راز قطعنامه 598 یا جام زهر :

 دلایل و علل پذیرش قطعنامه 598 بر اساس اصول جنگ و شرایط زمانی و مکانی و واقعیات حاکم بر صحنه جنگ

نویسنده : نجف زراعت پیشه

قطعنامه 598 شورای امنیت و بازتاب پذیرش توسط ایران

براستی چرا جنگ عراق علیه ایران پایان پذیرفت؟

مگر ما شعار جنگ جنگ تا پیروزی و رفع فتنه از جهان سر نمی دادیم؟

آیا جام زهر قبول قطعنامه به دست امام داده شد یا شرایط باعث اتخاذ این تصمیم شد؟؟

آیا شرایط و  امکان جنگیدن و ادامه صحنه نبرد برای ایران فراهم بود؟

وضعیت ارتش عراق در پایان جنگ و پذیرش قطعنامه چگونه بود؟؟

وضعیت کشور ایران و نیروهای نظامی چگونه بود؟؟

و سوالات متعدد دیگر......

امام خمینی ره و پذیرش قطعنامه 598

 

بر اساس تجارب خویش در جنگ و بر اساس اصول جنگ که مورد قبول همه جهانیان می باشد و مطالعات زیاد در زمینه جنگ های جهانی و منطقه ای  دلایل پذیرش قطعنامه 598 و پایان دادن به جنگ هشت ساله عراق علیه ایران را در سه قسمت اقتصادی ، سیاسی و نظامی بیان کرده و قضاوت را به عهده خوانندگان می گذارم.

 

دلایل اقتصادی:

  • شرایط نامساعد اقتصادی: نامه مسولان اقتصادی کشور در خصوص ناتوانی در ادامه مدیریت اقتصادی کشور
  • وام 12 میلیارد دلاری ایران از خارج و وخامت اوضاع اقتصادی کشور
  • هزینه بالای جنگ بطوریکه کشور توانایی تحمل آنرا نداشت(ایران22تا 25 میلیاردوعراق 150 میلیارد دلار)
  • عدم امکان ادامه جنگ به دلیل رسیدن به خط قرمزها و غیر قابل تحمل بودن برای جامعه
  • عدم اجازه به بازسازی پالایشگاهها و مراکز توزیع نفت با بمباران و موشکباران
  • در تابستان 66 آمریکا که از بزرگترین خریدار نفتی ایران بود (600000بشکه)؛آبان 66 تحریم کامل شد.
  • تحریم اقتصادی ایران
  • جنگ نفتکشها و بمباران و موشکباران نفتکشهای خارجی به مقصد ایران و اسکله ها و بنادر ایران توسط عراق

شورای امنیت سازمان ملل

دلایل سیاسی:

  • شراایط بین المللی نامناسب برای ایران: ایران به دلیل رد قطعنامه های سازمان ملل جنگ طلب و عراق به دلیل قبول آنها در افکار عمومی جهان صلح طلب معرفی شده بود.
  • دستگاه منفعل دیپلماسی و عدم استفاده از فرصت های پیش آمده در موفقیت های نظامی
  • تامین نظر ایران در قطعنامه 598 : علت عدم نپذیرفتن ایران به خاطر جابجایی در بندهای آن بود. شامل عقب نشینی متجاوز، قبول معاهده 1975،اعلام متجاوز و پرداخت خسارت(صدور قطعنامه در راستای تامین شعارهای ما بود)
  • جنگ مساله اصلی و اساسی در کشور نبود چرا که باید تمام منابع در اختیار جنگ می بود. در جنگ ما تنها از 2درصد نیروهای مردمی و 12 درصد امکانات اقتصادی استفاده کردیم.
  • نامه های متعدد مسئولین اقتصادی ،سیاسی و نظامی به امام خمینی ره
  • دهها گزارش سیاسی-نظامی بعد از شکست های 1367
  • مشورت امام با کارشناسان،معتمدان و سران نظام
  • عدم وحدت رویه در شعارها و ترسیم استراتژی ها
  • جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان
  •  جنگ جنگ تا پیروزی
  • جنگ جنگ تا یک عملیات موثر جهت تاثیر گذاری در مذاکرات دیپلماسی
  • گرفتن حق دفاع مشروع از کشور مورد تهاجم ایران با صدور قطعنامه 598 : بند  51 از فصل هفتم منشور ملل متحد که تا زمان ورود و دخالت شورای امنیت دفاع و مقابله با متجاوز را حق طبیعی و مشروع ما می دانست.
  • قطعنامه 598 هیچگاه توسط ایران رد نشده بود و سعی در جابجایی بندهای آن داشت
  • با قبول 598 شعار طلح طلبی دشمن از او گرفته شد(خلع سلاح)
  • تشدید فشار بین المللی علیه ایران برای خاتمه جنگ
  • تفاهم اصولی آمریکا و شوروی  بین گورباچف و ریگان در نخستین دور مذاکرات در اجلاس ریکیاویک ایسلند در مورد حل و فصل چندین منازعه از جمله ایران و عراق و افغانستان 19/7/65
  • با قبول 598 ایران به اهداف بین المللی خود نزدیک شد(تاثیرگذاری منطقه ای و بین المللی)
  • قرارگرفتن و تردید دشمن بر سر دو راهی با قبول 598 توسط ایران
  • روشن شدن چهره راستین منافقین و نابودی آنها در مرصاد
  • اثبات متجاوز بودن عراق با حمله مجدد در 31/4/67 و حمله به کویت
  • تحقق پیش بینی امام در مورد حمله به کشورهای حمایت کننده توسط صدام
  • جدایی متحدان ایران:
  • سوریه در مهر 66:نمی تواند تصرف بصره را قبول و در صورت اقدام نظامی علیه کشورهای حوزه در کنار اعراب می ماند و تعرض به آنها تعرض به سوریه خواهد بود
  • لیبی در سفر وزیر خارجه  لیبی در دی 66 به بغداد: قذافی در اجلاس اتحادیه عرب  در اواخر 67: کمک به ایران را از اشتباهات خود دانست.وی همچنین گفت: عاقبت این جنگ نابودی دو کشور است و اگر ایران بخواهد به صورت یک قدرت استعماری در خلیج فارس درآید لیبی علیه او وارد جنگ خواهد شد. قذافی ماجرا جو بود هر چند تعدادی موشک به ایران می داد اما می خواست که دو فروند به عراق شلیک شود و دو فروند به عربستان. در موضوع لیبی دو عامل پررنگ و محدود کننده بود:
  • در قضیه امام موسی صدر زیاد پیگیر نشوید
  • ارتباط انقلابیون ایران با قذافی

 

پذیرش معاهده 1975 توسط عراق

دلایل نظامی :

 

  • قطعنامه در هنگام اوج قدرت ایران و رزمندگان صادر شد (والفجر8 و کربلای5)
  • شرایط پیچیده و جدید در منطقه با حضور بی سابقه نظامیان آمریکایی و متحدینش در خلیج فارس( جنگ در دو جبهه همزمان)
  • ) برخورد نظامی بین آمریکا و ایران در خلیج فارس و گسترش آن
  • حمله به ایرباس یک اخطار به ما بود
  • فرسایش شدن جنگ بر خلاف اصول نظامی
  • کاربرد سلاح های شیمیایی و سلاحهای ممنوعه توسط عراق و عکس العمل ضعیف مجامع بین المللی
  • طرح احتمالی حمله شیمیایی به تهران و یا شهرهای پرجمعیت کشور (دولت عراق از طریق برخی کشورهای عرب منطقه تهدید سلاح هایی که تا کنون استفاده نکرده است)
  • تجهیز گسترده سازمان منافقین و حضور تیم های اطلاعاتی آنها در ایران
  • حضور تیم های متعدد منافقین در ایران جهت آماده باش به اعضای منافقین در سطح کشور و زندانها
  • خارج شدن جنگ از حالت مردانگی
  • توسعه کمی و کیفی ارتش عراق:قدرت تهاجمی عراق در هوا،دریا به افزایش فشار برای خنثی سازی پیروزی ایران منجر شد تا هزینه هر پیروزی بیشتر از دستاوردهای آن باشد.برتری عراق در زمینه های مختلف و سایر ملاحظات مانع از تحولی جدی در جنگ شد. در کربلای 4و5 تمام توان نظامی ایران را صرف کرد و در نقطه ای که قوای نظامی ایران تحلیل رفت توان نظامی عراق افزایش یافت و با به بن بست رسیدن اس ایران در جنوب ،گسترش جنگ به خلیج فارس (ایران و آمریکا)فرصت مناسبی در اختیار عراق قرار داد تا علاوه بر بازسازی ارتش عراق اس این کشور را از حالت پدافندی به آفندی تغییر دهد.
    • تجهیز  ارتش عراق به انواع سلاح های پیشرفته:اولین قدرت منطقه از حیث میزان تانک و هواپیما ( قدرت برتر نظامی منطقه از حیث تانک،هواپیما،شیمیایی،میکروبی و بالستیک)
    • آتش توپخانه ده برابری عراق
    • تجهیزات مدرن عراق از جمله میراژهای فرانسوی و ناتوانی اف 14 در مقابل آنان(بمباران تهران،اصفهان،نکا)
    • سازماندهی ارتش عراق با افزایش نیروی آن(60 لشکر که در حمله کویت به 65 لشکر رسید)ارتش یک میلیونی و ارتش جیش الشعبی با استعداد تقریبی 850000نفر:
    • ارتش عراق 300گردان در خط و 300گردان آزاد یا احتیاط با انبوهی از تجهیزات در اختیار داشت.
    • تشکیل واحدهای زبده با قدرت و توان آزاد جهت عملیات و آفند (نیروی ضربت)در کنار واحدهای گارد ریاست جمهوری عراق
    • افزایش پنج برابری گارد ریاست جمهوری  در دو سال آخر جنگ به عنوان مهم ترین و کارآمدترین نیروی آفندی و مدافع
    • پاتک های سخت و متعدد از سوی نیروهای اصلی و گارد ریاست جمهور عراق  در برابر نیروهای عملیاتی خسته و بدون پشتیبانی ما
  • تبدیل نیروی آفندی ما به پدافندی در اکثر محورهای عملیاتی و تغییر استراتژی عراق از پدافندی به آفندی (از سال 63 به بعد ارتش بیشتر ماموریت پدافند و سپاه ماموریت  آفند بود)
  • مجهز شدن عراق به خودروهای سنگین برای افزایش تحرک واحدهای نظامی
  • ایجاد برج های دیده بانی مجهز به وسایل دید در شب و حس گرهای صوتی توسط ارتش عراق
  • نداشتن نیروهای آزاد،سازمان یافته و منظم ایران جهت نگه داری از مناطق بدست آمده در ایران
  • نداشتن نیروی آزاد،سازمان یافته و منظم ایران برای انجام عمل تعاقب از اصول 7گانه جنگ بعد از هر خط شکنی (توان ما در حد یک عملیات بزرگ سالیانه و چند کوچک بود)
  • کاهش نیروهای اعزامی بسیجی  در ایران:عامل برتری ما در جنگ نیروی آزاد هجومی بسیجی بود که ازسال  1365 روز به روز کم می شد کوچکتر می شد چرا که علاوه بر کاهش و استفاده از آنها در آفند مجبور به پدافند هم بودیم
  • هر بسیجی با یک سلاح انفرادی و با پشتیبانی یک گلوله توپ باید در مقابل 3نظامی دشمن که دارای سنگر و پشتیبانی ،10گلوله توپ و سه تانک بود می جنگید.
  • جبهه فاقد نیروهای پرانگیزه تهاجمی بسیجی  و سپاه بود و جبهه نیروهای آزاد خود را از دست داده بود(کسری سازمان)
  • ارتش ایران فاقد توانایی و قدرت تهاجمی بر اساس ساختار و آموزش مصوب و تعیین شده بر اساس آن بود
  • بخش اعظمی از هواپیماهای ایران به دلیل کمبود قطعات یدکی و کمبود موشک ها غیر عملیاتی شده بودند.
  • مشکلات لجستیکی به عنوان یک مانع مهم برای تلاش های جنگی ایران به شمار می رفت ؛
  • تنوع تسلیحاتی شرقی و غربی موجود در ایران نیز یک مشکل حاد بود  و تنها نقطه قوت قایق های پرتحرک سپاه و مین های شناور بود.

