محدوده روشن : 8

نجف زراعت پیشه

مقابله به مثل ایران در جنگ شهرها :

 با  ادامه جنگ شهرها و موشکباران و بمباران مناطق غیر نظامی توسط دشمن ، ایران نیز علی رغم میل باطنی و جهت بازداشتن دشمن از تکرار  وشدت حملات در 22 بهمن 1362  با کسب مجوز از امام حملات محدود خود را به مناطق عراق و خصوصا بصره با شرایط اطلاع رسانی به مردم عراق و معافیت چهار شهر مذهبی عراق از بمباران آغاز کرد.

فرار از آبادان :

با توجه به حضور ستون پنجم دشمن در شهرهای پشت جبهه و خصوصا ابادان  و اطلاع از مکان گردانها و واحد های نظامی در روز 22 بهمن هنگامی که از دو و ورزش  صبحگاهی بر می گشتیم ناگهان باران گلوله (خمپاره، توپ، کاتیوشا) بر سر شهر آبادان باریدن گرفت ، جالب ترین بخش قضیه بیرون امدن خانواده های متعددی از منازل بود که وحشت زده منتظر پایان وضعیت بودند  ومن تا حالا فکر می کردم با توجه به وضعیت ناامن و خطرناک آبادان باید هیچ فرد غیر نظامی درون آن نباشد و ظاهرا علیرغم شرایط حاد و خطرناک بسیاری از مردم در این شهر مانده و حتی نماز جمعه این شهر به امامت آیت الله جمی تا آخرین روزهای دفاع مقدس برپا و هیچگاه تعطیل نشد.

 به دستور پدر اولادی جانشین گردان به داخل مدرسه قاضی طباطبایی رفته  و درون اتاقها به عنوان تنها جای امن نشستیم ،  دیوارهای اتاقها می لرزید و وضع بسیار نامناسب بود و محیط شهر آبادان با توجه به لو رفتن مکان استقرار واحدها و گردانها دیگر مناسب ماندن نبود شدت گلوله باران به حدی بود که هرلحظه امکان داشت گلوله مستقیما به سقف اتاقها اصابت و فاجعه ای از حیث تعداد نیروها درست شود اما در همین حین و اوج گلوله باران بچه هادست از شوخی برنداشتند وعلاوه برآن مشغول صبحانه که کره و مربا بود شدند.

نیم ساعت بعد که از حجم آتش دشمن کاسته  شد دستور خروج نیروها از آبادان بصورت پیاده وستونی صادر شد که پس از طی بخشی از مسیر سوار یک ماشین لندکروز شده واز طریق پل ایستگاه هفت از آبادان خارج و درخارج شهر در خانه های سازمانی سفید رنگ شهربانی که نزدیکی به مارد بود مستقرشده و تا عصر ماندیم.

سایت خیبر :

با تاریکی هوا و فرا رسیدن شب سوار اتوبوس ها شده و به سمت اهواز آمدیم و در کیلومتر15جاده اهواز حمیدیه به پادگان و سایت نیروی هوایی ارتش که بعدها به سایت خیبر معروف شد وارد شدیم ، در آن شب پادگان نه برق داشت ونه آب ؛ و در سرمای سخت و خشن بهمن ماه 1362 شب بسیار سختی را گذراندیم. به دلیل طوفان و بادهای شدید شن و ماسه های پیرامون ساختمان ها در منطقه وارد ساختمان های بدون پنجره وحفاظ شده ودرمیان شن وماسه شب را به سر بردیم . سالن ها و اتاق ها مملو از شن و ماسه بود اما خستگی ناشی از حرکت پیوسته ما از ابتدای صبح و خروج اضطراری از آبادان و بعد آمدن به سایت سبب شد تا در همان لحظات ورود به خواب عمیقی فرو رویم.

پادگان شهید بهروز غلامی معروف به سایت خیبر

با اذان صبح به زحمت توانستیم جهت ادای نماز صبح آب تهیه کنیم چرا که تاسیسات پادگان به دلیل متروکه شدن وعدم استقرار نیرو  از بین رفته یا اصلا فاقد آنها بود ، از صبح 23بهمن بچه های رزمنده که اکنون در سالن ها وساختمان های سایت مستقر شده  بودند شروع به بازسازی ونظافت محلهای استقرار خویش نمودند. محل استقرار گروهان فلق ساختمانی در ابتدای سایت بود که بعد ها واحد بهداری تیپ مستقر شده و دقیقا روبروی واحد های تعاون ، تدارکات  و حفاظت  اطلاعات  بود و دسته های یونس ستونه و حسن نواب در اینجا مستقر شدند .

#قسمت_8

#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی

#آموزش_آبی_خاکی

#پادگان_آموزشی_مارد

http://telegram.me/safeer59

محدوده روشن : 7

نجف زراعت پیشه

از گروهان القارعه به فلق :

 بعد از پایان آموزش ما را به مدرسه قاضی طباطبایی در آبادان محل استقرار گردان 4 آوردند ،  ابتدا در گروهان القارعه تحت فرماندهی برادر قربان دهدشت ، محسن اکبری و عبدالله رنجبر سازماندهی شدیم و چندین روز نیز در آنجا ماندم  که نهایتاً با توجه به این که هم دوره ای های ما در اعزام قبل در گروهان فلق حضور داشتند با موافقت برادر قربان دهدشت و تمایل خود به گروهان فلق به فرماندهی داوود دانایی منتقل شدم و به عنوان بیسم چی حسن نواب یکی از فرماندهان دسته گروهان فلق سازماندهی شدم.

