راوی: سید روح الله مرتضوی
امیدم رفت.کسی به انتظارم نبود.دیگر فهمیده بودم که آسمانیان مرا به حال خود رها کرده اند.کسی مرا به میهمانی آن بالا دعوت نمی کرد.سفره من همین خاک است و روزی من همین آب است و گل. باید کاری کرد. آیا باید دست بر روی دست بگذارم و همچنان بازیگر نقش مردگان باشم؟ هرچه می خواد شود بشود. چند متری عقب آمدم. با دست چپم نی ها را می گرفتم و خود را بر زمین می کشیدم. به هنگام تکان خوردن، درد پایم غیر قابل تحمل می شد. آمدم بالا و بر بالای جاده قرار گرفتم. گودالی دیدم. گودالی به اندازه یک قبر. جای امنی بود. خود را به درون گودال انداختم . زمان به کندی می گذشت. بازهم چند ساعتی بعد عصر شده بود و می بایست غروبی دیگر را از ته گودال نظاره کنم. 

از دنیا. به ستوه آمده بودم از این جان سختی. پس چرا من نمی میرم؟ آیا محکوم شده بودم به ماندن؟ کم کم دلم از خدا هم گرفت. این درد و رنج را پایانی نبود. نجواهای عاشقانه ام با خدا، جای خود را به شکایت واگذار کرده بود. نه نایی داشتم برای نالیدن و نه دهانی که بتوانم آن را بگشایم از برای فریاد کشیدن. نا امید ناامید شده بودم. اینک که خدا دست روی دست گذاشته و مرا رها کرده و تنها نظاره گرشده، میدان خالی شده بود برای حضور شیطان. اینک که رانده و فراموش شده بودم، به آغوش شیطان پناه بردم. شیطان تمام قد حاضر شد و کنارم نشست . آستین ها را بالا بزن و تمام کن این کار ناتمام را. کلید حل مشکل را بدستم داد.خودکشی . نارنجکی بر کمرم بسته بود . آن را از فانوسقه ام جدا کردم و به هزار سختی، تنها با دست چپ، ضامنش را کشیدم. با شیطان بگومگو می کردم. بکنم یا نکنم؟ کاش پرسیده بودم که آیا خودکشی دراین شرایط حرام است یا نه؟ افسوس نپرسیده بودم. دیوانه شده بودم از صدای ضربه های گوش خراش چه کنم. عقل می گفت تو که خواهی مرد ، پس زودتر بمیر و کمتر درد بکش.آمده بودم برای شهادت. شهادت اسبی بود که مرا تا بهشت می برد ، اما زیر پای این اسب چموش خودکشی تنها راهی بود به جهنم . یادم به آیه وجعلنا افتاد و عظمتی که نشانم داده بود در برابر آن سه مرد عراقی. امان از دل و آرزوهاش.  مدتها بود که عقلم مغلوب قلبم گشته بود. با هزار زحمت ضامن نارنجک را جا زدم. بعد دیدیم شیطان بارش را بست و داشت ناامید می رفت. دوباره غروبی دیگر شب شد.


صبح، سومین روز  29 دی 65 بعد از شبی سخت از راه رسید. نه غذایی نه آبی و همه خونی که در آن سرما از بدنم رفته بود.خورشید اما دامن پر مهر خود را، هنوز نگشوده بود.هرچند سرما دیگر برایم گزندگی پیشین را نداشت، اما طلوع آفتاب را لحظه شماری می کردم.منطقه را باری دیگر نگریستم.دژی بزرگ در پیش روی من بود، دوستانی شاید پشت نهر جاسم بودند. و امید به حضورشان برای کمک. بخار برخاسته در آن صبحگاه از روی اروند، زیبایی منطقه را دو چندان می کرد. لبخند خورشید به دنیایی می ارزید. تابید. سرمای زمین در آغوش گرمای آسمان جان داد . یخ پلکهای خفته ام که آب شد، پرده چشمان کنار رفت. پرتو نور آفتاب، نیزه هایی بودند طلایی رنگ که مهر خورشید را تا اعماق وجودم فرو می برد.
 (منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)
#سیدروح_الله_مرتضوی
#مجید_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#بازمانده_6
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com