ساخت پل


راوی: حبیب الله سقاوی
قبل از عملیات آزادسازی مهران در آمادگاهی در منطقه صالح آباد مهران با نیروهای گردان سیدالشهدا (ع) در کنار گرداني از بچه های کهگیلویه و بویراحمد دردو سمت رودخانه مستقر بوديم . آنها برای آمدن به این سمت رودخانه باید از داخل آب عبور می کردند و این کار باعث خیس شدن لباسهایشان می شد.


"داود دانایی" به عنوان فرمانده، بچه ها را برای ساخت یک پل موقت به ابتکار و طراحی خودش بسیج كرد. پل كه ساخته شد داود مدام به بچه ها گوشزد می کرد که هدف از ساخت اين پل فقط رضای خدا بوده است نه چیز دیگر .


#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59

آتش در بیابان

آتش در بیابان

عملیات رمضان تیرماه سال 1361 در محور کوشک با گردان خط‌شکن رعد بهبهان به فرماندهی خیرالله جنت شعار و معاونت محمد شجاعی صورت گرفت. منطقه عملیاتی که حدفاصل ما و دشمن قرار داشت حدود ۴ کیلومتر زمین کفی بود و عراق روی آن تسلط کامل داشت.


قبل از رسیدن ما نیروهای گروهان تحت امر کاظم شریعتی وارد معبر میدان مین شده که عراقی‌ها با آتش سنگین آنها را زمین‌گیر کرده بودند. وضعیت آنها به‌گونه‌ای بود که به‌محض بلند شدن مورد هدف قرار می‌گرفتند. با عدم الحاق جناحین گردان و تمرکز آتش دشمن، تمام تلاش فرماندهان برای برون‌رفت از این شرایط ناموفق بود و شلیک گلوله‌های آر.پی.جی نیروهای ما روی استحکامات بسیار قوی دشمن اثر چندانی نداشت.


با خبر شهادت خیرالله جنت شعار فرمانده شجاع و دلیر گردان رعد روحیه بچه‌ها بیشتر بهم ریخت. اما بلافاصله محمد شجاعی که به شدت زخمی بود کاظم شریعتی را جایگزین جنت شعار کرد تا هدایت نیروها را به عهده بگیرد.


لحظه به لحظه تعداد تلفات و مجروحان بیشتر می‌شود. نیمه‌های شب کاظم شریعتی از برادرش صادق که مجروح بود درخواست کرد هر طور شده خودش و زخمی‌ها را به عقب بکشاند. تا صبح درگیرها ادامه داشت و پس از اعلام وضعیت بحرانی نیروها، ستاد فرماندهی دستور عقب‌نشینی را برای همه صادر کرد، فاصله ۴ کیلومتری در هوای روشن در منطقه‌ای که زمین صاف و هیچ جان پناهی نداشت امکان سالم رسیدن نیروها را به عقب بسیار کم می‌کرد و فقط آمار تلفات بالاتر می‌رفت، من به‌عنوان نیروی تامین کاظم برای بار سوم زخمی و زمین‌گیر شدم.


کاظم شریعتی بالای سرم آمد و گفت هر طور شده خودت را به عقب برسان، هنوز چند قدمی از من دور نشده بود که با اصابت یک گلوله آر.پی.جی به کمرش جلوی چشمانم پیکرش دو نیم شد و در دم به شهادت رسید. دیدن این صحنه بسیار دلخراش روحیه مرا به شدت به هم ریخت! بعد از شهادت این فرمانده شجاع که خود جایگزین فرمانده قبلی بود اوضاع برای نیروها دوچندان بهم ریخت. گرمای سوزان، تشنگی، بی‌خوابی و گرسنگی بخصوص خون زیادی که از مجروحین رفته بود و عدم امکان کمک‌رسانی، توان هر حرکتی را از همه گرفته بود. رگبار‌های پیاپی تا ظهر در اوج گرمای تیرماه خوزستان ادامه داشت.


تا این‌که شیر مردی از تبار سادات سید غالب تیمار با وجود مجروحیتی که داشت نیروهای مجروح را یکی یکی بدوش می‌گرفت و به عقب می‌برد و باز دوباره برای حمل مجروح بعدی برمی‌گشت.


محمد شجاعی جانشین گردان که زخمی بود در گوشه دستورات لازم را صادر می‌کرد، هر لحظه امکان داشت عراقی‌ها به ما برسند، بچه‌ها به محمد اصرار می‌کردند لباس سبز پاسداری را از تنش بیرون بیاورد اما محمد حاضر به این کار نشد و به عقب برنگشت و در کنار نیروها ماند. عراقی‌ها لحظه به لحظه پیش روی می‌کردند و به هر مجروحی که می‌رسیدند تیر خلاص می‌زدند، به دلیل سه بار مجروحیتم و خون زیادی که از من رفته بود دیگر توانی برای حرکت نداشتم و هم آنجا زمین‌گیر شدم.


بعدازظهر بود که نیروهای دشمن به ما رسیدند و یک سرباز عراقی بالای سر آمد، چشم‌هایم را بستم و شهادتین را گفتم و منتظر تیر خلاصش شدم! اما مرا روی دوش خود انداخت و به پشت خاکریز منتقل کرد و من به اسارت درآمدم و پس از هفت سال در سال 69 با پذیرش قطعنامه 598 با تحمل سختی‌ها و شکنجه‌های زیاد، آزاد شدم و به میهن باز گشتیم.


#عملیات_رمضان
#سیدغالب_تیمار
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
http://telegram.me/safeer59

به شرط لبخند


راوی : باقر اسدیان
درست پس از رسیدن بچه ها در عملیات کربلای یک (در منطقه مهران) و مستقر شدن درپشت خاکریز پس از چند ساعت اعلام شد منتظر پاتک باشند و چند دقيقه بعد آتش سنگين دشمن شروع شد . از طرفي گرمای طاقت فرسا و استقرار درسنگرهایی که بدون سقف به دست خودمان حفر شده بود تشنگي شديد را بر ما دو چندان مي كرد و هرچه آب می خوردیم هنوز هم عطش داشتيم.


"عبدالله رنجبر" و"محسن اکبری" برای بچه ها شخصاً با ماشین لندکروز تراورس ، غذا و آب می آوردند و شرط تقسيم اقلام ، بين بچه ها آن بود که باید لبخند مي زدند و سهميه خود را دريافت مي كردند تا در آن گرما و آتش روحیه ها حفظ شود و برای دفع پاتک احتمالی دشمن آماده تر شوند. اين دو فرمانده عزيز هميشه و در شرايط سخت هم به فكر روحيه دادن به بچه ها بودند.