 

عراق و پایان جنگ

 

 

براستی اگر شما به عنوان فرمانده کل قوا بودید با توجه به شرایط فوق چه تصمیمی می گرفتید؟؟

 

#مقطع_پایانی_جنگ

#طولانی_ترین_جنگ_کلاسیک_قرن_بیستم

#جام_زهر

#پذیرش_قطعنامه_598

#علل_دلایل_پذیرش

#راز_قطعنامه

#عملیات_فروغ_جاویدان

#عملیات_مرصاد

#مقطع_پایانی_جنگ

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

اعلام متجاوز بودن عراق در جنگ

 

ورزش ناتمام

راوی : عبدالصاحب مرائی

سال ۶۲ تیپ امام حسن ع وگردانهای تابعه درآبادان مستقربودند و آموزش های آبی خاکی در دستور کار فرماندهان بود ،مقر تیپ درهتل آبادان وگردانها درمدارس بود و گردان ۴ امام حسین به فرماندهی سردار یوسف حمیدی اول درمدرسه ادب روبروی کلیسا و بعدش به ایستکاه ۱۲ در کوی ولیعصر عج درمدرسه قاضی طباطبایی مستقر بود.

در بهمن 1362 هنگامی که جنگ شهرها و عملیات مقابله به مثل شروع شد ، گردان ما درحال صبحگاه درخیابانهای آبادان درحوالی مدرسه بود ، در نزدیکی مدرسه محوطه بزرگی بودکه گنجایش کل گردان را برای نرمش بعد از دوی صحبگاهی داشت

شهید پدر اولادی جانشین گردان با آن نظم و انضباط خاص ومثال  زدنی که داشت گردان را به نرمش های مختلفی تمرین می داد که به یکباره  دیدیم اطراف ما گلوله های توپ به صورت  پراکنده به زمین  اصابت کرده و صدای انفجار می آمد.

بچه ها گفتند :پدر صدای انفجار می آید اما او  می گفت ادامه بدین و توجه نکنید تا این که شدت آتش دشمن زیادتر شد و به نزدیکی محل استقرار بچه ها رسید. برای حفاظت از جان همه ما در جوی ها و کانالهای فاضلاب طرفین خیابان به صورت  درازکش پناه گرفتیم  و با ادامه انفجارات بنا به دستور خود را به مدرسه رساندیم.
 

مدرسه شهید قاضی طباطبایی آبادان

در هر اتاق هر روز به نوبت یکی از بچه ها به عنوان شهردار برای نظافت اتاق و درست کردن چای و تحویل گرفتن غذا مشخص می شد ، در آن روز هم شهردار با زحمت فراوان  نان و پنیر و چای شیرین را با نظم خاصی دراتاق برای نیروهاکه برای ورزش صبحگاهی بیرون رفته بودند روی سفره گذاشته و آماده پذیرایی از رزمندگان گرسنه و خسته بود.

وقتی خود را به اتاق رساندیم دیدیم گلوله توپی درست روی سقف  اتاق اصابت و بر اثر انفجار سفره زیر آوار   رفته و در آن لحظات ما تنها توانستیم کوله پشتی و ساک های خود را برداشته و به سرعت از شهر آبادان خارج شویم در حالی که انفجارات به شدت ادامه داشته و پایانی برای آن متصور نبود ، از شهر خارج شده و خود را به منازل سازمانی خارج آبادان رساندیم.

دلیل اصابت گلوله ها به نزدیکی مقرهای استقرار نیروها در آبادان به علت وجود ستون پنجم درآبادان بود که  درحین خروج تعدادی از آنها را که توسط نیروهای انتظامی بازداشت شده بودند  ما آنها را زیر پل دیدیم ؛ اخبار منطقه به دلیل گستردگی فعالیت ستون پنجم به دشمن  سریع منتقل می شد به طوری که همان منطقه که نیروها در بیرون شهر مستقر شده بودند  توسط هواپیماهای دشمن  بمباران شد .

برای حفاظت از جان نیروها و در پیش بودن زمان کم تا عملیات خیبر فرماندهان تیپ شبانه نیروها را سوار اتوبوس نموده و در  کیلومتر ۱۵جاده اهواز حمیدیه در پادگان متروکه ارتش که نام آن سایت خیبر بود رفته و تا تا سال 1365 جایگاه استقرار نیروها در زمینه آموزش ، سازماندهی و آمادگی نیروهای رزمنده همین مکان بود که با شهادت فرمانده تیپ شهید بهروز غلامی در عملیات خیبر نام وی بر این پادگان گذاشته شد.

#پادگان_شهید_بهروز_غلامی

#سایت_خیبر

#تیپ15_امام_حسن_مجتبی

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

تنبیه با پتو

راوی :حسین کرم نسب

اولین دوره آبی خاکی در پلاژ دزفول و مربیان از تکاوران  ارتشی بندر انزلی و و تعدادی هم از مرکز آموزشی اصفهان بودند و سطح آموزش خیلی سخت بود.

نیروهای آموزشی فقط کادر سپاه بود و سرباز و بسیجی نبود چون دوره تخصصی بود. من و تعدادی از بچه ها بخاطر هوای گرم بیرون چادر در محوطه که چند برزنت و موکت پهن بود  برای برپای نماز ما روی آن می خوابیدبم. دوستان این قدر آموزش نظامی سخت و خسته کننده بود که شب می خوابیدیم صبح به زور بیدار میشدیم برای نماز.

پاسداران قدیم بهبهان

یکی از نیروهای تبلیغات  سن کمی داشت با بلند گوی  دستی دور می خورد و بچه ها را برپا می داد  که برای نماز بیدار بشوند . بعد می آمد بالای سر ما و با بلندگو و صدای بلند برپا می داد و اذیت میکرد. کار این نیروی تبلیغاتی هر صبح تکراری  می شد.

دوستان دیگه خسته شده بودن از دست این نیروی تبلیغاتی .

بچه ها گفتن اگر فردا آمد بگیرمیش ببریم زیر پتو اذیتش کنیم تا دیگه این کار را نکند. . فردای آن روز طبق برنامه آمد بچه ها ریختن روش و  پتو روش انداخته و تا توانستند او را کتک زده و به اصطلاح بچه های جبهه آب پتو دادند ،

بیچاره داد و فریاد می کرد ؛ دلمون براش سوخت ، ولش کردیم  .....

 رفت شکایت ما را به مدیرت پادگان نمود .

ظهر ما در نماز جماعت بودیم که روحانی در بین دو نماز بلند شد و شروع به صحبت کرد و گفت من برم به کی و کجای دنیا  بگم یک نفری که بچه ها را برای نماز بیدار میکند ببرند زیر پتو روش انداخته و کتک بزنند ؟؟!!

این بنده خدا دیگه جرآت نمی کرد نزدیک ما بیاد..

این هم یکی از کارهای شیطنت آمیز  ما بود . اسامی افراد را نبردم شاید راضی نباشند .

#طنز

#آب_پتو
http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

تفحص شهدا در میدان نبرد

راوی :نوشاد آبداري

 بعد از عملیات کربلای پنج وتثبیت نهر جاسم توسط گردان فتح بهبهان از محور امام حسن مجتبی(ع) لشکر7ولیعصر(عج) نیروها بعد از 48 ساعت به مقر تاکتیکی خود در گروهان پل  واقع در جاده جفیر برگشتند وکم کم اماده میشدند که برای استراحت وتجدید سازمان به بهبهان برگردند اما جا ماندن پیکر تعدادی از بچه ها در منطقه روی دوش همه سنگینی میکرد .

شهید جعفر عاکف و دوست صمیمی اش نوشاد آبداری

خدا رحمت کند شهید جعفر عاکف را انگار تنها ترین آدم روی زمین بود  تنها در گوشه ای وسکوت مطلق ومعنی داری داشت وتوفکر عمیقی فرو می رفت.....................

منم مانند بقیه بچه ها اماده برگشتن بودم  که متوجه شدم یکی ارام روی دوشم زد برگشتم دیدم جعفر است (من وجعفر به هم میگفتیم داداش وخیلی از بچه فکر میکردن ما برادر هستیم) گفتم چیه داداشم کاری داری ؟

گفت من میخوام برگدم منطقه وبچه ها بیارم با من میای انگار یکی در دل وزبانم  بلی را قرار داد وهردو خوشحال وخندان رفتیم سراغ یکی دو نفر دیگر خدا رحمت کند شهید فرشاددرویشی –حسن زارع-مهران کرم نسب از کسانی بودندن که با ما همراه شدند.از برادر مواساتی فرمانده گردان اجازه گرفتیم وصبح زود حرکت کردیم به سمت شلمچه به طرف شهرک دوعیجی و از آنجا بسوی نهر جاسم.

نوابی حسن رستگار نصرالله دانایی داوود

انگار صحرای محشر بود عراق پاتک کرده بود وهلی کوپتر ها هم دژ را میکوبیدن ...........از شهرک دوعجی تا پشت نهر پر بود از اجساد عراقیها وهمچنین پیکر های مطهر شهدا به همین علت مجبور شدیم ماشینها در شهر قرار دهیم وپیاده حرکت کنیم.

رسیدیم پشت نهر فرمانده گردان تا ما را دید فهمید که از نیروهای گردانش نیستیم پرسید از کجا وبرای چه اینجا هستین.

شهید عاکف گفت بچه ها مون رو زمین ماندن می خواهیم بریم وآنهار بیاریم ! در حالی که بغض گلویش راگرفته بود گفت بنده های خدا بچه های من تا خط2خودی روی زمین هستن کسی نیست آنها ببرد شما می خواهی جلوی چشم عراقیها بچه هاتون بیارید . دل شیر دارید  نه عزیز من اجازه نمی دهم خلاصه نشد وبرگشتیم شهید جعفر کلافه شده بود ونمی توانست برگردد به هر شکلی بود راضی شد وبرگشتیم مقر.

شهید منوچهر علئی

مرحله سوم به اتفاق شهید عاکف-بهرام روزه وعبدالله آقاجری رفتیم وشهیدان فریدون مندنی پور از بچه های بهبهان وشهید منوچهر علی ای را آوردیم.شهید عاکف با نگاه اول منوچهر را شناخت چون نزدیک به 50روز از عملیات گذشته بود .منوچهر از بچه های تهران که در گروهان شهید حسن نواب بودخیلی  دوست داشتنی  وعزیز بود بین بچه ها واز احترام خاصی برخوردار بود .پیکرها را با مشخصات تحویل ستاد معراج شهدا (سپنتا) واقع در جاده آهواز خرمشهر دادیم وبه سمت مقر حرکت کردیم نگاه چهره جعفر کردم دیدم که راضی است اما احساس کردم هنوز توی دلش یه چیزی هست  گفتم چه شده جعفر ما که همه بچه را اوردیم دیگه چیه گفت هنوز یکه دیگه مانده است گفتم کی گفت شهید نصرالله رستگار یکدفعه همه ساکت شدیم و حرفی برا گفتن نداشیم گفت ناراحت نباشید مرحله بعد دنبال شهید رستگار می رویم 

شهید جعفر وقتی که می دید از دیگر دوستانش عقب مانده ناراحت وهمیشه از خدا می خواست که در راهش کشته شود که در عملیات نصر 4 به آرزوی دیرنه خود رسید روحشان شاد

#عملیات_کربلای5

#گردان_فتح

#نهر_جاسم

#تفحص_شهیدان

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

 

خاکریزهای مثلثی شکل در عملیات رمضان

#عملیات_رمضان

#موانع_گرما_تشنگی

#نبرد_استراتژیها

استراتژی مسلح ساختن زمین و رفع معایب و نقائص پدافندی در عملیات رمضان در 22 تیر ماه 1361 حاصل تفکرات نظامی مستشاران روس و نظارت فرانسوی ها و سایر حامیان عراق بود که با هدف جلوگیری از پیشروی رزمندگان ایرانی در شرق بصره ایجاد شده بود و در فاصله زمانی ایجاد شده بعد از فتح خرمشهر ایجاد شد، از جمله آنها دژهای #مثلثی عراق شکل بود که طول هر ضلع این مثلثها تقریبا 2200 متر و فاصله ی هر مثلث تا مثلث بعدی در حدود 1000 متر بوده است. قاعده ی آنها به سمت ایران و رأس آنها به سمت داخل خاک عراق ساخته شده بود. ارتفاع این #خاکریز_مثلثی در حدود 4 متر از زمین بوده و در هر رأس این مثلثها یک تانک قرار می گرفت به صورتی که وقتی به یکی از این تانکها حمله می شد تانکهای دو طرف دیگر مثلث می توانستند از آن دفاع کنند.

