سلمانی ناشی

راوی :یدالله روشندل

ماموریت پدافندی ما در ارتفاعات رشن عملیات والفجر 10 کم کم داشت به اتمام میرسید، ما را از خط مقدم برای استراحت به عقبه برای استراحت انتقال داده وگروه بعدی جای ما رفت ؛ مقر استراحت روستایی بود بنام گچینه درست یادم هست شب های قدر بود و بچه ها از سر شب تا نیمه های شب راز و نیاز می کردند ، از  دعای جوشن کبیر گرفته تا دعای قرآن بالای سر و  شب تا دیر وقت بیدار بودیم و بعد از نماز صبح و تعقیبات آن  می خوابیدیم.

 صبح تقریبا ساعت ۸ تا۹  بود که یک نفر با صدای بلند من را صدا می زد اما من که بسیار خسته بوده  و شب را به خاطر شب زنده داری شب قدر تا صبح بیدار بودم جواب نمی دادم و بارها نام من را تکرار می کرد اما جوابی از من در نمی آمد .

در این لحظه بود  که آن فرد با صدای بلند گفت : روشندل نامه داره...!! و من که باور کرده بودم گفتم: روشندل منم ؛ اینجا هستم ؛ خلاصه نزد من در سنگر آمد ، گفتم : کو نامه؟ نامه من کو ؟ زود بده تا بخونم... دیدم با خنده گفت: که شوخی کردم، حقیقت این است که ۲ ماه است که خونه نرفتم و حالا مرخصی گرفتم تا برم ؛ گفتم خوب برو ، چکاره من داری؟ چرا من را از خواب بیدار کردی؟

 گفت: که نه دیگه اینجای کار با تو هست... گفتم: اخه من چرا ؟ گفت: که برادر تقی گله دار زاده مرا فرستاده پیش شما که شما هم سر مرا اصلاح کنی !! هر چه کردم... هرچه گفتم... بابا برو بعداً بیا... بابا من بلد نیستم... قبول نکرد که نکرد... هرچه قسم خوردم که بابا من بلد نیستم سر را اصلاح نمایم و  فقط صورت اصلاح می کنم قبول نکرد ؛ فکر کرد که من  خسته ام یا دروغ می گویم.

آرایشگاه و سلمانی صلواتی در جبهه

 

خلاصه به اصرار قبول کردیم و رفت روی تخته سنگی نشست و من به عنوان اوستای سلمانی شروع به اصلاح سر وی نمودم ، از طرفی هم وی آینه به دست هر از چند گاهی نیم نگاهی به سر خود می کرد  ، هرچه سعی و تلاش کردم که بتونم از این سر یه سر درست و حسابی و حتی متوسط  از آب در بیارم نشد که نشد. این ور را درست می کردم ان طرف خراب می شد درست شده بود مثل .....نگو و نپرس !!!

 خلاصه سری که ان همه مو داشت مجبور شدم با ماشین صفر بتراشیم ؛ من که دیگه کنترل خودم را از دست داده بودم داشتم بالای سرش می خندیدم و نمی توانستم خود را کنترل نمایم که ناگهان مرا توی آینه دید ، عصبانی شده و شروع به اعتراض نمود ، اما من که گفته بودم بلد نیستم ؛ خلاصه رفت پیش فرمانده گروهان  و از من شکایت کرد .

من را احضار و توضیح خواستند گفتم: به خدا قسم از عمد نبود من گفتم بلد نیستم اما ایشان اصرار نمود و الان هم از خودم خیلی ناراحت و خجالت می کشم امیدوارم که ایشان من را بخشیده باشد چون باعث  ناراحتی وی شده است با توجه به وضعیت پیش آمده وی مرخصی نرفته و در منطقه عملیاتی باقی ماند.