#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59

تریل سفید


◄ نجف زراعت‌پیشه
در عملیات کربلای یک در منطقه مهران من جزو نيروهاي واحد طرح و عملیات بودم و براي سركشی نيروها و دريافت گزارشات با يك موتور 250 تريل نو سفیدرنگ مرتب در حال تردد در منطقه عملیاتی بودم. با تغییر سه بار مأموریت تیپ در منطقه مهران، ترددهای من هم در منطقه قلاویزان، شهر مهران و نقاط دیگر بیشتر شده بود. سومين روز مأموریتم باك موتور را پر از بنزين كردم و به سمت قرارگاه فرماندهی تیپ در ورودی شهر مهران حركت كردم. پس از رسيدن، موتور را بين سنگر فرماندهي و طرح عمليات گذاشتم و با چند نفر از دوستان براي انجام فريضه نماز مغرب مهيا شديم.


در بين نماز جماعت بودیم که با صدای انفجار عظیمي همه روی زمین درازکش شديم، و بعد از فرونشستن گردوخاک سراسيمه بيرون سنگر آمديم. خمپاره‌اي درست به باك پر از بنزين موتور اصابت كرده بود و تلاش ما برای خاموش کردن موتور به‌جایی نرسید و تنها چند دقيقه بعد، از موتور صفرکیلومتری كه تنها سه روز قبل آن را تحويل گرفته بودم فقط اسكلتي بر جاي ماند! و راكب آن باز هم از شهادت و رسيدن به قافله دوستان آسماني خود جا ماند.


#تریل_250_هوندای_سفیدرنگ
#نجف_زراعت_پیشه
#عملیات_کربلای1
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی

http://telegram.me/safeer59

توصیف حضرت امام حسین ع از حکومت اسلامی معاویه 

در هر شهری، به اسم حکومت اسلامی ، خطیبی سخنور بر منبر دارند که به سود آنان سخن می‌گوید...
تمام سرزمین، بی‌پناه مانده...
در همه جا دست خطیبان باز است..
و مردم بردگان آنانند و نمی‌توانند ظلم‌شان را دفع ‌کنند.
آنها برخی زورگو و معاندند..
و برخی بر ناتوانان سلطه یافته، زورگویی می‌کنند...
فرمانروایانی که نه خدا می‌شناسند و نه معاد را قبول دارند ...

فى کُلِّ بَلَدٍ مِنْهُمْ عَلَى مِنْبَرهِ خَطیبٌ یَصْقَعُ؛ فَالْأَرْضُ لَهُمْ شاغِرَةٌ؛ وَ أَیْدیهِمْ فیها مَبْسُوطَةٌ. وَ النّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ، لا یَدْفَعُونَ یَدَ لامِسٍ؛ فَمِنْ بَیْنِ جَبّارٍ عَنیدٍ، وَ ذی سَطْوَةٍ عَلَى الضَّعَفَةِ شَدید، مُطاعٍ لا یَعْرِفُ الْمُبْدِئ الْمُعیدَ.
برگرفته از کتاب: « تحف العقول» صفحه ۱۶۸ ؛ خطبه مِنا



#نهضت_حسینی
#اوضاع_زمانه
#امام_حسین
#خطبه_منا
#وظایف_عالمان
http://telegram.me/safeer59

فرمانده شجاع و روف


◄عبدالصاحب مرائی
در بهار سال 1365 دشمن با شیوه استراتژی دفاع متحرک به تعدادی از خطوط عملیاتی ما حمله کرد و چند منطقه ازجمله شهر مهران را به اشغال خود درآورد. ضرورت بازپس‌گیری این مناطق مورد توجه همه فرماندهان بود. لذا نیروهای استان کهگیلویه و بویراحمد که یگان مستقلی نداشتند و تحت امر لشکر 25 کربلا بود برای تقویت به تیپ۱۵ امام حسن مجتبی (ع) ملحق کردند تا با بقیه نیروها این تیپ بتواند در عملیات کربلای 1 جهت آزاد‌سازی شهر مهران اقدام کنند.


پس از این ادغام به همراه بقیه نیروها از پادگان شهید ناصر کاظمی در قروه کردستان به منطقه عملیاتی شهر مهران حرکت کرده و در صالح‌آباد در قرارگاه تیپ مستقر شدیم، در مرحله دوم عملیات در دشت فیروزآباد و مناطق مجاور ارتفاعات قلاویزان مهران با وجود گرمای شدید هوا و عبور از منطقه پوشیده از خارهای نوک‌تیز با ارتفاع بلند حالت دشتبان پیدا کردیم. دشمن که می‌دانست با از دست دادن دوباره شهر مهران شکست سنگینی متحمل می‌شود همه توان خود را با آتش سنگین روی نیروهای ما آغاز کرد.


در این شرایط رساندن تدارکات از جاده اصلی امکان‌پذیر نبود و از طرفی به خاطر گرما و نبود آب، تشنگی امان نیروها را بریده بود. برادر حسن نوابی از فرماندهان شجاع گروهان و با سابقه تیپ، که اهل بروجرد بود، با یک دَبه ۲۰ لیتری با شجاعت وصف‌نشدنی به‌سوی نهر آبی که بین ما و دشمن قرار داشت رفت و هر طور بود آب تهیه کرده و برگشت و با اشک شوق به هر رزمنده فقط به‌اندازه سر کوچک دَبه آب می‌داد تا فقط لبان خشکیده نیروها خیس شود و برای جنگیدن توان بهتری داشته باشند. در همین عملیات تعدادی زیادی از نیروها زخمی و چند نفر از بچه‌های گردان ازجمله احمد دستاویز و عبدالمجید جعفری مقدم شهید شدند.


بعد از عملیات در حین برگشت موردحمله چند هواپیمای دشمن قرار گرفتیم که برادر نورالله کاظمیان به شهادت رسید. حسن نوابی به‌عنوان فرمانده که در آخر نیروها حرکت می‌کرد تا کسی عقب نماند وقتی به پیکر شهید کاظمیان که از دوستان بسیار صمیمیش بود رسید کنار او نشست و چنان اشک می‌ریخت که همه را متأثر کرد. سرانجام حسن نوابی در عملیات کربلای 5 در 27 دی‌ماه 65 درحالی‌که دوست صمیمی دیگرش شهید منوچهر علئی را از دست داده بود و در حال هدایت نیروها به سمت دژ بود کنار نهر جاسم بر اثر اصابت گلوله دشمن به آرزوی دیرینه خود رسید و به دوستان شهیدش ملحق شد.


#حسن_نوابی
#عملیات_کربلای1
#مهران
http://telegram.me/safeer59

ناله‌هائ دشتئ


◄جهانشاه معماریان
اسفند 1362 عصر روز قبل از اعزام به عملیات خیبر در سایت خیبر، بچه‌ها به‌طور خودجوش دور هم جمع شدند تا به‌عنوان آخرین دیدار در کنار هم باشند و آرام عزاداری کنند. امير سبكبار شروع به نواختن ني كرد و يكي از دوستان هم با نوای دشتی با اشعار جانسوزی او را همراهی می‌کرد. همه آرام اشك می‌ریختند از چهره‌هاي نوراني و معنوی بعضی افراد می‌شد شهادت آنها را در این عملیات حدس زد. اما در بین دوستان ناله‌های جانسوز برادر خوش‌اخلاق و مهربان ناصر ارجمندپور تمامی نداشت!