نقشه عملیات رمضان و ابعاد خاکریزهای مثلثی شکل

در مجموع در هر یک از این مثلثی ها در حدود 27 دستگاه تانک قرار موضع می گرفتند. عملیات رمضان در پنج مرحله صورت گرفت و هر چند در برخی محورها رزمندگان ایران توانستند به عمق سرزمین عراق نفوذ کرده و تلفات زیادی به زرهی عراق وارد نمایند اما در اغلب محورها به دلیل استحکامات فوق و بعد فاصله آنها تا خطوط دفاعی ایران و گرمای شدید مرداد ماه ناموفق مانده و مجبور به عقب نشینی شدند.

عملیات رمضان و خاکریزهای مثلثی شکل

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

دوربین مخفی اون روزها

راوی:حسین کرم نسب

خاطره از شهید عزیز از سید رحیم صباحی فردی خوش روح و با اخلاق  کمی کم رو بود . صبایی در پذیرش سپاه پاسداران بهبهان بود.

شهید سید رحیم صباحی در جمع همرزمان

من بعداز آمدنم  از تیپ المهدی شیراز برای گزینش .  وارد پذیرش سپاه بهبهان شدم . سید رحیم صبایی من را برد کناری و فرمهایی را برایم پر کرد . سوالاتی از من کرد . وقتی کارش تمام شد.  به من گفت کرم نسب خوب حواست جمع باشه و اگر درسطح شهر کوچکترین کار کردی حتی اگر آب دهنت را بندازی به ما اطلاع میدن  . همه جا مامور داریم  و زیر نظری تا جواب پذیرشت برسه.

خلاصه ما یک روز با موتورتوی شهر دور می زدم  . خواستم آب  دهنم  را در حال رانندگی با موتور بیرون بیندازم یادم از تذکر سید رحیم صباحی افتادم که گفت همه جا تحت نظرهستی. من هم آب دهنم را در دهانم نگهداری کردم تا یک جای خلوت پیدا کردم دور ورم را نگاه کردم و  ریختم بیرون .

بعدًا فهمیدم بچه های محل به سید رحیم گفته بودن که من را بترسانند. آخه من خیلی پسر شلوغ و شوخی بودم. سید رحیم در فاو عملیات والفجر 8 به جمع دوستان آسمانیش پیوست یادش گرامی باد و روحش شاد.

#سید_رحیم_صباحی

#پاسداران

#فرهنگ_دفاع_مقدس

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

 

حسن همجواری

راوی : باقر اسدیان

یاد بستنی های خط مقدم پس از عملیات کربلای یک در مهران به خیر که در آن گرمای طاقت فرسا که شایدبیشتر ازیک بشکه آب خوردیم وهمه از شدت گرما وریزش عرق از بدن آب می شد

درآن پاتک عراقی ها ودرخط مقدم وبخاطر همسایه بودن با لشکر ۲۷ بستنی ها در آن غوعای آتش وخون وخاک وگرما چقدر چسبید

نقشه عملیاتی کربلای 1

ویا قبل از همین عملیات درکنار رودخانه گاوی بهترین وشیرین ترین هندوانه عمرم(بدون اغراق) را آنجا خوردیم

واینها همه از ایثار وزحمات برادران تدارکات بود که ما رزمندگان عملیاتی درآن موقع کمتر به آنها توجه می کردیم

یاد مرحومان لطف الله ها ومروجها ومشعول الذکرها بخیر وروحشان جاوید ویادشان مستدام

 

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

تبلور ایثار

راوی : یوسف متانت

 

بعد از عملیات خیبر بود.

 

از مهندسی رزمی تیپ خواسته بودن که یه سکوی شناور جهت تیربار ضد هوایی در هور آماده کنند.

 

به اتفاق برادران برادران حمید شمایلی و اسداله آباد و ناصر مجدم سکو را با یونولیت ضخیم و ورق فلزی و قوطی و سایر ملزومات جوشکاری و آماده کردیم ، البته در منطقه شط علی و کنار هور.

 

موقعی که میخواستیم سکو را به آب بیندازیم به نفرات دیگر نیاز داشتیم. عبدالعلی بهروزی فرمانده تیپ هم آمده بود ، با ترکشی در پایش که از محل زخم چرک و خونابه بیرون میزد. هر کاری کردیم که در آن هوای سرد وارد آب نشود و انجام کار را بخودمان واگذارد فایده ای نداشت . با پای زخمی وارد آب سرد هور شد و تا پایان کار دوش بدوش ما تا نصب تیربار بر روی سکوی شناور.

شهید عبدالعلی بهروزی و همرزمان

زنده و جاوید ماند هرکه نکونام زیست.

 

چند روز بعد عبدالعلی بهروزی که به همراه فرماندهان تیپ برای توجیه ماموریت نیروها در آبهای هورالعظیم به جزیره مجنون رفته بودند آماج بمباران های هوایی دشمن قرار گرفته و به شدت زخمی که به بیمارستانی در شیراز منتقل و 12 روز بعد به شهادت رسید ؛ درود و رحمت خدا بر بهروزی و بهروزی ها که جان شیرین خود را در راه  بهروزی  این آب و خاک فدا کردند.

#عبدالعلی_بهروزی

#فرهنگ_دفاع_مقدس

#تیپ15_امام حسن مجتبی

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

دلتنگ رفقا (حماسه ارتفاعات قشن)

راوی : یداله پازند

بعد از عملیات کربلای ۵ و شهادت و مجروحیت تعداد زیادی از نیروهای گردان فتح تغییراتی در کادر گردان بوجود امد و ماموریت پدافند در منطقه شلمچه نهر جاسم به گردان ابلاغ شد و از انجا که منطقه واگذاری محدود و نیروها هم به اندازه دوگروهان بودند در قالب دوگروهان امام علی(ع) و گروهان امام حسین(ع) ادغام و سازماندهی شده و به منطقه شلمچه اعزام شده وگروهان سوم گروهان امام حسن(ع)به تعداد کادر و حداقل یک دسته در احتیاط ماندند

عبدالصاحب غلامی که از نرفتن گروهانش به منطقه ناراحت بود چند روز به مرخصی به بهبهان رفت و بعد از چندی که تقریبا ماموریت پدافندی نیز به اتمام رسید با مشورتی که با هم داشتیم بنا شد به واحد طرح وعملیات لشکر7 حضرت ولیعصر(عج) منتقل شویم و این انتقالی ما هم زمان شد با اعزام لشکر به منطقه کردستان ، من و عبدلصاحب کارهای پرسنلی مان را در پادگان کرخه انجام دادیم و بعد از چند روز با لندروری که واحد طرح وعملیات لشکر داشت  ابتدا به پادگان شهید ناصرکاظمی دهگلان رفتیم ؛ ماه مبارک رمضان بود و لیالی قدر بپایان رسیده بود ، گردان فتح هم در این پادگان شهید کاظمی مستقر بود شبانه تعدادی از دسته نیروهای گردان را دیدیم  و سپس صبح به طرف منطقه بوالحسن بانه که طرح عملیات قبلا درانجا مستقر بود رفتیم.

شهیدان عبدالصاحب غلامی ، حسن نوابی و همرزمان

 در طرح وعملیات جمع خوبی همراه هم بودیم که برادران یوسف حمیدی ،حجت الله اخلاص نیا(دهدشت) ،خدارحم ابافت و تعدادی از برادران دزفولی واندیمشکی در کنار هم بودیم که ان زمان سردار حشمت حسن زاده مسئولیت ان را به عهده داشت چند روزی در منطقه بوالحسن  ماندیم  که یک شب حشمت به بچه ها اعلام که امکانات را جمع اوری کنید به منطقه جدیدی میرویم وتوضیحات لازم را تشریح کردند

در این مدت عبدالصاحب حال وهوای عجیبی داشت صبح زود چادرها و وسایل را جمع آوری کرده و با یک لندکروز و جیپ ولندروزکالسکه ای و لندروربه منطقه آلان سردشت حرکت کردیم و در حوالی روستای بیطوش در سنگرهایی که از قبل تهیه شده بود مستقر شدیم ، پس از توجیه وتشریح ماموریت جدید کار ما شروع شد هر روز به اتفاق عبدالصاحب و ابافت و اخلاص نیا در کل منطقه محل مقرها بنه ها و ادوات و توپخانه و شناسایی ان را انجام داده و شب جمع بندی وگزارش کار داده می شد ، در کنار این موضوع روی هدف و طرح هم مباحثی پیش می امد و دوستان نظریات خود را می دادند که عبدالصاحب نیز در این زمینه خوب فعال بود روزهای جمعه که می شد اصرار زیادی بر غسل جمعه داشت ،هر موقع در گوشه ای خلوت میکردیم می گفت : دلم برای بچه ها تنگ شده و یاد اخوی شهیدش احمد و شهید حسن نوابی  و دیگر دوستان شهیدش او را به شدت در فکر می برد.

یک روز که به همراه ابافت قرار بود خودشان را سریع به منطقه عملیاتی برسانند با توجه به رانندگی خوبی که داشتند سوار بر جیپ شده و درحین رانندگی ابافت به عبدالصاحب گفت با این سرعتی که داری می روی مانند تعیب وگریز پلیس و سارق با آژیر می باشد یه کمی آهسته تر برو!!  چیزی نگذشته بود که روی یک پیچ با توجه به شنی بودن مسیر و سبکی جیپ از کنترل او خارج شد و سبب واژگونی جیپ شد و ابافت گفت ابتدا من بیهوش شدم زمانی که به هوش امدم عبدالصاحب را ندیدم با صدای بلند فریاد زدم : عبدالصاحب .... صدایی از زیرجیپ بگوشم رسید  که گفت: من اینجایم که بشکل معجره آسایی بین صندلی وفرمان جیپ قرار گرفته بود و با شلیک دو خشاب بصورت هوایی مقر نظامی که نزدیک ان محل بود به کمک امدند و جیپ را بلند کرده و الحمدلله بخیر گذشت و به ادامه ماموریت رفتند.

 مدتی که بر روی ارتفاعی کار انجام دادیم عملیاتی در منطقه ارتفاعات بلفت و دوپازا و تپه جنگلی مشرف بر شهر قلعه دیزه عراق انجام شد که به لشکر هم ماموریت احتیاط منطقه داده شد و بسمت ان منطقه حرکت کردیم ولی وارد عمل نشدیم یادم هست جمعه بود عبدالصاحب گفت بریم غسل جمعه انجام بدیم نهر اب بزرگی در انجا بود و بسیار سرد که رفت و غسل جمعه را  انجام داد .شب بعد مجددا به منطقه خودمان حرکت کرده که در بین راه ماشین خراب شد ، مقری از برادران ارتش در ان نزدیکی بود اینکه مطرح می کنم مقر ارتش در حقیقت کل این مناطق در اختیار ارتش بود و سپاه با شناسایی در برخی مناطق اقدام به عملیات می کرد.

