بغض در گلو مانده......
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ......

https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ......

https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/
راوی: عزیز رنجبر
حمدالله مواساتی آمده بود بسيج برای اعزام به جبهه. ازطرفي از خانواده آنها چند نفردرجبهه حضور داشتند ، تلاش من برای منصرف كردنش فایده ای نداشت . از راه دیگري وارد شدم ، خواستم دست به سرش کنم ؛ به او گفتم: آقا من برای اعزام افراد به جبهه رشوه می گیرم و از آن جا که اطلاع داشتم پدرش در یک کارگاه قنادی کار می کند، گفتم: تو باید یک جعبه شیرینی برای من بیاوری تا به جبهه اعزامت کنم.
با خودم گفتم: حمدالله از این حرفم ناراحت و منصرف مي شود ،
رفت و فردای آن روز با یک جعبه بزرگ کیک خامه ای اعلاء به بسیج آمد و گفت: این هم شیرینی دیگه چی می خواهی؟ وکلی قربان صدقه ام رفت ، تا آخرسر موافقت کردم. حالاکه سال ها از آن قضیه می گذرد هر وقت او را مي بينم به شوخي مي گویم :حمدالله تو با رشوه به جبهه اعزام شدی!
(منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)

#حمدالله_مواساتی
#اعزام_به_جبهه
#کتاب_تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
جهانشاه معماریان
در سال 1360 یک روز که در پدافندي محور شوش بودیم، برادر محمد ایقان گفت: دلم هوس صبحانه تخممرغ با پياز داغ كرده است. امكاناتي هم نداشتيم. اما رفت و به هر سختي كه بود صبحانه را آماده كرد. داشت به طرف سنگر مي آمد كه باد شديدي شروع به وزيدن كرد و ظرف تخممرغي پر از خاك و شن شد. اعصابش بهم ريخت و مجبور شد همه را دور بريزد.
چند روز بعد دوباره همه وسايل را آماده كرد و گفت : فردا باز تخممرغ صبحانه مهمان من ؛ سر به سرش گذاشته و گفتیم: ما تخممرغ با خاك نمي خوريم؟!
همان شب از طرف فرماندهی پیام دادند به دليل ترور شهيدان باهنر و رجايي توسط منافقين و احتمال حمله دشمن يك هفته آمادهباش كامل با شرايط جنگي است! از صبح فرداي آن روز دشمن با توپخانه هر روز چندین ساعت مواضع ما را زیر آتش مي گرفت بطوري كه حتي از نهار و شام هم خبري نبود، تا چه رسد به صبحانه! به برادر ايقان ميگفتيم: بابا تخممرغ پیشکش! به عراقیها بگو دست از سرما بردارند تا حداقل روزی یک وعده غذا بخوریم!
بعد از چند روز که اوضاع منطقه آرامتر شد يك روز صبح محمد ما را از خواب بيدار كرد و با خوشحالی تمام يك صبحانه مفصل جلوي ما گذاشت و از این که به قولش عمل کرده بسیار رضایت داشت. آن روز لذت يكي از دلچسبترين صبحانههاي جنگ را با خنده و شوخيهاي دوستاني كه چند وقت بعد به شهادت رسيدند برايمان خاطره گرانقدری شد. سرانجام برادر محمد ايقان چند ماه بعد در بيستم ارديبهشت سال 61 در عملیات بیت المقدس در جریان آزادسازی خرمشهر به شهادت رسيد و من بعد از سالها وقتي صبحانه تخممرغ با پياز داغ ميخورم گاهی ياد اين شهيد و آن صبحانه دلچسب با دوستان برايم زنده ميشود.ياد و نامشان هميشه ماندگار باد.
(منبع: کتاب تیپ 72 ملت: خاطراتی از رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع، نوشته نجف زراعت پیشه و امیر رضا فخری ، تهران، صریر؛1401)

