راوی: سید روح الله مرتضوی
پیاده نظام در این منطقه؟ در خلاف جهت تابش نور، نیروهایی در حرکت بودند. از نهر به سمت دژ. پس مسلسل های دژبانان چرا آنان را به رگبار نمی بندند؟ آیا عراقی بودند و آشنا برای دژنشینان؟ آیا عراق منطقه را بازپس گرفته؟ خبرهایی بوده و من خواب مانده ؛ پرسشها، پی در پی برایم مطرح می شد.جا مانده بودم از شهادت، حال باید تن بسپارم به زنجیر اسارت. ناله ام حرکتشان را سریع تر کرده آمدند بالای سرم. دسته ای بودند ده دوازده نفری . نه تفنگهایشان را دیدم و نه پوتین های گل آلودشان را. تمام حواسم به برانکاردی بود که با آنان بود. ناله ام را که شنیدند بالای سرم قرار گرفتند. در محاصره چشمانشان بودم. چشمان عقاب در جستجوی شکار. بالای سرم قرار گرفته بودند و من، هدف تفنگهایشان . فشار لوله کلاش بر سرم بود. آیا می کشند یا می برند؟ دیگر مرگ و زندگی برایم معنایی نداشت. نمی دانستم مرده ام یا زنده؟ نه اینکه نمی دانستم، می دانستم. اما بودن و نبودن برایم فرقی نداشت.سی سال بعد که به آن روزها بر می گردم، خنده ام می گیرد. چقدر سبکبار و راحت بودم.
چقدر زیبا بود نترسیدن از مرگ. توانی نداشتم برای بالا بردن دستها. اما به ناگاه خود را خوشبخت ترین زخمی شلمچه یافتم. فارسی صحبت می کردند. چه زیباست این فارسی. اما صحبت هایشان نه بویی از آشنایی داشت نه بویی از هم زبانی. چه نازیبا صحبت می کردند. بکُشیم یا ببریم؟ هرچند که از شدت ضعف صدایم در نمی آمد، اما زبانم بند آمده بود از صحبت هایشان. گفتم ایرانیم. گفتند دروغ می گویی. بسیجی هستم، لشکر ولیعصر!بجا مانده ای از ارتش عراق؟ گفتند که ما از پشت، دژ را گرفته ایم و تو اینجا؟ ایرانیان که از این مسیر نیامده اند . باورش برایشان مشکل بود که چند شب را اینجا صبح کرده باشم. دلیل آوردن از لباس و شکل و شمایلم، برایشان قانع کننده نبود . پلاک و کارت شناسائیم را جعلی می دانستند.گفتم می شنوید؟  فارسی حرف می زنم.اینها دیگر سر و کله شان از کجا پیدا شد؟ آیا اینها هم می خواستند یک شبه ره صد ساله را طی کنند؟
شنیدم که گفتند ما هم عربی بلدیم ، رگبار سئوالاتشان بی پناهیم را نشان گرفته بود. دیگر کار از "وجعلنا" گذشته بود، نوبت، نوبت "انالله" بود . مانده بودم مات و حیران، با چشمانی ملتمس برای ترحمشان. صدایی آشنا از جمعشان بگوشم رسید: ایرانیست. چشم بسته غیب گفت! سردسته شان عذر خواهی کرد بخاطر اشتباهش. گفت برویم.گفتم مرا با خود نمی برید؟ گفتنم بوی التماس می داد . دیگر خسته بودم از ماندن .گفتند ما در حال ماموریت هستیم بدون نیروی امدادی .گفتم برانکارد دارید، نروید. گفتند می رویم و کمک می فرستیم. آیا ایرانی بودند؟ رفتند.رفتنشان را دیدم، اما آمدن امدادگران را تا پایان روز بیهوده به انتظار نشستم. و خبری نبود از قول آنها.


 (منبع: زراعت پیشه،نجف ،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397)
#سیدروح_الله_مرتضوی
#مجید_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#بازمانده_7
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com