 روزهای بهمن ماه یکی پس از دیگری می گذشت و برنامه ما در ابتدای صبح دوی و ورزش  صبحگاهی در خیابانهای شهر ابادان برای آمادگی کامل جسمانی بود و پس از صرف صبحانه کلاسهای عقیدتی سیاسی و سایر آموزشهای لازم نظامی بود و شرکت در نمازهای جماعت و عزاداری های خادمین آل عبا جزو برنامه های ثابت رزمندگان بود در سالن بزرگی در مدرسه قاضی طباطبایی که به عنوان حسینه جهت برگزاری مراسم در نظر گرفته شده بود تلویزیون گذاشته و اخبار و برخی برنامه های جذاب آن زمان نظیر سریال سربداران از همانجا پیگیری می شد و یا برخی ساعات روز نیز با گرفتن مرخصی ساعتی برای انجام کارها ضروری یا تفریح و گردش به درون شهر آبادان جنگ زده و آماج خمپاره های دشمن می رفتیم.

مدرسه شهید قاضی طباطبایی آبادان محل استقرار گردان 4 یا امام حسین ع

اتاقک تدارکات :

در مدرسه قاضی طباطبایی مجاور اتاق فرماندهی گردان اتاقک کوچکی بود که تدارکات دسته حسن نواب محسوب می شد و در این مکان کوچک من ، غلام حسین بهبهانی،محمد باقر عابدنژاد،داود دانایی،بیسیم چی گردان اهل خرم آباد اسکان و بسر می بردیم و دوران پر رمز و رازی در این روزها طی نمودیم، جریان های متعددی را در این ایام پشت سر گذاشتیم که به دلیل گذشت سال ها از آن روزها کامل جریان در خاطرم نمانده و به خاطر این که خدای نکرده تحریفی صورت نگیرد از مطرح کردن آن پرهیز می کنم.

در همین اتاقک بود که طراحی نقشه ربودن خروس فرمانده گردان کشیده شد و در شبی تاریک با یک نقشه حسابی در حالی که همه نیروها در خواب عمیق بسر می بردند با حضور جمعی شامل محمدباقرعابد نژاد، ،داوود دانایی ،عبدالصاحب مرائی،مجید بلالی،حسن نواب و .... و همچنین همداستان کردن نگهبان خروس برادر یوسف حمیدی فرمانده گردان را از پنجره داخل اتاق با عملیات پیچیده و بکار بردن تاکتیک های فنی جهت پرهیز از سروصدا به قسمت پشتی مدرسه برده و پس از ذبح نمودن و پختن در یک عملیات ضربتی دور همی خوردند و ضایعات و پرهای خروس را برای رد گم کردن مقابل اتاق و چادر تدارکات گردان انداختند تا انتقام عدم شرکت آنها در صبحگاه و ورزش های بعد از آن هم گرفته شود.......

ورزش صبحگاهی در حالی آغاز شد که همهمه و زمزمه های نامفهومی در گرفته بود ، امیر درخشان آغاز گر بود که : خروس چی شد....خروس چی شد ... و جوابی شنیده شد که کشته شد و با شدت گرفتن شعار این پاهای هماهنگ گردان بود که به زمین کوبیده می شد و یکصدا می گفتند کشته شد و انفجار خنده .... که یوسف غضبناک گردان را متوقف و خواستار توضیحات شد اما کسی زیر بار نمی رفت و یوسف با ناراحتی گردان را به مقر برگرداند در حالی که هموز پس از گذشت بیش از سه دهه هنوز خورندگان خروسش را نبخشیده و بخصوص شهدا را منوط به شفاعت در مقابل حلالیت نموده است.

لحظات ناب و خاطره انگیزی که وجود داود به آن رنگ و جلای دیگری می بخشید و سبب شده تا شخصیت نوجوانی من در این فضای معنوی و پر احساس شکل بگیرد ، رفتار و اخلاق داوود،یونس ستونه،اکبر دهدار، حسن نوابی و ... که بعدها در مطالعات خویش به عینه دریافتم عین اخلاق اسلامی و بر اساس آنها بود توانست نقش زیادی در ساخت شخصیت من ایفا نماید.

#قسمت_7

#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی

#آموزش_آبی_خاکی

#پادگان_آموزشی_مارد

http://telegram.me/safeer59

محدوده روشن : 6

نجف زراعت پیشه

اعتراض مدنی با شعار یا 4 یا بهبهان :

مخالفت  برادران اعزامی بالا گرفت و حتی با دادن شعار یا 4 یا بهبهان سعی نمودند تا فرماندهان را مجبور به موافقت با رفتن آنها به گردان 4 نمایند اما فرماندهان تیپ مخالفت خویش را اعلام و حتی تهدید به برگشت آنان به شهرستان را نمودند که در نهایت با واسطه و رو زدن چند باره برخی برادران از جمله برادران محسن اکبری ،یوسف حمیدی و قربان دهدشت سرانجام و به سختی راضی شده و فردای آن روز به هنگام غروب همراه برادر محسن اکبری به محل گردان 4 به فرماندهی یوسف حمیدی، عبدالخالق اولادی (معروف به پدر اولادی) ، نوروز عباسیان، مصطفی زاده در مدرسه شهید قاضی طباطبایی آبادان آمدیم. گردان 4 که بعدها به گردان امام حسین ع معروف شد از سه گروهان تشکیل یافته بود که بخشی از آنها از نیروی آقاجاری و بقیه از بهبهان بودند این گردان چهارمین گردان از تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع) می باشد که توسط سردار حسن درویش از رزمندگان شوش بنیانگذاری شده و هم اینک بهروز غلامی فرمانده می باشد.