#شهید_محمد_ایقان
#فرهنگ_جبهه
#صبحانه_به_یاد_ماندنی
#کتاب_تیپ_72_ملت
https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/
راوی: اسدالله مواساتی قنواتی
در بیمارستان شهید دکتر رهنمون تهران برادران "علیرضا مواساتی قنواتی"، "غلامحسین بهبهانی آبادی" و دو تن از مجروحین شیمیایی گردان فجر در يك اتاق بستری بودند ، من چند روزي برای عیادت و انجام كارهاي در خدمت اين عزيزان بوده و آنها را پرستاري مي كردم . يك روز غلامحسین گفت : قرار است پدر و نامزدش به دیدار او بیایند و با توجه به وضعيت نامرتب صورت و لباس كثيف ناشی از وجود تاولهای شيمايي روی بدنش از من خواست تا در مرتب كردن وضعیت ظاهری اش به او کمک کنم. من این کار را انجام دادم و پس از آن، از مجروحین خداحافظی کردم.
داشتم از پله های بخش پایین می آمدم که بلندگوی اطلاعات بیمارستان مرا را صدا زد . سراسیمه خود را به اتاق علیرضا رساندم ، حالش به شدت وخيم شده بود ، بدون اينكه ساير مجروحين و عيادت كنندگان متوجه شوند او را به سمت قبله برگرداندم ، چشمهایش را بست و پس از گفتن شهادتين پركشيد.

"غلامحسین بهبهانی آبادی" بدون اینکه از شهادت او مطلع شده باشد همان لحظه از من خواست تختش را کنار تخت علیرضا ببرم و دقایقی پس از رسیدن کنار تخت او ، غلامحسین هم به شهادت می رسد و آن دو مجروح دیگر هم دقایقی پس از آن ها شهید شدند در عرض چند دقیقه چهار مجروح شیمیایی یکی پس از دیگری كنار هم و جلوي همه افراد حاضر در اتاق به شهادت رسیدند گويي نتوانستند تنهايي هم را تحمل كنند. اتاق و بيمارستان آن روز برايم من تيره و تار شد. چرا كه چهار نفر از بهترين ياران جبهه دركنار من آسماني شدند. و من به حال خودم غبطه خوردم كه از قافله آنها عقب ماندم. (منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)
#شهید_غلامحسین_بهبهانی
#شهید_علیرضا_مواساتی_قنواتی
#کتاب_تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
جهانگیر مرادیان
مرتضي شريعتي جوان خوش اخلاق و مهربان و سیمای جذابی داشت. شب پیش از عملیات 25 فروردین سال 1360در منطقه شوش ساعتي براي صحبت به سنگر ما آمد و تك نخ سیگاري كه به همراه داشت آتش زد وگفت: این آخرين سيگاري است كه ميكشم و فردا طی همان عملیات در تپههای شوش در ساحل غربی رودخانه کرخه به شهادت رسيد و جاودانه شد.
(منبع: کتاب تیپ 72 ملت: خاطراتی از رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع، نوشته نجف زراعت پیشه و امیر رضا فخری ، تهران، صریر؛1401)

