بازمانده (3)
راوی: سید روح الله مرتضوی
گفت حالا که این طور شد، فقط با آمبولانس می روم عقب! نمی دانم چرا دلش را شکستم و گفتم: آمبولانس؟ دیگر چیزی نگفتم. دوست نداشتم ناراحتش کنم.دلم پر بود از خون بی مجید. این موج خون را سر فرو نشستن نیست. تاریخ سرزمین ما سرشار است از قربانی شدن جوانان برای دفاع از ناموس و سرزمین ایران. صبح شد . منطقه عملیاتی را بخوبی می دیدم. باتلاقی بود وحشتناک. نه راه پس، نه راه پیش. می ماندم می مردم. می رفتم عراقیان مرا می دیدند و می زدند.

بی خیالی درمان درماندگی است. به عادت، همیشه چند جدول بریده از روزنامه همراهم بود. از بسیجی مجروح کمک خواستم برای باز کردن دکمه جیب لباسم. کمکم کرد و قلم و کاغذی از جیبم برداشتم. نمی دانم چی فکر می کرد آن دوست ناشناخته درباره من. آیا فکر می کرد می خواهم وصیت نامه بنویسم؟ نمی دانم. همین که گفتم جدول حل کنیم، آتش گرفت. الان تو این وضعیت! تو دیوونه ای.
از خیرش گذشتم. گذاشتم توی جیبم. خود را رها کردم. کاری از دستم بر نمی آمد. هر چه بادا باد! آفتاب، دامن پر مهرش را گسترانده بود. اروند صغیر آرام بود، بدون امواج. چند مرغابی بر آب شنا می کردند. حسی داشتم، غریب. مرغابی که سر به زیر آب می برد من نیز چشمان خود را می بستم و به یاد مجید که آرام رفت زیر آب، سوار بر سمند رویا، سفر می کردم در خیالات، می رفتم. مجید دستم را می گرفت و بالا می کشید. از آن بالاها دیگر رغبتی نداشتم که پایین را نگاه کنم. از خاک جدا شده بودم، مثل پرنده ای بودم هم بال دوستانم. که به آرزویش رسیده باشد.
با صدای بسیجی باز به خود آمدم که می گفت می خواهم بروم عقب پیش بچه ها.گفتم الان. تکان بخوری دیده می شوی. سوراخ سوراخت می کنند.گفتم صبر کن تا هوا تاریک شد بعد برو.گفت یعنی می خوای تا شب اینجا بمانی؟پاسخی نداشتم اما گفتم: مگر جز این چاره ای داریم؟ گوشش بدهکار حرفهای من نبود. مصمم بود برای رفتن. دستانش را بر لبه جاده گذاشت و خود را بالا کشید. نیم تنه اش را برد بالا. عراقیان او را دیدند. صدایش می زدند. می خواستند به سمتشان برود. نرفت. پایین هم نیامد. برای عراقیان دست تکان می داد .
با التماس می گفتم بیا پایین یا برو پیش آنها ، برایشان دست تکان نده. اما ادامه داد ؛ موج انفجاری که او را گرفته بود حواسش را هم برده بود. دیگر نمی توانستم بگویم هرچه بادا باد. یعنی اینکه ضربان قلبم، تمام وجودم را به تپش واداشته بود. صدای مسلسلها آمد. بوی خون، زمین و آسمان را فرا گرفت. آخرین دست و پا زدنهایش، رقص مستانه عاشقی بود برای معشوق. دیگر تیرها را نمی شمردم. مگر می شود شلیکهای تیربار را شمرد؟ بدنش مشکی بود سوراخ سوراخ. یاد صحرای کربلا و جنب نهر علقمه و علمدار حسین افتادم. پیکر خونینش از هر طرف خونریزی داشت. فریادهای جان خراشش در فضا می پیچید. از بالای جاده افتاد پایین درست روی تن زخمی من. در آغوشم جای گرفت. از شدت درد مرا می فشرد. هم ناله شدم با ناله هایش. جان دادم از جان دادنش. نخستین روز، پایانش را با در اغوش کشیدن شهیدی دیگرآغاز کرده بود.
(منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)
#سیدروح_الله_مرتضوی
#مجید_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#بازمانده_3
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
از جنگ و دفاع مردم ایران می گویم برای انتقال تجارب و پیشگیری از جنگی دیگر و این که جنگ آخرین راهکار جهت رسیدن به منافع ملی می باشد......