اطلاعات خبلی زیاد و مهم هستیم ؛ او سرش را با سبیل کلفتش تکان داد و حس نمودیم موافقت کرده ..... در دلم جرقه امید زده شد ...به محض رسیدن مجروح سریع خودم داخل بالگرد پریده و به بچه ها گفتم : برانکارد را بلند کنید ؛ سیف الله خشنودی و فتح الله مطلق که از قبل خود را آماده کرده بودند مثل دو تا تکاور سریع فرمانده مجروح را به داخل بالگرد انتقال دادند.... در ادامه عملیات الی که تعداد زیادی از رزمندگان قصد سوار شدن به بالگرد را داشتند خلبان داد زد : فقط برادران کادر ویژه تیپ امام حسن بیاد بالا..... الان بالگردهای دیگر می آید ؛ تو چشمان بجه ها برق شادی را میشدحس کرد ، در همین زمان بالگرد دیگری در زمین جزیره نشست و جمعیت به سوی آن هجوم آوردند ، ما هم در حالی که پیرامون مجروح نشسته بودیم و بر عکس بالگرد دیگر جای ما مناسب بود .

با هزار امید و آرزو بالگرد اومد بلند بشه که یکدفعه بی سیم به صدا در آمد صبرکنید ، این تاخیر ما که حدودآ یک دقیقه به طول کشید سبب شد که بالگرد بعدی که بعد از ما بود زودتر پرید و به سمت جفیر در دشت آزادگان به پرواز در آمد ، خلبان بالگرد ما مدام پشت بیسیم داد می زد زودتر اجازه پرواز را صادر نمایید چون میگ های دشمن با دیدن ما شروع به تعقیب نموده و ما را مورد هدف قرار می دهند ؛ خلاصه اجازه پرواز صادر شد ، با تمام امید و آرز بلند شدیم ؛ ما سه نفر از نیروهای تیپ جدا شده بودیم و دوستان ما همگی فکرمیکردند که شهید شدیم ؛بعد از جند دقیقه پرواز بالگرد متوجه منقلب شدن خلبان شدیم در حالی که عنوان می کرد : هواپیمای دشمن با فاصله اندک در آسمان منطقه می باشد ، از ترس میگهای عراقی بالگرد ما تقریبا بالای نیزارها و در پایین ترین سطح پرواز می نمود که یه دفعه جلوی چشمان نگران و بهت زده ما بالگردی که قبل از ما به پرواز در آمده بود هدف قرارگرفت و در حالی که آتش گرفته بود در آبهای هور سقوط نمود .

تمام بچه ها شاهد صحنه دلخراشی بودند که هیچ وقت فراموش نخواهند کرد عزیزان دست به شیشه و درهای بالگرد می زدند ؛ لحظات بسیار سختی بود ، همه ما شهادتین را زیر لب زمزمه کردیم ؛ بالگرد ما در پایین ترین سطح در حالی که نیزارها را شکاف می داد به سمت جلو می رفت ؛ در آن لحظات خلبان بالگرد بیش از همه استرس و نگران بود ، شروع کردیم به خواندن آیاتی از قرآن مجید تا سبب رهایی ما از ایم مخمصه شود ، آیه الکرسی را زمزمه نمودیم ، خلاصه لحظات پر اضطراب و کشنده ای بود که به سختی می گذشت ؛ خدا را شکر خلبان عراقی ما را ندید و بالگرد توانست به سلامت در پد جفیر به زمین نشیند . از اون موقع تا حالا هیچ شبی نیست که این آیه عزیز را نخونم ؛ واقعاً کلام خدا حق است که میگه دشمن را کور میکنه را خودم به چشم خودم دیدم.
#کلک_بلوف
#عملیات_خیبر

#جزایر_مجنون

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/safeer59

درجا زدن

راوی: محمود پنجه بند
دوهفته اي از جبهه براي مرخصي آمده بودم همان روز اول جوان همسايه ما پيشم آمد و گفت هر طورشده مي خواهم با شما به جبهه بيايم به اوگفتم من دو هفته ديگه مي روم ، ولي دست بردار نبود و هرشب مي آمد در خانه و مي گفت دلم برای رفتن به منطقه می تپد نمي شود زودتر بروید.


كلافه ام کرده بود تا اينكه روز موعود فرا رسید و او را همراه خودم به جبهه بردم. در بین راه مرتب از من می پرسید: پس کی می رسیم؟ بالاخره به سوسنگرد رسیدیم. یک روز بعد از رسیدن به خط مقدم ، عراقی ها یک خمپاره شصت زدند و ترکش آن به سر برادر"حسن مختاری پور"اصابت کرد و جلوي چشم او بلافاصله شهید شد. این برادرِ مشتاقِ جبهه تا این صحنه را دید با نگراني و ترس گفت: آقا چي شد این تیر بلا از کجا بر سرمان نازل آمد؟ گفتم: جنگ است گلوله هاي خمپاره ، توپ، تانك گفت: این که نامردی است ، مگر می شود دشمن نادیده ای تو را بکُشد آخر این چه جنگی است که یک مرتبه سرت می پرد؟ من اصلا وارد این جنگ نمی شوم. همين الان من را با ماشین بفرست عقب تا به بهبهان برگردم.


گفتم: مرد حسابی تو دو هفته هر شب درِ خانه ما التماس مي كردي حالا نرسیده می خواهی برگردی؟ هر چه گفتم تاثیری روی او نداشت و برای رفتن به عقب مدام اصرار می کرد. به شوخي گفتم: بابا بمان اگر هم شهید شدی، فردا خانواده ات می روند بنیاد شهید حواله پیکان می گیرند و با ماشين به صحرا می روند. ناراحت شد و گفت: من در این شبِ تاریک، در این غربت و بیابان خونم بريزد و بميرم، آن وقت خانواده من بروند بنياد شهيد حواله پیکان بگیرند و هر روز بروند گردش و تفريح ؛ بنیاد شهید خراب شود روی سرشان و همان شب با ماشين تداركات خودش را به عقب رساند و به بهبهان برگشت.



#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

حق الناس



راوی: عبدالرسول قاسمی
در محور العزیر واقع در شرق دجله در منطقه عملیاتی تیپ 15 آبی - خاکی امام حسن مجتبی (ع) وقتی گردان های 1 و 2 و 3 خط عملیاتی را شکسته و در پشت رودخانه دجله (شرق دجله) و اتوبان العماره - بصره مستقر شده بودند ، با سختي و نبرد سنگين هرطور بود وارد روستای البیضه شديم. به خاطر این که محل استقرار ما چهل کیلومتر با عقبه خودی فاصله داشت امکان پشتیبانی تدارکاتی و تسلیحاتی نيروها ميسر نبود.