#مرتضی_شریعتی
#عملیات_25_فروردین
#جبهه_شوش
#کتاب_تیپ_72_ملت
https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/
سپاهیان قزلباش:
با به قدرت رسیدن سلطان محمد فاتح و شکست امپراطوری روم شرقی قسطنطنیه فتح و با تکیه بر سپاهیان ینی چری تلاش نمود تا به چهار جهت جغرافیایی برای گسترش وسعت خویش و مذهب اهل تسنن اقدام نماید در این زمان سرزمین فاقد یکپارچگی و حکومت مرکزی بود و توسط حکومت های ملوک الطوایفی اداره می شد بر همین اساس سلسله صفوی برای مقاومت در برابر توسعه طلبی امپراطوری عثمانی سنی مذهب که سپاهیان خشن ینی چری مجری آن بودند با اعلام نمودن مذهب شیعه در ایران و با تشکیل سپاهیان قزلباش ایران نوین را سامان داده که از اردبیل شروع و طی گام های متعدد و نبردهای سخت پایتختی صفویه به قزوین و بعد از آن به اصفهان منتقل شد.
قِزِلباش مجموعهای بود از ایلهای شمالباختریِ فلات ایران (در خاور ترکیه امروزی) که پیرو طریقت صفوی بودند و شاه اسماعیل یکم به یاری آنها سلسله صفوی را پس از براندازی سلسله آققیونلوها بنیانگذاری کرد. بهطورکلی به ارتش ایران در زمان صفویان، «قزلباش» میگفتند. لغت قزلباش از دو واژه ترکی آذربایجانیِ قزل به معنی «زرین و سرخ» و باش به معنی «سر» تشکیل یافتهاست. وجه تسمیه آن مربوط میشود به کلاه سرخی که پیروان این طریقت به سر داشتند و توسط شیخ حیدر ــ پدر شاه اسماعیل اول ــ برای صوفیانِ مرید ابداع شده بود.
قزلباشها ریشهای خود را میتراشیدند و سبیلهای درازی میگذاشتند و روی سر تراشیده خود کاکل بلندی جا میگذاشتند، قزلباشها کلاههایی به رنگ ارغوانی به سر داشتند که به نشانه ۱۲ امام شیعه ۱۲ خط راه راه روی آنها دیده میشد.نیروهای نظامی قزلباشها در درجه اول خود را متعهد به اطاعت از سران قبیله و خاندان (اویماقِ) خود میدانستند و حقوق و مواجب خود را نیز از این سرانِ ایل دریافت میکردند. شاه عباس اول، با تشکیل نیروهای شاهسَوَن، که تنها از شاه حقوق میگرفتند و زیر فرمان مستقیم گماشتگان شاه بودند، در کنار تشکیل سپاه «غلامان خاصه شریفه»، سعی در افزایش قدرت شاه در مقابل خودسریهای برخی امرای قزلباش داشت.
شاملوها و استاجلوها در زمان حکومت خاندان صفوی قدرتمندترین خاندان قزلباش بودند. مهمترین افراد نزدیک به شاه اسماعیل (اهل اختصاص) در ابتدای به قدرت رسیدن وی از شاملوها بودند و تا زمان شاه عباس اول، شاملوها قویترین و بانفوذترین قبایل قزلباش بودند. تَکَلّوها، پس از واقعه رویارویی با شاه تهماسب یکم و مطرودشدن آنها، دیگر قدرت چندانی در میان قبایل قزلباش نداشتند و نفوذ خود را از دست دادند. افشارها و قاجارها ابتدا دارای قدرت و نفوذ کمی در ساختار قدرت بودند، اما با زوال قدرت صفویان توانستند هریک برای مدتی خود را بهعنوان قدرت اول کشور مطرح کنند.
امرای قزلباش عموماً بهعنوان امرای نظامی و حاکم ولایات تعیین میشدند، اما معمولاً امور دیوانی و وزارت در حیطه کاریِ آنها قرار نداشت. در زمان شاه عباس یکم، از ادغام تعدادی از قزلباشها، ایل شاهسَوَن ایجاد شد. بالاترین مقام قزلباش، سپهسالار یا «امیرالامرا» بودهاست.با اصلاحاتی که در زمان شاه عباس یکم صورت گرفت، مقامهای «وکیل» و «امیرالامرا»، که بیاستفاده شده بودند، با جایگاه «سپهسالار» جایگزین شدند که فرماندهی کل قوا ــ اعم از ترکمان و غیرترکمان ــ را بر عهده داشت و این مقام معمولاً بر عهده یک نجیبزاده ایرانی فارسیزبان بود.