پادگان مارد آبادان کنار رودخانه کارون آموزش های آبی خاکی دی ماه 1362

مارد و آموزش آبی-خاکی(آمفی بی)

حضور ما در گردان 4 مصادف با آماده سازی نیروها برای شرکت در یک عملیات آبی- خاکی بود به همین خاطر در اولین گام نیروها را جهت آموزشهای آمفی (آبی- خاکی) به پادگان مارد آبادان اعزام کردند که آموزشهای سخت و فشرده آموزش شنا، پاروزنی، عبور از باتلاق، قایقرانی و حمله به ساحل در زمستان ، در  فصل سرما و آبهای سرد کارون انجام گرفت که سرما سختی و خستگی آموزشها را تنها ایمان بچه ها و دوستی و صمیمیت حاکم بر آنها می توانست شیرین و تسهیل نماید به همراه گردان چهار تعداد 15 تن از نیروهای گردان دو که از اعزام و آموزش جا مانده بودند  شامل جعفر دانشورپور،مجید محسنی و ...حضور داشتند.

آموزش هایی بسیار سخت که در تصور ما اصلاً نمی گنجید و به هیچ وجه قابل مقایسه با دوره آمادگی اعزام به جبهه نبود ؛ عبور از باتلاق و زمین های گلی باعث خستگی مفرط ما می شد به خصوص زمانی که روی زمین و داخل باتلاق می خوابیدیم تا دشمن فرضی ما را نبیند گام های مربیان بود که روی سینه و کمر ما رد می شد که هر آن باید منتظر شکسته شدن قفسه سینه و یا کمر می بودیم، بعد از اتمام آموزش دادن تکه ای مسقطی به ما توسط تدارکات باعث برگشت نیرو به بدن و رفع خستگی ما می شد به نحوی که هنوز مزه خوشمزه حلوا در زیر زبان ما می باشد.

علی رغم سردی هوا و بویژه در شب ما دست از شیطنت و فضولی برنمی داشتیم و همین امر سبب می شد تا مربیان برای تنبیه ما را به داخل آب کارون در زمستان سرد بیاندازند و هر چند گفته بودند که کارون به دلیل اتصال به خلیج فارس و کشتیرانی در آن دارای کوسه می باشد اما ما این حرفها را متوجه نمی شدیم و به هر بهانه ای با کارهای عجیب و غریب مربیان را مجبور به تنبیه کردن ما و انداختن در آبهای سرد مارد و کارون می نمودیم اما آن روزها در کنار بهترین بندگان خدا تحمل چنین سختی هایی قابل تحمل و حتی می توانم بگویم شیرین بود .

در این جا باید به غذای تدارکات طی دوره آموزشی اشاره کنم که به هر حال زمان جنگ و تحمل شرایط سخت است و باید انتظار کیفیت مطلوب در این لحظات را نداشت اما کم بود و با بچه ها به هر نوعی بود کنار می آمدیم اما دو وعده که طی آن غذای گردان و نیروها همبرگر و مرغ بود چشمتان روز بد نبیند تمام نیروها دچار اسهال شدید شدند که صف های طویل دستشویی نتوانست کفایت کند و به ناچار بچه ها به صحرا و بیابان روی آوردند که هنوز سبب خنده بچه ها می باشد به هر حال با بسیج امکانات بهداری تیپ در منطقه توانستند بیماری را به کنترل خویش در آورند. دوره آموزشی آبی – خاکی در مارد از تاریخ 30/10/62 تا 25/11/62 به طول کشید.

#قسمت_6

#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی

#آموزش_آبی_خاکی

#پادگان_آموزشی_مارد

http://telegram.me/safeer59

محدوده روشن : 5

راوی : نجف زراعت پیشه
قسمت : پنجم
مدرسه شهید رجایی اهواز :
  ساعت 17 در اهواز ما را به مدرسه شهید رجایی در سه راه آبادان، خیابان سلمان فارسی برده که محل استقرار ، سازماندهی و تجهیز رزمندگان برای اعزام به یگان های رزم بود ، در آنجا پس از بازرسی بدنی با دادن لباس نظامی و اقلام مورد نیاز و همچنین تزریق واکسن های کزاز،مننژیت و ..... جهت اعزام به منطقه عملیاتی آماده شدیم؛ ضمن این که گروههای دیگری نیز از اهواز و شوشتر در مدرسه بودند که پس از سازماندهی به سمت جبهه اعزام نمودند.
 در مدرسه شهید رجایی با معین شدن اتاقها جهت استقرار با فرا رسیدن اذان مغرب نماز را به جماعت خوانده  و سپس شام را که شامل نان،برنج و کنسرو بود صرف کردیم .اتاقهای مدرسه و پایگاه که از ابتدای شروع تجاوز عراق محل استقرار و سازماندهی نیروهای اعزامی و رزمنده به شمار می رفت در و دیوار آن مملو از شعارها و یادگار های نیروهای اعزامی بود ؛ از سوی دیگر دوده های ناشی از چراغ والر و علاالدین که وسایل گرمایشی پایگاه به شمار می رفت سطح دیوار و سقف اتاقها را سیاه و تیره و تار کرده بود. بر اثر تحرک و جنب و جوش روزانه و خستگی ناشی از آن بچه ها سریع به خواب عمیقی فرو رفتند اما با این وجود صبح زود نیز از خواب بیدار شده و آماده ورزش صبحگاهی شدیم.
چندین روز در مدرسه شهید رجایی به ورزش ، عزاداری و  کارهای مقدماتی و مورد نیاز جهت آمادگی برای اعزام سپری نمودیم . سرانجام در 22/10/1362 ساعت 16 سوار اتوبوس ها شده و ما را به طرف آبادان بردند ،  و در اولین گام به مدرسه امیرکبیر که بچه های رزمنده شهر شوش اکثریت را تشکیل می دادند بردند ، تا ساعت 22 شب از پتو و امکانات خبری نبود؛ خستگی ناشی از سفر و نقل و انتقال اعزام سبب شد که به محض رسیدن پتوها به مدرسه بچه ها سریع آنها را تحویل گرفته و با رفتن به کلاسهای مدرسه به دلیل خستگی به خواب عمیق فرو رفتند. 