از طرف دیگر هفت روز می گذشت و تلاش یگان های رزمي در مناطق طلاییه و زید به دلیل مقاومت شدید دشمن با ناکامی روبرو شده بود ، يك روز درروستای البیضه به شدت گرسنه بوديم از طرفي مغازه های مردم بومی آن منطقه خالي از سكنه و مملو از مواد غذایی بود ؛ برای رعایت حق الناس و همچنین رفع گرسنگی ، یکی از بچه ها مسئول توزیع اقلام غذايي از درون يك مغازه شد و فقط به اندازه رفع نياز و نجات از تلف شدن، به هر نفر 2 عدد شکلات می داد.


با فشار زیاد دشمن و حضور نیروهای گارد ریاست جمهوری عراق درمنطقه نیروهای گردان پرویز رمضانی ، محمود محمد پور ، سعید نجار و کمال صادقی به سمت سه راهی و جاده خندق (الحچرده) عقب کشیدند و هنگام تخلیه منطقه البیضه درشرق رودخانه دجله و اتوبان العماره بصره بعضي از برادران در آن منطقه به اسارت دشمن درآمدند ، اما تمام کالاهای موجود در مغازه های منطقه توسط نیروهای عراقی به غارت رفت و این عمل زشت دشمن و رفتار رزمندگان ايراني گویاترین معیار مقایسه درحافظه تاریخ ثبت و ماندگار مانده است.


#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
#حق_الناس
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

اولین شهید جبهه شوش


عبدالکریم مسکنتی


سال 1359 با شروع جنگ جزو اولین نيروهايي بوديم كه به جبهه شوش اعزام و پس از ورود به منطقه در سنگر دیگر نيروهاي حاضر تقسيم شديم. به همراه جعفر عبدالهی به‌طور موقت در سنگر نيروهاي اصفهانی در کنار سنگر فرماندهی محور مرتضی صفاری و دیگر فرماندهان مستقر شديم. و برادر مهربان و میهمان‌نوازي بنام مصیب میزبان ما شد. منطقه پدافندی شوش از تپه‌های خاکی بهم پیوسته تشکیل شده بود و در پایین تپه‌ها سنگر‌های تجمعی و بالای آنها سنگر‌های نگهبانی قرار داشت.


پس از چند روز، تصميم گرفتيم براي نيروهاي بهبهان سنگر تجمعی درست کنیم كار را تقسيم كردیم و هر روز دو نفری به‌صورت نوبتی مشغول کار می‌شدیم. روز 22 بهمن 59 نوبت به من و جعفر رسيد. جعفر مشغول نگهباني شد و من شروع به حفر سنگر کردم، ساعت 4 عصر با صداي سوت و اصابت خمپاره‌ای سریع روی زمین درازکش شدم. چند لحظه بعد از فروكش كردن گردوخاک متاسفانه متوجه شدم ترکش از کلاه خُود جعفر رد شده و به سرش فرو رفته و به‌شدت خونريزي داشت، هیچ وسیله‌ای برای حمل او به عقب نبود! به‌ناچار او را روی پتویی گذاشتیم و به كمك دو نفر ديگر مسافت 500 متري تا رودخانه کرخه را دويديم، در بین راه جعفر با خُرخُر کردن داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید!


وقتي به تن نحیف و لاغر و چهره نورانی و غرق به خون این جوان رعنا نگاه مي‌كردم همه خاطرات شوخ‌طبعی، تواضع، فروتني و كار و تلاش خالصانه او مرتب جلوي چشمانم بود و حالا می‌دیدم که چه عاشقانه و سبك‌بال دارد اين جهان خاكي را ترک مي‌كند. به رودخانه کرخه که رسیدیم او را سوار قایق کرديم و آن‌طرف با چشمانی پر از اشک، با آمبولانس راهی عقب کردیم. روز بعد خبر آسمانی شدنش را براي ما آوردند! جعفر عبداللهی اولین شهید بزرگوار شهر بهبهان در جبهه شوش بود و بعد از او یعقوب مقبلی معلم وارسته و با اخلاق دومین شهید‌ی بود که تنها سه روز بعد حضورش در این منطقه آسماني شد. مزار گرانقدر این دو شهيد بزرگوار در گلزار شهداي بهبهان در کنار هم قرار دارد.



#فرهنگ_جبهه
#جعفر_عبدالهی
#یعقوب_مقبلی
#عبدالکریم_مسکنتی
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

ابزارک تصویر

اولین شهید جبهه شوش


عبدالکریم مسکنتی


سال 1359 با شروع جنگ جزو اولین نيروهايي بوديم كه به جبهه شوش اعزام و پس از ورود به منطقه در سنگر دیگر نيروهاي حاضر تقسيم شديم. به همراه جعفر عبدالهی به‌طور موقت در سنگر نيروهاي اصفهانی در کنار سنگر فرماندهی محور مرتضی صفاری و دیگر فرماندهان مستقر شديم. و برادر مهربان و میهمان‌نوازي بنام مصیب میزبان ما شد. منطقه پدافندی شوش از تپه‌های خاکی بهم پیوسته تشکیل شده بود و در پایین تپه‌ها سنگر‌های تجمعی و بالای آنها سنگر‌های نگهبانی قرار داشت.


پس از چند روز، تصميم گرفتيم براي نيروهاي بهبهان سنگر تجمعی درست کنیم كار را تقسيم كردیم و هر روز دو نفری به‌صورت نوبتی مشغول کار می‌شدیم. روز 22 بهمن 59 نوبت به من و جعفر رسيد. جعفر مشغول نگهباني شد و من شروع به حفر سنگر کردم، ساعت 4 عصر با صداي سوت و اصابت خمپاره‌ای سریع روی زمین درازکش شدم. چند لحظه بعد از فروكش كردن گردوخاک متاسفانه متوجه شدم ترکش از کلاه خُود جعفر رد شده و به سرش فرو رفته و به‌شدت خونريزي داشت، هیچ وسیله‌ای برای حمل او به عقب نبود! به‌ناچار او را روی پتویی گذاشتیم و به كمك دو نفر ديگر مسافت 500 متري تا رودخانه کرخه را دويديم، در بین راه جعفر با خُرخُر کردن داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید!


وقتي به تن نحیف و لاغر و چهره نورانی و غرق به خون این جوان رعنا نگاه مي‌كردم همه خاطرات شوخ‌طبعی، تواضع، فروتني و كار و تلاش خالصانه او مرتب جلوي چشمانم بود و حالا می‌دیدم که چه عاشقانه و سبك‌بال دارد اين جهان خاكي را ترک مي‌كند. به رودخانه کرخه که رسیدیم او را سوار قایق کرديم و آن‌طرف با چشمانی پر از اشک، با آمبولانس راهی عقب کردیم. روز بعد خبر آسمانی شدنش را براي ما آوردند! جعفر عبداللهی اولین شهید بزرگوار شهر بهبهان در جبهه شوش بود و بعد از او یعقوب مقبلی معلم وارسته و با اخلاق دومین شهید‌ی بود که تنها سه روز بعد حضورش در این منطقه آسماني شد. مزار گرانقدر این دو شهيد بزرگوار در گلزار شهداي بهبهان در کنار هم قرار دارد.