سپاهیان ینی چری:
ینیچریها واحدهای پیادهنظام نخبهای بودند که نیروهای خانگی و محافظان سلطان عثمانی را تشکیل میدادند. سلطان مراد اول این نیرو را در سال ۱۳۸۳ ایجاد کرد. تشکیلات آنها به عنوان یک گروه زبده از اسلاوها، بلغاریها و دیگر پسران قومی مسیحی آغاز شد که در اوایل ۳ سالگی به اجبار از خانواده آنها گرفته شده بودنداین ارتش در زمان مراد یکم که عثمانیها بخشی از اروپا را در اختیار داشتند تحت نظام دوشیرمه تشکیل شد. آنها فرزندان پسر به گروگان گرفته شده مسیحیانی بودند که توسط ترکهای عثمانی از خانوادههایشان جدا شده و به خانوادههای ترک مسلمان سپرده میشدند، بنابراین این افراد مسلمان و ترک تربیت میشدند. این افراد بعداً جزو لشکر عثمانی میشدند. این روش در سال ۱۸۲۶ توسط سلطان محمود دوم لغو گردید و بیشترشان در سده نوزده میلادی در پی شورش ایشان بدست سلطان محمود دوم به قتل رسیدند.
سربازان ینی چری در زمان کودکی از خانوادههای مسیحی گرفته میشدند و از پانزده سالگی، برای آموزشهای دینی و نظامی به سپاه عجمی اوقلان میپیوستند. پس از اینکه در آنجا هفت سال با کار سخت ورزیده شدند آنها را به سپاه ینی چری میبردند تا هشت سال دیگر در سپاه ینی چری آموزش ببینند تا مهارت استفاده از هر سلاحی را داشته باشند. این سربازان روی هم رفته پانزده سال آموزش میدیدند و در سن سی سالگی به عنوان یک ینی چری در ارتش عثمانی به خدمت مشغول میشدند.
ینی چریها پس از ۴۰ یا ۴۵ سالگی نیز با یک مستمری اندک بازنشسته میشوند، زیرا سلاطین عثمانی بر این باور بودند که سرباز در این سن تواناییهایش رو به افول میگذارد. پس برای همین هم زندگی آینده این سربازان به میزان جنگ هایشان و غارتها و چپاول هایشان بستگی داشت و آنها پادشاهانی که جنگآور هستند را بسیار دوست دارند ولی از آنهایی که به جنگ نمیروند متنفرند و حتی چند بار هم شورش کردهاند تنها زنی که تمام سپاه ینی چری را در دست داشت و به وسیله آنان شورش های بسیار زیادی را برپا کرد کوسم سلطان بود و سپاه ینی چری از سال ۱۶۱۵ تا ۱۶۵۱ تحت امر والده کوسم سلطان بودند.

#سپاهیان_ینی_چری
#امپراطوری_صفویه
#امپراطوری_عثمانی
#ژئوپلیتیک_ایران
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
از جمله القاب صدام حسین اطلاق نام استالین عرب به وی بود و بر همین اساس سعی می نمود شیوه و رفتار این رهبر اتحاد جماهیر شوروی را تقلید نماید. همه امور استراتژیک را در دست خود گرفته بود دقیقا عین همان کاری که استالین کرده بود.استالین را ستایش می کرد و شیوه اداره او را در جنگ جهانی دوم می ستود. کتابی از اتحاد جماهیر شوروی مربوط به این جنگ را که در آن درباره اداره جنگ توسط استالین صحبت می کرد، در میان فرماندهان نظامی توزیع کرده بود.
بر اساس اطلاعات مامور ک.گ.ب واسیلی متروخین :
«صدام خیلی از استالین خوشش می آمد، مخصوصا عاشق لذت سادیستی استالین در نابود کردن دشمنانش بود.
استالین زمانی اعتراف کرد که:
«بزرگترین لذت من، نشان کردن یک دشمن، گرفتن انتقام به معنای واقعی کلمه از او، و بعد خواب رفتن است»
( بنگرید به: کتاب اسناد متروخین، ترجمه فریدون دولتشاهی...ص218؛ و کتاب "عراق از جنگ تا جنگ/صدام از این جا عبور کرد")

#صدام_حسین
#ژوزف_استالین
#استالین_عرب
#القاب_دیکتاتور
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
راوی: عزیز رنجبر
در یکی از آموزش های بسیج "فرشید باقرزاده"را به پادگان آموزشی شهید بخردیان اعزام کرده بودم تا بعد از دوره آموزشی رهسپار جبهه شود، برادرِ او در عملیات فتح المبین،در فروردین 1361 شهيد شده بود. يك روز مادرش با بی قراری و مراجعه به بسیج مي خواست فرزندش را از پادگان آموزشی برگردانم و خیلی هم روی خواسته اش اصرار داشت؛ هر چه خواستم او را از کارش منصرف کنم، احساس و مهر مادری مانع راضی شدن او بود .وقتی دیدم حریف او نمی شوم جمله ای گفتم که جلوی اصرار او را گرفت.
گفتم: من فرزندت را برمي گردانم ، ولی خودت باید روز قیامت جواب حضرت زهرا (س) را بدهی و اگر از تو پرسید فرق حسینِ من با پسر تو فرشید چه بود ، چه جوابی داري؟
ین را که گفتم انگار قفلی بر دهانش زده باشند دیگر نتوانست در جوابم چیزی بگوید .....
بلافاصله گفت: حالا که این طور است دیگر کاری با او ندارم، بگذار فرشید هم به جبهه برود ، من نمی توانم روز قیامت جوابگوی حضرت زهرا (س) باشم.
(منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)