مدرسه شهید رجایی مقر سازماندهی و تجهیز و واکسناسیون رزمندگان اعزامی از شهرهای استان خوزستان


در 23/10/62 نیروهای اختصاص داده شده به گردان 5 در دبیرستان امیرکبیر ،بعد از بیدار باش و خواندن نماز صبح و صرف صبحانه شروع به پاکسازی مدرسه و آماده سازی جهت استقرار واحدها و گروهان های گردان نمودند ؛ پرونده ها و عکس های دانش آموزان مدرسه در فضای حیاط و اتاقها بر روی زمین ریخته بود ، مدرسه امیر کبیر قبل از پیروزی انقلاب اسلامی مختلط بوده و دختران و پسران در کنار همدیگر آموزش می دیده اند و دارای فضا و ساختمانی بسیار بزرگ بود.
برادر صفر احمدی از شوش فرمانده گردان 5  طی سخنانی از ما استقبال نمود و بر اساس صحبت های ایشان متوجه شدیم که از طرف فرماندهی تیپ نیروهای اعزامی کنونی همه به گردان تازه تاسیس 5 اختصاص یافته و باید قید رفتن پیش بچه های هم دوره ای 16 در پادگان شهید بخردیان که علائق عجیبی نیز بین ما حکم فرما شده بود را بزنیم که باعث ناراحتی ما شد؛ اکثریت برادران به دلیل این که قصد پیوستن به دوستان دوره آموزشی خویش در گردان 4 را داشتند بنای ناسازگاری گذاشتند و تمایل خود را به رفتن به گردان 4 نزد دوستان خویش در دوره آموزشی ابتدایی در پادگان شهید بخردیان اعلام داشتند .
#پادگان_آموزشی_شهید_بخردیان
#صفر_احمدی
#مدرسه_شهید_رجایی_اهواز
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf

محدوده روشن : 4

راوی : نجف زراعت پیشه
قسمت : چهارم
اعزام به جبهه: 
با اتمام دوره در 16 آذر ماه 62 به بهبهان برگشته و مخفیانه در اولین  اعزام بسیج مطابق قول و قرار گذاشته شده با رفقا ثبت نام نمودم. در تاریخ 20 آذر ماه مجدداً در مینی بوس بطور پنهانی نشسته تا به جبهه اعزام شوم اما متاسفانه درحین حرکت آرام ستون ماشین ها در خیابان عدالت رو به روی مسجد سلطان محراب توسط پسر عمویم  اردشیر روانجو به اطلاع خانواده ما رسید.
با رسیدن به سپاه بهبهان ما را درون مقر برای سازمان دهی برده و از ورود مردم و مشایعت کنندگان به درون سپاه جلوگیری نمودند . مادر و خواهرم  که در ان لحظه مشغول پخت نان  محلی بودند که با شنیدن خبر اعزام من به جبهه سراسیمه به سمت محل سپاه بهبهان آمد و مادر من  با تلاش زیاد متصدی درب سپاه بهبهان را مجبور به باز گشایی آن کرد و به هر طریقی بود به اجبار مرا به خانه برگرداند.  

اولین اعزام را مادر مانع شد


نافرمانی مدنی :
گریه و ناراحتی من نتوانست دل مادر را نرم کند و من با ناراحتی ،قهر و گریه و زاری در خلوت خویش را در پیش گرفتم ، روزها می گذشت و من به سیاست مبارزه منفی خود درون خانه ادامه دادم تا ضمن جلوگیری از بی حرمتی به پدر و مادر بتوانم مجوز اعزام به جبهه را بگیرم تا سرانجام توانستم موفق شوم و مجوز حضور و اعزام به جبهه را البته با محدودیت نه خط مقدم و بلکه پشت جبهه را برای اعزام بعدی از مادر خویش  گرفتم  اما فاصله تا اعزام بعد حدود یک ماه بود که فاصله ای کشنده و زجر دهنده که دوری از دوستان نیز به سختی آن می افزود و خدا می داند این روزها را به چه مشقتی توانستم بگذرانم.
اعزام خیبری :
در تاریخ 20/10/62  در بسیج بهبهان اعزام و با رضایت مادر آنهم با قید و شرط خدمت در پشت جبهه اعزام شدیم که به دلیل توقف های مکرر در سپاه بهبهان، امام زاده امیر حاضر، سه راه آغاجری، هر آن بیم و ترس و دلهره ناشی از پشیمانی احتمالی مادر و برگشتن نظرش سرتاسر وجودم را  مملو از استرس نموده بود ، اما در نهایت پس از برگزاری نماز جماعت در سه راه آغاجری و صرف نهار ساعت 13:35 به سمت اهواز به راه افتادیم.