#فرهنگ_جبهه
#جعفر_عبدالهی
#یعقوب_مقبلی
#عبدالکریم_مسکنتی
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

عظیم بزرگ و دوست داشتنی


راوی:عبدالصاحب مرائی و نجف زراعت پیشه
عظیم یوسفوند ششم مهرماه، هزاروسیصدوسی­ ونُه، در روستاي «پيركه سفلا» از توابع شهرستان الشتر به دنيا آمد. پدرش محمدعلي، كشاورزي مي‌كرد و مادرش زينب نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته تجربي درس خواند و ديپلم گرفت. معلم بود.


از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. تیپ 15 امام حسن مجتبی ع را همچون بسیاری از هم استانی های خود برای جهاد و رزم انتخاب نمود ، در گردان امام حسین ع دسته دو به فرماندهی یونس ستونه (در فاو والفجر 8 جاده ام القصر به شهادت رسید) همراه و همرزم بچه های بهبهان بود و روابط گرمی داشت ،


وقتی تازه به تیپ پیوسته و به پادگان آموزشی پلاژ اندیمشک (پادگان شهید عبدالعلی بهروزی ) آمده بود غریبی می کرد و در محوطه گردان امام حسین ع سرگردان بود شهید یونس ستونه گفتند : بروید ایشان رابه چادر دعوت کنید و بچه ها استقبال گرمی از وی نمودند ، خیلی زود عظیم خودمانی شد و در جمع بچه ها جا باز کرد.


شب اول زودتر از همه نماز شب خون ها برای نماز شب بیدار شدند........
مجید معلمیان (در 27 دی ماه در کربلای5 نهر جاسم به شهادت رسید) که بسیار شوخ طبع بود گفت: گاومان زایید ...... ما چاره (توانایی کنترل ) بچه های خودمان برای نمازشب نکردیم حالا این آقا را چکار کنیم ..... دیگر خوابی در کار نیست و ............
عظیم دبیر آموزش پرورش بودند..... در منطقه خود به پهلوان عظیم معروف بود اما ما کمتر از او می دانستیم ....
موهای سر و محاسن وی بور بود و همیشه منظم و خوش لباس بود در عین اخلاق آرام و جذاب که خیلی زود با او رابطه حسنه ای ایجاد کردند.


در جریان تشکیل گروهان غواصی ذوالفقار به آن پیوسته و جزء خط شکنان عملیات بدر در محور البیضه بود..... ابتدا بچه ها توانستند خط را شکسته و در سیلبند مستقر شوند اما به دلیل تاخیر در پشتیبانی و همچنین استقرار دشمن در سنگرهای توپهای 14.5 چهار لول و تیربارهایی که به صورت تیر تراش نیروهای خط شکن را آماج خود قرار داده بودند زمانی که عظیم روی سیلند در حال مقابله با دشمن بودند بر اثر اصابت گلوله به سر، شهيد شد. به دلیل شرایط سخت منطقه پیکر شهدا از جمله در محور روستای البیضه باقی ماند .


وقتی نیروها از عملیات به پادگان برگشته بودند به اتفاق تعدادی از رزمندگان به منزلشان در الشتر لرستان رفتیم خانوادشان ازحضور ایشان درمنطقه عملیاتی جنوب اطلاعی نداشتند و می گفتند حدودا شش ماه است ایشان درجبهه های کردستان است وخبری از او نداشتند و این امر اوج اخلاص و تواضع و در عین حال غربت شهید عظیم یوسفوند را می رساند.
یادش گرامی


#پهلوان_عظیم
#عظیم_یوسفوند
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

گریه و زاری برای اعزام


راوی: عزیز رنجبر
در یکی از اعزام ها " رضا مکاری مقدم" با گریه و زاری التماس می کرد تا مانع اعزامش نشوم، اما هر کاری می کرد برايم بي تاثيربود ؛

رفت و با يكي ازبرادران رزمنده آمد تا واسطه شود. گفتم: تو می دانی برادرش اسیر است ؟ گفت:خُب اسیر باشدچه اشكال دارد ؟ .ناراحت شدم و سیلی آرامی به صورتش زدم.اما چند لحظه بعد از كارخودم پشيمان شدم ؛

رضا مكاري شاهد قضيه بود ، جلو آمد و با گريه خودش را توي بغلم انداخت و از شدت ناراحتي غش كرد . با كمك چند نفر به صورتش آب زديم تا كمي حالش بهتر شد.

سرانجام با سختي موافقت مرا گرفت و اعزام شد و درعملیات بدر درمنطقه شرق دجله در هورالهویزه در سال 63 به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از ده سال به میهن اسلامی بازگشت.


#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

حفظ بیت‌المال


◄خیرالله محمدیان
حاج علی‌شاه وتری تعریف می‌کرد فرزندش احمد تازه به استخدام سپاه درآمده بود و گاهی اوقات با ماشین سپاه جهت مأموریت تنها می‌رفت. یک بار موتور پمپ باغ خراب شده بود و باید برای خرید قطعه‌ای به اهواز می‌رفتم از طرفی می‌دانستم همان روز احمد هم می‌خواهد به اهواز برود، خواستم با او همراه و هم صحبت شوم، اما قبول نکرد و گفت: ماشین بیت‌المال است اجازه ندارم شما را که کار شخصی داری با خودم ببرم و خودش به‌تنهایی رفت و من هم با اتوبوس از طریق ترمینال به اهواز رفتم بی‌آنکه از او دلگیر شوم چون می‌دانستم او بسیار اهل رعایت کردن و حافظ اموال بیت‌المال است. سرانجام این فرمانده شجاع گردان صف که جزو اولین خلبانان سپاه بود در عملیات غرورآفرین بیت‌المقدس در جریان آزاد‌سازی خرمشهر در سال 1361به شهادت رسید.


#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

ارکستر سمفونیک


راوی: کاکا فتح الله آبروشن
بعد از آموزش های سخت و متنوع گردان فتح در 29 آذر 1365 از اردوگاه کرخه جهت شرکت در عملیات کربلای 4 به سمت آبادان منتقل و در روستای گسوه اروندکنار در خانه گلی و مخروبه استقرار یافتیم ، قرار بود نیروهای غواص در اروند رود مقابل جزیره مینو و ادامه آن تا ام الرصاص به خط دشمن زده و بعد از گرفتن سرپل و گسترش آن در محور ابوالخصیب گردان های فجر و بعد از آن فتح جهت ادامه عملیات وارد منطقه شده و منطقه مشخص شده خود را تصرف ، پاکسازی و تامین نمایند.همه نگاهها به سمت آبهای خروشان اروند دوخته شده بود اما نتیجه آن به دلایل مختلف چیزی نبود که فرماندهان و نیروها انتظار داشتند و با خاتمه عملیات و اخبار تلفات یگان های عمل کننده یک حس سستی و نگرانی در دل بچه ها رخنه نمود ؛ همه ناراحت و دمغ بودند یعنی باید برای عملیات بزرگ دیگر یک سال صبر کرده و به انتظار نشست.


