بی خیال : شهید سید سلطانعلی نظری

تنها نشسته بودم تو باغ خونه ، یادم به پدافندی والفجر ، مقدماتی افتاد..واقعایادش بخیر.
داخل منطقه بستان شیب نیسان جنگل امقر زمستان 1361...گردان ما را برای دو روز بردند و چهل و هشت روزماندیم...یادش بخیرشهید مهدی مستوی فرمانده گردان بود ،بعد از ایشان که شهیدشد..اگه اشتباه نکنم.. غلام مرنیا و حاج یدالله فرمانده گردان شدند وگروهان ما هم دست محمود بربری بود..تدارکات گردان دست سید سلطانعلی نظری بود.
چون نوجوان وسرشار از انرژی بودیم به هرجا سرمی زدیم وخسته هم نمی شدیم....اومدیم دم تدارکات که یه خمپاره افتاد بین سنگرتدارکات وسنگرگروهی ؛ یه ترکشی اصابت کرد به سیدسلطانعلی ، خیلی بی خیال وایساد سرپا، بچه ها گفتند : آقاسید از پشت شما داره خون می ریزه..؛
گفت: چیزیم نیست ،جدم فاطمه زهرانگهدارتون باشه... وسایل داخل ماشین راخالی کردند و دیدیم یواش یواش احساس درد شدیدی کرد و نشست روی زمین .
سریع امبولانس راصدا زدند ، حالا هر چی اصرار می کردیم عقب نمی رفت ...
می گفت: من اینجا کارهای زیادی دارم...به زورسوار آمبولانس شد... وقتی روی برانکارد دراز کشید خون زیادی توکف ماشین ریخت. و خون ازماشین سرازیر شد ؛ همه دلواپس سید شدیم وآمبولانس حرکت کرد.
طولی نکشیدکه خبرشهادت سید توی سنگرها پیچید.. و همه بچه ها ناراحت شدند.خدایش رحمت کندوباجدش محشورشودبرای شادی روح شهداصلوات
راوی :عبدالله محمدی امیری آملی (نجف زراعت پیشه ، تپه عرفان: خاطرات بچه های تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در دفاع مقدس؛در حال چاپ)
از جنگ و دفاع مردم ایران می گویم برای انتقال تجارب و پیشگیری از جنگی دیگر و این که جنگ آخرین راهکار جهت رسیدن به منافع ملی می باشد......