#خاطرات_اعزام_به_جبهه
#پادگان_آموزشی_شهید_بخردیان
#عزیز_رنجبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf

محدوده روشن : 3

راوی : نجف زراعت پیشه
قسمت : سوم
لحظات دلهره آور :
..............در یکی از روزها در فاصله بین کلاسهای آموزشی در پادگان که فرصت استراحت بود در محوطه پادگان مشغول قدم زدن بودم، یکدفعه جیپ  کالسکه ای  لندکروز سپاه بهبهان پیش پایم ایستاد ، درب ان باز شد و برادر عزیز رنجبر با تحکم دستور داد که سوار جیپ شوم ، بند دلم پاره شد آخه با مصیبت به دوره اعزام شده بودم و الان در مقابل دستور عزیز دلایل عجیب و غریبی در ذهنم رژه می رفت ، آیا عزیز پشیمان شده یا برادرانی که پارتی من شده بودند درخواست بازگشت من را داده بودند یا دلایل متعدد دیگر به هر صورت لحظات دلهره آوری را در حال سپری کردن بودم .
دل به دریا زدم و علت مسئله را جویا شدم ، وی گفت حاج اقا گفته باید شما را برگردانم ، من امتناع کردم وی  مجدداً گفت آقات علاوه بر من چند نفر دیگر را نیز واسطه کرده تا شما را بر گردانم.  در این لحظاتی که بند دلم آب شده بود و به واقع  تمام وجودم در حال لرزیدن بود چرا که با واسطه شدن چند نفر و با خواهش و بطور پنهانی اعزام شدن به دوره آماده بودم  حالا مسئول اعزام می خواست  مرا بر گرداند لحظاتی سخت بود بطوریکه در آستانه اشک ریختن و گریه و زاری بودم  که دیدم آقا عزیز مرتب از آقا و حاج آقا اسم می برد در صورتیکه  ما به پدر خویش ببه می گوییم  و نهایتا در فارسی لفظ پدر به آن اطلاق می شود.

عزیز رنجبر مسئول اعزام نیروهای مردمی و بسیجی به جبهه از شهرستان بهبهان


 با ترس و دلهره گفتم: آقا عزیز آقا کیه؟ و ایشان با تعجب گفتند مگر شما محمد فرزند....... نیستید ، گفتم: نه!! و با مشخص شدن اشتباه عزیز  خطر از بیخ گوشم رد شد و  نفس راحتی کشیدم و به جمع بچه ها در چادرها پیوستم  و از آن تاریخ تا آخر دوره هر گاه  جیپ و ماشین بسیج را میدیدم دلم به طپش می افتاد و سعی می کردم زیاد آفتابی نشوم.
سرانجام در تاریخ 16/9/62 دوره اموزشی مقدماتی اعزام به جبهه  به پایان رسید، البته با اتمام دوره من و تعدادی از دوستان دور هم جمع شده و ضمن تقدیر و تشکر از مربیان و مسئولین دوره هدایایی را به آنها دادیم  و هنگام خداحافظی همه دوستان و هم دوره ای با همدیگر قرار گذاشتند که در اولین اعزام که قرار بود  چندین روز بعد انجام پذیرد از طریق بسیج بهبهان به جبهه اعزام شوند.
#خاطرات_اعزام_به_جبهه
#پادگان_آموزشی_شهید_بخردیان
#عزیز_رنجبر
#قسمت_2
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf

محدوده روشن : 2

راوی : نجف زراعت پیشه
قسمت دوم
......... پادگان شهید بخردیان از دو سالن و چند اتاق  کوچک تشکیل و اکثراً برای اسکان نیروها از چادر استفاده می شد ، طی 24 ساعت نیروهای بهبهان در سالن مستقر شدند و منتظر پیوستن سایر نیروها از استان خوزستان و لرستان  بودند که در روزهای بعد نیز تعداد زیادی به جمع ما پیوستند ، با توجه به تنوع قومی و فرهنگی در طی دوره با مشکلات چندی هم روبرو شدیم که نتیجه اخراج چندین نفر بود زیرا محیط آمادگی برای اعزام به جبهه شرایط خاصی را می طلبید که با حرکات و رفتارهای برخی نیروهای اعزامی همخوانی نداشت که مهم ترین آن شرایط اخلاقی و برخوردار بودن از روحیات معنوی بود که باعث شده بودن تا رزمندگان ما با تکیه بر آنها ضمن پوشاندن ضعف های ناشی از کمبود و تحریم ها با تکیه بر ایمان و معنویت خطوط دشمن را در هم شکنند.
 روز دوم بعد از صرف نهار و استراحت برادران بود که به ناگاه با انفجارهای پی در پی شیشه های سالن شکسته و با شلیک  همه را به خط نموده در محوطه فرا خواندند صحنه دود، آتش، شیشه خورده ها و صدا های وحشتناک که برای اولین بار مشاهده می کردم گویای این بود که شرایط سخت و دشواری در انتظار ماست و با هشدار مربیان باید هر لحظه خود را برای به صف شدن و آمادگی در مقابل دشمن فرضی آماده می کردیم. 