جو خیلی بدی حکمفرما و همگی پکر و ناراحت گوشه ای کز کرده بودیم ، درنخلستان خانه های گلی به وفور به چشم میخورد... بچه ها روزها بیکار بودند و در ساعات فراغت در روستا و اطراف منازل آنجا پرسه مي زدند تا دستور لازم از فرماندهان برسد.من که به این وضعیت عادت نداشتم ومدام دنبال این بودم تابچه ها را از این اوضاع خارج کنم ....یه دفعه فکری به سرم زد فکر بکر ......
با نادر مشهودی ، غلام فراتیان ، اسماعیل سردمی، آذرگو ، غلامحسین وکاکا جمعه و تعدادی دیگر از برادران را به اتاق جلسه جنگ روانی در نخلستان برده و بعد از بیان برنامه و فکری که در ذهم خود پرورانده بودم از میان صندوقچه و لوازمی که در خانه های گلی بازمانده از روستائیان یافت می شد لباسها و وسایل مورد نیاز را جمع آوری و آماده اجرای نقش خویش می شدیم.


باید هر جوری بود فضای یاس آلود گردان را با اقدام خود شاد می کردیم و به اصطلاح شارژ روحی می نمودیم ، پنهانی در یکی از اتاقکهای گلی نخلستان گسوه هر کسی مطابق برنامه و نقشه لباسهای گل گلی و رنگارنگ را پوشیده و خودمان را به شکل یک گروه کولی و بدوی در آوردیم ، جمعه مادربزرگ شده و دامن گل دار قشنگی گیرش اومد ، من شدم بابا و بقیه را به شکل دخترهامون در اوردیم و روی سر هر نفر هم یه سبد گذاشتیم و از خانه های گلی نخلستان خارج شدیم .


با قوطی و سطل و ...... مثل کولیها شروع کردیم تمبک زدن .. و با قر و فر و چرخیدن به دور خود به سمت نیروهای گردان رفتیم ، همه هاج و واج ما را نگاه می کردند ، خدا شاهده تا چند لحظه اول هیچکس ما را نشناخت؛ یکی از برادران گردان با تعجب گفت : این خانواده کجا بودند؟ مگه منطقه جنگی نیست ؟؟ یکدفعه جمعه پرید و اون برادر را گرفت تو بغلش و ماچش کرد.... بنده خدا فرار را بر قرار ترجیح داد .


ما شروع کردیم به زدن و رقصیدن به طوری که تمام گردان و سایر نیروها مثل دوره گردها دور ما جمع شده بودنند و شادی می کردنند ..... اصلا گردان گرفته و غمگین از این رو به آن رو شده بود ، چند تا از برادران گردان گریه می کردند ؛ بازیگران می رقصیدند تا عزیزانمان لبخند بزنند و شادی کنند.


چنان شور و شعفی بپا شدکه نگو و نپرس ، چنان روحیه ای بچه هاگرفتند که اگر کسی هم گوشه ای نشسته بود دیگران بلندش میکردند و برای تماشا گروه کولی ها جلو می آمدند . روز بود و خطر بمباران هوایی و جمع شده گردان در یک مکان ........... و این مخالف آموزه های نظامی و حفاظتی بود. معاون گردان محمد شعبانی با قد رشید و قیافه جدی با صلابت به سمت محل تجمع نیروها آمد تا ببیند موضوع چیست و مشکل را حل نماید... با مشاهده اوضاع قمر در عقرب گروه عصبانیت هم به قیافه اش اضافه شد و خدا به فریاد متخلفین برسد......


یکی از بچه ها از دور محمد معاون گردان را كه ديد داد زد: بچه ها فرار کنید ،کمیته آمد...... گروه از هم پاشید و بچه های دست اندرکار شادی و نشاط هم همه وسایل را به گوشه ای انداخته و هر كدام به يك طرف فراركردند اما هدف ما تحقق یافته بود ؛ نیروها شاد و قبراق به ماموریت پدافندی جاده فا_ام البحار اعزام شدند و 17 روز بعد نیز در عملیات محور نهر جاسم شرکت کرده که تعداد زیادی از آنها به شهادت رسیدند.


#ارکستر_سمفونیک
#کاکا_فتح_الله_آبروشن
#عملیات_کربلای_4
#اوقات_فراغت_گسوه
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

مأموریت عملیاتئ : معراج الشهدا

◄یوسف متانت
قبل از عملیات آزاد‌سازی خرمشهر در سال 1361 مسئولیت دفتر عمران فني سپاه دست من بود و من درگیر ساخت ساختمان فعلی سپاه بهبهان، بسیج خواهران و ساختمان اداري پادگان آموزشی شهید بخردیان و بسیج تشان بودم. اما با وجود گرفتاری از فرماندهان سپاه اجازه گرفتم تا هر طور شده در عملیات بیت‌المقدس شركت كنم، روز اعزام غلامعباس مکوندی فرمانده سپاه وقت بهبهان، برگ مأموریتی دستم داد و به همراه 21 نفر دیگر از جمله پدر اولادی، علی هیبتی، حسین کرم نسب، غلامرضا دبیری، فرهاد رضایی زاده، صدرالله قاسم پور، اسداله شجاعی، مصطفی دهدار و چند نفر دیگر به طرف پادگان گلف اهواز حرکت کردیم.


وقتی رسیدیم خودمان را به اخوی شهيد حسین علم الهدي معرفي كردیم تا ما را به خط ملحق كنند، اما با کمال تعجب ایشان گفت: بايد براي كمك به ستاد تخليه شهدا بروید، هرچه اصرار کردیم و گفتم: طبق نامه خود شما و درخواست 22 نفر نیروی ورزیده و نترس جهت تشکیل یک گروه ضد زره براي حضور در عملیات آزادسازي خرمشهر از بهبهان در اینجا حاضر شدیم! اما برادر علم الهدی شروع كرد به ذکر احادیث و روایات و ثواب خدمت به شهدا و این‌که جنگ تنها حضور در عملیات نیست و باید شهدا در اسرع وقت شناسایی و به شهرستان‌ها جهت تدفین منتقل و به خاك سپرده شوند، اما این حرف‌ها اصلا برای ما قانع کننده نبود.