#فرهنگ_ایثار_شهادت
#شهید_کورش_باقرزاده
#مادران_شهدا
#کتاب_تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
عبدالکریم مسکنتی
سال 1359 وقتي از بهبهان با ديگر دوستان به جبهه شوش اعزام شدیم بعد از رسیدن هر چند نفر از ما را در بين سنگر نیروهای ديگر شهرها به طور موقت تقسيم کردند. من و جعفرعبداللهي به سنگر اصفهانیها رفتيم. پس ازچند روز فرمانده گروه ما آقا محمد شجاعي نيروها را بسيج كرد تا براي بچههاي بهبهان سنگر درست كنيم. ايشان با اخلاق نيكو و شجاعت تمام در زير آتش دشمن پا به پاي ما در حفر سنگر كمك حالمان بود و دستورات لازم راصادر ميكرد.
يك روز در حين كار آقا محمد با اصابت يك خمپاره از ناحیه سر وسینه مجروح و ما او را زیر آتش دشمن به كنار رودخانه كرخه رسانده و با قايق و سپس با آمبولانس به بیمارستان شوش منتقل كرده و من که همراهش بودم تا صبح دركنارش ماندم. برادر شجاعي گفت: فردا یک نفر بنام یعقوب مقبلی به جبهه می آید به بچهها بگو در غياب من ايشان فرمانده گروه است و از دستورات ایشان پیروی کامل داشته باشند. آقای یعقوب مقبلي درسال 56 معلم رياضي ما در پايه سوم راهنمايي مدرسه شهيد گرايمي بود.موقع درس و امتحان بسيار جدي و سخت گير بود و بيرون مدرسه بسيار شوخ طبع و رفتار بسيار مهرباني داشت.
روز بعد وقتی به خط برگشتم، برادر مقبلی وچهار نفر دیگر آنجا حضور داشتند توصيه هاي برادر شجاعي را به ايشان و دیگر نیروها اعلام کردم. سه روز بعد چند نفری که همراه او آمده بودند برای شناسایی به سمت دشمن رفتند ، بعد از انجام کار شناسایی در هنگام برگشت آنها با عراقي ها درگير شدند. برادر مقبلی كه متوجه درگيري شده بود سريع به همه دستور داد آن سه نفر را با خط آتش از روی خاکریز پشتيباني كنند . ما از جناح راست خاكريز با عراقي ها درگيرشديم به گونهای که تفنگ شهيد فرج اله خود و سیف اله کرم زاده كه كنار من بودند بر اثر شدت تيراندازي زياد گيركرد ؛ از طرفي شدت آتش دشمن هم به طرف ما بسيار بالا گرفت و انواع خمپاره ها به سمت ما می آمد. بعد از چند ساعت درگيری وضعيت كمي آرامتر شد و ما به سنگرهای خود برگشتیم. اما معلم بزرگوار يعقوب مقبلي بر اثر تركشهاي خمپاره و تنها پس از سه روز حضورش درجبهه شوش به شهادت رسید و عصر همان روز وصیّتنامه او را که از قبل نوشته بود از رادیو دزفول خوانده شد.(منبع: کتاب تیپ 72 ملت: خاطراتی از رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع، نوشته نجف زراعت پیشه و امیر رضا فخری ، تهران، صریر؛1401)