دوره آموزشی اعزام به جبهه پادگان شهید بخردیان بهبهان


با اضافه شدن و پیوستن نیروهای بیشتر از شهرهای استان خوزستان و لرستان نیروها را تقسیم کرده و درون چادرها مستقر شدند و سالن مخصوص برقراری نماز جماعت بود. فرمانده پادگان محمد راهی بود و سایر دست اندرکاران شامل مسئولین ،مربیان پادگان آموزشی شهید بخردیان عبارت بودند از:اکبر دهدار ،یحیی پاپی و ...  با افرادی در این دوره آشنا شدم که سنگ بنای آن تا سالهای بعد هم ادامه داشت،برخی به شهادت رسیده و آنان که زنده ماندند ارتباط ما با صمیمیت ادامه دارد. آموزش های نظامی با ورزش و نرمش های سخت شروع شد، باید کم کم رخوت و سستی را کنار گذاشته و برای وضعیت های بسیار سخت خود را آماده می کردیم. 
مربیان اعزامی از استان آموزشهای مختلف در زمینه تخریب ، اسلحه، تاکتیک و عقیدتی را به برادران آموزش می دادند. کلاسهای فشرده و سخت برگزار می شد و در اندک فرصتهای استراحت نیز بچه ها دور هم جمع می شدند و با حرارت و شوخ طبعی به تقویت روحیه می پرداختند و برخی شبها نیز با نوازش انفجارها و شلیک های وحشتناک به صف شده و راه پیمایی و به  انجام تمریتات نظامی می پرداختیم که نقش زیادی در تقویت جسمی و روحی برادران رزمنده در حال آموزش  داشت.
 اردوی نظامی و صحرایی دوره آموزشی طی 4 روز در کوه های پشت کارخانه سیمان برگزار شد که به نوعی می توان زندگی در شرایط سخت و دشوار بر آن نهاد که از مشخصه آن رزمایش های سخت با کمترین امکانات و خوراک جهت امادگی و تمرین برای زندگی در مراحل سخت و رو در رویی با مشکلات بود. در این شرایط تعدادی از دوستان نظیر محسن ادراکی، نعمت اله دانایی، غلامحسین بهبهانی و... بودند که در اکثر اوقات کنار هم بودیم که عکس های این دوره جزء ماندگارترین و بهترین خاطرات من از این آموزش محسوب می شود.
در همین دوره اموزشی روز جمعه هنگام عصر زمان ملاقات و دیدار خانواده ها با بچه ها بود که در محوطه بیرون پادگان جمع های خانوادگی را تشکیل و با چای و تنقلات پذیرایی می کردند  که صحنه ای دیدنی بود و فضای منطقه  را آکنده از شور و خوشحالی و احساس کرده بود با توجه  به اینکه بدون اطلاع خانواده به یگان اعزام شده بودم هیچگونه وسایلی اعم از لباس  و یا  لوازم شخصی مورد نیاز همراهم نبود لذا درخواست کرده بودم که در اولین ملاقات ساک وسایل شخصی مورد نیاز من را نیز به همراه بیاورند در آن روز مادر، خواهران و عمه خاور به دیدار من امده بودند و همراه با ساک وسایل مقداری تنقلات را نیز آورده بودند.
تلاش زیادی کردند تا شاید بتوانند من را پشیمان و به خانه و شهر بر گردانند اما اراده من به حول قوه الهی و خواست شهدا بالاتر بود و موفق نشدند ؛ عمه خاور با لحن شیرین خویش از راه عاطفه وارد و می خواست با غلیان احساسات من را از محیط آموزشی و جبهه جدا و به کانون خانواده بر گرداند که من در جواب عنوان نمودم : عمه جان اگر من بر گردم جواب خدا و شهدا را چه بدهم و آیا در روزی که ما را به طرف جهنم می برند حقیقتاً من توان و جوابی برای ارائه ندارم؛ که ایشان بلافاصله گفتند : بیا برویم من جای شما جهنم رفته و چند پشتک هم میزنم نمی خواهد نگران آنجا باشی. با رفتن خانواده ها نیروها نیز کم کم به سمت چادرهای محل استقرار برمی گشتند البته ساک من قبل از خودم توسط بچه ها به چادر برده شده بود و بعد از برگشتن به چادر و جمع دوستان  متوجه شدم که ترتیب تنقلات و خوراکی ها درون ساک را داده اند....................
#آسیب_شناسی_جنگ   #پادگان_شهید_بخردیان     #خاطرات_بدون_رتوش_جنگ    #قسمت_1
http://telegram.me/safeer59