با تلاش من و مجيد محسني و ديگر دوستان ساعتی بعد از مراسم توانستیم اين عزيز را كمي آرام کنیم. فردا صبح درهمان لحظات آغازین عملیات خیبر با انفجار خمپاره 120م.م ناصر ارجمندپور که در نزدیک من بود از شدت موج انفجار به هوا بلند شد و به شدت به زمین خورد و با كلمه آخی دا.(آخ مادر) و با اصابت ترکش به سر و سینه‌اش در دم به شهادت رسيد. همان لحظه یاد گریه‌هاي عصر او افتادم که برای شهادت بی‌تابی می‌کرد و گویی از شهادت خود و رسیدن به قافله دوستان شهیدش خبر داشت و از فرط شوق وصال، گريه مي‌كرد.


#ناصر_ارجمندپور
#عملیات_خیبر
#شهادت
http://telegram.me/safeer59

سردار گمنام


◄امیر فروزی
بعد از عملیات رمضان جهت انجام مأموریتی با ماشینی که با گِل مالی استتار شده بود تنهایی به‌طرف خط پدافندی در منطقه عملیاتی می‌رفتم. وقتی به نزدیک دژ عراق و پیچ شهدا و یا همان پیچ معروف ابرویی رسیدم، به دلیل تسلط عراق روی این منطقه، آماج آتش گلوله‌های خمپاره دشمن قرار گرفتم و مجبور شدم فوراً ماشین را گوشه‌ای خاموش کرده و هر طور بود خودم را به اولین سنگر رساندم و داخل شدم. نیروهایی که از دور شاهد این حملات به سمت من بودند از زنده بودنم متعجب شدند.


با دیدن حاج لطف‌الله جهانتاب در آنجا بسیار خوشحال شدم، بخصوص وقتی متوجه شدم آن سنگر واحد دیده‌بانی توپخانه است و مسئولیت آن بر عهده حاج لطف‌الله قرار داشت. اوضاع منطقه که آرام شد به همراه ایشان از سنگر بیرون رفتیم و این بزرگوار بسیار جویای احوال نیروهای بهبهان بود و به آنها ابراز محبت می‌کرد. در حین صحبت متوجه دوربین خرگوشی شدم که نزدیک سنگر بود با کنجکاوی از حاجی اجازه گرفتم و داخل آن را نگاه کردم، منطقه و خاکریز عراق به‌خوبی پیدا بود، خوب که دقت کردم یک نیروی عراقی را دیدم، فورا به حاجی گفتم تا او را مورد هدف قرار دهند، حاجی با آرامش و خونسردی تمام و چهره خندان گفت: ما با یک گلوله یک عراقی هدف قرار نمی‌دهیم، صبر می‌کنیم تا تعداد آنها به ده تا بیست نفر برسند آن‌وقت یک گلوله سمت آن‌ها شلیک می‌کنیم.


می‌گفت: این مهمات که در اختیار آنهاست همه اموال بیت‌المال است و باید به‌گونه‌ای از آن استفاده کرد که بیشترین کاربرد و تاثیر را داشته باشد. سرانجام این سردار نامی و بی‌ادعا در تاریخ 13 اردیبهشت 1369 مزد همه شجاعت، مردانگی و وارستگی خود را در جاده سوسنگرد روستای ابوحمیظه در حین مأموریت با تصادف شهادت گونه خود گرفت و به خیل دوستان و هم‌رزمانش پیوست و آسمانی شد.


#لطف_الله_جهانتاب
#عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59

تاثیر لقمه حرام در کربلا

قال حسین بن علی (ع)إِنَّمَا أَدْعُوكُمْ إِلَى سَبِيلِ الرَّشَادِ فَمَنْ أَطَاعَنِي كَانَ مِنَ الْمُرْشَدِينَ وَ مَنْ عَصَانِي كَانَ مِنَ الْمُهْلَكِينَ وَ كُلُّكُمْ عَاصٍ لِأَمْرِي غَيْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلِي، فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ». (بحارالأنوار 45)

امام حسین علیه السلام در روز عاشورا خطاب به دشمنان فرمودند :شما را به رستگاری هدایت می‌کنم و اگر بپذیرید رستگار می شوید و و اگر نشنوید، همه‌تان گناه‌کار خواهید بود. شمااز امر من سرپیچی کردید و سخنان مرا نشنیدید، زیرا شکم‏هایتان الآن پر از حرام است. (چون لقمه حرام خورده‌اید ، چیزی نمی‌فهمید و هیچ عبادتی از شما اثر نمی‌کند و باعث نمی‌شود که به حرفای من گوش دهید).


#لقمه_حرام
#حق_الناس
#عاشورا
#نهضت_حسینی
http://telegram.me/safeer59

اذان 


راوی : غلامرضا دبیری
عملیات رمضان در تیرماه 61 ، درآخرین لحظات یک جنگ تمام عیار 24 ساعته ساعت ده صبح بود که جنگ تن به تن بين ما و نيروهاي بعثي شروع شد ، عراقی ها کمی عقب می رفتند و بعد از لحظه ای بر می گشتند . از 110 نفر گروهان ما فقط حدود 20 نفر زنده ماند و بقیه یا زخمی یا شهید شده بودند. درهمان لحظه خمپاره ای در 15 قدمی من منفجر شد ؛ دود و خاک سیاهی فضا را پر کرد و جایی دیده نمی شد.


درآن هنگام میان دود و خاک صدای نوای خوش اذان به گوشم رسید . دقت کردم دیدم يكي از همرزمان با وجود جراحات زیاد و خون ريزي اذان می گوید و تا "اشهد ان محمداً رسول الله (ص)" را ادامه داد و بعد خاموش شد. با کمک دوستان او را كه به شدت زخمي بود به عقب منتقل كرديم . بعد ازهشت ماه که به ملاقات برادر "نصرالله دهقان" که هر دو دست و یک پایش در آن عمليات قطع و پای دیگرش از ناحیه زانو خم نمی شد رفتيم ، وقتي جریان اذان گفتنش را سوال کردم گفت : وقتي به "اشهد ان محمدا رسول الله (ص)" رسیدم کسی بمن گفت اذان را قطع کن که زنده می مانی و من ادامه اذان را قطع كردم.