#شهید_محمد_شجاعی
#شهید_یعقوب_مقبلی
#شهید_فرج_الله_خود
#کتاب_تیپ_72_ملت
https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/
کشورهای عربی و در رأس آنها سوریه و مصر به طور رسمی ۴ بار در سالهای ۱۹۴۸، ۱۹۵۶، ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳ با اسرائیل وارد جنگ شدند و جز در یک مورد که موفقیت جزئی داشتند در بقیه موارد شکست خوردند.
جنگ ۱۹۴۸ (جنگ استقلال)
در سال ۱۹۴۸ قیومیت بریتانیا بر فلسطین در روز ۱۴ مه پایان یافت و در همان روز کشور اسرائیل رسماً اعلام موجودیت کرد. درست فردای آن روز، ارتشهای کشورهای عربی و گروه زیادی از چریکهای داوطلب عرب به محدوده کشور تازه تاسیس اسرائیل از چند جبهه حمله بردند و جنگ استقلال اسرائیل از ماه مه ۱۹۴۸ تا ژوئیه ۱۹۴۹ به طول انجامید که نهایتاً به شکست عرب ها منتهی شد.
جنگ ۱۹۵۶ (کانال سوئز)
پس از روی کار آمدن جمال عبدالناصر و اعلام ملی شدن کانال سوئز و بستن آن توسط دولت مصر در سال ۱۹۵۶ میلادی، کشور اسرائیل که مدعی بود حق عبور بی ضرر آن به آبهای آزاد خدشه دار شده، برای باز گشایی کانال سوئز اقدام نمود.مجمع عمومی سازمان ملل ضمن اینکه این تهاجم یک جانبه به مصر را محکوم کرد و خواهان آتش بس فوری شد، اگر چه انگلیس و فرانسه آن را وتو کردند اما نهایتاً کانال سوئز برای مصر ملی اعلام شد.
جنگ ۱۹۶۷ (جنگ ۶ روزه)
در سال ۱۹۶۷ میلادی ارتش اسرائیل در پی تحریکات کشورهای عربی، طی ۶ روز صحرای سینا، کرانه باختری رود اردن، نوار غزه، ارتفاعات جولان(بلندیهای گولان) و شهر قنیطره را به اشغال در آورد و بر تمام اورشلیم مسلط گردید. در پایان٬ اراضی تحت اداره اسرائیل به بیش از ۳ برابر افزایش پیدا کرد.با این جنگ حدود ۱ میلیون نفر دیگر از عرب ها مناطق اشغال شده توسط اسرائیل آواره شدند و کشور اسرائیل با تسلط بر بلندیهای جولان سوریه به 35 کیلومتری دمشق نزدیک شد.قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت در پایان جنگ اسرائیل را ملزم به تخلیه این مناطق اشغال شده توسط اسرائیل کرد، اما این قطعنامه تاکنون به مرحله اجرا درنیامدهاست.

جنگ ۱۹۷۳ (اصطکاک یا یوم کیپور)
کشورهای عربی پس از شکستهای پیاپی و خدشه دار شدن غرور ملی آنها توسط ارتش اسرائیل، در یک تبانی مخفیانه تصمیم به جبران شکستهای قبلی گرفتند و در یک عملیات غافلگیرانه در سال ۱۹۷۳ اقدام به حمله به استحکامات خط بارلو واقع در جنب کانال سوئز و ارتفاعات جولان کردند. در هنگام انعقاد قرارداد آتشبس نیروهای مصری قسمتهای شمالی ساحل شرقی کانال سوئز را به کنترل خود درآورده بودند اما ارتش اسرائیل از کانال سوئز گذشته و در خاک مصر در غرب کانال سوئز پیشروی کرده بود. در جبهه سوریه هم قسمتهای دیگری از ارتفاعات جولان را هم به تصرف اسرائیل درآورد.
🟥 اسرائیل هم اکنون علاوه بر اشغال ارتفاعات جولان،مزارع شبعا و ساخت شهرک سازی برای یهودیان ،کنترل مطلق بر آبهای منطقه ، برخورداری از سطح بالای تکنولوژی و حمایت قدرت های بزرگ جهان اسلام را با بزرگترین چالش ناکارآمدی روبرو ساخته است ، براستی مسلمانان با برخورداری وسیع بر بخش بزرگی از منابع طبیعی ، موقعیت های ژئوپلیتیکی مهم و تسلط بر چندین آبراه استراتژیکی جهان و .....
✅چرا اینگونه ذلیل و خوار شده و توان عکس العمل ندارند ؟
✅آیا از سردمداران مستبد است یا جمعیت یک میلیاردو نیم مسلمان یا عامل بین المللی ؟؟؟؟

