راوی : سید روح الله مرتضوی
میان نی ها بودیم. زمان می گذشت و از حجم آتش کاسته می شد. آرامش برقرار شده بود. منطقه خالی شده بود از نیروهای خودی. ساعتی بیش از آغاز عملیات نگذشته بود. من و مجید ، تنهای تنها بودیم در دل نی زارها. مجید سالم بود و پای برگشتن هم داشت، اما حاضر نبود برگردد.گفتم :مجید برو.گفت: یا با تو یا اصلاً. خیلی جدی گفت. صلابت داشت این حرفش و پر از بوی مردانگی می داد و دل را قوی می کرد و امید در دلم زنده. یاد عصر همان روز قبل از عملیات افتادم. در شهرک دوعیجی بودیم. میان نخلستان. جان پناه کوچکی کنده بودیم با دست. آماده برای عملیات. غروب بود و تا تاریکی شب، می بایست به انتظار بنشینیم.
 با مجید از هر دری و هر جایی صحبت کردیم. از دبستان ، از گذشته و از خاطرات مشترک .هردو هجده ساله بودیم، متولد چهل و هفت. مجید از عکسی می گفت که تابستان همان سال با هم رفته بودیم عکاسی. برای دبیرستان می خواست. عکاس از پرده ای رنگارنگ برای زمینه استفاده کرده بود. مجید را در باغی پرگل نشان می داد. اما ، دبیرستان آن را نپذیرفته بود. می گفت و می گفتم. مجید ، که مشغول آماده کردن تیربارش بود، اما به ناگاه گفت:روح الله! اگر حادثه ای برایم پیش آمد مرا به عقب برگردان، و مطمئن باش من تو را تنها نخواهم گذاشت. 

از چپ سید روح الله مجتهدی ، شهید مجید نیکپور،جواد نخعی و عبدالصاحب مرتضوی


آرامش بعداز توفان را تجربه می کردیم. من بودم و مجید.گفتم، مجید، تو را بخدا برو، بخاطر من نمان. اعتنا نکرد .گفتم از قول وقرار بعدازظهر گذشتم، برو نمان.دوباره گفت: یا هردو می رویم یا هردو می مانیم.کلاشینکف را به طرفش گرفتم. اگه نروی می زنم. خندید.گفت: تو اگر می توانی، آن ها را بزن. با دست اشاره کرد به سمت دژ. لبخندش هر لحظه شیرین تر می شد. دلم گرفته بود. توفان اشک شروع شد.و پلک هایم سدی بود بر سر راه اشکم. دستان مجید در دستم بود و گرمای محبت رفقاتش، تمام وجودم را گرم می کرد. می گفت از جده ات فاطمه زهرا کمک بخواه تا برگردیم.
زیر نور ماه، مجید را می نگریستم.دراز کشیده بودم. کنارم نشسته بود.نفس های واپسین، چه پرشور بود.ماه آسمان، از رشک بَدرش، پاره پاره شد. ناگاه تیر بد ذات از دور آمد و بر قلب مجید نشست. سر بر سینه ام گذاشت. آرام، آرام، میان نی ها، در آب فرو رفت. سر و سینه اش بالاتر از آب بود. دست های گرمش، کم کم سرد می شد. سرد سرد. مجید رفت. رفت و ایثار را جاودانه کرد. بعد ازمجید. تنها ی تنها ماندم .آرامش، حکمفرما بود و فقط سکوت بود و دیگر هیچ . مد  شد آب بالا آمده بود. اروند صغیر از طریق رودخانه اروند، به خلیج فارس متصل می شد. ما پس ازعملیاتی ناموفق و شکست خورده، عقب نشینی کرده بودیم و باز پشت نهر جاسم امکان ضد حمله عراق وجود داشت .پل روی نهر را برای جلوگیری از هجوم مجدد نیروهای دشمن منفجر کرده بودند. اگر ماشین جنگی دشمن آنان را تعقیب می کرد از گروهانمان کسی سالم نمی ماند. ساعاتی گذشت.
درازکشیده بر زمین، نگاهم به آسمان بود. هوا صاف بود و ماه درخشان. پنج صبح نشده بود که صدایی شنیدم. صدای خش خشی در نیزارها . صدا هر لحظه واضح تر می شد. بسان ماری زخمی و بخود پیچان، سینه خیزکنان آمد و آمد. مقابل خود مجروحی دیدم که با تعجب نگاهم می کرد.حال خوشی نداشت. موجی شده بود. تعادلش را از دست داده بود . تو کی هستی؟گفتم مجروحم  . نفس نفس می زد. رمقی برای حرکت کردن نداشت. کنارم نشست.سبزه بود. خونریزی هنوز نتوانسته بود ابروهای مصمم او را بی اراده کند. چهره ای داشت کاری. ریش پُر او نشان می داد سه چهار سالی از من بزرگتر باشد. اولین دیدارمان بود.گفت و گو شروع شد.گفتم همین مسیر را ادامه بده و برو بسمت بچه ها.گفت چرا خودت نمی ری؟ اشاره کردم به دست و پای ازکار افتاده و خون آلودم. گفت: منم نایی برای رفتن ندارم. به شوخی گفتم آرپی جی زن باشی، روستایی هم باشی، تنبلی معنا ندارد.گفت از جایم تکان نمی خورم تا امدادگر بیاید .امدادگرکجا بود برادر؟ سوالم باعث ناراحتیش شد، چرا که لحن پرسشم ، امربه رفتن می کرد.
#سیدروح_الله_مرتضوی
#مجید_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com