 خلاصه مکانیکی از ان مقر اوردیم و ماشین را راه انداخت و دیر موقع به مقر خودمان رسیدیم و روز بعد با توجه به وضع خاص محور و جبهه ماووت عراق که بوجود امده بود به لشکر ماموریت جدید ابلاغ شد ؛ قرارگاه نجف  هدایت کلی منطقه را داشت که آن زمان برادر کیانی فرمانده ان بود کار شناسایی و استقرار ادوات انجام شد که در نیمه شب خبر رسید که عراق قسمتی از ارتفاع قشن را گرفته بود و لشکر گردان فجر را سریعا وارد عمل کرد که حرکت گردان فجر همزمان شد ،نیروهای عراقی که به قصد تصرف مابقی ارتفاع قشن حرکت کرده بودند و ایجاد درگیری شدید بین دو نیروی اماده عمل که این درگیری  به نبرد نزدیک و تن به تن تبدیل گردید و با تلفات سنگین دشمن و دادن تعداد زیادی شهید و مجروح از گردان فجر منجر شد و نیروها به مواضع قبلی خود برگشته و بلافاصله گردان فتح را برای شب بعد آماده می کنند که با توجه به ماجرای گردان فجر درخواست یک شب مهلت جهت بررسی بهتر منطقه از سوی گردان فتح داده شد و با این درخواست و حمایت برادر حشمت حسن زاده پذیرفته شد

گردان فتح نیز فرمانده گروهانها و تدارکات و عوامل موثر در کار را غروب  08/04/1366به منطقه فرستاده تا با ان محل اشنا شده، که در این شناسایی و بازدید  بر اثر اصابت خمپاره در نزدیکی نیروها جعفر عاکف و حجت الله قره غانی به شهادت رسیده و چند نفر نیز مجروح می شوند  ولی بسیاری از ابهامات بر طرف شده و دید بهتری نسبت به منطقه بوجود امد ؛ یکی از راهکارها از جناح سمت چپ منطقه ودور زدن دشمن توسط تیم ویژه ای بود که باعث غافلگیری نیروهای عراقی شود

تلخی شهید شدن جعفر عاکف و حجت الله قره غانی و پربار بواسطه فرصت شناسایی و تهیه طرحی حساب شده در جهت موفقیت یک تیم اطلاعاتی و تخریب و عملیات از مسیر سمت چپ کار شناسایی را تا زیر ارتفاع یا همان تپه دو قشن انجام می دهند و نهایت دسترسی انها تا حد سیم خاردار ابتدای میدان مین بود و از پایین ارتفاع که شیب بسیار تندی وسنگلاخی داشت مواضع نیروهای عراقی را بررسی نموده تخریب چی نیز وضعیت میدان مین را بررسی نمود زمانی که گزارش کار را دادند این مسیر قابل دسترسی تشخیص داده شد ولی پر خطر و به همین دلیل افراد مجرب و شهادت طلب درخواست داده شد که با جان و دل وارد عمل شوند .

این مهم به گردان اعلام شد بنا بود اطلاعات مسیر را نشان دهد ، تخریب مسیر میدان را باز نماید و نیروی طرح و عملیات هدایت این تیم ویژه را بعهده گرفته و چند دقیقه قبل از شروع درگیری این تیم خودشان را به زیر مواضع و سنگرهای رسانده باشند ؛  صبح قبل از عملیات اتفاق عجیبی افتاد فردی که قرار بود هدایت تیم را انجام دهد به دلایلی حاضر به همراهی تیم و گردان نشد و ساعت حدود ۸/۵ یا ۹ صبح بود برادر حشمت در ارتفاع مشرف به منطقه قشن آمده و در سنگری بود که همراه برادران عبدالصاحب غلامی ، ابافت و اخلاص نیا در حال استراحت بودیم که حشمت عبدالصاحب را صدا زد ؛ بلافاصله همه ما بلند شدیم که حشمت گفت: عبدالصاحب آماده شو سریع به همراه فلانی(نیروی طرح که قبلا تعیین شده بود) بروید ومسیر پایین را ببینید امشب تیم را شما ببر.

 به همراه بقیه دوستان گفتیم ما هم برویم که حشمت از قبل کارها را تقسیم کرده و گفتند نه و ماموریت هرکدام از ما را اعلام کرد و منتظر اطلاعات ماندیم ، به عبدالصاحب گفتم: تو چه حال و هوایی؟؟ بنظرم خمپاره ات را آماده کرده اند که گفت: خدا کند این دفعه زخمی نشوم و اگر خوردم شهید شوم و ادامه داد داشتم خواب احمد (اخویشان) را می دیم دیگر طاقت دوری ندارم .

روزی که از منطقه قبلی به قشن می امدیم من و عبدالصاحب با جیپ عملیات ابتدا به سمت مقر بوالحسن رفتیم و بعد به منطقه ماووت امدیم بدلیل مسافت زیاد و مسیر خاکی یک لحظه نگاه صاحب کردم زدم زیرخنده ...... گفت چرا می خندی گفتم آینه هم نداریم که نگاه کنی غیر از دو چشمت  هیچ صورت پیدا نیست و غرق در خاک وغبار است گفت خودت را ندیدی!!؟؟ و جمله ای گفت که خستگیمان پرید و قوت قلب گرفتم. گفت فکرمی کنی حضرت زهرا (س)   اینا را در نظر نمی گیره؟؟!! درآن لحظه که عبدالصاحب رفت دلم ریخت و یاد این صحنه و گفتار افتادم ؛ با همدیگر آخرین خداحافظی را از نزدیک نموده وما نیز به محل ماموریت خودمان رفتیم و عبدالصاحب بعد از شناسایی مسیر  بعد از ۴ ماه دوری از گردان فتح دوباره با نیروها و تیم ویژه از گردان اماده وارد عمل شدن در روی ارتفاع شماره دو قشن گردید.

 سه مسیر جهت واردعمل شدن در نظر گرفته شد که دو مسیر ان وسط و جناح راست تپه و یک مسیر از شیار سمت چپ بود که به عهده تیم ویژه شامل عبدالصاحب غلامی ، فرامرز نوریان ، ایمان امینی ، ابراهیم آهویی ، اصغراحمدی ، عبدالصمد فصیح  و .... بود و کار هماهنگ کردن مسیر عبدالصاحب که از شیار چپ بود بوسیله بی سیم از محلی که مسلط بر کل منطقه بود با گردان و محور را انجام می دادم و مرتب با عبدالصاحب صحبت لازم می شد ، کار به خوبی پیش میرفت وعراق تمام توان مقابله را در روبرو و روی تپه گذاشته بود. عبدالصاحب تماس گرفت وگفت الان جفت میدان مین هستیم و منتظر دستور، حشمت گفت: با نعمت و حاتم در دو محور عملیاتی دیگر هماهنگ شوند و راس ساعت ۲ شروع کنند.

 دقیق یادم هست صاحب ساعت رو روی دست راستش میبست که به اون رساندم زمان شروع را کمتر ۵ دقیقه مانده به ۲ صاحب که باید زودتر خودش را به زیر سنگر ها و مواضع میرساند حرکت نمود که در این لحظه درگیری شروع شد و صاحب گفت ما رفتیم یا علی و چند لحظه بعد صدای پریسوز بیسیم چی گروهان امام حسین ع از بی سیم امد که با تکبیر گفت تپه فتح شد و نیروها شروع به پاکسازی کردند.

 در این گیر و دار درگیری صدای بی سیم عبدالصاحب قطع شد ساعت ۴ حشمت سئوال کرد عبدالصاحب چه خبر گفتم ارتباطش قطع شد گفت برو پیدایش کن با یکی از نیروها با جیپ حرکت کردم به سنگر فرمانده گردان رسیدم گفتم چه خبر همه خوشحال از موفقیت بچه ها بودند ولی اتش دشمن روی محدوده تپه که فضای بسیار کمی بود متمرکز بود ، گفتم ماشین میتونه بره،یکی از برادران تدارکات گفت اره اسماعیل آژ و شکرالله چند بار رفتند و زخمی ها را آوردند ما هم با جیپ از تپه یک به سمت دو سرازیر شدیم .

روی ابتدای تپه محسن اکبری را دیدم به شدت درگیر بود تعداد کمی از نیروها سالم بودند و اکثرا مجروح شده بودند بعد از صحبت با محسن و دیدن اوضاع محل درگیری سئوال کردم عبدالصاحب را ندیدی گفت چرا اونجاست گفتم کجا اشاره کرد و گفت شهید شده..... خودم را رساندم در کنارش روی زمین خوابیده بود چفیه ای روی صورتش بود و در کنار دوست بسیار صمیمی اش فرشاد درویشی هر دو به شهادت رسیده بودند و دلتنگیهای صاحب درآن سحر با پیوستن به کاروان شهدا به پایان رسید ؛ من چهره برادرش احمد را در بعد از کربلای ۵ در سردخانه دیده بودم چهره عبدالصاحب دقیقا به همان صورت در خواب نازی فرو رفته بود و با رفتنش این داغ بزرگ را بر دل دوستانش گذاشت.

 یک لحظه متوجه شدم محسن اکبری داره صدا می زنه: مگه نیرو قرار نیست بیاد ؟؟ با توجه با اینکه گردان حمزه اماده کار بود اما منتظر دستور فرمانده محور بودند و واقعا تعداد نیروهای روی تپه درگیر انگشت شمار بودند و افزایش نیرو باعث بالا رفتن تلفات خودی می شد و باید بصورت محدود این جابجای صورت می پذیرفت ، محسن گفت : نجف را همراه خودتون به عقب ببرید... به نزد برادرم نجف زراعت پیشه رسیدم در حالت بیهوشی و وضعیت بسیار بدی از لحاظ مجروحیت بود به زحمت و با درد بسیار شدید او را داخل جیپ گذاشته وصدای ناله ازدرد زخم هایش بلند شد گفتم: باید تحمل کنی راهی نیست و یکی دیگر از مجروح ها را سوار کرده و به اورژانس رساندیم.

 به حشمت  خبر شهادت عبدالصاحب را که دادم بسیار ناراحت شد ولی با این حرکت که این تیم انجام داد و جنگ مردانه ای نیروهای گردان فتح از روبرو انجام دادند رشادت ودلاور مردی گردان فجر را در شب اول تکمیل کرد ، حشمت مرتب در بی سیم  می گفت: ماشاالله امشب حبیب شمایلی ناظر کار شماست و به نیروها روحیه می داد و گردانهای فتح و فجر هم اثبات کردند که واقعا پروش یافتگان شجاع و وفاداران صدیق به عهد و پیمان خود با فرماندهان شهیدی همچون شهید شمایلی و بهروزی و دیگر فرماندهان شهید این خطه میباشند.

شهید جعفر عاکف و برادران پازند و نواب

#ارتفاعات_قشن

#عملیات_نصر4

#لشکر_7_حضرت_ولیعصر

#عبدالصاحب_غلامی

#ماووت_عراق

شهادت یا زنده در اسارت : چرا این مشکل تا کنون حل نشده است؟

روزی که آقای متوسلیان با یک فروند هواپیمای ۷۴۷ بدون صندلی، پر از نیرو به فرودگاه دمشق آمد، من در دمشق بودم و از آن‌ها استقبال کردم و تا ساعتی که می‌خواست برای بازدید به جنوب لبنان برود همراهش بودم. من در سفارت کنار آقای [علی‌اکبر محتشمی‌پور] نشسته بودم که آقای متوسلیان به آن‌جا آمد؛ تقی رستگار هم همراهش بود. آقای سید محسن موسوی، کاردار ما در بیروت، هنوز نیامده بود. آقای متوسلیان گفت؛ «من می‌خواهم به اتفاق آقای موسوی به بیروت بروم.»

رزمندگان اعزامی به سوریه در هواپیما به فرماندهی حاج احمد متوسلیان

به ایشان گفتم: «نرو.» ایشان گفت: «نه، می‌خواهم بروم.» گفتم: «حاج احمد، من این‌جا فرمانده توام و به تو تکلیف می‌کنم نرو.» گفت: «خواهش می‌کنم این حرف را نزن. من می‌خواهم بروم. اجازه بدهید بروم!» گفتم: «من الان مصلحت نمی‌دانم. من اوضاع منطقه را می‌شناسم.» گفت: «برایم دعا کنید، من رفتم.»

رفتن همانا و گرفتار شدن همانا. تلاش بسیاری کردیم که از آن‌ها خبری به دست آوریم. اولین خبری که به دست آوردیم این بود که آن‌ها به دست گروه ایوی هبیقه و سمیر جع‌جع دستگیر شده‌اند. خبرهایی که اوایل می‌رسید این بود که وقتی جلوی آن‌ها را گرفته‌اند، دو نفرشان درجا کشته شده‌اند. ما می‌‌گفتیم اگر از بین آن‌ها کسی مقاومت کرده و شهید شده باشد، حتما اولی‌اش حاج احمد است. برای این‌که او آدم خاصی است که زیر بار زور نمی‌رود؛ ولی هیچ دلیلی پیدا نمی‌کردیم که آن‌ها شهید شده باشند. سال‌های اول، اتفاقا در مقطعی، یک آمریکایی را گرفته و به ایران آورده بودند. دولت سوریه به شدت فشار می‌آورد که ما نمی‌توانیم در مقابل آمریکا مقاومت بکنیم. زیرا این موضوع، که این آمریکایی از لبنان به سوریه و از سوریه به ایران منتقل شده، لو رفته است.

