بهروز سرحدی
مرحله اول عملیات بیت المقدس بود ، دل ها در سینه به شدت برای آزادی خرمشهر تنگ شده بود ، نهم اردیبهشت 1361 گردان صف در حال آمادگی برای رفتن به ماموریتی بود که تمام نگاه ایرانیان به آن دوخته بود و منتظر پیام نهایی عملیات یعنی آزادسازی شهر خون و مقاومت خرمشهر عزیز بودند.
عصر داشت آخرین زور ماندن را می زد و تاریکی شب در حال فرا رسیدن بود ، همه نیروهای گردان در حال توجیه شدن توسط فرمانده هان خود بودند ، هر کسی به دنبال تکمیل تجهیزات و رفع نواقص آن بود ، بازار حلالیت طلبی گرم بود و هر کسی فکر می کرد در این عملیات او نیز مزد واقعی یک رزمنده و جهادگر در راه خدا که شهادت است را می گیرد که بالاترین امتیاز برای یک مجاهد فی سبیل الله می باشد.
تنها علی بود که بلا تکلیف بود ، یعنی از آنجایی که جزء گردان رزمی نبود و نیروی مامور از جهاد سازندگی برای پشتیبانی بوده و رسته نظامی نداشت فرماندهان اجازه تسلیح و همراهی با گردان را برای وی نمی دادند و می خواستند او را به عملیات نبرند و فرماندهان گردان و به تبع آن گروهان و دسته ها برای دست به سر کردن و بهانه نبردن برای وی می گفتند که سلاح برای شما نداریم.

علی در بین گردان م گشت دست می بوسید ، گریه و زاری و التماس می کرد اما فایده ای نداشت ، کسی او را نمی دید چرا که هر کسی به خود مشغول بود تا در آستانه عملیات سرنوشت ساز با تجهیز و آمادگی خود از همه تلاشش استفاده نماید ؛ در این لحظات من او را رصد می کردم ، علی همسایه ما بود و به همین خاطر در ذهن من هم آشوبی به پا بود از یک طرف نمی توانستم نادیده بگیرم و از طرف دیگر کاری از دست من بر نمی آمد. گاهی از ما که دور می شد فراموشش می کردم.
هر واحدی را که سرکشی می کرد جواب رد می شنید مانند یعقوب بوی پیراهن یار را از کیلومترها دور تر حس کرده بود اما کسی نبود یاریش کند ، مثل مادر فرزند از دست داده از دودیده اش اشک سرازیر والتماس می کرد و اشکهایش را با آستین پیراهنش پاک می کرد آمد ؛ پهلوی من آمد و گفت : می آیم با گونی برایت گلوله آرپی جی می آورم ، اما من گفتم اسماعیل (سردمی) کمک من است ؛ راهی برایش نمانده بود او اعزامی از جهاد سازندگی بهبهان بود رسته اش نظامی نبود.
چقدر دلم برایش می سوخت ، دیگر کسی نبود که به او رو نزده باشد ، با ناامیدی گفت ، یعنی هیچ راهی نیست که من همراه شما بیایم ؟ یکدفعه در این لحظات فکری به خاطرم رسید در حقیقت ما شدیم زبان خدا ، نمی دانم چرا این حرف بر زبان من جای شد ؟؟ ... صدایش زدم *علی* !! گفت : بله گفتم برو بهداری یه کوله پشتی بردار پرکن از باند چسب و.... وسایل امدادی بریز به عنوان امداد گر بیا....
علی گفت : اسلحه ندارم و دوباره حس یاس و نومیدیش در صورتش هویدا شد. به او گفتم : همه این گردان که سالم به مقصد نمی رسند هرکس زخمی یا شهید شد اسلحه اورا بردار و حرکت کن ؛ در ادامه گفتم ولی اگر *شهید شدی* مرا شفاعت.
علی در حالی که گویی تمام دنیا را به او داده بودند خودرادر آغوشم انداخت وگریه های آخر ناامیدیش را در بغلم قطع کرد و خنده و گریه اش در هم آمیخت و قول شفاعت داد و بلافاصله مانند بازی شکاری اسباب بهانه همراهی با گردان را مهیا کرده و به عنوان امدادگر پشت سر من و اسماعیل به سمت کربلای خونین شهر به راه افتاد ، علی هنگامی که در حال پانسمان یکی از مجروحین بود هدف تیر قناسه تک تیرانداز قرار گرفت و شهیدشد . با پایان ماموریت گردان در مرحله اول ساعاتی بعد در حالی که گردان به اهداف خویش پشت جاده اهواز خرمشهر رسیده بود پیکر خونین شهیدی در آستانه شهر خرمشهر خودنمایی می کرد و او کسی نبود جر *شهید علی معتقد*
#شهید_علیرضا_معتقد
#عملیات_بیت_المقدس
#گردان_صف_بهبهان
#فرهنگ_ایثار_شهادت
#مردان_بی_ادعا

#مرتضی_قربانی
https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/