#نصرالله_دهقان
#عملیات_رمضان
#گردان_لیله_القدر
http://telegram.me/safeer59

جستجو



راوی : یدالله پازند،اسماعیل آژ
روز بعد از عملیات نصر 4 در منطقه ماووت طبق آمارگیری پیکر مطهر 5 تن از شهدا هنوز پیدا نشده بود ، از تعاون لشکر پیگیر شدیم گفتند : این شهدا هم تحویل ما هم نشده است ؛ به همراه تعدادی از برادران گردان فتح شروع به گشتن در میان خیل زیادی از اجساد و نیروهای عراقی در روی ارتفاع قشن کردیم ، ولی به نتیجه نرسیدیم. اطلاع داشتیم که یک تیم ازسمت چپ دره به فرماندهی"عبدالصاحب غلامی" در هنگام عملیات قرار بود تپه را دور زده و آن را تصرف کنند و در حين عمليات در میدان مین گرفتار شده و به اجبار و بدون خنثی سازی ، از میدان مین گذشته و تپه را تصرف کرده بودند ، پیکرچهار تن از این شهدا هنوزدر میدان مین بود.


ازتخریب چی که همراهمان بود خواستیم معبر را باز که او با دیدن وضعیت میدان مین و اجساد شهدا به هیچ عنوان حاضر به همکاری نشد ؛ نعمت دانایی گفت : خودمان برویم. به همراه برادران اسماعیل آژ ، نعمت الله دانایی و محسن زحمتکش برانکاردی تهیه کردیم . از روی تخته سنگها حرکت کردیم و در یک ستون با احتیاط کامل و با پا گذاشتن جای پای همدیگر به اجساد مطهر دو تن از شهدا "ایمان امینی قنواتی" و "فرامرزنوریان" رسیدیم و پیکر یکی از آنها را روی برانکارد گذاشته و با دقت تمام از میدان مین خارج و اولین شهید را به بالای تپه آوردیم ،در آن لحظات نفس گیر که هر لحظه امکان انفجار مینی زیر پایمان بود دومین شهید را به همین ترتیب به تپه 1 آوردیم .


هنوز دو پیکردو شهید دیگر"رجب آقاجری" و " هوشنگ شهرویی" مانده بود به همراه برادر دانایی برگشتیم و شهید سوم را روی برانکارد گذاشتیم و آرام حرکت کردیم غافل از این که عراقی ها ما را زیر نظر دارند. آنها شروع به تیراندازی و شلیک آر.پی.جی به سمت ما کردند ، مجبور شدیم پيكر شهید را رها کرده و در سنگری پناه بگیریم مسیر بالا رفتن از تپه شیب تندی بود برای همین حمل شهدا در آن وضعیت بسیار سخت و با کندی صورت می گرفت. بعد از نیم ساعت دوباره با فاصله ده متری که از شهید سوم داشتیم پیکر را روی برانکارد گذاشته قسمت جلو برانكادر را بلند کردیم و آن را روی زمین کشیدیم . با توجه به شیب ارتفاع ، برانکارد را به سمت پیکر شهید چهارم پرتاب کردیم که دقیقا کنار شهید افتاد و در یک لحظه خود را به شهید رساندیم و او روی برانکارد گذاشته و مانند دفعه قبل فقط جلوی برانکارد را گرفتیم و این شهید را هم به محل سنگرهای خودمان آوردیم .


دلیل اصلی اصرار ما برای آوردن شهدا آن بود که درصورت تصرف مجدد تپه. عراقی ها اجساد شهدا را از ارتفاع سمت راست منطقه به دره عمیقی که آنجا بود پرتاب می کردند و دیگر دسترسی به آنها میسر نمی شد . اما آخرین شهید مجید محسنی بود، یادم هست به همراه محسن اکبری تمامی منطقه رازیر و رو کردیم ولی اثری از این شهید بزرگوار نیافتیم بعداز چند روزحاج مرتضی وطن خواه و تعدادی دیگر از برادران به دستور برادر دهقان فرمانده سپاه وقت بهبهان پیگیر موضوع شدند و پیکر مطهر "مجید محسنی" را در"معراج الشهدا" سنندج پیدا کردند.


#تفحص_شهدا
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59

نسل عجیب


◄گمنام
برای آمدنش به جبهه ما را کلافه کرده بود و به همه التماس می‌کرد وقتی با اعزامش موافقت شد به خاطره علاقه‌ای که داشت او را به دوره مخابرات فرستادم، تا بی‌سیم‌چی شود.


پایان دوره که برگشت، به‌عنوان بی‌سیم‌چی به دسته خودم ملحق شد. در یکی از درگیری‌ها به دلیل شدت آتش سنگین دشمن وقتی همه ما زمین‌گیر شده بودیم، دیدم این نوجوان بی‌سیم روی دوشش نیست! فکر کردم از ترس آن را در مسیر انداخته است، گفتم: آقا مهدی پس بی‌سیم را چیکار کردی؟! با دست به زیر بدنش که روی آن خوابیده بود اشاره کرد و گفت: اینجاست! خواستم اگر زخمی و یا شهید شوم بی‌سیم سالم بماند و کس دیگری بتواند آن‌ را بردارد تا کار عملیات دچار مشکل نشود.


زبانم بند آمده بود، از این اندیشه و نگاه بلندی که با این سن و سال کم به امور جنگ داشت و این‌چنین روی اموال بیت‌المال حساس بود. سرانجام مهدی سحررو این نوجوان شجاع، مهربان و دوست داشتنی در عملیات رمضان در محور کوشک در 23 تیرماه 1361 به خیل دوستان شهیدش پیوست و جاودانه شد.


#مهدی_سحررو
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
#عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59

دین داران واقعی

الإمامُ الحسينُ عليه السلام : إنَّ الناسَ عَبيدُ الدُّنيا و الدِّينُ لَعقٌ على ألسِنَتِهِم يَحوطُونَهُ ما دَرَّت مَعائشُهُم ، فإذا مُحِّصُوا بالبلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ .[تحف العقول : 245 .]


امام حسين عليه السلام : همانا مردمان بنده دنيايند و دين لقلقه زبان آنهاست و هر جا منافعشان [به وسيله دين ]بيشتر تأمين شود زبان مى چرخانند و چون به بلا آزموده شوند آنگاه دين داران اندكند.

#دین_داران_واقعی
#بندگان_دنیا
#امام_حسین_ع
http://telegram.me/safeer59

نوار ترانه


◄اسماعیل آژ
بعد از عملیات نصر۴ در تیرماه 1366 در منطقه ارتفاعات قشن مشرف به شهر ماووت عراق مدتی به دنبال یافتن پیکر شهدا و انتقال به عقبه بودیم و پس از پیدا کردن تعدای از شهدا کوله‌پشتی شهید فرامرز نوریان را از تعاونی یگان تحویل گرفتیم و جهت برگشتن به شهرستان بهبهان سوار یک مینی‌بوس شخصی شدیم. نیروی دژبانی خروجی شهر بانه برای بازرسی داخل مینی‌بوس آمد و بعد از جستجوی وسایل شخصی و کیف‌های مسافرین در کوله‌پشتی شهید نوریان نوار کاستی را دید گفت: این چه نواری است؟! حبیب‌الله طیبی که شوخ‌طبعی او در آن موقع گل کرده بود گفت: نوار شاد ترانه است!