حافظ اسد، با توجه به کمک‌هایی که به ما می‌کرد، اصرار داشت این شخص را پس بدهیم. من نزد حافظ اسد رفتم و گفتم: «ما حاضریم این آمریکایی را با چهار اسیر خودمان مبادله کنیم.» تقریبا چهار ماه طول کشید. آقای حافظ اسد همه اطلاعات امنیتی سوریه را در اختیار من گذاشت؛ در آن‌جا چند استخبارات وجود داشت: استخبارات عسگری، استخبارات مدنی، استخبارات قومی، استخبارات کل. در راس همه آن‌ها شخصی به نام احمد دیاب از رده‌های بالا بود. ایشان در ارتباط با من قرار گرفت. او بعد از چهار ماه آمد و گفت: «هر چهار نفر کشته شده‌اند و دیگر وجود ندارند.»... به همان حرف قانع نشدیم.

دیپلمات های اسیر در چنگال فالانژهای لبنان

در موارد دیگری هم که در لبنان معاوضه می‌شدند، تا جاهایی رفتیم، ولی خبرهایی که درباره زنده بودن آن‌ها آمده مستند نیست. مثلا از قول چهار اسیر لبنانی که آزاد شده بودند، خبر آوردند که آن چهار اسیر آن‌ها را دیده‌اند. وقتی رفتیم و با آن اسرای لبنانی آزادشده صحبت کردیم، گفتند: «ما چنین حرفی نزده‌ایم.» یا مثلا می‌گویند که صدایی از سلول بغلی شنیدیم؛ وقتی می‌پرسیم که آیا دیده‌اید؟ : «نه، ندیده‌ایم.» لذا با شناختی که از روحیه حاج احمد داشتیم، اطمینان داشتیم که ایشان حتما مقاومت می‌کرده. همچنین مدرکی نداریم که آن‌ها را به اسرائیلی‌ها تحویل داده باشند. وقتی سمیر جع‌جع آزاد شد، به سراغش رفتند. او هم گفت که گروگان‌ها همان موقع کشته شده‌اند. اما این حرف هم قابل اعتماد نیست. بنابراین ما اطلاعات دقیقی نداریم.

تاکنون هم در تلاشیم و هم در مذاکرات موضوع را مطرح می‌کنیم، ولی هنوز اطلاعاتی به دست‌مان نرسیده. دعا می‌کنیم که ان‌شاءالله آن‌ها زنده باشند.

منبع: برای تاریخ می‌گویم؛ خاطرات محسن رفیق‌دوست، به کوشش سعید علامیان، تهران: سوره مهر، چاپ اول، ۱۳۹۲، صص ۲۲۷-۲۲۹

خاطره ای ماندگار از ایستاده در غبار

راوی : جهانگیر مرادیان
مدتی قبل از عملیات فتح المبین در آخرین اعزام از شهرستان بهبهان نیرویی به استعداد یک گروهان ازبهبهان به سمت اهواز انجام شد .
غروب بود  درخوابگاه گلستان جای گیر شدیم.
اتاقها شامل تخت های دوطبقه بود.شب نادر درخشنده (شهید) روی تخت طبقه بالا خوابید ؛ نصف شب بود که با صدای مهیبی ازخواب پریدیم فکر کردیم بمباران دشمن بوده یا زلزله شدید......
اما دیدیم نادر درخشنده از طبقه بالای تخت به روی زمین افتاده  و جالب این بود که از خواب هم بیدار نشد.  .
آن شب بخیرگذشت .... 
فردا بعد از ظهر به سمت جبهه شوش معروف به شهر شهیدان گمنام حرکت کردیم .
نیروها را به چند دسته تقسیم نمودند. دسته ما عبارت بود از پاسدارروشن بین فرمانده دسته ، شهید نورا...مسیح پور، زنده یاد احمد خیرخواه ، زنده یاد قدرت بابایی ، زنده یاد سیدغالب تیمار، قدرت ا...دهدشت(اخلاص نیا) ، حمیدرضا فرح بخش، نادردرخشنده ، یوسف زمانزاده ،یکی بود بچه بندر به اسم نوبخت و تعدادی دیگرکه نامشان را فراموش کرده ام. من هم معاون اقای روشن بین بودم .
شب  در شهر شوش بودیم شبی که آتش  توپخانه زیادی روی شهر ریخته شد.
روز بعد هر دسته ای را به یک تیپی فرستادند و دسته ما هم به تیپ 27 محمدرسول ا... ص مامور شد.
دسته خوبی بود با وجود نورا.. مسیح پور و زنده یاد قدرت بابایی. لحظات تکرار نشدنی بود با شوخی های قدرت و نورالله.
صبح به سمت محور  علی گره زد رفتیم ، تیپ 27 محمدرسول ا... در آن محور بود.  .......
بعداز انجام ماموریت محوله در محور به پادگان دو کوهه برگشته و در آن جا معاون حاج احمد متوسلیان فردی بود بنام دستواره که با بچه های بهبهان بسیار صمیمی و خوش رو بود و به همین سبب دژبانی پادگان دوکوهه را به ما سپرد .در این زمان غنایم و امکانات تیپ بسیار زیاد بود و ماموریت بچه های ما سخت و حساس بود اما ما طبق دستورالعمل ایشان به نحو احسن ماموریتشان را انجام می دادند. در این زمان برادر  روشن بین را هم برای انجام کاری به ماموریتی دیگر فرستادند و ما بودیم پادگان دو کوهه و چند هفته ای که  درآنجا ماموریت داشتیم و فرماندهان تیپ نیز رضایت کامل داشتند .
در طی این مدت چند برخورد کاری نیز با حاج احمد متوسلیان فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله ص داشتم آدم خوش برخورد ، جدی و مصممی بود و با روی گشاده تحویل می گرفت و در پایان ماوریت حاج احمد شخصا از نیروهای اعزامی بهبهان به سبب انجام درست ماموریت قدردانی کرده و حتی دربرگ پایان ماموریت بنام اینجانب قدردانی و موردتشویق قرار داد و از تک تک بچه های بهبهان صمیمانه سپاسگزاری کرد.

حاج احمد متوسلیان


 #احمد_متوسلیان
#جبهه_شوش
#رزمندگان_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46

یعنی همین جا اصابت می کند؟

پدافندی شلمچه

راوی : عبدالکریم مسکنتی

چند روز مانده به نوروز سال 66 فرماندهی لشکر 7 ولی عصر(عج) از گردان فجر خواست تا خط پدافندی شلمچه در نهر جاسم را از نیروهای شمال تحویل بگیریم. جهت آشنایی با وضعیت خط و هماهنگی به آنجا رفتم.

سنگر فرماندهی گردان، کوچک و باصفا بود، فرماندار شهرشان نیز برای بازدید رزمندگان، به آنجا آمده بود.

اطلاعات لازم را در خصوص منطقه وتعویض نیروها خواستار شدم.

فرمانده گردان گفت: خط پدافندی خطرناکی است، گردانهای مستقر در این خط تلفات زیادی داشته اند و بیشترین تلفات موقع تعویض نیروها بوده است. خط L مانند واز دو طرف، زیر دید و تیر دشمن هستیم وچون فاصله ما با دشمن کم است، زود متوجه حرکات می شوند و اگر بیسیم هم روشن باشد، شنود می کنند و متوجه جابجایی نیروها می شوند، در نتیجه آتش سنگین براه می اندازند.

نیروهای گردان فجر و فرماندهان

با اطلاعات کامل از منطقه برگشتیم.  فرماندهان گروهانها وسپس نیروها را توجیه کردیم. مقرر شد درشب، تا حدود سه کیلومتری خط با خودرو و چراغ خاموش برویم، تجهیزات و وسایل طوری باشد که به هم برخورد نکنند، تا صدا ایجاد نشود و همه بیسیم ها خاموش و هیچ کسی حق روشن کردن آنها را ندارد.

تمام موارد گفته شده رعایت شد و همه همکاری کردند. نیروهای قبلی از سنگر خارج، و نیروهای ما به آرامی وارد سنگر شدند و الحمدولله، بدون اینکه دشمن متوجه شود، جابجایی صورت گرفت.

فرمانده گردان قبلی تشکر کرد که جانب احتیاط را رعایت کرده ایم و گفت: این اولین بار است که در این خط جابجایی صورت گرفته و هیچ تلفاتی نداشته ایم.

پس از چند روز مهندسی لشکر در شب سنگری جهت فرماندهی گردان، با شکافتن دژ ایجاد کرد. صبح که نگاه کردیم، متوجه شدیم که لودر نتوانسته بود پشت سنگر را کامل خاک ریزی کند و یک سطح حدود یک متر مربع از ورق کرکره پیدا بود.

برادر سیدی فرمانده محترم گردان گفتند: به سنگر جدید نقل مکان کنیم.

بنده گفتم صبر کنید تا شب پشت سنگر را با بیل خاکریزی کنیم که اگر خمپاره ای به این قسمت خورد وارد سنگر می شود و تلفات می دهیم. آقا سید فرمودند: یعنی این همه زمین فقط همین جا خمپاره می خورد؟

من گفتم ما باید احتیاط کنیم چون احتمالش هست ولی هر چه شما بگویید. سپس گفتند: سنگر را تمیز کنیم و با برادر امیر نجفی تماس گرفتند و گفتند: وسایل را بار لند کروز کنید. شهید محسن اکبری نیز که بصورت میهمان و دوستانه به گردان آمده بود، مثل همیشه فعال و آماده کار، وسایل را با زحمت زیاد، بار کردند.

ما درحال تمیز کردن سنگر بودیم که خمپاره ای 60 کنار همان جایی اصابت کرد که خاکریزی نشده بود. صدای انفجار،دود و‌ گرد و خاک سنگر را فرا گرفت. ترکشهای ریزی هم که از ورق کرکره عبور کرده بود، همهٔ ما که در سنگر بودیم را مورد لطف و ناز یواشکی قرار داد.

نیروهای گردان فجر و فرماندهان

بنده و برادران سیدی، رسول رضایی وابراهیم خیاط بطرف بهداری میدویدیم، دراین مسیر سید با برادر نجفی تماس گرفت و گفت: وسایل را خالی کنید، آقا امیر هم که خبر نداشت قبول نمی کرد چون با زحمت بار کرده بودند. خلاصه قانعش کردیم که سنگر امن نیست. بار را خالی کرده، شب پشت سنگر را خاک ریختیم وفردا اسباب کشی.

در سنگر جدید که مستقر شدیم، یک شب برادر نجفی در راهرو سنگر دراز کشید و گفت: من همین جا می خوابم. روی دیواره راهرو جعبه خالی مهمات را پر از خاک کرده بودیم. گفتم: اگر خمپاره از این زاویه آمد و روی جعبه خورد، ترکش می خوری، اینجا امن نیست، برو داخل سنگر بخواب. برادر نجفی گفت: یعنی خمپاره همین جا می خورد؟ داخل گرم است و من اینجا می خوابم.

در این لحظه برادر سیدی که نوازش خمپاره قبلی را بخاطر داشت،  با همان شوخ طبعی که دارند، کتف امیر آقا را گرفته، کشید و به سنگر برد و گفت: اگر گفت خمپاره می خورد، حتماً می خورد. نصف شب خمپاره ای روی همان صندوق اصابت کرد و اگر برادر نجفی در راهرو خوابیده بود.........

اینگونه بود که خداوند مدیر گروه را حفظ کردند، برای امروز که با تشکیل گروه یاد یاران، ارتباط برادران پس از سالها برقرار و خاطرات زنده گردند.

بنده همیشه معتقد بودم، در جنگ و امور نظامی باید حد اقل خطر را هم بزرگ شمرد تا جانب احتیاط رعایت و پیشگیری شود تا خسارت به حد اقل برسد.

#پدافندی_کربلای5

#گردان_فجر

#لشکر7_حضرت_ولیعصر

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

اولین زمستان جنگ (7)

راوی : یوسف متانت

.......از آنطرف بیسیم هم صدای تکبیر و خوشحالی افراد توپخانه شنیده میشد.
بلاخره اگه لودر منهدم نشد ، محل تجمع نیرو یا سنگرهای فرماندهیشان منهدم گردید.