به همراه پدر اولادی که از همه ما سن بالاتری داشت، به دفتر فرمانده منطقه خوزستان رفتيم و اعتراض خودمان را مطرح کردیم. اما باز هم بی‌فایده بود، باز کوتاه نیامدیم و به دفتر نمایندگی ولی‌فقیه مستقر در سپاه گلف رفتیم و اعتراض خودمان را مطرح كرديم و توضیح دادیم ازنظر شرعي کار فرماندهان درست نیست که به‌دروغ 22 نيرو زبده را اينجا بیاورند اما نيت و هدف ستاد تخليه شهدا باشد. اما دفتر نمایندگی هم گفت: شما برويد ستاد تخلیه شهدا اگر خلاف شرعی هم صورت گرفته باشد گناهش گردن ماست! خلاصه هر جا اعتراض می‌کردیم می‌گفتند: اگر شما هم شهيد شويد بايد گروهي در ستاد تخلیه باشند تا شما را به شهرتان بفرستند و ما مجبوريم با هدف دیگری اعلام نیرو کنی، چون می‌دانیم كسي از ابتدا براي ستاد تخلیه شهدا داوطلب نمی‌شود و همه دوست دارند فقط در مناطق عملیاتی حضور پیدا کنند.


یکی دو روز در گلف ماندیم و هیچ‌کدام از ما حاضر نشد به ستاد معراج شهداء برود. بالاخره اعتراض ما به دفتر فرمانده منطقه برادر سید مرتضی مرتضایی رسيد و آنجا هم، با عصبانیت به ما گفتند: یا ستاد تخلیه شهداء یا دادگاه نظامی! با نارضايتي و به‌ناچار به ستاد تخليه شهدا رفتيم . روز اول با كمك نجّارها تابوت درست كرديم و شديم نجّار تابوت! در مدت ده روزي که در ستاد بودیم تعداد زیادی شهید را از روی پلاک و یا کارت درون جیب آنها شناسایی و بعد از گذاشتن پیکر آنها در تابوت و پیچیدن پرچم سه رنگ ایران به زادگاهشان منتقل می‌کردیم. اما دیگر تحمل آنجا برای ما سخت شده بود و با ناراحتی هر طور بود از آنجا به بهبهان برگشتيم و از حضور در عملیات بیت‌المقدس جا ماندیم. اما برای حضور در عملیات‌های بعدی، از همان ابتدای اعزام با دیگر هم ر‌زمان رهسپار جبهه شدیم.
#معراج_الشهدا
#یوسف_متانت
#فرهنگ_جبهه
#یوسف_متانت
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

سرباز وطن

راوی: رضا پورعطار

۳ تا ۴ ماه قبل از عملیات حصر آبادان در منطقه‌ای به نام دارخوئن مستقر بودیم که به مقر فرماندهی ارتش و یگان توپخانه تبدیل شده بود، از دارخوئن به سمت آبادان در سمت چپ روستایی ۱۰ کیلومتر جلوتر به نام سلمانیه وجود داشت و ۵۰۰ متر جلوتر روستای دیگری بود به نام محمدیه؛ در این روستا ۶ خانه بیشتر وجود نداشت که کاهگلی بودند و حیاط بزرگ داشته و دو تا اتاق بزرگ کاهگلی هم درون آن بود.

اینجا نخلستانی بود که یک سمتش رودخانه و یک سمت دیگرش جاده بود و روستا بین جاده آبادان و رودخانه کارون بود و محمدیه خط مقدم جبهه محسوب می شد (خط شیر نامیده می شد) چرا که روبروی عراقی‌ها قرار داشتیم و عراق کمی بالاتر از ما یعنی تقریباً یک و نیم کیلومتر بالاتر پلی به اسم مارد زده و جاده آبادان_ماهشهر را قطع کرده و آن را محاصره کرده بود؛ در خط مقدم شیر خانه‌های و روستای محمدیه یک مجموعه ۴۰ نفره از بچه‌های سپاه و سه نفر ارتشی شامل دو درجه دار و یک سرباز به عنوان دیده بان توپخانه حضور داشتند که در آن زمان به دلیل فرماندهی کل قوا که بنی صدر بود به بچه‌های سپاه اهمیت نمی‌داد ؛ کار این سه نیروی ارتشی این بود که بین نخل‌ها دیده‌بانی کرده و گرای مواضع دشمن را به توپخانه ارتش در دارخوئن داده تا زیر آتش خود قرار دهند.

بچه‌های ما در یه کمینگاهی روبروی عراقی‌ها در نخلستان‌ها استقرار داشتند که عراقی‌ها به داخل نخلستان نفوذ نکنند ، این کمینگاه نهر آبیاری خشکی بود که در طول روز نشسته و نمی‌توانستیم بلند شویم و شب که می‌شد بلند می‌شدیم و در این نهر خشک شده راه می‌رفتیم ، تمام هفته هم با لباس نظامی و پوتین به حالت آماده و حتی نمازمون هم با پوتین نشسته می‌خوردیم ، جای بسیار حساسی بود که در صورت نفوذ به خط دشمن و نابودی پل مارد نیروهای دشمن در شرق کارون به محاصره می افتادند.

فرماندهی مجموعه ۴۰ نفری نیروهای سپاه را به عهده داشت که ۱۵ نفر از آنها بچه‌های امیدیه بودند ، در یکی از خونه های کاهگلی‌ها ما یک قبضه خمپاره ۱۲۰ داشتیم و در یکی دیگر از آنها مقر فرماندهی آقای صفوی بود و من در آنجا مسئول بچه‌های امیدیه بودم و از قبضه مراقبت می‌کردیم البته گلوله آنچنانی نداشتیم و اگر مواقعی لازم و ضروری بود یکی دوتایی به سمت دشمن می‌زدیم ، در خونه‌ها سه تا سنگر در حیاط درست کرده و خودمون توی اتاق کاهگلی‌ها بودیم و وقتی عراقی‌ها هم خمپاره می‌زدند بلافاصله در سنگرها پناه می گرفتیم چون خونه‌ها کاهگلی بود و با یک انفجار خراب می‌شد، چون اتاق‌ها بین نخل‌ها بود مشخص نبودند. در خط شیر بچه‌های سپاه دنبال این بودند که با انجام یک عملیات پل مارد را که حدوداً در فاصله 1500 متری آنها قرار داشت تصرف و با بستن گذرگاه و گلوگاه تمام نیروهای دشمن را در شرق کارون محاصره نمایند ند عراقی‌ها یک خاکریز جلوتر از پل داشتند که با خط شیر حدوداً یک و نیم کیلومتر فاصله داشت

طبق برنامه‌ریزی که بچه‌های سپاه انجام داده بودند از خط شیر تا خاکریز دشمن باید کانالی زده می شد البته در روز امکان فعالیت نبود و نیروها مجبور بودند شب‌ها کار کرده و خود رو به نزدیک عراقی‌ها برسانند ، با آغاز کندن زمین بوسیله بیل و کلنگ در هر شب ممکن بود یک تا ۳ متر جلو برویم و ارتفاع کانال هم به اندازه قد یک انسان بود تا نیرو به راحتی از آن عبور نماید و سپس روی کانال رو با علفزار می‌پوشاندیم ، نیروهای مستقر در خط شیر حدود چهار ماه شب تا صبح کار می‌کردیم و هیچکس هم نمی‌دونست این کانال کنده می‌شه به همین خاطر اون‌هایی که تو این خط بودند از اول عهد بستند تا ۶ ماه کسی خونه نره تا قضیه لو نره حتی اون سه ارتشی هم خبر نداشتند .