مینی‌بوس دستگاه پخش نداشت، نیروهای دژبانی ماشین را نگه داشتند تا وسیله نقلیه عبور کند و نوار را از روی ضبط آن چک کنند، از طرفی حبیب‌الله هم کوتاه نمی‌آمد و بیشتر سربه‌سر آنها می‌گذاشت و شک آنها را به ما بیشتر می‌کرد. ده‌دقیقه‌ای گذشت و هیچ ماشینی رد نشد. با صدای اعتراض مسافرین و راننده نیروهای دژبان مینی‌بوس را، راهی کردند و ما را نگه داشتند. با رفتن ماشین، ما حرف‌های تندی به دژبان زدیم، هر چه ماشاالله مصدر می‌خواست ما را آرام کند ما کوتاه نیامدیم. دست‌آخر هم کار به جای باریک کشید و آنها ما را سوار یک جیب نظامی کردند و به مکان نامعلومی برای بازپرسی و چک کردن نوار منتقل کردند.


وقتی رسیدیم و نوار را چک کردند صدای صوت قرآن عبدالباسط که بلند شد ما بیشتر معترض شدیم که چرا ما را به خاطر یک نوار قرآن نگه داشته‌اید! با آنها مشغول بحث کردن بودیم که صدای اذان ظهر بلند شد، خواستیم بخوانیم، یکی از مأمورین که از رفتار ما بسیار ناراحت بود با تعجب و عصبانیت گفت: مگر شما نماز هم می‌خوانید و اصلاً می‌دانید قبله کدام طرف است؟! خلاصه با وساطت برادر مصدر و بعد از کلی جر و بحث ما را رها کردند و به سمت بهبهان راه افتادیم.


#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
#نوار_ترانه
#اسماعیل_آژ
http://telegram.me/safeer59

غیرمنتظره


◄زریر ظهیرنژاد
در عملیات کربلای یک در تیر 1365 با نیروهای تیپ پس از استراحتی کوتاه وارد شهر مهران شدیم. شدت آتش دشمن روی مهران، باغ‌ملک شاهی و ارتفاعات قلاویزان متمرکز بود پس از درگیری زیاد سرانجام دشمن عقب‌نشینی کرد. با آزادی ارتفاعات قلاویزان ساختمان فرماندهی عراقی به دست ما افتاد و ما از آن به‌عنوان مقر تاکتیکی فرماندهی، طرح و اطلاعات مخابرات تیپ استفاده می‌کردیم.


غروب یک از روزها مرتضی روحیان جانشین واحد طرح و عملیات تیپ در گوشه سنگر مشغول نماز خواندن بود، من بیرون ساختمان آمدم و یکی از نیروها را به واحد تدارکات فرستادم تا برای همه شام و آب و یخ بیاورد. ساعتی بعد ماشین با شام و یخ برگشت مایحتاج سنگر فرماندهی را تحویل گرفتم و شام را آماده کردم اما هر چه گشتم از مرتضی خبری نبود و او را پیدا نکردم.


با یزدان مویدنیا (حشم فیروز) فرمانده تیپ و سایر بچه‌ها شام خوردیم، نیم ساعتی گذشته بود که یکی از بچه‌ها با ماشین جلوی سنگر فرماندهی رسید و مرا صدا زد وقتی بیرون رفتم خبر شهادت مرتضی را به من داد، مات و مبهوت شدم، چطور امکان داشت کمتر از یک ساعت قبل، او داخل سنگر داشت نماز می‌خواند! گفتم باید او را ببینم، قاصد مرا به سمت لندکروزی برد که پیکر مرتضی را پشت آن روی پتو گذاشته بودند. چهره نورانی او زیر نور چراغ‌دستی که همراهم بود دو چندان می‌درخشید، با وجودی که به شهادت رسیده بود اما هنوز خونریزی زخمش قطع نشده بود.


بسیار بهم ریختم و مانده بودم چطور این خبر را به برادر یزدان که علاقه بسیار زیادی به مرتضی داشت بدهم! با سردرگمی و پر از تشویش و استرس به سنگر برگشتم و با حالت پریشان در سنگر قدم می‌زدم، یزدان که به حرکاتم مشکوک شد پرسید: چرا نگرانی؟! چیزی شده؟! سعی کردم از جواب دادن طفره بروم اما ناراحتی از سر و رویم می‌بارید و او هم دست بردار نبود و مدام علت ناراحتیم را می‌پرسید!


در همین لحظه نیروی پیک گردان وارد سنگر شد و یزدان از اوضاع خط و منطقه پرسید و پیک بی‌مقدمه گفت: مرتضی روحیان به شهادت رسیده. یزدان مات و مبهوت به من نگاه کرد، هول کرد و بی‌تاب شد! با ناراحتی از پیک پرسید، کی و کجا؟! مرتضی که ساعتی پیش اینجا بود، با اجازه چه کسی به خط درگیری رفته؟! پیک گفت: همراه بچه‌های شناسایی رفته بود که با انفجار خمپاره و اصابت ترکش در دم به شهادت می‌رسد.


ماشینی که پیکر مرتضی در آن بود هنوز حرکت نکرده بود یزدان از سنگر بیرون دوید و به‌طرف ماشین رفت، لحظات وداع با آه و اشک جانسوز یزدان و همه ما همراه بود و بسیار سخت گذشت و تا پایان عملیات و مأموریتمان در آن منطقه حس و حالی برایمان باقی نماند. یاد و نام مرتضی روحیان همچون همه شهدای جنگ همیشه جاودان باد.


#مرتضی_روحیان
#عملیات_کربلای1
#مهران
http://telegram.me/safeer59

دعای مستجاب


راوی: اسماعیل آژ ، سعید مهاجر
"مجید محسنی" براي عمل جراحي غده ای در سرش بود به اتاق عمل برده بودند. دکتر قبل از عمل به او گفته بود: چند درصد احتمال زنده ماندنش وجود ندارد. مجید برایم تعریف کرد که با شنیدن حرف دکتر دلم شکست و گفتم: خدایا این همه مدت در جبهه ها بودم و شهید نشدم ،حالا باید زیر عمل از دنیا بروم و همان جا از خدا خواستم تا سالم از زیر عمل بیرون بیایم و در جبهه به شهادت برسم.


قبل از عملیات کربلای چهار مجید محسنی چند ماهی دراطلاعات عملیات قرارگاه کربلا مشغول بکار شد . بدليل رضايت از عملکرد او با حضورش درگردان های رزم مخالفت می کردند و مي گفتند بايد همان جا بماند. در عملیات کربلای پنج پايش به دليل مجروحيت درگچ بود و عصا زیر بغل می گرفت. روزی او را دیدم و گفتم: از محل کار جدیدت راضی هستی؟ برایت آنجا جذابیت دارد؟ درجوابم سریعاً گفت: من آر پی جی و بودن درخط مقدم دركنار بسیجیان را با ماندن درصد قرارگاه عوض نمی کنم . سرانجام مجید محسنی بی ادعا در عملیات نصر چهار در ارتفاعات قشن بر فراز ماووت عراق شربت شهادت را نوشید.