آفتاب در حال غروب کردن بود. 
بدستور فرمانده گروه قایق روشن شد و از ما خواست که سوار شویم.  قرار بر این شد که تا محلی از رودخانه که نزدیک محل استقرار نیروهای دکتر چمران بود رفته و در آنجا نیروهای خودشان را پیاده کرده و سپس ما دو نفر را به سوسنگرد رسانده و بعداً نیروهای خودشان را به محل سنگرهای خودشان برسانند.

بعد از نیم ساعتی که حالا هوا کاملاً تاریک شده بود در محل انشعاب رودخانه کرخه به سوسنگرد و بستان ، نیروها را پیاده  و ما دونفر را بعد از چندین دقیقه در محلی که صبح سوار قایق شده بودیم ، پیاده نمود.
بعد از خدا حافظی از قایق ران و رسیدن به خشکی ، متوجه شدیم که تعدادی از نیروهای خودی ، منجمله فرمانده سپاه سوسنگرد در ساحل  رودخانه حضور دارند. و از پیاده شدن ما از قایق تعجب کردند.

برادر یوسف متانت در جمع همرزمان

فرمانده گفت : ما همه اش نگران وضعیت شما دونفر بودیم .زیرا که آن شش نفر همراه شما عصر به مقر برگشته و احتمال کشتن شدن شما را در اثر گلوله های خمپاره دادند. و ما فقط احتمال کمی برای زنده ماندنتان میدادیم .و فقط ساحل روبرو را نگاه میکردیم که شما را پیاده ببینیم.

بعد از روبوسی و ابراز خوشحالی از زنده بودنمان توسط فرمانده ، از طرف دیگر دوستان حاضر در ساحل رودخانه نیز مورد تشویق و خوشامد گویی قرار گرفتیم.

وقتی که گزارش هدف قرار دادن نیروهای دشمن را توسط گروه دکتر چمران به فرمانده دادم ، ایشان هم ضمن تایید شنیدن صدای آمبولانسها و گزارش دیده بانها مستقر در آن سمت رودخانه ، با تشویق 
ابراز خوشحالی از این اتفاق از بچه های بهبهان با گرمی و حرارت خاصی یاد کرد .

یکی دو نفر از همراهان صبح هم آمده بودند. و وقتیکه که ما را زنده دیدند تعجب کردند، که با اینهمه آتش تیربار و خمپاره هنوز زنده ایم.

از او راجع به کار خودشان سوال کردم که : 
شما وقتی از ما جدا شدید کجا رفتید و چه کار کردید؟
 گفت: 
بعد از طی مسافتی  که بحالت سینه خیز و نشسته به جلو حرکت کردیم ، در وسط زمینهای کشاورزی کانال آب بزرگ و عمیقی پیدا شد. وارد کانال که شدیم ، از دید و تیر عراقیها در امان ماندیم . ولی دیگر حال و رمقی برایمان جهت جلو رفتن باقی نمانده بود. و از طرفی آفتاب هم داشت غروب میکرد ، با دوستان مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم که به سمت سوسنگرد برگردیم.

بعد از خدا حافظی از فرمانده و سایر برادران حاضر در ساحل به سمت سنگرهای خودمان به راه افتادیم.

به محض رسیدن به سنگرها، چنان از طرف بچه های گروه مورد استقبال و گریه و زاری قرار گرفتیم که خستگی آن روز را کلاً فراموش کردیم.

بعضی از همرزمان چنان ما را در آغوش گرفته و گریه میکردند که قلم از توصیف آن لحظات عاجز است.
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46

نوحه سرایی برای شهید زنده

راوی : عبدالصاحب مرائی
درجبهه های حق علیه باطل عزاداری خامس آل عبا و اهل بیت جایگاه ویژه ای داشت و بعد از فراغت از آموزش های نظامی و عقیدتی بخش زیادی از زمان به مناسک معنوی شامل نماز جماعت ، ادعیه و زیارت های وارده و در ادامه آن به برپایی عزاداری می گذشت که نقش بالایی در تقویت روحی و آمادگی بچه های رزمنده داشت.
رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که اغلب از بهبهان ، آقاجاری ، امیدیه و سایر شهرهای جنوب بودند از نوع خاصی عزاداری سنتی دایره وار با حس و حال خاص خود داشتند که هنگام برپایی آن رزمندگان سایر استان های جمعی یگان به دور آنها جمع شده و برخی نیز به درون صف های عزاداری می پیوستند .
شیوه عزاداری به این گونه بود که رزمندگان تیپ از محل استقرار گردانها و واحدها به صورت صفوف چهار نفره منظم در حالی که با دست چپ کمر نفر مجاور خود را می گرفت به صورت حرکت تند  در حال که با دست راست به سینه می زدند و جواب نوحه ها را می دادند با هماهنگی جلو دارهای دسته عزا  وارد حسینیه و محل تعیین شده برای عزاداری شده و آماده اجرای مراسم اصلی عزاداری در آنجا می شدند .
مداحان اهل بیت نیز به نوبت نوحه هایشان را  خوانده و شور و احساساتی وصف ناپذیر در این برنامه ایجاد می شد که دیدن صوت و تصویر آن پس از سه دهه از گذشت دفاع مقدس هنوز اشک را بر چهره یادگاران آن مراسم ها جاری می سازد ؛ در حقیقت شور و انرژی خود را در عزاداری تخلیه نموده و در پایان نیز همه دور هم نشسته و نوحه (سه سنگ و روح الله صل الله) توسط میدان دار عزاداری خوانده و در اینجا شدت وسنگسنی سینه زنی و جواب نوحه ها باعث تکان خوردن در و دیوار حسینیه و رسیدن نوای آن تا دور دست ها می شد و چه رزمندگانی که در گوشه و کنار تا زمان طولانی بعد از پایان برنامه عزاداری در گوشه و کنار از شدت تاثر و گریه و ناله بر روی زمین مشاهده می شد که در شب های منتهی به عملیات به اوج خود می رسید.
تیر ماه 1365 بود و عراق در راستای استراتژی دفاع متحرک به دلیل ناکامی در بازپس گیری فاو به نقاطی از جبهه ها حمله نموه و برخی مناطق را به تصرف خویش درآورده بود یکی از این مناطق شهر مهران و ارتفاعات قلاویزان بود و برای بازپس گیری شهر مهران بلافاصله برخی یگان ها از جمله تیپ 15 امام حسن مجتبی ع را به منطقه عملیاتی انتقال داده و در عملیات آزاد سازی مهران و مناطق پیرامونی آن شرکت داشتند و در این بین تعدادی از نیروها نیز به شهادت رسیده یا زخمی شده بودند.

زنده یاد امیر کریمی


وقتی از خط مقدم به عقبه تیپ در منطقه صالح آباد برگشته و در چادرها مستقر شدیم به خاطر شهادت تعدادی از همرزمان همه مغموم و ناراحت بودیم  و یکی ازدوستان به نام امیرکریمی که از ناحیه پیشانی و ناحیه گیجگاهی ترکش خورده و او را به عقب و مراکز درمانی منتقل کرده بودند و لحظاتی بعد خبر شهادت او را به جمع بچه رساندند ؛ وقتی همه  یقین پیدا کرده که او  شهید شده در همان شب مراسم عزاداری برای شهدا برگزار شد که در آن مراسم زنده یاد مهدی حق پرست  و من نوحه خوان مراسم بودیم که در آن نوحه ای برای ذکر یاد دوست شهیدمان خوانده و همه در فراق وی گریسته و عزاداری نمودیم و بعد از نیزشام غریبان برای شهدا برپا نمودیم.
به دلیل تثبیت وضعیت شهر مهران و نیاز نیروها به تجدید قوا و استراحت چند روز به نیروها مرخصی داده که در آنجا با ناباوری خبر سلامتی دوست عزیمان را شنیدیم و از صمیم دل بابت این اتفاق خدای بزرگ را سپاس گفتیم در عین این که از بابت نوحه خوانی و عزاداری برای زنده شهید یا شهید زنده خندان و نقل مجالس شده بود .
#عزاداری
#فرهنگ_جبهه
#عملیات_کربلای1
#امیر_کریمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46

واقعیتی به نام جنگ

هنر و سابقه جنگ

جنگ پدیده ای است به قدمت تاریخ حیات بشر؛تا هنگامی که گروههای مخالف با هدف ها و سیاست های متضاد وجود دارد و تا هنگامی که نیروهای مسلح وسیله تامین سودمندی و ابزار پیشبرد مقاصد سیاسی باشد جنگ وجود دارد .

هنر و سابقه جنگ

جنگ برای هر دولتی اهمیت دارد و نه تنها به عنوان یک سلاح مطلوب به شمار میآید بلکه در آخرین مرحله به عنوان تنها سلاح استفاده میشود به عبارتی جنگ وسیله ای است نهایی که دولت ها با کمک آن خواسته های خود را عملی می کنند. تاریخ جنگ با تاریخ تسلط انسان بر زمین برابر است و هدف آن غالبا گسترش ارضی بوده و تا نابودی دشمن ادامه می یافته است.(جنگ پدیده ای است به قدمت تاریخ حیات بشر)

تا زمانی که ملتها وجود دارند به تنظیم قوائد و قوانین در روابط بین الملل خود و دیگرانند که این همان سیاست است.اگرجنگ ادامه این روابط متقابل باشد پس چیزی طبیعی است و در آن صورت دیگرجنگ در مقابل صلح نخواهد آمد بلکه به مثابه تداوم سیاست خودنمایی خواهد کرد اگر چه در طول تاریخ از بیان جنگ به عنوان یک عمل مستقیم احتراز جسته اند.

هنر و سابقه جنگ

#هنر_جنگ

#جنگ

#جنگ_سیاست

بغض خفته

راوی : حمید حکیم الهی

گذر و حوادث زمان بعضی از خاطره ها و مسائل را هیچگاه نمی توانند را به فراموشی بسپارند ، یکی از موارد جریان شهادت دوست قدیمی ام حبیب الله شمایلی که مدت زمانی نیز  در تیپ امام حسن مجتبی علیه السلام  افتخاری شاگردش را داشتم  می باشد ، دم دمای  صبح روز دوم عملیات کربلای 5 در پنج ضلعی بودم که دیدم از ته کانال او به همراه حشمت به سمت من می آیند به من که رسیدند احوال پرسی گرمی کردند و پرسید از کی تا حالا اینجا هستید ؟ گفتم از شب گذشته ، شما اینجا چه می کنید ؟ ( بعد از منحل شدن تیپ امام حسن مجتبی علیه السلام من به ضد زره آمدم و او به لشگر ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف رفت)  خندید و گفت غلامپور ( فرمانده قرارگاه کربلا) گفته نیروهات را ببر جلو ، اومدم خودم اول اینجا را ببینم و بررسی کنم و بعد بچه ها را بکشم جلو ، (این خصلت مشترک عمده فرماندهانی بود که اکثرشون هم در همان ایام دفاع مقدس به یار رسیدند که تا خودشون از وضعیت موجود در خط مقدم جبهه اطمینان حاصل نمی کردند نیروها را جلو نمی آوردند ،  با اینکار خودشان می خواستند تا می توانند از حجم تلفات جانی نیروها را بکاهند ) 

