منتظر


راوی: اسدالله حلوایی، حجت الله اخلاص نیا ، بهنام باذلی
چند روز قبل از عملیات والفجر ده در منطقه حلبچه در ارتفاعات شنام محسن اکبری خوابی که شب قبلش دیده بود را برایمان تعریف كرد ، مي گفت خواب شهیدان "داود دانایی"،"عبدالله رنجبر" و "مجید محسنی" را دیده و از آنها گِلايه كرده كه چرا شما مرا تنها گذاشتید و رفتید ؛ زمانی که خوابش را برایمان تعریف می کرد از خوشحالی مدام پاهایش را به زمین می کوبید و برقِ چشمانش نمایان بود . محسن مي گفت : مجید و عبدالله به من گفتند ناراحت نباش. فردا منتظرت هستیم و جایم را کنار خودشان نشانم دادند ؛ سپس از ما خواست که ماجراي این خواب را تا بعد از شهادت به كسي بازگویی نكنيم .


درست 2ساعت قبل از شهادتش در صحنه عمليات والفجر10 مرا صدا کرد و گفت : موقع رفتن است بروم که مجید و عبدالله منتظر هستند و ساعتي بعد تک تیرانداز دشمن او را هدف قرار داد و او به سجده افتاد . بالاي سرش كه رسيدم با لبخند شهادتين را گفت سر به سجده گذاشت و به جمع دوستانش پيوست..


#محسن_اکبری
#شهادت
#رویای_صادق
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_شنام
#حلبچه
http://telegram.me/safeer59

امانت


راوی: محمدامین پوررکنی
لیوان چینی ام را گم کرده و یک هفته ای بود که از چای خوردن افتاده بودم ، روزی پیش بچه ها نشسته بودم که اتفاقی گفتم : لیوانم را گم کرده ام . در این لحظه دیدم "نورالله مزارع" دست کرد توی کوله پشتی اش و لیوانم را بهم داد. او لیوان را پیدا کرده بود و نمی دانست که صاحب آن چه کسی است و در این مدت هم همیشه توی لیوان پلاستیکی قرمزش چای می خورد و منتظر بود تا صاحب آن لیوان چینی پیدا شود. حتی برای یک بار هم از آن لیوان چینی استفاده نکرده بود.


نورالله آدم موقر و کم حرفی بود. وبیشتر به دنبال انجام کار خیر بود ، بارها شاهد گریه های شبانه و نماز شب هایش بودم . آدم وقتی او را می دید شهادت را در چهره اش مشاهده مي كرد ؛ اگر کاری بود که باید انجام می شد هيچگاه به کسی نه نمی گفت ، هميشه خودش عامل می شد و آن کار را انجام می داد و سرانجام در ارتفاعات شنام به خيل دوستان شهیدش پيوست.


#فرهنگ_جبهه
#نورالله_مزارع
#فرهنگ_جبهه
#گردان_فجر
#عملیات_والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر
http://telegram.me/safeer59

دعای مادر 

راوی: مسعود اکبری
شایعه شد تو عملیات نصر4 در ماووت که خیلی از بچه ها شهید شدن محسن هم شهيد شده ، ولی من مادرم رو اون روز قرص و محکم دیدم؛ ازش سوال کردم نگران نیستی؟ گفت نه مادر، دیشب خواب مرحوم پدرت آقا سید ابراهیم رو دیدم كه از محسنم محافظت می کرد.


برادرم محسن بار آخری که از جبهه به مرخصی آمد دو سه روز بیشتر نماند ، شبی در خانه دور هم نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم. در آن هنگام محسن رفت و دست مادر را گرفت و گفت : مادر من یک دعا می خونم تو هم پس از من، آن دعا را تکرار کن. مادرم گفت : باشه. او گفت: خدایا این بار محسن را بپذیر و شهادت را نصیبش کن ؛ مادرم تا این را شنید جا خورد و گفت : مگر مادری هم پیدا می شود که برای مرگ فرزندش دعا کند. محسن او را قسم داد و گفت: این نهایت آرزوی من است و تو این را خوب می دانی ، اگر مرا دوست داری تو را به جده ات فاطمه زهرا (سلام الله علیها) این دعا را در حقم بکن و ادامه داد : تا الان هم اگر خداوند من را نپذیرفته فقط به اين خاطر است که هميشه شما برای سلامتی و برگشت من دعا می کنی ؛ در نهایت مادر خواسته محسن را اجابت کرد و برایش آنگونه که می خواست دعا کرد و او هم آن گونه شد كه مي خواست و آن گونه رفت كه مادرم در حق برادرم از خدا خواست.

#فرهنگ_جبهه
#دعای_مادر
#محسن_اکبری
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#عملیات_نصر4
http://telegram.me/safeer59

دفترچه یادداشت


راوی: بهنام باذلی
"سید عبدالحسين رخشان" دفتري داشت كه خاطرات و نکات اخلاقي و معرفتي در آن يادداشت مي كرد. خیلی تلاش مي کردم تا اجازه دهد محتویات آن را بخوانم ، اما آن بزرگوار مانع می شد تا اينكه پس از شهادتش در عملیات والفجر ده در ارتفاعات شنام یکی از بچه ها نزدم آمد و آن دفتر را به من داد."حسین رخشان" به آن شخص گفته بود که در اين عمليات من شهيد مي شوم و پس از شهادتم این دفتر را به بهنام باذلی برسان هنوز آن دفترچه را شامل خاطرات و نكات اخلاقي بسيار ارزنده اي است به يادگار نزد خود دارم.

#عبدالحسین_رخشان
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_شنام_حلبچه
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59