محدوده روشن : 1

راوی : نجف زراعت پیشه
قسمت اول 
ناکامی در اعزام و توسل به پارتی :
........سال تحصیلی 61-62 شروع شد  و من با طی کردن موفقیت آمیز سال اول متوسطه آماده حضور در سال دوم متوسطه می شدم که با یک درجه ارتقاء محل کلاسها درون کپر به اتاق های واقع در ساختمان دبیرستان شهید مطهری منتقل شد. در این زمان آقای صحایی مدیر و آقای سلیمانی و ....ناظم دبیرستان بودند ، در طی حضور در برنامه های بسیج در زمینه آموزش و اردوهای فرهنگی-نظامی با برادر اسداله زکی پور آشنا شدم که همین امر مقدمه ای شد تا با واسطه قرار دادن ایشان زمینه حضور در اموزش مقدماتی نظامی برای حضور  در جبهه را کسب کنم.
به دلیل داشتن شور و شوق زیاد برای رفتن به جبهه چندین بار به بسیج مراجعه کرده که هر با تقاضای من جهت ثبت نام به دلیل سن کم با مخالفت مسئولین امر رو به رو شده و مانع ثبت نام من می شدند.با مشاهده شهید شدن دوستان و همکلاسی ها به حال و روز آنان غبطه می خوردم ولی نمی دانستم که این غصه و غم ها در آینده بیشتر روح مرا آزار می دهد چرا که در متن بچه های رزمنده ها شاهد شهادت، مجروح و اسارت  بسیاری از بهترین بندگان خدا خواهم شد. خلاصه با واسطه شدن چندین نفر از برادران نظیر شهید اسداله زکی پور و جانباز گله دار زاده برای اعزام ما به دوره آموزشی موافقت شد.
دوره اموزشی پادگان شهید بخردیان21/8/62 تا 16/9/62:

دوره آموزشی پادگان شهید بخردیان بهبهان


در بهبهان 21/8/1362 روز اعزام به آموزش پادگان شهید بخردیان بود بواسطه پا در میانی برادران اسداله زکی پور و گله دار زاده ، موافقت عزیز رنجبر را برای پر کردن فرم ثبت نام پیدا کردم و در آن روز مادرم به همرا خواهرم در حال پخت نان سنتی در حیاط منزل بودند ، که لباس را پوشیده و خیلی طبیعی و عادی در حال خروج از منزل بودم که با سوال مادر که کجا می روی؟ گفتم دارم به سمت مدرسه می روم یعنی هم دروغ نگفته بودم و راست هم می گفتم چرا که راه بسیج و محل اعزام از مدرسه و دبیرستان می گذشت.
 به دلیل علاقه ای که به انار آن هم به صورت دانه دانه شده داشتم مادرم انار بزرگی را که در یک کاسه آماده کرده بود پیش من گذاشت و من مقداری از آن را خورده و خداحافظی کرده و بدون ساک و برداشتن وسایل ضروری و شخصی  به سمت نیروی مقاومت بسیج راه افتادم ، با توجه به واسطه قرار دادن افرادی برای  اعزام و در حقیقت پارتی بازی و سن کم و بی اطلاعی خانواده قلبم به شدت می زد و هر لحظه ترس لو رفتن قضیه و بازداشتن من از اعزام به دوره توسط مسئول اعزام و هم از سوی خانواده را داشتم.شاید از جمله حساس ترین لحظات بچه های جبهه لحظات اعزام به پادگان آموزشی و جبهه بود که با ممانعت مسئولین اعزام و خانواده بیشتر اوقات صحنه های به یاد ماندنی از گریه و زاری و التماس از خود به جا می گذاشت.
 به همین خاطر هنگام اعزام در کف مینی بوس نشسته که مبادا کسی ما را در خیابان ببیند و با اطلاع دادن به خانواده ما را برگرداند و مانع اعزام به آموزش که پیش زمینه اعزام به جبهه بود شوند، در بسیج لحظات به سختی و کندی  می گذشت ،  گویی که قفلی به عقربه های ساعت زده بودند و مانع حرکت آن شده بودند . پس از حضور نیروهای بسیج که همه از نیروهایی بود که با اختیار خویش قصد اموزش و اعزام به جبهه را داشتند زمزمه حرکت به سمت پادگان شروع شد. دوره مقدماتی اموزشی معمولا در زمان های مختلف از لحاظ زمان و شیوه اموزش متفاوت بوده که بنا به شرایط زمان و مکان و حوادث آن متغییر بوده است.
 سرانجام با حضور و غیاب نیروها توسط مسئول اعزام که در آن لحظه می شد صدای ضربان قلب را به وضوح شنید ؛ و سوار شدن به ماشین ها  من به پایین خزیده و با قایم شدن زیر صندلی تلاش نمودم کسی از بیرون من را نبیند، نیروها به سمت پادگان آموزشی شهید بخردیان در 15 کیلومتری بهبهان و در جاده تشان مقابل پایگاه پدافند هوایی بهبهان حرکت کردیم...........
#اسدالله_زکی_پور
#اعزام_به_جبهه
#پارتی_بازی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf

زهرمار

راوی :حمید خوش کام
عزاداری سنتی ماه محرم شهر بهبهان بسیار پرشور برگزار می شود و بر همین اساس اکثر همشهریان و ساکنان سعی می کنند خود را به این مراسم برسانند.
 در ماه محرم در زمان جنگ عمده بچه های رزمنده می اومدن در امامزاده فضل عزاداری می کردند و جمعیت عظیمی با گوش دادن نوحه ها اقدام به سینه زنی می نمودند ، خدا رحمتش کنه مرحوم مهدی حق پرست مداح  معروف شهر هر موقع که نوحه می خوند  قبل از شروع عزاداری سفارشی را تکرار و تاکید کرده  و می گفت که خواهشاً سکوت را رعایت کرده و با پرهیز از صحبت ، گفتگو و شعار فقط جواب نوحه رو  با صدای بلند بدهید و کسی هم در وسط نوحه یا ااااا علی یا .......  نگوید.
اون موقع ها بعضی از بچه ها و عزاداران  وسط نوحه خوانی و در حالی که عزاداری به اوج خویش رسیده بود  یکی با صدای بلند ندای یا علی یا یا حسین و موارد این چنینی می گفت وسینه زنها هم باصدای بلند می گفتن 
حسین و به قول معروف عزاداری می شکست و یا اختلال در شور و ریتم عزاداری ایجاد می شد.
اون موقع  شب و روز تاسوعا و عاشورا که محله ها در راستای عزاداری سنتی و رسم های گذشتگان دستجات را به راه انداخته و به سمت امامزاده حیدر ، امامزاده شاه میرعالی حسین و امانزاده ابراهیم  وارد شده و همراه با سینه زدن بهترین نوحه های پرشور محرم آن سال را می خواندند که بسیار حساس و با عظمت بود.
صبح عاشورا زمانی که در امامزاده ابراهیم در حال سینه زدن بودیم و نوحه خوان هم  زنده یاد مهدی حق پرست  از بچه های رزمنده باسابقه بود وهمه هم گرم سینه زدن بودیم. صفوف به هم پیوسته و با شانه به شانه ایستادن و شکل گرفتن دایره های عزاداری بچه های رزمنده با دست خویش بر سینه های ستبر خویش به یاد مولا و مقتدای آزادگان عزاداری می نمودند ، صدایی به جز ندای حزین و رسای موحه خوان و دست هایی که به سینه ها می خورد به گوش نمی رسید که نا گهان .....
کل ......(یکی از عزیزان) باصدای بلند گفت  : یا ....................
و تعدادی  هم در بین عزاداران با صدای بلند و البته ناهماهنگ  جواب دادند : حسین ..............
و همین باعث شد که باصطلاح مراسم عزاداری و سینه زنی بشکند و نظم آن بهم بخورد و از شور و عظمت آن کاسته شود ، لحظاتی طول می کشد تا نظم و عظمت عزاداری مجدداً به مراسم برگردد و در این بین چندین نفر از بچه ها از این کار کل ...... او که سابقه هم داشت ایراد گرفتند.
این برنامه تمام شد و عزاداران بعد از آن وارد امامزاده شاه میر عالی حسین (معروف به امامزاده بزرگ)  شد و زنده یاد مهدی حق پرست در جایگاه موحه سرایی حاضر شده مجدداً قبل از شروع  مراسم عزاداری مجدداً  خواهش کرد که در وسط نوحه و عزاداری کسی چیزی نگفته و سکوت را رعایت کنید.
در وسط سینه زنی که همه گرم سینه زنی بودن و سکوت هم بر امامزاده حاکم بود ناگهان همان فرد که نزدیک ما هم  ایستاده بود باصدای بلند گفت : یا  ......
هنوز یایش تمام نشده بود که  مجید محسنی (در عملیات نصر 4 ماووت عراق به شهادت رسید) که از این کار خیلی بدش می اومد  و بارها تذکر داده بود نه گذاشت و نه برداشت و با صدای خیلی بلند که با عصبانیت هم همراه  بود گفت : زهرمار................
 صدای کل ..... از ترس قطع شد ، هیچ کسی هم جواب یا حسین او را نداد و کسانی که در نزدیکی او بودند همراه با ناراحتی از کار کل ...... خندشون گرفته بود و..... با ایما و اشاره بهش فهموندن که کار اشتباهی کرده است .

شهید مجید محسنی و زنده یاد مهدی حق پرست در جمع همرزمان


دراین ماه محرم یادی کنیم از تمامی شهدا بخصوص شهید محید محسنی عزیز ،  همچنین  نوحه خوانهای عزیز
زنده یاد مهدی حق پرست ، گله دار زاده  و .... با ذکر یک صلوات
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46

فرماندهی نیروهای مسلح در جنگ عراق علیه ایران:

بر اساس قانون اساسی فرماندهی کل قوا بر عهده رهبری می باشد ، از بهمن 1358 با انجام اولین انتخابات ریاست جمهوری امام خمینی ره حکم جانشیتی فرمانده کل قوا را به رئیس جمهور داده و بعد از آن این روند فرماندهی تا پایان جنگ ادامه داشت . در زیر فرماندهی دفاع مقدس با ذکر نام و تاریخ آمده است.

 

1. ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور و جانشین فرماندهی کل قوا(بهمن 58)  تا اردیبهشت 60
 

2. تیمسار قاسمعلی ظهیر نژاد در چهار ماه بحرانی پس از خلع بنی صدر تا بعد از عملیات ثامن الائمه ع  خرداد 1360 تا مهر 1360
 

3.فرماندهی مشترک سپاه و ارتش با  آزاد سازی دوسوم خاک اشغالی کشور از مهر 1360 تا خرداد 1361
 

4. آیت الله سید علی خامنه ای با حکم تمشیت امور بین سپاه و ارتش از 15/1/62 تا زمستان 62 برای رفع تعارضات و اختلافات سپاه و ارتش
 

5. آیت الله هاشمی رفسنجانی  از آبان 62 تا خرداد 67  به فرماندهی عالی جنگ و عملیات های والفجر  و  از تاریخ 12/3/67 تا 9/6/68 به جانشین فرماندهی کل قوا 
 

 

#جنگ_فرماندهی_ارتش_سپاه
#مدیریت_فرماندهی_ابوالحسن_بنی_صدر
#فرماندهی_مشترک_ارتش_سپاه
#هاشمی_رفسنجانی_جانشین_فرمانده_کل_قوا


http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46

شهریور پرتنش

بحران و تنش های شهریور 1359