راوی : سید روح الله مرتضوی
بیست وشش دی ماه شصت و پنج ، امدادگران نفس زنان برانکارد را بر زمین گذاشتند.کنار "دژ" بودم. درجمع فاتحین.چشمانم سیاهی می رفت ؛ شب شد. همه جا سیاه بود. پشت نهر جاسم پناه گرفته بودیم و آماده عملیات. نهر جاسم بخشی بود از شلمچه. اما درخاک عراق. هدف ،حمله به خاکریزی بود در چند صد متری پیش رویمان، خاکریزی بود بنام"دژ" یک هفته ای می گذشت از شروع عملیات کربلای پنج سکوت و آرامش، تمام دشت را فرا گرفته بود. آسمان صاف بود و لکه های ابرش در مقابل ماه چیزی برای گفتن نداشت.
تک و توکی صدای شلیک تیری یا انفجار توپ و خمپاره ای بگوش می رسید، اما از دور برای رسیدن به دژ می بایست از نهر جاسم عبور کنیم . نهر جاسم و دژ ، دو ضلع موازی بودند از یک مربع که اضلاع دیگرش اروند صغیر در سمت چپ و میدانی درسمت راست. نفرات گروهان، به ستون و پشت سر هم حرکت کردیم .از روی پل کوچک نهر جاسم گذشتیم. دژ دیواری بود دیوسان، بلند وسیاه ؛ گویی جنبده ای آنجا نمی جنبید.مجید ، تیربارچی بود ، من هم كمك او. آرپی جی زنها جلو بودند و تیربارچی ها پشت سرشان.و تک تیرانداز پشت سر ما بودند ، امداد گرها ، بیسیم چی ها هم پا به پای فرمانده می آمدند. آرپی جی ها و تیربارها هر کدام دو نفر کمکی داشتند. دژ را در چند قدمی خود می دیدیم و کلیدش را در دست. دژ خالی بود یا نبود، اما خالی به نظر می رسید. عراقیان گویی انتظار حمله ما را نداشتند. لحظاتی مانده بود تا آنان را غافلگیر کنیم.
به نیمه راه نرسیده بودیم که آتش از روبرویمان آغاز شد. غافلگیر شدیم. دژ یکباره توفانی از تیر و جهنمی ازآتش شد. رگبار مسلسل، باد خزان بود درجنگل. درختان تنومند را تاب تحمل وزش باد نبود. برگهای پرپر شده با رنگ و رویی زرد نقش بر زمین می شدند. وسرخی را به لاله ها داده و خود با روی زرد جان دادند. نیروها زمین گیر شدند. من هم در کنار مجید نترس بودم. تیری به دستم خورد. اول فکر کردم که کسی با من برخورد کرده است ، خون که از دستم جاری شد، فهمیدم که تیر خورده ام .دستورعقب نشینی بود وهر کس می توانست برمی گشت. پشت تنه نخلی، افتاده بر زمین، پناه گرفتیم .کمک دوم همراهمان ترسیده بود ، بی قراری می کرد، می لرزید و هذیان می گفت. مجید هر کاری کرد نتوانست آرامش کند. بر سرش داد کشید: برو و نمان. در آن لحظات فرار عیب نبود ؛ رفت.

مجید با چفیه دستم را بست ، خون بند آمد. تیر از چپ و راست، بالا و پایین، عبور می کرد.تیرها رسام بودند و روشن، همچون شهابی آتشین.گفتم چه کنیم. مجید گفت: آماده باش تا برگردیم. تیری زوزه کشان، از میان نیزار گذشت و آمد.تیر مستقیم می آمد وسر مجید را هدف گرفته بود.کلاهخود مجید را پاره کرد. مات و مبهوت مجید را نگریستم. سالم ماند، تیر کمانه کرد. مجید سالم ماند تا الگویی بشود برای ایثارگران. در همین موقع که بر زمین نشسته بودیم، تیری به زانوی راستم اصابت کرد. مجید چفیه ای از دور کمرش باز کرد و از بالای رانم زخم را بست. محل استقرار ما نیزاری بود در حاشیه اروند صغیر. هوا سرد بود و زمین خیس وگل آلود. به کمک مجید چند متری به عقب برگشتم. مرا روی نی های شکسته ، با خود می کشید. ناگاه لیز خوردم به سمت آب. خیس شدم. داد زدم: مجید حواست کجاست؟ لبخندی زد . تا گردن در آب شد و نگذاشت به آب بیفتم. از آب که بیرون آمد برزمین محکمی جای گرفتیم. نیروها یکی یکی از کنارمان گذشته و عقب می رفتند. به سختی نفس می کشیدم."امیرعادل" ، هنگام عبور گفت :مجید سینه بندش را باز کن تا راحت نفس بکشد.گفتم امیر رفتنی نیستم.
(منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)
[1] سید روح الله مرتضوی به مدت سه شب و چهار روز در ساحل اروند صغیر و نهر جاسم با بدن زخمی تا حد شهادت استقامت کرده و در پایان توسط نیروهای عمل کننده فاتح دژ به عقب منتقل می شود ؛ متن فوق شرح سرگذشت این چهار روز در فضای آتش و خون کربلای پنج در کنارنهر جاسم است
[1] دژ جلو نهر جاسم که در ادامه به کانال زوجی می رسید
[1] نهری است بین شهرک دوعیجی و کانال زوجی
[1] مجید نیکپور همرزم و دوست صمیمی سید روح الله که در تمامی این لحظات با همدیگر بودند.
#سیدروح_الله_مرتضوی
#مجید_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com