ای کاش من یک پاسدار بودم.............

عملیات طریق القدس دومین عملیات موفق در راستای آزادسازی مناطق اشغالی میهن ایران از لوث متجاوزان بود که در جریان آن شهر بستان آزاد شده و نیروهای ایرانی موفق شدند به تنگه چذابه و مرزهای بین المللی رسیده و به دلیل موانع طبیعی موجود در منطقه شامل باتلاق های هورالهویزه در جنوب و رمل های فکه در شمال ارتباط تدارکاتی و لجستیکی نیروهای دشمن در مناطق بالادست و پایین دست در خرمشهر قطع شد و مجبور به صرف زمان و مسیر طولانی از درون خاک عراق شد.

طبیعی بود که دشمن برای حفظ منطقه مقاومت زیادی از خود نشان داده و پاتک های مکرر و شدید دشمن نشان گویایی از آن بود ، تعداد شهدا به نحو چشمگیری افزایش یافته و از سوی دیگر سازمان سپاه نیز در حال گسترش بود و برای یگان‌های جدید ، فرماندهانی انتخاب می شدند. بواسطه تعداد زیاد شهدا و سخت بودن پذیرش قضیه و مسائل شرعی ناشی از مسئولیت شرعی آن کار به مشکل خورد و تعدادی از فرماندهان صحنه نبرد دیگر مسئولیت فرماندهی را نمی‌پذیرفتند، استدلال آنها برای عدم پذیرش مسئولیت این بود که می‌گفتند:

" بچه‌های مردم زیر دست ما شهید می‌شوند، نمی‌توانیم مسئولیت قبول کنیم. می‌گفتند: فرد دیگری فرمانده شود، ما هم به او کمک می‌کنیم. "

حسن باقری و محسن رضایی چاره کار را در دیدار با امام خمینی (ره) به عنوان فرمانده کل قوا دیدند.نزدیک به بیست نفر داخل اتاق امام شدند. ابتدا حسن باقری توضیحاتی از عملیات را با کشیدن کالک عملیات روی یک برگ کاغذ سفید ارائه داده و امام چند سؤال پرسیدند و حسن پاسخ داد. سپس محسن رضایی شروع به صحبت کرد و گفت:

وضعیت جنگ به جایی رسیده که می‌خواهیم عملیات‌های وسیع تر انجام دهیم، و با استقبال نیرو‌های مردمی باید سازمان رزم سپاه گسترش یابد اما فرماندهان از پذیرفتن مسئولیت سرباز می زنند چون نگران‌اند که بچه‌های مردم زیر دستشان شهید شوند و درخواست می‌کنند به جای فرمانده، نیروی عادی بشوند و یا صحنه جنگ را ترک کرده و درسشان را بخوانند.

امام مطالبی با این مضمون فرمودند که :

".......باید شکر کنید این کار به دست شما انجام می‌شود. خدا شما را انتخاب کرده، اسم شهدا در لوح محفوظی است کاری نداشته باشید چه کسی کشته می‌شود چه کسی کشته نمی‌شود. منتهی از روی تعقل و فکر کار کنید. خودتان را بیخودی به کشتن ندهید. شجاعت با تهور فرق می‌کند." ....... "ای کاش من هم یک پاسدار بودم......."

با اتمام جلسه بچه‌ها یکی‌یکی دست امام را بوسیدند. حسن باقری گفت: دعا کنید شهید شویم. امام گفتند:
"دعا می‌کنم شما پیروز بشوید. فرماندهان از این ملاقات و فرمایشات امام روحیۀ تازه‌ای به دست آوردند و تردیدشان از بین رفت."

در پایان دیدار، حسن باقری بانی یک عکس یادگاری شد ، حسن باقری همیشه دوربین همراهش بود. گفت: اجازه می‌فرمایید یک عکس با شما بگیریم؟ امام فرمود: اشکالی ندارد. همان‌طوری که نشسته بودند بچه‌ها روی سر امام ریختند. آقامحسن گفت: چرا بسیجی‌بازی در می‌آورید. شلوغ نکنید. امام فرمود: اشکالی ندارد.(https://dnws.ir/002OIv)


#تعقل_تدبیر
#تکلیف_در_جنگ
#جایگاه_پاسدار
#ای_کاش_من_یک_پاسدار_بودم
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59