شهیدان حبیب الله شمایلی و حسن درویش

بعد سوالاتی راجع به وضعیت منطقه از من پرسید و رفتند ، غروب اون روز من در بالای کانال زوجی مجروح شدم و من را از منطقه خارج کردند و  دیگه او را ندیدم  چند روز بعد بیمارستان بودم از منطقه با من تماس گرفت و حالم را پرسید و گفت کی و چگونه مجروح شدی ؟ ماجرا را بهش گفتم ، خندید و گفت فلانی یه چیز بهت بگم بخند ، گفتم چی شده ؟ گفت چند روز پیش تلفنی با منزل تماس گرفتم اونا پرسیدند از فلانی چه خبر ؟  گفتم حالش خوبه ، خانواده گفتند مطمئن هستی ؟  گفتم آره ، اونا گفتند مرد حسابی فلانی الان چند روزه زخمی شده و در بیمارستان بستری است ، می گفت خندیدم و گفتم من تو منطقه هستم شما به من اطلاعات می دهید ؟ آنها گفتند باور نمی کنی این شماره تلفن بیمارستان رنگ بزن ، الان هم باورم نمی شد که حرف خانواده درست باشد ، گذشت ده روز مانده به پایان عملیات کربلای 5 او به بهبهان آمد تا او را دیدم دلم هری ریخت پائین ، گفتم یا ابوالفضل،  رنگم پرید ، پرسید چته ؟ گفتم هیچی ، دوباره خندید و گفت حالت خوبه ؟ گفتم نه آره ، گفت بالاخره نه یا آره ؟ گفتم ولم کن حالم خوب نیست ، گفت چت شده ؟ جوابش را ندادم ولی دلم آشوب شده بود ، می دانستم این سفر آخری است که او را می بینم ، گوشه ای نشسته بود و با دو فرزند خردسال خود بازی می کرد من یواش به او نگاه می کردم و بی صدا گریه می کردم ، هرگاه نگاهش را به سمت من بر می گرداند من بخاطر اینکه مبادا اشکی در چشمم را ببیند سرم را پایین می انداختم ، دو روز بعد با هم به سمت اهواز رفتیم در راه خیلی با او صحبت کردم و به او گفتم فلانی مواظب خودت باش بخاطر دختر و پسرت ، هیچی نمی گفت ولی وقتی نگاهم می کرد دلم آتش می گرفت و می دانستم بازگشتی در کار نیست ، به اهواز که رسیدیم او به لشکر رفت و من به تیپ ، دو روز اهواز بودم هر روز از اهواز با خانواده تماس می گرفتم و می پرسیدم فلانی تماس نگرفته است ؟ آنها شک کردند و گفتند چته تو ؟ تو توی اهوازی از ما سراغ او را می گیری ؟ به بهبهان برگشتم صبح روز هفتم اسفند روزی مثل امروز دلم بد جور شور می زد هر چه صلوات می فرستادم آرام نمی شدم ، بعد از ظهر ساعت سه بعد از ظهر بود که شنیدم اون اتفاقی که منتظرش بودم فرا رسیده است ، دوستی به درب خانه ام آمد و گفت فلانی رفیقت پرید ، گفتم کی ؟ گفت حبیب ، گفتم یا امام حسین ، مطمئن هستی ؟ گفت بله امروز صبح ساعت 4 صبح حبیب باوفایت به سمت حمید رفت ، روی زمین نشستم ، به من گفت فلانی تو که بی طاقت نبودی ؟ چرا اینجوری شدی ؟ گفتم فلانی فقط برو ، آمدم داخل خانه ، همسرم تا رنگ و روی من را دید گفت چه شده ؟ گفتم هیچی چادرت را بردار بریم پیش مامان ، گفت چیزی شده ؟ گفتم نه دلم برای مامان تنگ شده ، گریه کرد و گفت تو را خدا ، اگر چیزی شده بگو ، گفتم بریم تو راه برات می گم ، از درب خانه که آمدیم بیرون بهش گفتم حبیب زخمی شده !! جیغ زد و گفت دروغ نگو ..حبیب شهید شده ، نتونستم بغض خفته ام را نگه دارم و ترکیدم و چیزی نگفتم ، فهمید که بله حبیب هم به دیگر برادر شهیدش  یعنی حمید پیوسته است ، به خانه که رسیدیم غوغایی بود ...............  دو روز بعد که جسم بی روحش را به شهرم آوردند وقتی بالای سرش رفتم به چشمان نیمه بازش نگاه کردم و آرام با زبان نگاهم بهش گفتم دیدی که حق با من بود ، دیدی که تو هم .......  سال ها از اون روز می گذرد هر گاه به هفتم اسفند می رسم باز هم عین همان روز درونم غوغا می شود ، امروز همان روز است ، روز شهادت سردار شهید حبیب الله شمایلی جانشین فرمانده لشکر ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف که بعد از 76 ماه نبرد مداوم در سحرگاه روزی مثل امروز جسم خسته و زخمی اش بالاخره آرام گرفت در کنار برادر شهید خود بخاک سپرده شد ، روحش شاد خدا کند که صبح قیامت نگاهش را از من دریغ نکند .

#حبیب_الله_شمایلی

#معاون_لشکر7_حضرت_ولیعصر

#عملیات_کربلای5

#شلمچه_پنج_ضلعی

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

شجاع و بی ریا

راوی : نوذر یوسفی

سال 1366روز های اول تشکیل گردان امام حسین ع در لشکر 7 حضرت ولیعصر عج بود لبه های چادر را بالا زده و داخل  آن نشسته بودم ، دیدم یک نفر کنار درب چادر با یک وضعیت نا مناسب (پیراهن نظامی روی شلوار و کثیف . پوتین های خاکی با بندهای باز ، موهای سر و صورت ژولیده ) آمد و پس از سلام و علیک و احترام های معمولی اظهار داشت که من غلامعباس مرادی اصل پاسدار وظیفه هستم و به شما معرفی شده ام ؛ از لهجه شیرینش علیرغم اینکه چندین دندان در دهان نداشت متوجه شدم که بچه بهبهان است . پس از چند تا سئوال و جواب گفتم که چرا شما را به گردان های بهبهان  معرفی نکردند ؟ گفت :به خاطر داشتن نیرو و پر شدن سهمیه از طرف پرسنلی به گردان شما معرفی شدم .

شهید غلامعباس مرادی اول

با تحقیق و جستجو که در زمان جبهه از ابتدایی ترین اقدامات برای پذیرش هر فرد بود متوجه نکات ارزشمندی در سابقه وی در جبهه شدیم اول این که قبل از این که به عضویت پاسدار وظیفه  در بیاید با عضویت بسیجی  در جبهه ها حضور داشته و در عملیات های متعددی از جمله بدر . والفجر 8 .والفجر 9 .کربلای 5  و ماموریت های پدافندی شرکت نموده و در عملیات کربلای پنج با شجاعت و شهامت این عزیز و چند تن دیگر پیکر چندین تن از شهدا که در نهر جاسم به جا مانده بود به عقب انتقال داده شدند و  در طی همین عملیات کربلای 5 از ناحیه کتف مورد اصابت ترکش قرار می گیرد و پس از بهبودی نسبی به گردان بر می گردد.

 ایشان به یکی از دسته ها معرفی و بکار گیری شد ، او تحت فرماندهی سردار بسیجی شهید جاوید الاثر غلامحسین سلیمانی بود و از آنجا که نسبت به نیروهای تحت امر خود شدیداً احساس مسئولیت می کرد و آنها را از  لحاظ اعتقادی و اخلاقی پر بار می ساخت غلامعباس مرادی اصل نیز شدیداً مجذوب فرمانده خود شده بود و همراه دیگر نیروهای تحت امر نسبت به واجبات ، نوافل و مستحبات و پرهیز از محرمات حساسیت نشان می داد . از آنجا که رفتار خوبی با سایر نیروها داشت خیلی زود با تمام نیروها جوش خورد و رابطه صمیمی بر قرار کرد و در این مدت مورد ارزیابی قرار می گرفت . با گذشت زمان گردان در منطقه عملیاتی نصر4  تیر ماه 1366 حضور پیدا کرد و پدافندی قسمتی از منطقه را بر عهده گرفت . در این ماموریت با توجه به ارزیابی و سابقه حضور در جبهه و تجاربی که از غلامعباس حاصل شده بود پاسبخشی قسمتی مهم از منطقه پدافندی به وی واگذار گردید.

در تمام مدت ماموریت و بنا به در خواست خودش پاسبخشی از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب یک سره بر عهده می گرفت و در تمامی این مدت به کلیه نگهبانی ها و سنگرها و کمین سر کشی می کرد و سهم بزرگی در این ماموریت بر عهده داشت و الحق که زحمات و بی خوابی های فراونی را تحمل کرد . در منطقه عملیاتی نصر چهار پس از تثبیت خط پدافندی شهیدی کشف و شناسائی شد که با زحمات بسیار زیاد  توسط غلامعباس پیکر شهید به معراج الشهدا  منتقل گردید ؛ شهید تفحص شده اعزامی از مشهد مقدس بود که در عملیاتی که حدود ده ماه قبل از نصر چهار بود شهید می گردد و زمان تفحص و هنگام انتقال خون تازه ای از بدن مطهرش خارج می گردد گویی تازه  به شهادت رسیده است .

شهید غلامعباس مرادی اول

  غلامعباس در ماموریت بعدی گردان که در شهریور ماه در منطقه عمومی عملیات کربلای 5 در شلمچه حضوری موثرتر داشت و خیلی بیشتر از ماموریت گذشته فداکاری و جان فشانی نمود . شهید در این ماموریت هم پاسبخشی تمام خط را از غروب تا طلوع آفتاب به عهده داشت و سنگر استراحت خود را در محلی که ما به آن انگشتی می گفتیم و محل نیروهای کمین که کمترین فاصله با دشمن بعثی داشت قرار داد ( فاصله کمین ما تا خط مقدم دشمن حدود 25 متر بود که حد فاصل اروند صغیر بود ) و محل خواب او معمولا برانکاردی بود که کنار سنگر استراحت نیروهای کمین قرار داشت .

مرادی اصل در تمام مدتی که گردان در حال ماموریت بود خالصانه وعاشقانه و بی ریا در خط اول حضور داشت و این در صورتی بود که یکی از گروهان های گردان در عقبه بود و نیروها به صورت مداوم جهت استراحت جابجا می شدند ولی غلامعباس حاضر به جابجائی نشد تا اینکه ماموریت گردان به اتمام رسید و قرار شد گردان دیگری خط را از ما تحویل بگیرد و در این جا وی قبول کرد که یک شب دیگر برای توجیه نیروهای جدید در خط بماند . گردان پس از تحویل خط به عقبه و پادگان برگشت و نیروها به مرخصی رفتند وچند روز بعد او با یک دستگاه موتورسیکلت گردان که در خط جا مانده بود تا رامهرمز آمد ولی متاسفانه بجائی که از طرف مسئولین مورد تشویق قرار گیرد توبیخ شد .

 بعد از ماموریت پدافندی گردان با سایر گردان های دیگر لشکر به سنندج و پادگان حضرت محمد رسول الله ص منتقل شدند در این زمان خدمت سربازی غلامعباس به اتمام رسیده بود و او بصورت آزاد و بسیجی در گردان حضور داشت تا اینکه به گردان حضرت امیر المومنین ع ماموریت شرکت در عملیات نصر 8 در منطقه عمومی ماووت ارتفاعات گرده رش ابلاغ  و غلامعباس با چند نفر دیگر از بسیجیان شامل علی یار تاراج ، ولی الله سر مکث و غلامحسین سلیمانی  از گردان امام حسین ع به گردان حضرت امیرالمومنین ع مامور و  و با آنها راهی شرکت در عملیات نصر 8 می شوند .

در تاریخ1/9/66 گردان حضرت امیر وارد معرکه جنگ و عملیات  شده و پس از درگیر شدن با دشمن بعثی و به نمایش در آوردن ایثار و از خودگذشتی در یک نبرد نابرابر و پس از گرفتن تلفات بسیاری از دشمن در نهایت غلامعباس مرادی اصل نیروی گردان حضرت امام حسین ع  به شهادت که آرزوی هر انسان آزاده ای هست می رسد و نامش تا ابد بر تارک  تاریخ به یاد گار می ماند . 

#غلامعباس_مرادی_اصل

#گردان_امام_حسین_رامهرمز

#عملیات_نصر4

#عملیات_نصر8

#ارتفاعات_گرده_رش

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

 

عملیات ویژه 

راوی:عبدالصمد فصیح

در خاطرم شد زنده یاد گلعذاران   یاد شهیدان، یاد جبهه،یاد یاران .

 در عملیات نصر ۴ در مقر معروف به چشمه با یک فراخوان همه نیروها گرداگرد فرماندهی گردان جمع شدیم برادر اسلامی پس از سخنانی وضعیت منطقه را تشریح و حساسیت کار را به نیروهای تحت امر خود یادآور شد .

با توجه به منطقه استراتژیک قله های دوقلو که در ارتفاعات سر به فلک کشیده شهر ماهوت عراق واقع بود گویا هفت شبانه روز عملیات در آنجا انجام شده بود ولی متاسفانه هر بار پس از فتح ، مجدداً با پاتک عراق به دشمن رسیده بود اما این بار فرماندهان طرح ویژه ای برای تصرف قله های دوقلو در نظر داشتند.

