آتش در بیابان
عملیات رمضان تیرماه سال 1361 در محور کوشک با گردان خطشکن رعد بهبهان به فرماندهی خیرالله جنت شعار و معاونت محمد شجاعی صورت گرفت. منطقه عملیاتی که حدفاصل ما و دشمن قرار داشت حدود ۴ کیلومتر زمین کفی بود و عراق روی آن تسلط کامل داشت.
قبل از رسیدن ما نیروهای گروهان تحت امر کاظم شریعتی وارد معبر میدان مین شده که عراقیها با آتش سنگین آنها را زمینگیر کرده بودند. وضعیت آنها بهگونهای بود که بهمحض بلند شدن مورد هدف قرار میگرفتند. با عدم الحاق جناحین گردان و تمرکز آتش دشمن، تمام تلاش فرماندهان برای برونرفت از این شرایط ناموفق بود و شلیک گلولههای آر.پی.جی نیروهای ما روی استحکامات بسیار قوی دشمن اثر چندانی نداشت.
با خبر شهادت خیرالله جنت شعار فرمانده شجاع و دلیر گردان رعد روحیه بچهها بیشتر بهم ریخت. اما بلافاصله محمد شجاعی که به شدت زخمی بود کاظم شریعتی را جایگزین جنت شعار کرد تا هدایت نیروها را به عهده بگیرد.
لحظه به لحظه تعداد تلفات و مجروحان بیشتر میشود. نیمههای شب کاظم شریعتی از برادرش صادق که مجروح بود درخواست کرد هر طور شده خودش و زخمیها را به عقب بکشاند. تا صبح درگیرها ادامه داشت و پس از اعلام وضعیت بحرانی نیروها، ستاد فرماندهی دستور عقبنشینی را برای همه صادر کرد، فاصله ۴ کیلومتری در هوای روشن در منطقهای که زمین صاف و هیچ جان پناهی نداشت امکان سالم رسیدن نیروها را به عقب بسیار کم میکرد و فقط آمار تلفات بالاتر میرفت، من بهعنوان نیروی تامین کاظم برای بار سوم زخمی و زمینگیر شدم.
کاظم شریعتی بالای سرم آمد و گفت هر طور شده خودت را به عقب برسان، هنوز چند قدمی از من دور نشده بود که با اصابت یک گلوله آر.پی.جی به کمرش جلوی چشمانم پیکرش دو نیم شد و در دم به شهادت رسید. دیدن این صحنه بسیار دلخراش روحیه مرا به شدت به هم ریخت! بعد از شهادت این فرمانده شجاع که خود جایگزین فرمانده قبلی بود اوضاع برای نیروها دوچندان بهم ریخت. گرمای سوزان، تشنگی، بیخوابی و گرسنگی بخصوص خون زیادی که از مجروحین رفته بود و عدم امکان کمکرسانی، توان هر حرکتی را از همه گرفته بود. رگبارهای پیاپی تا ظهر در اوج گرمای تیرماه خوزستان ادامه داشت.
تا اینکه شیر مردی از تبار سادات سید غالب تیمار با وجود مجروحیتی که داشت نیروهای مجروح را یکی یکی بدوش میگرفت و به عقب میبرد و باز دوباره برای حمل مجروح بعدی برمیگشت.

محمد شجاعی جانشین گردان که زخمی بود در گوشه دستورات لازم را صادر میکرد، هر لحظه امکان داشت عراقیها به ما برسند، بچهها به محمد اصرار میکردند لباس سبز پاسداری را از تنش بیرون بیاورد اما محمد حاضر به این کار نشد و به عقب برنگشت و در کنار نیروها ماند. عراقیها لحظه به لحظه پیش روی میکردند و به هر مجروحی که میرسیدند تیر خلاص میزدند، به دلیل سه بار مجروحیتم و خون زیادی که از من رفته بود دیگر توانی برای حرکت نداشتم و هم آنجا زمینگیر شدم.
بعدازظهر بود که نیروهای دشمن به ما رسیدند و یک سرباز عراقی بالای سر آمد، چشمهایم را بستم و شهادتین را گفتم و منتظر تیر خلاصش شدم! اما مرا روی دوش خود انداخت و به پشت خاکریز منتقل کرد و من به اسارت درآمدم و پس از هفت سال در سال 69 با پذیرش قطعنامه 598 با تحمل سختیها و شکنجههای زیاد، آزاد شدم و به میهن باز گشتیم.
#عملیات_رمضان
#سیدغالب_تیمار
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
http://telegram.me/safeer59