قطعنامه را می پذیرم
آيتالله العظمی سیدعبدالکریم موسوی اردبیلی
قطعنامه یک بحث مفصلی است که من یک بخشی از آن را عرض میکنم. شاید دو سه شب پیش از پذیرش قطعنامه بود که یک شب، ظاهراً ما پنج نفر بودیم. آقای خامنهای، آقای هاشمی، آقای موسوی ـ نخستوزیر ـ و بنده؛ احمد آقا هم آنجا بود. قرار شد برویم پیش حضرت امام تا ببینیم که نظرشان چیست.
البته بعد از سقوط فاو بود که اوضاعمان یک مقدار در هم ریخته بود. من مقداری مریض بودم، آقایان گفتند: شما به همین صورت هم بیایید عیب ندارد. ما رفتیم خدمت حضرت امام، در آنجا گزارشی داده شد. آن کسی که بیشتر جبهه میرفت آقای هاشمی بود. لذا بیشتر گزارش میداد. تنها کسی که حرف نمیزد، من بودم چون مریض بودم. نظر ما این بود که با این وضعی که پیش آمده باید قطعنامه را قبول کنیم یا نه؛ امام خیلی صریح و قاطع گفت: نه.

از آن طرف هم در تهران موشک باران بود؛ نزدیک خانه حضرت امام هم پناهگاهی درست شده بود. به حضرت امام این را عرض کردیم: حالا که تمام شهر زیر موشک باران است، شما چرا به پناهگاه نمیروید؟
گفت: من نمیروم، همه که پناهگاه ندارند.
گفتیم: پس ما هم نمیرویم.
گفت: شما بروید. با من کار نداشته باشید.
آن شب به همینجا ختم شد، برخاستیم و آمدیم. من هم بیماری ام کم کم بهتر شد. باز که دور هم جمع شدیم، صحبت شد که برویم پیش امام، شاید نظرش برگشته باشد. من هم جزو طرفداران رفتن پیش امام بودم. یکی از دوستان به من اعتراض کرد که شما آن شب یک کلمه هم حرف نزدید، اینجا که هستیم مُصر هستید که برویم پیش امام، اما آنجا یک کلمه حرف نمیزنید. گفتم که مریض بودم.
بالاخره قرار شد به پیش امام برویم و رفتیم. امام نماز را در خانه خود میخواند، ما که رفتیم امام قبل از ما نماز را تمام کرد و رفت داخل. امام باخبر بود که برای چه آمدهایم. رفتیم داخل؛ باز صحبت شروع شد. امام گفت که: من نمیکنم.
وقتی که دید رفقا میگویند صلاح است، گفت: بریزند همه ما ۵ ـ ۶ نفر را بکُشند، چیزی نمیشود؟ هر روز این همه جوان ها در جبهه کشته میشوند، ما هم کشته میشویم.
من گفتم: شما بهترین صورت را میفرمایید، چون اگر الان موشکی بیندازند که ما کشته شویم، نهایت این است که ما ۵، ۶ یا ۱۰ سال جلوتر مرده ایم، ولی دربارۀ ما خواهند گفت که اینها مثل حضرت ابا عبدالله قیام کردند، زورشان نرسید، کشته شدند. لذا هر یکی از ما بعد از کشته شدن یک امام زاده می شویم و مردم را خدا نجات میدهد. این بهترین صورت است. اما بدتر از این صورت هم هست، اگر اینها بیایند استان خوزستان تا کرمانشاه را بگیرند و دیگر جلو نیایند، نفت را که میگیرند، دست ما را از آن چیزی که نان مردم را تأمین میکند، قطع کنند و نیایند ما را بکشند، آن وقت نمی توانیم جواب مردم را بدهیم، اگر مردم گفتند: کاری که شما میخواستید بکنید این بود، اگر مردم سر ما بریزند چه کار کنیم؟ این وضع بدتر است.
امام فرمود: حالا پیشنهاد شما چیست؟
آقای هاشمی که در آن وقت فرمانده هم بود گفت: من قطعنامه را قبول میکنم، حتی اگر مردم بر سرم بریزند، منتهی دیگران هم به من کمک کنند.
اول قرار شد که ایشان قطعنامه را قبول کند و ما هم همگی آن را تأیید کنیم، اگر قضیۀ بحرانی بر طرف شد که هیچ، وگرنه امام به کمک ما بیاید. بحث به اینجا رسید و آن شب تمام شد، ما با آن فکر رفتیم و فکر کردیم که آخرین فکر است و هر چه شد توکل بر خدا. تا آمدیم، قبل از آنکه بخواهیم، احمدآقا زنگ زد و گفت که امام میگوید: دست نگه دارند تا من بگویم که چه کار کنید.
ما فردا صبح منتظر بودیم که امام آخرین فکرش را بگوید. مثل اینکه امام فکر کرده بود که این کار یک نفر، دو یا پنج نفر نیست. امام گفت: من میپذیرم و اطلاعیه را میدهم، شما افراد و ائمۀ جمعه را جمع کنید. اول به آنها بگویم، بعداً اطلاعیه را میدهم.
امام اطلاعیه را که نوشت، به سه قوه فرستاد که نظرشان را بگویند، نمی دانم تغییراتی کرد یا نه. قطعنامه این طور قبول شد.

📙 خاطرات آیتالله العظمی سیدعبدالکریم موسوی اردبیلی {۱۳۰۴ - ۱۳۹۵}، تدوین: علی درازی، انتشارات سوره مهر، ص ۳۳۱
#پایان_جنگ
#قطعنامه_598
#عبدالکریم_موسوی_اردبیلی
#علی_اکبر_هاشمی_رفسنجانی
https://t.me/safeer59
از جنگ و دفاع مردم ایران می گویم برای انتقال تجارب و پیشگیری از جنگی دیگر و این که جنگ آخرین راهکار جهت رسیدن به منافع ملی می باشد......