#اعراب_اسرائیل
#لبنان
#غزه
#فلسطین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
راوی : عزیز رنجبر
برای رفتن به جبهه و قرار گرفتن در لیست اعزام نيروها خیلی سماجت و جدیت به خرج می داد. من هم می گفتم: هم سن و سالت کم است هم جثه ات ضعیفه و این ها بهانه خوبی بود برای عدم اعزامش . ولی دست بردار نبود و مدام برای رفتن به جبهه اصرار می کرد ؛ واقعاً کلافه ام کرده بود.
فکری به ذهنم رسید ، گفتم: یه شرط موافقي ؛ من بند پوتینم را باز می کنم اگه از قد تو بلندتر بود دیگر چیزی نگو ، ولی اگر كوتاه تر از قد تو بود با اعزامت موافقت می کنم. با اما و اگرهای فراوان پذیرفت. وقتی امتحان کردیم شرط را باخت. کم آورد و زد زیر شرط . دائم دنبالم بود بالاخره توانست موافقت مرا جلب کند و با اعزام به جبهه در تیپ ۱۵ آبی - خاکی امام حسن مجتبی (ع) مشغول شد.
در عملیات عظیم خیبر درمناطق باتلاقی هورالهویزه وشرق رودخانه دجله شرکت کرد. سرانجام برادر مسعود مبشر نژاد در این عملیات با اصابت ترکش مجروح شد و به اسارت در آمد ؛ چند سال بعد به دلیل سن کم و مجروحیتش ، از سوی صلیب سرخ آزاد شد و به میهن باز گشت اما مجدداً به جبهه اعزام شد وتا آخرین روزهای دفاع مقدس در یگان های مختلف حضوري فعال داشت. (منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)

#مسعود_مبشر_نژاد
#تپه_عرفان
#عملیات_خیبر
#هفت_خان_اعزام_به_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
تنها ده روز از شروع جنگ می گذشت با منصورملک پور و تعداد از بچههای رزمنده بهبهان دریکی از مقرهای سپاه درمحله زیتون کارمندی اهواز در دبیرستانی مستقر بودیم ساعت ۱۰ شب برادر علی غیوراصلی به من دستور داد ظرف ۱۰ دقیقه نیروها را آماده کرده و خودمان را به جاده حمیدیه برسانیم. عراقیها با همه ادوات جنگی به سمت اهواز آمده و خود را به 20 کیلومتری اهواز رسانده بودند.خودمان را به نزدیکترین مکان به دشمن رسانده و با آنها درگیر شدیم. منصور ملک پور با وجود سن کمی که داشت اما بسیار خوش اخلاق وهمیشه لبخند به لب بعنوان آر.پی.جی زن گروه ما بود و با شجاعت تمام چنان تانکهای دشمن را منهدم میکرد که نه تنها عراقیها از حمله به اهواز باز ماندند بلکه همان شب تا بستان عقبنشینی کردند.

