بازمانده (5)
راوی: سید روح الله مرتضوی
مردد میان خواب و بیداری پرسه می زدم در عالم خیال: رفته بودم مسجد.مسجد نورانی بود و صف نماز پیوسته مسجدباب الله ، پر رونق بود و در اوج. جماعت، حیاط را پر کرده بود. مسجد پر بود مجید هم بود. همه بودند. نماز را سلام دادیم. سر از سجده شکر که برداشتم، مادرم را دیدم.مادرم ایستاده بود بر آستانه مسجد. قابلمه ای در دست داشت پر از حلوا. به میان صف نمازگزاران آمد. ظرف را جلویم گرفت.لبخندی زد. شیرینی حلوا چنان بود که نه هوسی داشتم برای خوردن و چنان گرم بود که نه نیازی داشتم برای لرزیدن ؛ وقتی که بیدار شدم، خود را میان آب یافتم.آب بالا آمده بود و باز شبی دیگر ومدی دیگر.

صبح روز دوم از راه رسید. چشم گشودم. آب بود، نی زاری بود سرسبز و پرنده ای زیبا و سفید رنگ بالای سرم پرواز می کرد. بهشت بود. سالها بعد که دوباره آمدم برای دیدار فهمیدم که اینجا بهشت بوده . با خود می اندیشیدم آیا امروز را به پایان می رسانم. دیگر دوست نداشتم که نظاره گر غروب خورشید باشم. از خدا می خواستم قبل از ظهر و پیش از آنکه خورشید آسمان چهارم بر من عمود بتابد مرا به آسمان ها برده باشد . احساس سبکی می کردم. جزئی شده بودم از اطرافم. با آبها و نی ها، احساس خویشاوندی می کردم . نگاهم با آنها گفتگو می کرد. اطرافم همه زیبایی بود. دیدار در آخرین لحظات همیشه زیباست . آماده بودم برای رفتن. ساکم را بسته و بر دوش افکنده بودم. بالهای پروازم آماده بود برای اوج گرفتن. شهادت تنها خواسته ام بود. چشمانم را می بستم و به شوق دیدن دنیایی دگر. صدای انفجار خمپاره ای ناگاه مرا به خود آورد چشم گشودم و بازهم ترکشی دیگر مهمان صورتم شد. انگار ول کن من نبودند این مهمان های ناخوانده. رغبتی نداشتم که خونهای صورتم را تمیز کنم اما خون که به دهانم سرازیر شد چفیه دور زخم دستم را بازکردم و بر زخم صورتم فشردم.
ترکش زیر گوش راستم جا خوش کرد. دهانم باز نمی شد.آن سمت کانال، پنجاه متری بالاتر چند سرباز عراقی نگهبان بودند. بلند که صحبت می کردند صدایشان را می شنیدم، بدون اینکه حرفهایشان را بفهم. سالها بود که حرف هایشان را نمی فهمیدیم و آنان نیزهنوز زبان ما را نمی فهمند . روزگاری آنان بخشی از ایران بودند . روزگاری پایتخت ما در خاک آنان بود. روزگاری دیگر اما ، ورق برگشت و خلیفه آنان بر ما ولایت داشت.قرن هاست که با هم همزیستیم، بدون زبانی مشترک.
سربازان نگهبان پل، مسلح بودند به دوشیکا؛ و متوجه حضور من شدند. مسلسل سنگینشان به سمتم چرخید. شاید این دوشیکا می توانست مرا از تنهایی نجات دهد. زبان خشکم خشک تر شد. ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. تپش قلبم از روی ترس نبود، اضطراب و اشتیاق دیدار دوستان تمام وجودم را می لرزاند . مسلسل به سمتم نشانه رفت.صدای شلیک را می شنیدم و ریزش نی ها را بر سر و رویم ، پنداری بارانی بود از نقل و نبات، بر سر و روی داماد بر آستانه حجله. دوشیکا هم حریفم نشد اما گلوله هایش نی ها را از پا انداخت و کمرشان را خم کرد. پنداشتند مرده ام.تیر باران قطع شد.
(منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)
#سیدروح_الله_مرتضوی
#مجید_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#بازمانده_5
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
از جنگ و دفاع مردم ایران می گویم برای انتقال تجارب و پیشگیری از جنگی دیگر و این که جنگ آخرین راهکار جهت رسیدن به منافع ملی می باشد......