راوی: مسعود اکبری
شایعه شد تو عملیات نصر4 در ماووت که خیلی از بچه ها شهید شدن محسن هم شهيد شده ، ولی من مادرم رو اون روز قرص و محکم دیدم؛ ازش سوال کردم نگران نیستی؟ گفت نه مادر، دیشب خواب مرحوم پدرت آقا سید ابراهیم رو دیدم كه از محسنم محافظت می کرد.


برادرم محسن بار آخری که از جبهه به مرخصی آمد دو سه روز بیشتر نماند ، شبی در خانه دور هم نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم. در آن هنگام محسن رفت و دست مادر را گرفت و گفت : مادر من یک دعا می خونم تو هم پس از من، آن دعا را تکرار کن. مادرم گفت : باشه. او گفت: خدایا این بار محسن را بپذیر و شهادت را نصیبش کن ؛ مادرم تا این را شنید جا خورد و گفت : مگر مادری هم پیدا می شود که برای مرگ فرزندش دعا کند. محسن او را قسم داد و گفت: این نهایت آرزوی من است و تو این را خوب می دانی ، اگر مرا دوست داری تو را به جده ات فاطمه زهرا (سلام الله علیها) این دعا را در حقم بکن و ادامه داد : تا الان هم اگر خداوند من را نپذیرفته فقط به اين خاطر است که هميشه شما برای سلامتی و برگشت من دعا می کنی ؛ در نهایت مادر خواسته محسن را اجابت کرد و برایش آنگونه که می خواست دعا کرد و او هم آن گونه شد كه مي خواست و آن گونه رفت كه مادرم در حق برادرم از خدا خواست.

#فرهنگ_جبهه
#دعای_مادر
#محسن_اکبری
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#عملیات_نصر4
http://telegram.me/safeer59