تقریباً ۲۰ خرداد ۱۳۶۰ کندن کانال به اتمام رسید و خاک‌های کنده شده را از جلو با گونی به عقب برمی‌گردوندیم و نامحسوس و آهسته می‌ریختیم توی رودخانه تا کسی نفهمه این خاک از کجا آمده ؛ سه شب مونده به انجام عملیات یک گردان نیرو یعنی حدود ۲۷۰ تا ۳۰۰ نفر بدون این که از نحوه و وضعیت عملیات اطلاعاتی داشته باشند در دارخوئین آماده شده بودند تا شب عملیات به روستای محمدیه بیایند.

روز قبل از عملیات آماده باش دادند هیچکس حتی سه ارتشی دیده‌بان هم اجازه نداشتند از منطقه خارج بشوند اینها از آماده باش فهمیده بودند قرار است عملیاتی بشه ولی از محتوا خبر نداشتند ، سربازی که با ارتشی‌ها بود پیش من اومد و به من گفت : اینجا می‌خواد عملیاتی بشه؟ جواب دادم: نه چطور! سرباز گفت نمی‌دونم اما فکر کنم اینجا می‌خواد عملیاتی بشه میشه منم توی این عملیات شرکت کنم ؟؟ گفتم: آره قراره یه عملیاتی بشه ولی معلوم نیست چه موقع باشه!. گفت: نه، گفتن نزدیکه.... بعد سرباز به من گفت : نمی‌شه با آقای صفوی صحبت کنی که منم بتونم توی عملیات شرکت کنم ؟ سرباز چون ارتشی بود و جزو ما نبود و مهم‌تر اینکه بنی صدر اصلاً اجازه نمی‌داد که ارتشی‌ها با ما ارتباط برقرار کنند به همین خاطر من به سرباز گفتم : نه نمی‌شه درجه دارهاتون نمی‌ذارن... خیلی ناراحت شد و رفت...

من که گاهی اوقات درجه‌دارها می‌نشستم چایی می‌خوردیم و حرف می‌زدیم اون روز بهشون گفتم که سربازتون میگه اگه عملیات بشه من هم شرکت می‌کنم!؟ اونا گفتن : که اجازه نداره ایشون شرکت کنه شما بچه‌های سپاه می خواهید عملیات کنید ربطی به ما نداره ... تازه این سرباز یگان و سلسله مراتب داره و باید فرماندهی توپخانه باید اجازه بده.

سرباز گریه می‌کرد ناراحت بود که چرا بهم اجازه نمیدن توی عملیات شرکت کند ، از منطقه هم اجازه خروج نداشت ، شب سوم آماده باش بود و نیروها برای عملیات آماده شده بودند که صبح که از سنگر اومدیم بیرون نماز خوندیم و دست و صورتمونو شستیم و چایی درست کردیم دیدیم سرباز نیستش ، عدم حضورش تابلو بود چون همیشه نفر اول بود چایی درست می‌کرد؛ رفتم از درجه‌دارها سوال کردم ؟ گفتند نمی‌دونیم کجاست!. خلاصه تا ساعت ۱۱ صبح از او خبری نشد ... من هم اولین کاری که کردم گزارش دادم به آقای صفوی که سرباز از صبح تا الان نیستش!؟ گفت: یعنی چی نیستش؟

حالا قرار هم هست که فردا شب عملیات بشه سریع پیگیری کرد و از ارتشی‌ها سوال می‌کرد ولی خبری نبود ؟! ترس و دلهره‌ای بین همه افتاد که خدای نکرده عملیات لو رفته باشد و اگر هم عملیات لو بره و نیروها وارد عمل بشوند دشمن با آمادگی همه را قتل عام می کنه.... از سرباز خبری نبود تا ساعت تقریباً یک نیمه شب بود که ایشون پیدا شد .... اسم سرباز جمعه بود ، تا دیدمش بهش گفتم : جمعه کجا بودی از صبح تا حالا؟ گفت : دیشب از توی نخلستان تا خاکریز عراقی‌ها رفتم ... گفت: یک راه پیدا کردم که قشنگ بشه بره توی خاکریز عراقی‌ها ؛ اگر شما عملیات کردین من خودم یه راه بلد باشم.....

سریع دستشو گرفتم بردم پیش آقای صفوی و ایشون هم بردش توی اتاق و دو ساعت از جمعه بازجویی کرد و بعد گفت: که جمعه توی سنگر بازداشت باشه تا ببینم چی میشه . خلاصه فردا شب که قرار بود ساعت ۱ شب عملیات بشه گردان ۳۰۰ نفره در کانال خط شیرحرکت کردند ، تقریبا نفرات آخر بود که داشتند وارد کانال می‌شدند که آقای صفوی به من گفت که به جمعه بگو آماده بشه بره توی عملیات...... من هم رفتم به جمعه گفتم. جمعه وقتی فهمید داشت از خوشحالی بال در می‌آورد ؛ یک ساک کوچیکی داشت اومد باهام روبوسی کرد و گفت : رضا تو مال بهبهانی این ساک رو بگیر، یه دوربین و یه وصیت نامه توش هست اگر رفتی بهبهان با خودت ببرش بده به خانوادم ؛ من دیگه برنمی‌گردم ....

جمعه رجبی سرباز توپخانه ارتش با گردان سپاه رفت که رفت و هیچ اثری هم از او پیدا نشد و هنوز که هنوزه مفقود الاثر است ... تقریباً یک هفته بعد وقتی که جمعه رجبی بعد از عملیات برنگشت من هم ساکی رو که به من داده بود رو بردم دم خونشون و بهشون گفتم: این ساک پسرتونه که در عملیات همراه سپاه شرکت کرد ، این هم ساکشه که رفت ولی برنگشت حالا نمی‌دونم شهید شده یا اسیر ..... ۷ یا ۸ سال از جنگ گذشته بود یک روز داشتم توی گلزار شهدای بهبهان قدم می‌زدم یه قبر دیدم که کاهگلی بود برام سوال شد ؟! بعد که جلو رفتم دیدم نوشته سرباز شهید جمعه رجبی وصیت کرده بود قبر من رو مانند روستاییان با کاهگل درست کنید...................