لذا گفتند هشت نفر را برای عملیات ویژه ای که بسیار پر خطر است و باید در دامنه کوه، کار فریب عراقی‌ها را انجام دهند می‌خواهیم و تاکید کردند که به احتمال زیاد هیچ کدام به سلامت بر نخواهند گشت. داوطلبین تقریباً در حدود کل گردان بودند.( بدون اغراق تنها کسانی که مطمئن بودند در انجام چنین ماموریتی توان لازم را ندارند ، داوطلب نشدند) ،  از بین داوطلبین تعدادی انتخاب شدند .

عبدالصمد فصیح در جمع همرزمان

ایمان امینی قنواتی بنا به ارادتی که به حضرت مهدی( عجل الله تعالی فرجه )داشت نام حجت را برای خود انتخاب کرده و در بین بچه ها به حجت امینی معروف بود . او هم یکی از داوطلبینِ انتخاب شده بود، دیگری برادر فلامرز نوریان و دیگری پاسداری از شوش بنام برادر اصغر احمدی و.....

در آن شب برادر جعفر عاکف و برادر حجت اله قراغانی که جهت بررسی منطقه عملیاتی رفته بودند در اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیده بودند و بنابر دستور، عملیات به تعویق افتاد.

 سکوت عجیبی همراه با بغض در بین رزمندگان حکمفرما شد آن شب نیز به راز و نیاز با خداوند گذشت و عده‌ای هم به نماز شب مشغول.

قبل از نماز صبح خواب عجیبی، خواب را از چشمانم ربود .خواب دیدم که "در مسجد محل صدای صوت قران به گوش می‌رسد و تمام فامیل از جمله خودم در مسجد مشغول جارو زدن و پهن کردن قالی ها هستیم ولی خبری از ایمان نیست در خواب متوجه شدم که ایمان شهید شده است و این مراسم ، مراسم شهادت ایمان است...."

من که متوجه حرکات ایمان(حجت) شده بودم و اصطلاحاً نور بالا زدنش را حتی دیگر همرزمان نیز گفته بودند پس از نماز صبح با او روبرو شدم و تا نگاهم به نگاهش افتاد اشک در چشمانم جمع شدو به او اصرار کردم که از ترکیب گروه ۸ نفره انصراف دهد!

ولی او قبول نکرد هر چه گفتم نگران توام ، میگفت تو چرا اینجوری شدی؟؟!!

برادران سید مصطفی مرتضوی،اسماعیل آژ و عبدالصمد فصیح

خلاصه مجبور شدم در حالی که همدیگر را در آغوش گرفته بودیم خوابم را برایش بازگو کردم و به او گفتم که من نگران توام و در تمام این وضعیت او لبخند بر لب داشت و مرتب میگفت نگران نباش .در آن روز ایمان (حجت)بیت هایی از یک نوحه را مداوم زیر لب زمزمه می کرد:

بیا بیا ای خواهر که این شب هجران است /شب شب قتل من بود با خیل یاران/فردا ببینی تو بخون رعنا جوانان /پیکرشان چو برگ گل پرپر به میدان/

آن روز هر چه بود از من بغض و اشک بود و از او لبخند.شب شد شبی به یاد ماندنی، مراسم عزاداری برای سالار شهیدان در اوج معنویت و صفا برگزار شد مجدداً فرمانده گردان سفارشات لازم را ذکر کردند .

گروه هشت نفره زودتر با بقیه خداحافظی کرده و از هم حلالیت‌طلبیدیم .اما ایمان!! با گریه از او جدا شدم من می دانستم که اتفاقی خواهد افتاد ولی مطمئنم او بهتر از من میدانست که تقدیر چه خواهد بود.عجب اینکه شرح حال این اوقات را هیچ زبان و قلمی و کلماتی نمی‌توانند توصیف کنند.آخرین وداع یاران حالتی بس عجیب و روحانی داشت .

آغاز مرحله دیگری از عملیات نصر ۴ ساعتی از نیمه شب گذشته بود که در اطراف ماووت عراق و در ارتفاعات قله های قشن آغاز شد .در سکوت تمام به خط اول منتقل شدیم کمی با لندکروز و مدتی را پیاده‌روی کردیم تا در سنگرهای خط مقدم پناه گرفتیم و منتظر اعلام شروع عملیات شدیم شلیک خمپاره های ۱۲۰ میلیمتر و صدای زوزه آنها هر دم احتمال فرود یکی از آن‌ها در سنگر را نوید می داد.با کمال تعجب علی‌رغم شنیدن صدای زوزه خمپاره ولی صدای انفجار بعضی از آنها به گوش نمی رسید.

یکی از رزمندگان به نام قدرت دانشی به خاطر جلوگیری از ورود ترکش به داخل سنگر با دو عدد گونی درب سنگر را مسدود کرد ساعاتی از روانه شدن نیروهای خط شکن گذشته بود و ظاهرآ با آغاز عملیات نیروها روی تپه مستقر شده بودند، با اعلام دستور برای پشتیبانی نیروهای خط شکن از  تپه یک به سوی تپه دو حرکت کردیم در مسیر حرکت سنگر مهمات عراقی ها که مرتب در حال انفجار بود باعث شد تا مسیر خود را به دامنه کوه منحرف کنیم که پس از طی مسافتی ناگهان خود را در میدان مین دیدیم.

چند نفر جلوتر و چند نفر عقب تر از ما گرفتار مین شدند متاسفانه پای چند نفری روی مین رفته و از مچ پا و یا پاشنه دچار نقص عضو شدند فرمانده دسته که برادر علی باعثی بود ابتدا فرمان توقف داد. ولی بچه ها گفتند که هر طور شده عبور می‌کنیم ایشان خود را به جلوی دسته رسانده و پس از فاصله گرفتن از انبار مهماتِ در حال انفجار ، مجدداً در مسیر اصلی قرار گرفتیم.

 به لطف و یاری خدا و با ایثارگری نیروهای خط شکن از جناح راست و چپ و گروه هشت نفره که از جناح چپ روانه شده بودند تپه دوم به تصرف درآمد و در این لحظات  بر اثر اصابت خمپاره ۶۰ میلیمتر من مجروح و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم رزمندگان در حال صعود به قله  بودند و من در کنار شهید مهران آقایی و شهید حجت اله خیراندیش که با یک خمپاره مورد اصابت قرار گرفته بودیم قرار داشتم.

برای بستن پای شهید خیراندیش که از ناحیه ران قطع شده بود به سمتش رفتم در این لحظه برادر خنیاپور (معاون دسته ما بود که در پدافندی ارتفاعات گردرش بعدا به شهادت رسید). به من گفتند که خودم پایش را می بندم و تو هم اگر میتوانی خودت برگرد وگرنه در جایی پناه بگیر تا نیروهای امدادگر بیایند .سعی کردم خودم را در مسیر اصلی قرار دهم .

با توجه به ترکش های متعددی که به بدنم اصابت کرده بود می بایست خودم را قبل از خونریزی زیاد یا احساس درد شدید به جایی می رساندم تا توان نیروهای امدادگر صرف دیگر عزیزانی که احیاناً دچار نقص عضو شده اند، شود.

در راه برگشت حجم شدید آتش دشمن که از ارتفاعات دیگر به سمت مسیر عبور، سرازیر می شد باعث شد تا ناچارا از پشت دامنه کوه که مین‌گذاری شده بود عبور کرده تا به سنگرهای خط مقدم رسیدم و آنجا با هدایت نیروهای امدادگر در سنگری در کنار دیگر مجروحان پناه داده شدیم.

تعداد زیادی از رزمندگان گرفتار مین شده بودند و تعداد زیادی مجروح تا اینکه سحرگاه ماشین برای تخلیه مجروحین وارد خط شد. پس از انتقال مجروحینی که حال وخیم تری داشتند ما را نیز سوار بر لندکروز کردند یکی از مجروحین داخل ماشین برادر اصغر احمدی بود که با گروه هشت نفره بود .

به محض رویت ایشان حال ایمان(حجت) را از او پرسیدم ایشان اول گفتندحجت زخمی شد ... ولی بعد که بنده با اصرار گفتم از چه ناحیه ای زخمی شد؟ رفت روی مین یا ترک خورد ؟ دیگر مقاومت نکرد و در حالی که بغضش شکست گفت که ایمان ترکش خورد وبعد به روی مین افتاد و شهید شد .....و اینگونه خبر شهادت ایمان را به من دادند.دیگر ندانستم کجا و چگونه رفتیم ........

تا اینکه از یک بیمارستان صحرایی ما را سوار بر اتوبوس مخصوص حمل مجروحین کردند و به تبریز اعزام نمودند و در بیمارستان شهدای تبریز بستری مان کردند تخت کناری من برادر علی باعثی فرمانده دسته ام بود که بدنش پر از ترکش نارنجک شده بود در اتاق دیگر برادر غلامرضا مروج بود که پای او قطع شده بود. در اتاق دیگری برادر شاهرخ نوریان بود که وقتی حال ایمان را از من پرسید و بغضم شکست او مرا دلداری داده و خبر شهادت برادرش را به من داد.....

مرا کشت خاموشی لاله ها/دریغ از فراموشی لاله ها/کجا رفت تاثیر سوز دعا/کجایند مردان بی ادعا/کجایند شور آفرینان عشق/علمدار مردان میدان عشق/کجایند مستان جام الست/دلیران عاشق شهیدان مست /همانان که در وادی دیگرند/هم آنان که گمنام و نام آورند /

ما رد شدگان مسابقه عشق تا همیشه حسرت خور فقدان عزیزانی هستیم که باور داریم هستند و عند ربهم یرزقونند و ای کاش گوشه چشمی نظر به ما کنند.

والسلام .

#عملیات_نصر4

#گردان_فتح

#ارتفاعات_قشن

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46

دادای مهربون

راوی: عبدالصاحب مرائی

درجنگ مادران زیادی برای پختن نان محلی و کتلک و باقلا به پادگان تیپ15 امام حسن مجتبی ع معروف به سایت خیبر می آمدند ولی اگه مادر من اطلاع پیدا می کرد و همراه آنها  می آمد محال بودکسی بتواند او را به شهر برگرداند

ازموقعی که به جبهه اعزام می شدم تا زمان برگشتن ما به مرخصی  مادرمان نگران بود و کل خانواده  هم از این نگرانی رنج می بردند و به قول معروف اوقات همه تلخ بود به طوری که پدرمان که از رفتن من به جبهه  رضایت کامل داشت مرتب با مادر بگو مگو داشت.

عبدالصاحب مرائی و دادای مهربون

آن موقع ما در منزل تلفن نداشتیم مادر بیرون از خانه می رفت و هرکه را سرخیابان ، کوچه یا مسجد می دید اولین سوالش این بود: پسر مرا ندیده اید؟

روی ماشین لندور قدیمی تبلیغات سپاه چند بلندگو نصب بود و برای تجمعات اعزام یا تشییع شهدا را از طریق آن اعلام می کرد ،  مادر  با اصرار  انها را مجبور می کرد پشت میکروفن بلندگو اعلام کنند کسی پسر من را در جبهه ندیده است؟

به خاطر شرایط جبهه و همچنین ترس از ممانعت مادر از اعزام مجدد خیلی دیر به مرخصی می آمدم ، هر بار که اعزام می شدم او به طریقی بود خود را به محل اعزام در مقر بسیج یا سپاه می رساند تا موقعی که از شهر خارج می شدیم در یکی از روزهای بارانی که کوچه و خیابانها را آب فرا گرفته بود پیاده ازمنزل تا درب سپاه که مسافت زیادی هم بود پیاده  به راه افتاده و چند ساعتی هم کناردرب سپاه پاسداران  می نشست و همه بچه هم اور را می شناختند تا زمانی که ماشین های اعزام به راه می افتادند و او به طرف خانه برمیگشت

خلاصه کلام این که پدران و مادران رزمندگان در جبهه اگر نگویم بیشتر ولی کمتر از فرزندان آنان که در خط مقدم به جهاد پرداختند نقش نداشتند و به خصوص در دوران موشک باران شهرها با وجود رعب و وحشت ایجاد شده اما به عشق فرزندان در منازل می ماندند تا مبادا با برگشت فرزندان از جبهه پشت در بسته بمانند ؛ یاد همه پدران و مادران به عنوان کسانی که با اخلاص و مظلومانه ثمره بوستان زندگی خویش را برای اعتلای دین و وطن به مصاف خصم فرستادند گرامی باد.

#عبدالصاحب_مرائی

#ایثارگران

#پدران_مادران_ایثارگران

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

https://www.aparat.com/najaf46