#مجید_محسنی
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن
http://telegram.me/safeer59

ممد بابا


عبدالصاحب مرائی
محمد درویش پسند در بین خانواده و دوستان به "ممد بابا" مشهور بود. او سرباز حاج لطف‌الله جهانتاب بود ولی برای حضور در عملیات‌ها هر طور بود خود را به جمع گردان‌های بهبهان می‌رساند. یک روز مانده به عملیات کربلای 5 با حاج لطف‌الله برای پیدا کردن محمد به مقر گروهان پُل در جاده اهواز - خرمشهر آمدیم و محمد را پیدا کردیم. حاج لطف‌الله خیلی جدی به او گفت: مگر شما سرباز من نیستی! چرا بدون اجازه به اینجا آمدی؟!


محمد با لبخند همیشگی و با حُجب و حیای خاصی که همیشه داشت سرش را پایین انداخت و چند لحظه بعد که سرش را بلند کرد با چشمان پر از التماس بدون این‌که کلامی بگوید به حاج لطف‌الله فهماند که دوست دارد در این عملیات در کنار نیروهای بهبهان حضور داشته باشد. حاج لطف‌الله وقتی چهره مصمم او را دید از من خواست کوله‌پشتی او را که همراهمان بود تحویلش دهم، او را در آغوش گرفت و با او خدا حافظی کردیم، محمد بابا در عملیات کربلای 5 زخمی شد، اما سرانجام این جوان رعنا و دوست داشتنی که واقعا الگوی اخلاق بود در 8 تیرماه 1366 در عملیات نصر 4 در جریان آزاد‌سازی ارتفاعات قشن، مشرف بر شهر ماووت عراق در جمع نیروهای گردان فتح به شهادت رسید و آسمانی شد.


#محمد_درویش_پسند
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#عملیات_نصر4
http://telegram.me/safeer59

وصیت شهدا


راوی: باقر اسدیان
قبل ازعملیات نصر چهار هر کس وصیتی می کرد."عبدالله سپهری مهر" گفت: من یک ماه روزه بدهکارم، چه کسی قضای آن را برایم می گیرد؟ "رجب آقاجری" و "یحیی شهرویی" هم همین وصیت را کردند. من قبول کردم که به وصایای آنها عمل کنم.


هر سه با هم در یک سنگر در همان عمليات شهید شدند و من شاهد شهادت آنها در چند قدمی خودم بودم و وصیت آنها بر گردن من ماند و در همان سال اول به وصيت انها عمل كردم.


#فرهنگ_جبهه
#عبدالله_سپهری_مهر
#رجب_آقاجاری
#یحیی_شهرویی
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر4
#ماووت_عراق
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

ابزارک تصویر

وصیت شهدا


راوی: باقر اسدیان
قبل ازعملیات نصر چهار هر کس وصیتی می کرد."عبدالله سپهری مهر" گفت: من یک ماه روزه بدهکارم، چه کسی قضای آن را برایم می گیرد؟ "رجب آقاجری" و "یحیی شهرویی" هم همین وصیت را کردند. من قبول کردم که به وصایای آنها عمل کنم.


هر سه با هم در یک سنگر در همان عمليات شهید شدند و من شاهد شهادت آنها در چند قدمی خودم بودم و وصیت آنها بر گردن من ماند و در همان سال اول به وصيت انها عمل كردم.


#فرهنگ_جبهه
#عبدالله_سپهری_مهر
#رجب_آقاجاری
#یحیی_شهرویی
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر4
#ماووت_عراق
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

روزه‌خوارئ


یوسف زمانزاده
در شهریور سال ۱۳۶۰ مصادف با ماه مبارک رمضان به همراه ۲۲ نفر از برادران بسیجی از بهبهان به گلف اهواز اعزام و بعد از انتقال به شهر شوش كه دكتر مجيد بقايي فرمانده سپاه آنجا را بر عهده داشت با تجهیز لباس رزم و دریافت اسلحه ژ-3 در خط پدافندی تپه‌هاي اطراف شوش مستقر شديم.

فاصله ما با عراقی‌ها در بعضی مناطق كمتر از 15 متر بود و گاه نبرد به‌صورت تن‌به‌تن صورت می‌گرفت. در آن تابستان گرم و سوزان با دماي 50درجه روزها، زیر آتش شدید مشغول كندن شیار و سنگر بودیم و شب‌ها در سنگرهای انفرادی مشغول پست نگهبانی می‌شدیم. در سنگرهای تجمعی ۶ تا ۷ نفره به دلیل نبود امكانات برای فرار از گرما با کارتن پنکه دستی درست کرده بوديم و برای در امان ماندن از نیش پشه‌کوره‌ها كه با خارش شديد و گاه خونريزي همراه بود مجبور به استفاده از پماد می‌شدیم تا شب را كمي راحت‌تر بخوابيم هر چند تعداد پشه‌کوره‌ها آن‌قدر زياد بود كه هر شیوه‌ای بکار می‌بستیم و حتی استفاده از پماد هم بی‌نتیجه بود.

يك هفته بعد از ماندن در خط به همراه برادران مرتضی متذکر، محمود اسدی، مهدی برکت برای مرخصی و حمام به شهر دزفول رفتیم. به خاطر موشک‌باران، شهر دزفول تقریباً خالی از سکنه بود. بعد حمام و ساعت‌ها گرسنگي با خرید یک بسته پنیر و یک خربزه و چند نان در کوچه خلوت کم رفت‌وآمدی چفیه‌اي روی زمین پهن کردیم تا چند لقمه‌ای بخوریم.

در همین لحظه پیرزنی از راه رسید و با لهجه دزفولی و با عصبانیت گفت: مگر نمی‌دانید ماه رمضان است، چرا روزه‌خواری مي‌كنيد؟! گفتیم: مادر، ما از خط مقدم آمده‌ایم تا حمام کنیم، گرسنه هستيم و رزمنده‌ایم و نمی‌توانیم روزه بگیریم. بعد از خوردن چند لقمه بايد سريع به میدان جنگ برگرديم. اما پيرزن با توضيحات ما قانع نشد و با سروصدا حرف‌هاي خودش را تکرار می‌کرد. با ادامه این وضعیت و ترس از جمع شدن مردم، بساط نهار را جمع كرده و خيلي سريع آنجا را ترك كرديم و گرسنه به خط برگشتیم و لقمه نان و پنیر را با طعم آتش نوش جان کردیم.
#روزه_خواری
#تیپ_72_ملت
#جبهه_شوش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

آزادگی و حریت

"اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی ترسید، لااقل در دنیا آزاده و جوانمرد باشید"


"If you don't have a religion and you don't fear the Day of Judgment, at least be free and fair in the world"


روز عاشورا و پس از آنکه همه یاران و اصحاب امام به شهادت رسیده و به تنهایی مشغول نبرد بودند و تیرها و نیزه‌ها از هر سو بدن مبارک ایشان را آماج خود قرار داده و آخرین رمق های خود را برای ادامه مبارزه و جهاد بکار بسته بودند ناگهان نگاهشان به لشکر انبوهی می افتد که به فرماندهی شمر قصد حمله به خیمه‌های امام را داشتند. ایشان با دیدن این صحنه رو به آنها کرده و فرمودند: «ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از قیامت نمی‌هراسید، در دنیایتان آزاده باشید و... شمر گفت: حسین! چه می گویی!؟ امام فرمود: من با شما می جنگم و شما با من نبرد می کنید، این زنان گناهی ندارند؛ پس تا من زنده هستم از تعرض یاغیانتان به خانواده من جلوگیری نمایید و به خیمه‌ها حمله نکنید».