#سربازان_جان_بر_کف

#جمعه_رجبی
#خط_شیر

#روستای_محمدیه_دارخوئن

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/safeer59

اسیر 


جهانشاه معماریان
در هنگام عملیات بیت‌المقدس اردیبهشت 1361 منطقه عملیاتی خرمشهر ساعت 4 صبح بچه‌ها دو افسر عراقي را اسير گرفته و پیش فرمانده گردان صف احمد وتري آوردند. چون هنوز عمليات ادامه داشت چند نفر از بچه‌ها اصرار داشتند كه به آنها تیر خلاص بزنند. اما احمد مخالفت كرد و از چند رزمنده عرب‌زبان اهوازي كه همراه ما بودند خواست آنها را بازجويی و تخليه اطلاعاتي كنند. اما آن دو افسر عراقي اصلا حاضر به همكاري نبودند احمد از من خواست تا مواظب آنها باشم.
ساعت 8 صبح عراقی‌ها مجددا شروع به حمله کرد، به دليل اينكه می‌دانستیم آن دو افسر در اين چند ساعت اسارت از موقعيت ادوات و نيروهاي ما آگاهي پيدا كرده بودند و احتمال می‌دادیم آنها قصد فرار دارند و امکان فرستادن آنها به عقب با توجه به شرایط جنگی میسر نبود. مجبور شدیم به آنها شليک کنیم در ادامه درگیری ساعت 12 ظهر بالگردهای ارتش و نیروهای لشکر محمد رسول‌الله(ص) به کمک ما آمدند، در ادامه پیشروی 200 نفر نيروي عراقی که با زیرپوش بودند سلاح‌هايشان را زمين گذاشته و خود را تسليم ما كردند. سرانجام با تلاش همه نیروهای سپاه و ارتش عراق شکست سنگینی متحمل شد و در سوم خردادماه خرمشهر به دست دلیرمردان ما آزاد شد و در مسجد جامع جشن پیروزی برگزار کردیم و نماز شکر را بجای آوردیم.


#احمد_وتری
#گردا_صف
#تیپ_46_فجر
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

محمدباقر دوست داشتنئ


◄جواد نعمت‌اللهی
من و محمدباقر اسدی از دوستان نزدیک هم بودیم. اخلاق نیکو، چهره جذاب و آرامشی که در وجودش بود او را متمایز می‌کرد و بسیار مورد توجه همه بود. هر دو با هم در عملیات بیت‌المقدس (آزاد‌سازی خرمشهر) شرکت کردیم. 9 اردیبهشت‌ماه 1361 هنگام طلوع آفتاب در ادامه درگیری با تلاش همه نیروها خط اول دشمن شکسته شد. پس از استراحتی کوتاه درگیرها مجدد آغاز شد و هنگام ظهر توانستیم خاکریز دوم دشمن را فتح کرده و خود را به جاده اهواز خرمشهر برسانیم. اما پاتک شدید دشمن همه را زمین‌گیر کرده بود، به دستور فرماندهان هر کس باید برای خودش پشت خاکریز جان‌پناهی درست می‌کرد.
من و محمدباقر نزدیک هم مشغول حفر سنگر انفرادی بودیم که یک تیربارچی عراقی با استفاده از فرصت و دور زدن خاکریز شروع به تیراندازی کرد، گلوله‌ها از کنارمان می‌گذشت و گرمای آنها را روی صورتمان حس می‌کردیم، سریع خودمان را به فرورفتگی‌های خاکریز چسباندیم. چند دقیقه بعد صدای تیربار خاموش شد و ما دوباره به کندن جان‌پناه ادامه دادیم، اما تیربارچی دشمن که روی ما تسلط پیدا کرده بود باز ما را به رگبار بست و ما مجبور شدیم هر طور شده خود را پنهان کنیم.


اما بار سوم با شلیک تیربارچی، محمدباقر با صورت روی زمین افتاد، هر چه فریاد زدم محمدباقر خودت را به سمت خاکریز بکش اما جوابی نیامد! تیراندازی که قطع شد فورا خودم را بر بالینش رساندم و او را برگرداندم. اما گلوله سینه مبارکش را هدف قرار گرفته بود، و کاری از دست من برای نجات او به عمل نمی‌آمد و آرام و بی‌صدا، در کمال بهت ناباوری، جلوی چشمان پراشک من، به فیض شهادت نائل آمد و به جمع یاران و هم‌زمان شهیدش پیوست. بی‌شک نام و یاد همه شهدای عملیات آزاد‌سازی خرمشهر، سند افتخار این مرزبوم است تا ابد خواهند درخشید.(منبع: کتاب تیپ 72 ملت: خاطراتی از رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع، نوشته نجف زراعت پیشه و امیر رضا فخری ، تهران، صریر؛1401)
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

علل وقوع جنگ ها : 


آیا می توان روزی را تصور نمود که جنگی صورت نگیرد؟؟

✅ اختلافات ارضی و مرزی
✅ بحران های مختلف
✅ مسابقه تسلیحاتی
✅ تضادهای عقیدتی
✅ تروریسم،حقوق بشر و مسائل زیست محیطی
✅ ادعای سیاست واحد بر آبراهه های بین المللی استراتژیک با بستن آن
✅ بهره برداری از منابع و ثروت دریاها و اقیانوس ها
✅ انتقال قدرت تکنولوژیکی به کشورهای همجوار
✅ حمایت از جنبش های مذهبی و نهضت های رهایی بخش
✅ عزم و تصمیم یک دولت به جنگ
✅ اقدامات پنهانی از طریق سفارت خانه ها و استفاده از عوامل داخلی همراه خود و کشور رقیب
✅ ادعای باز پس گیری ایالات و مناطق از دست رفته در جنگ های گذشته کسب اعتبار سیاسی
✅ انجام اقدامات خرابکارانه و زمینه سازی برای براندازی دو کشور رقیب
✅ بدست آوردن مستعمرات به منظور داشتن بازار فروش محصولات و منبع مواد خام



#علل_وقوع_جنگ
#جنگ
#منازعه

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

دیشلمبوهای هور 


صحبت از ماهی‌های دیشلمبو شد و ذهن من به دوردست ها و به سمت آب‌های هورالعظیم به پرواز درآمد یاد روزهایی افتادم که گرمای وحشتناک هور (60 درجه) به همراه شرجی (گاهی صددرصد) عرق از سر و روی ما چکه می‌کرد ، کف یونلیت های فلزی پاسگاه داغ و هیچ وسیله و مفری برای خنک نمودن خود نداشتیم ، خرمگس‌ها قوز بالا قوز شده بودند و بدن ما حتی از روی لباس را دیوانه وار نیش خود را فرو کرده و خون ها را مک می‌زدند و هر چی از اونها هم می کشتیم تمامی نداشت باید کاری می کردیم دیگه داشتیم روانی می شدیم .