فردای آن روز اعلام شد دشمن به سمت خرمشهر رفته و به همراه منصور به خرمشهر رفتیم منصور از مدافعان شجاع و دلیر مقاومت 34 روزه خرمشهر بود. روزی که وارد خرمشهر شدیم نیروهای مردمی، دشمن بعثی را درمنطقه پُل نو زمینگیر کرده بودند و درگیریها شبانه روز ادامه داشت. یک شب آنقدر به نیروهای عراقی نزدیک شدیم که صدایشان را از داخل سنگرهایی که درخیابان درست کرده بودند به خوبی می شنیدیم و منصور شجاعانه خود را به سنگر آنها رساند و با انداختن نارنجک کار آنها را تمام کرد. ما با دست خالی و تنها سلاح ساده ژ3 تا آخرین لحظه در خرمشهر مقاومت کردیم اما نیروهای دشمن که با تمام ادوات جنگی و ارتش کاملا مجهز وارد خرمشهر شده بودند، توانستند شهر را به تصرف خود در آورند.
بعد از این عملیات منصور در عملیات خیبر با وجودی که از دوره فرماندهی برگشته بود بصورت نیروی عادی در گردان سیدالشهدا (ع) درمحور شرق دجله حضور یافت و در اولین یورش تانکهای عراقی که تعداد آنها به عدد 100 دستگاه می رسید خود را به سیل بند رسانید و یکی از تانکها را هدف قرار داد که باعث بستن شدن مسیر دیگر تانکها شد اما در ادامه بدلیل هجوم گسترده تانکهای و دیگر ادوات جنگی دشمن، دستور عقبنشینی صادر شد اما منصور همچنان تلاش میکرد تا بتواند با شلیک آر.پی چی و منهدم کردن تانکهای بیشتر هر طور شده جلوی پیشروی آنها بگیرد ؛ منصور در ادامه درگیری توسط تک تیرانداز عراقی با اصابت گلوله در وسط پیشانی روی زمین افتاد و مثل پرنده ای درخون پاک خود دست پا میزد وکاری از دستمان برای نجات او به عمل نیامد و چند ثانیه بعد با غم و حسرت فقط شاهد لحظات عروج عاشقانه او بودیم و این فرمانده شجاع و دلاور جان گرانبهایش را برای حفاظت از کیان این سرزمین در کف اخلاص گذاشته و آسمانی شد و به دیدار دوستان شهیدش پیوست. (منبع: کتاب تیپ 72 ملت: خاطراتی از رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع، نوشته نجف زراعت پیشه و امیر رضا فخری ، تهران، صریر؛1401)
[1] برای تکمیل این خاطره از اطلاعات برادران رزمنده محمد اسماعیل مبین و حجت الله غلامان نیز استفاده شده است.
#منصور_ملکپور
#یوسف_متانت
#کتاب_تیپ_72_ملت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
راوی : وحید قدری
قبل از والفجر 8 توی فرودگاه آبادان مستقر بودیم و حاج صادق آهنگران رو براي مراسم نوحه خوانی آورده بودند بچه ها هم در عزاداری سنگ تمام گذاشتند.
در پایان مراسم "محمد حسن صالحی" با آن اندام ضعيفش که بمب روحیه براي گردان فجر به حساب می آمد ، رفت و به "حاج صادق" گفت : حاجی خسته نباشی. نوحه ات را که خوندی! ما هم که سینه زدیم! بیا و بد نکن فردا با ما بیا خط. مطمئنم فردا در خط بیشتر به نوحه خوان نیاز داريم.
حاج صادق که مونده بود چی باید جواب بده گفت: آخه من چند جای دیگه هم مراسم دارم! ولی محمد حسن به شوخی مدام پیله می کرد که باید با ما بیایی خط تا این که چند تا براداراني كه به کاسه از آش داغ تر معروف بودند جلو آمدند که مبادا خدای نکرده حاج صادق ناراحت شود يا دلش بشکند و محمد حسن صالحی را عقب كشيدند. (منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)

#محمد_حسن_صالحی
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#کتاب_تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
جهانشاه معماریان
اسفند 1362 عصر روز قبل از اعزام به عملیات خیبر در سایت خیبر ، بچهها بطور خود جوش دور هم جمع شدند تا بعنوان آخرین دیدار در کنار هم باشند و آرام عزاداری کنند.
امير سبكبار شروع به نواختن ني كرد و يكي از دوستان هم با نوای دشتی او را با اشعار جانسوزی همراهی میکرد .همه آرام اشك مي ريختند از چهره هاي نوراني بعضی افراد می شد شهادت را حدس زد و به اصطلاح بچههای جبهه می گفتند نور بالا می زنند. اما نالههای برادر خوش اخلاق و مهربان ناصر ارجمندپور تمامی نداشت!
با تلاش من و مجيد محسني و ديگر دوستان پس از يك ساعت بعد از مراسم توانستیم اين عزيز را كمي آرام کنیم.
فردا صبح درهمان ساعات آغازین عملیات خیبر با انفجار خمپاره 120 ، ناصر ارجمندپور که در نزدیک من بود از شدت موج انفجار به هوا بلند شد و به شدت به زمین خورد و با كلمه آخی دا (آخ مادر) و با اصابت ترکش در دم به شهادت رسيد.
همان لحظه یاد گریه هاي عصر او افتادم که برای شهادت بی تابی میکرد.گویی از شهادت خود و رسیدن به قافله دوستان شهیدش خبر داشت و از فرط شوق وصال گريه ميكرد.

#فرهنگ_ایثار
#ناصر_ارجمندپور
#کتاب_تیپ_72_ملت
#نجف_زراعت_پیشه
#امیررضا_فخری
https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/
سوالاتی که قرار بود بعد از رفع وضعیت فوق العاده جنگ توسط مسئولین امر جواب داده شود آیا پاسخ داده شد؟؟

#سوالات_ابهامات_دفاع_مقدس
#آسیب_شناسی_جنگ
https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/