#نهضت_حسینی
#آزادگی
http://telegram.me/safeer59

قامت فرماندهئ


امیر فروزی

23 فروردین سال 1360 به همراه یحیی ‌‌هاشمی فرمانده گروه و چند نفر دیگر برای شناسایی و آمادگی عملیاتی در منطقه زغن شوش (عملیات 25فروردین 1359 منطقه عملیاتی شوش) به سمت خط مقدم حرکت کردیم. یحیی بسیار شجاع، ورزیده و هوش سرشاری داشت. با توجه به گذراندن خدمت سربازی و شناخت کافی از محور عملیاتی مثل کسی که سال‌ها کار نظامی انجام داده باشد، همه شیارهای مین گزاری شده، تپه‌های مهم، محل سنگرها و زاغه‌های مهمات و همچنین موقعیت استقرار دشمن را به ما نشان داد و نحوه قرار گرفتن هر کدام از نیروها را در ورودی شیارها مشخص کرد و شرح وظایف هر کسی را یادآور شد و تاکید کرد با توجه به این‌که در شناسایی هستیم نباید با عراقی‌ها درگیر شویم.

بعد از شناسایی منطقه و توصیه‌های لازم به سنگرهاي خود برگشتیم تا برای عمليات آمادگي لازم را داشته باشیم. فردای آن روز با مدیریت درست برادر‌ هاشمی توانستیم در آن عمليات پيروزی بزرگی به دست بیاوریم و به همه اهداف مشخص شده دست پیدا کنیم، اما سید يحيي ‌هاشمي فرمانده شجاع ما، به همراه سلمان حاجوي تيربارچي، مرتضی شریعتی و عبدالمجید محمدجعفری به شهادت رسیدند و نامشان جاودانه ماند.

#عملیات_25_فروردین_شوش
#تیپ_72_ملت
#یحیی_هاشمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

پرهیز از ظلم

حضرت اباعبدالله الحسين«سلام‌الله‌عليه» در روز عاشورا و موقعي که همۀ اصحاب و ياران به شهادت رسیده بوده‌اند، يعني در آن موقعیت حساس، که لازم است مهم‌ترین و حساس‌ترین مطالب بیان شود، آخرین وصیت خود به فرزند برومندشان که در حقیقت آخرین وصیت ایشان به شیعیان و بلکه بشریت است را چنین بیان می فرمايند:

«يا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ» [ الكافي،ج 2 ، ص 331]

ای فرزندم، از ظلم به کسی که در برابر تو ، هیچ یاری کننده‌ای به جز خداوند ندارد، بر حذر باش.
#ظلم_ستم


#امام_حسین_ع
#عدالت
http://telegram.me/safeer59

اتاق عمل با سوزن قفلئ


لطف‌الله منادی
در عملیات طریق‌القدس در سال 1360 حمدالله راد چند ترکش کوچک داخل دست و پایش خورده بود، بعد از چند روز او را با موتور به بیمارستان سوسنگرد بردم که آن‌ها را بیرون بياورد، وقتی کادر درمان اوضاع دستش را دیدند گفتند: باید به اتاق عمل برود تا پس از بيهوشي موضعي بتوانیم ترکش‌ها را بیرون بیاورند. حمدالله چون می‌دانست اين عمل زمان‌بر است قبول نكرد و گفت: سریع برگردیم خط که آنجا بیشتر به حضور ما نیاز دارند.

از بيمارستان که بیرون آمدیم يك سوزن‌قفلی از جيبش بيرون آورد به من داد و گفت: ترکش‌ها زیرپوست هستند میتونی آنها را بیرون بیاری؟! گفتم: نه اين كار من نيست! همان‌جا کنار موتورسیکلت نشست و خودش تركش‌ها را با نوک سوزن یکی یکی بیرون آورد. تا مدت‌ها هر وقت مرا می‌دید با كنايه و شوخي می‌گفت: نه اين كار من نيست! و کلی به ما می‌خندید.
*** حاج لطف‌الله منادی پس از تحمل بیماری‌های سخت ناشی از جنگ در اسفندماه 1396 به دیدار حق رهسپار شد

#حمدالله_راد
#تیپ_72_ملت
#لطف_الله_منادی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

دوران باشکوه


امین شریعتی
بعد از عمليات شهيد مدني در سال 1360 كه باعث آزادسازي دهلاويه شد حسن باقري از من خواست تا سريعا به اهواز رفته و گزارش كامل عمليات را به ايشان ارائه داده و ستاد را در جریان امور منطقه قرار دهم. به‌تنهایی با جيپ ارتشی از سمت جاده قديم دهلاویه به‌طرف اهواز به راه افتادم مسئوليت سخت جنگ و بی‌خوابی، فشار زيادي روي من آورده بود و متاسفانه در بين راه خوابم برد و ماشین از جاده خارج و واژگون شد و من به‌طور معجزه‌آسایی توسط مردم محلي و ماشین‌های عبوري که صحنه تصادف را دیده بودند نجات پيدا كرده و به درمانگاه منتقل شدم و بعد از یک مداواي سرپايي هر طور بود خودم را جهت ارائه گزارش به ستاد فرماندهي در اهواز رساندم.

#امین_شریعتی
#تیپ_72_ملت
#حسن_باقری
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

مات و مبهوت


محمود پنجه بند
مسعود پيشبهار و سلمان حاجوی چند ماه بعد از شروع جنگ به جذب سپاه بهبهان درآمدند. سلمان حاجوی جوان خندان و مهرباني بود كه با اولين برخورد همه را جذب خود می‌کرد، مسعود پيشبهار هم با سلمان رابطه بسيار دوستانه‌ای داشت و همیشه با هم بودند. در عملیات معروف به 25 فروردین 1360 در منطقه محور شوش سلمان حاجوی درحالی‌که ضامن نارنجک را کشیده بود و خيز برداشت تا آن را پرتاب کند مورد هدف گلوله قرار گرفته و نارنجک از دستش افتاد و منفجر شد و در دم به شهادت رسيد.