در دریایی از آب قرار داشتیم و ما هم کشته مرده شنا ، اونهم آبی که به هر طرف نگاه می کردیم ما را به سمت خود فرا می خواند ، اما یه مشکل وجود داشت آب‌های حور به دلیل استفاده عراق از سلاح‌های شیمیایی، انفجارات گلوله های زیاد و با ترکیبات نامشخص وجود اجساد و مهم تر از آن آبریزگاه فضولات انسانی متعدد در آن به شدت آلوده بوده و امراض بسیار زیادی را به دنبال خود داشت ؛ ولی کور خوانده بودند بسیجی‌ها خودشون یک پا مجتهد بودند و هفت صفحه آخر رساله را اختصاصاً برای آنها سفید گذاشته شده بود تا نظرات کشفیاتی خود را در زمان و مکان های خاص در آن قید کرده و فی البداهه حکم صادر بکند صادر کنند.
علی رغم محدودیت های اعمال شده فرماندهان پاسگاه از باب سلامت و امنیت (غواص های دشمن) بلافاصله کشف جدیدی نموده و با صدای بلند عنوان می‌کردیم اگرچه اگرچه آب‌های هور بسیار آلوده بوده و امراض بسیار زیادی دارد اما مگه ما حدیث نداریم که خوردن کشمش ۷۲ مرض را رفع می‌کند پس تدارکات کشمش ها را آماده کن تا بعد از شنا با کشمش به جنگ امراض برویم و گفته هایمان تمام شده و نشده در حالی که در حین دویدن لباس‌های خود را در می‌آوردیم با شیرجه به داخل آب‌های هور می‌رفتیم آب‌هایی که زلال و شفاف بود و کف هور به راحتی دیده می‌شد.


اصلاً خطر و مرض و بیماری برای ما اونجا معنایی نداشت می‌گفتن غواص داره می‌گفتن امراض داره البته می‌گفتند دیشلمبو داره که این یکی خیلی بحث برانگیز بود ، برخی از بچه‌ها یعنی راستش همه بچه‌ها از اون وحشت داشتند و بعضی‌ها وحشت‌تر ؛ من و رضا علیپور و فرشاد درویشی بعضی اوقات هر سه با هم شیرجه درون آب‌ها می‌رفتیم فرشاد از اونایی بود که به محض ورود به آب دیشلمبوها اختصاصی سراغ اون می‌رفتند نمی‌دونم به خاطر چاقیش بود گوشت شیرینی داشت به هر حال همیشه هدف اصلی ماهی‌های دیشلمبو قرار گرفته و گاز گرفته می‌شد.


به دنبال راهکاری بودیم عاقبت تصمیم گرفتیم کاری کنیم کارستون ، قبلش روی یونلیت فرشاد را برای این کار توجیه و راضی کرده بودیم ، من و رضا در طرفین راست و چپ فرشاد قرار گرفتیم ، فرشاد دست‌های خود را روی گردن ما دو نفر گذاشت و پاهای خود را به بالا آورد و تقریباً روی سطح آب بود ، خوشحال بودیم از اینکه راهکاری برای رهایی فرشاد از دست ماهی‌های دیشلمبو ایجاد کردیم ، دقایقی گذاشت سروصدای ما تا نزد نیروهای عراقی می رفت ، اما چشمتون روز بد نبینه دقایقی بعد نمی‌دونم من بودم یا رضا ، تفاوتی هم نداشت چون برای خیلی از اتفاقات داخل هور و شیطنت ها من و رضا پایه بودیم ، فرشاد سنگین و چاق بود و ما لاغر مردنی یا .... خلاصه یا کم آوردیم یا شیطنت کردیم من و رضا یهو می رفتیم زیر آب و فرشاد هم اجباراً و ناچار اومد زیر آب .......
غافل از اینکه ماهی‌های دیشلمبوی فرصت طلب منتظر فرصت بودند و یکباره صدای جیغ و داد فرشاد به آسمون رفت ، می‌دونم رضا سیاه و لاغر بود منم نوجوون لاغر مردنی و قطعاً فرشاد در دیدگان ماهی دیشلمبو جایگاه ویژه ای داشت ، فرشاد از درد جیغ و داد می زد و من و رضا از خنده ....... خلاصه بکش بکش فرشاد رو آوردیم روی یونولیت..... تا نیم ساعت صدای جزع و فزع فرشاد رو به آسمون بود ... تا یه مدت هر کاری می کردیم تا فرشاد را به شنا بکشونیم و راههای ابتکاری را برای در امان ماندن از ماهی های دیشلمبو روی وی امتحان کنیم موفق نمی شدیم و .......


آخ چه روزهایی بود ...... بچه‌هایی که تکرار ناشدنی هستند..... دوستان و رفقایی که مثل برادر بودند و حتی بهتر........ از جون خودشون برای رفقاشون گذشته و تو عمل هم ثابت کردند.
***فرشاد درویشی در عملیات نصر 4 سال 1366در ارتفاعات قشن مشرف به ماووت و رضا علیپور در 1365 شلمچه کربلای 5 به شهادت رسید.


#هورالعظیم_اوقات_فراغت
#شهید_فرشاد_درویشی
#شهید_رضا_علیپور
#نجف_زراعت_پیشه
#ماهی_دیشلمبو
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

دیدگاه فرمانده سپاه در سال سرنوشت 1365 برای پیروزی در جنگ:

در فروردین ماه سال 1365، سمینار «لبیک یا خمینی» با حضور مقامات عالیه کشور، با هدف بررسی شیوه تخصیص و بسیج منابع کشور برای جنگ برگزار شد. فرمانده وقت سپاه، محسن رضایی معتقد بود که تنها راه پیش روی کشور برای پایان دادن پیروزمندانه جنگ، بسیج همه نیروها و امکانات کشور است:
"ما در فاو با ۱۵۰ هزار نیرو در مقابل ۷۰۰ هزار نفر از ارتش عراق جنگیدیم و به آن پیروزی درخشان نایل آمدیم. آیا نمی‌توانیم با ۱۰ برابر این نیرو ارتش عراق را منهدم کنیم؟" (1500000 نفر در قالب 1500 گردان)

"ما تاکنون تنها از ۲ درصد از نیروهای مردمی و ۱۲ درصد از امکانات اقتصادی در جنگ استفاده کرده‌ایم و لازم است که بر اساس اطلاعیه قرارگاه خاتم الانبیاء جنگ کاملا مردمی شود و از کلیه امکانات دولت و مردم برای پیشبرد جنگ استفاده کنیم." (http://rajanews.com/node/213779)

*** از این زمان است که با توجه به نیاز جبهه ها به نیرو طرح سهمیه اعزام از ادارات دولتی ، دانشجویان دانشگاهها ، طرحهای مصوب در آموزش پرورش به صورت جدی پیگیری شد و در زمینه سربازان وظیفه که تا کنون از میان بسیجیان با پذیرش سخت درون یگان های عملیاتی قرار می گرفتند به صورت سهمیه از میان نیروهای حوزه وظیفه به سپاه می پیوستند ؛ در زمینه شرایط سخت جنگ و تجزیه و تحلیل ماههای پایانی جنگ یکی از عوامل مهم به این نیروها اشاره می شود که انگیزه کافی مثل بسیجیان را نداشتند.