مسعود پيشبهار كه شاهد این صحنه بود با حالتی شوک زده بالاي پيكر سلمان ایستاده بود و هیچ‌گونه واکنشی نداشت! سريع او را هل دادم تا روی زمین افتاد و گفتم: مگر حجم بالاي آتش دشمن را نمي‌بيني؟! و سعي كردم هر طور شده او را دلداری داده و آرام كنم، ساعتي بعد با كمك برادر شکرالله‌کرمی‌عبایی پيكر مطهر شهیدان سلمان حاجوی، یحیی ‌هاشمی، عبدالمجید محمد جعفری و مرتضی شریعتی را به عقب منتقل کردیم.
سرانجام مسعود پيشبهار که طاقت دوري دوست صمیمی خود نداشت در مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس در ۲۱ اردیبهشت 61 در منطقه شلمچه به شهادت رسید و به خیل شهدا پیوست.

#سلمان_حاجوی
#تیپ_72_ملت
#مسعود_پیشبهار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

تعویض لباس


منصور ملکوتی‌فر
تابستان سال ۱۳۶۱ که در واحد تدارکات ساختمان «سپنتای اهواز» مشغول به خدمت بودم. گردان رعد بهبهان جمعی تیپ 22 بعثت که برای انجام عملیات رمضان عازم منطقه عملیاتی بود با نیروهایش به سپنتای اهواز آمدند. عبدالحمید متولی قبل از حرکت پیشم آمد و گفت: این لباس فرم نظامی برایم بزرگ است و خواهش کرد تا لباسش را با لباس من عوض کند. لباس‌هایمان را عوض کردیم اما هر دو فراموش کردیم کارت و پلاک شناسایی را از جیبمان بیرون بیاوریم. عبدالحمید از من حلالیت طلبید و رفت و در همان عملیات به شهادت رسید و پیکرش در منطقه باقی ماند.


ده سال بعد در اردیبهشت‌ماه سال ۷۰ وقتی به‌عنوان مربی در پادگان شهید محلاتی مسجدسلیمان خدمت می‌کردم چند روزی بود برای مرخصی به بهبهان آمده بودم. یک روز برادر اسلامی مسئول تعاون سپاه بهبهان به منزل ما آمد و پس از احوالپرسی گفت: «شهیدی را به بهبهان آورده‌اند که اسم و مشخصات شما را دارد و در عملیات رمضان در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسیده است! گفتم: حتماً اشتباهی پیش آمده است! یک روز ذهنم درگیر این موضوع بود که به یک‌باره خاطره آن عملیات و تعویض لباس‌ها به خاطرم آمد، با مراجعه به سپاه جریان را به آنها گفتم و این‌چنین بعد از ده سال پیکر مطهر شهید عبدالحمید متولی شناسایی و در کنار هم‌زمان شهیدش به خاک سپرده شد.



#عبدالحمید_متولی
#عملیات_رمضان
#منصور_ملکوتی_فر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

نشانه عملیات


محمدجواد افرا
آذرماه 1360 چند روز مانده به عملیات طریق‌القدس (آزادسازی بستان)، تردد نیروها و ادوات زرهی در سوسنگرد زیاد شده بود، حضور حاج‌صادق‌آهنگران براي نوحه‌سرایی به همراه دكتر مجید بقایی و دکتر مسعودصفایی‌مقدم در بين نيروها بخصوص براي ما كه اولين بار بود به جبهه اعزام می‌شدیم خاطره‌انگیز بود. دو روز قبل از عمليات با تعدادي از نیروهای دور برادر حاج لطف‌الله جهانتاب حلقه زده بوديم و صحبت از زمان عمليات شد
حاج لطف‌الله مي‌گفت: هر موقع یکي از افراد نظامی مطرح را داخل منطقه و یا شهر سوسنگرد دیدید يكي دو شب بعد عمليات شروع مي‌شود و شرط گذاشت هر کدام از ما بتواند حدس بزند آن شخص كیست يک حلقه فيلم عكاسي كه آن زمان خيلي ارزش داشت جایزه بگیرد. بعضی بچه‌ها نام کسانی مثل محسن رضایي، دکتر چمران، و چند نفر دیگر را به حاج لطف‌الله گفتند اما او همه را رد كرد.
روز بعد که براي آوردن غذای گروهان با ماشين به آشپزخانه رفته بودم يك لحظه حاج‌يدالله شمايلي از همسايگان قديمی که قبل از انقلاب با وجود سن بالاتر در مسابقات فوتبال، هم بازی ما بود، در سوسنگرد ديديم! آن زمان حاج‌یدالله‌شمایلی مسئولیت جهاد سازندگی قرارگاه كربلا را بر عهده داشت. عصر كه مجدد دور هم جمع شديم و حاج لطف‌الله دو بار پرسش را مطرح کرد من گفتم: فکر کنم فرد موردنظر حاج یدالله شمایلی باشد! یک‌مرتبه حاج‌لطف‌الله بلند شد صورتم را بوسيد و گفت: هرچند اولین بار است به جبهه آمدي ولی حدست كاملا درست است و در حضور بچه‌ها طبق قولی که داده بود يك حلقه فيلم عکاسی به من جایزه داد.
با سفارش ایشان به حاج کمال صادقی فرمانده گروهان ما، استخدام من در سپاه صورت گرفت. بعد از پایان جنگ آخرین باری که حاج لطف‌الله را دیدم سال ۶۸ بود و دوباره خاطرات سال‌های جنگ و عملیات را با هم مرور كرديم. سرانجام حاج لطف‌الله جهانتاب بعد از جنگ در سال 69 در منطقه عملیاتی چذابه درحالی‌که معاونت عملیات تیپ 85 موسی بن جعفر (ع) را بر عهده داشت در حین مأموریت بازدید از خطوط پدافندی در جاده سوسنگرد در سانحه تصادف به اوج آمال و آرزویش رسید و دیدار دوستان شهیدش نائل شد.

#حاج_لطف_الله_جهانتاب
#نشانه_های_عملیات
#یدالله_شمایلی
#مهندسی_رزمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59

تجربه و شجاعت


راوی: سعید مهاجر
"محمدعلی قنادی" به دلیل تجربه و توان جسمانی بالا، در عملیات والفجر8 در جاده ام القصر شهر فاو مورد توجه فرمانده گردان سیدالشهدا (ع) بود. حاج کمال صادقی مسئوليت جناح چپ خط خود را با یک قبضه سلاح دوشکا به او سپرد. ثابت بودن اين اسلحه سنگین و آتش بالاي آن در یک نقطه آن هم به مدت طولانی موجب شد که دشمن را تحت فشار قرار دهد . دشمن تلاش می کرد هرطور شده آن راهدف قرار دهد . سرانجام ظهر روز 27 بهمن 1364 "محمد علی قنادی" پس از مقاومتی جانانه به یاران شهیدش پيوست .


#محمدعلی_قنادی
#عملیات_والفجر8_فاو
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59