#یدالله_روشندل

#سلمانی_ناشی

#ماه_مبارک_رمضان

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

 

عملیات فریب 

راوی : عبدالصاحب مرائی

اصل غافلگیری از اصول مهم نظامی می باشد که تضمین کننده پیروزی می باشد قبل از عملیات های اصلی در مناطق مختلف برای اینکه تمرکز دشمن را از منطقه اصلی عملیات منحرف کنیم اقدام به طرح‌های تاکتیکی (طرح فریب) از قبیل ستون کشی با اتوبوس‌های گل مالی شده ،کامیونهای حمل قایق ، تریلر های حامل تانک و نفربر نظامی به سمت خط مقدم صورت می گرفت؛ سال ۱۳۶۵ نگاه اصلی فرماندهان به سمت محور شلمچه و آبادان معطوف بود و بر همین اساس برای گمراه کردن دشمن قرارگاه نصرت و خاتم ۴ در جزیره مجنون اقدام به طرح فریب در مناطق هورالعظیم ،جزایر مجنون ،جاده امام حسن ع ، جاده ترابه ، تقاطع جاده خندق با جاده سیدالشهدا ع نمود.

 با یک تویوتا کالسکه ای در جلو و یک تویوتا در عقب ستون این کار صورت می‌گرفت، مبداء تحویل ستون از سه راه خرمشهر یا تقاطع جاده صاحب الزمان عج  صبح ها تحویل گرفته می شد و طبق مسیرهایی که دقیقاً توسط قرارگاه مشخص و بر اساس زمانبندی مشخص به راه می افتادیم ، معمولاً ساعت حرکت کاروان صبح همزمان با شروع کار روزانه در شهر و پایان ماموریت اواخر شب بود که همه مردم به خانه های خویش برای استراحت می رفتند و هدف آن ارسال اطلاعات از طریق ستون پنجم دشمن در شهر با مشاهده این نقل و انتقالات گسترده به سمت هور بود.

جاده ، پد و عوارض در هورالعظیم و جزایر مجنون

 یکی از روزها ستون اتوبوس‌های گل مالی شده شامل ۳۰ دستگاه اتوبوس را از سراه خرمشهر تحویل گرفته و در حالی که خودم در ابتدای ستون و یک سرباز قوی هیکل که همه رانندگان از او حساب می بردند در انتهای ستون قرار گرفته و حرکت را آغاز نمودیم ؛ یک هفته تمام ستون کشی از فعالیت ها و اقدامات اصلی ما بود ساعت ۹ صبح بود که از حمیدیه گذشته و حدود ظهر به دژبانی شط علی در منطقه هورالعظیم رسیدیم، جاده های خراب و مملو از دست انداز رانندگان اتوبوس‌ها را کلافه کرده بود و علاوه بر آن با توجه به گل مالی شدن اتوبوس برای استتار ، دایره دید آنها تنها به اندازه  گودی یک بشقاب بود که جاده جلو را می‌دیدند و همین امر سبب سر رفتن حوصله و غرولند آنها شده بود؛از لحاظ غذایی صبحانه را خود رانندگان تهیه و معمولاً ناهار و شام نیز کالباس و غذای گرم در خط مقدم بود که طی هماهنگی قبلی از یگان‌های مستقر در خط تهیه می‌کردیم .

استتار اتوبوس ها در دفاع مقدس برای در امان ماندن از دید و تیر دشمن

قبل از دژبانی یکی از رانندگان اتوبوس به صورت عمدی با دستکاری کردن موتور خودرو را از حرکت باز نگه داشته و باعث شد کل کاروان و ستون از حرکت باز بمانند ، از آنجایی که سرباز همراه ستون تخصص خاصی در مکانیکی و آشنایی با اخلاق و عادات رانندگان داشت با حوصله زیاد و تدبیر سریعاً به جاده صاحب الزمان عج که مرکز تعمیرات خودروهای سنگین در منطقه بود رفته و تعمیرکار را به همراه قطعات مورد نیاز  به محل توقف  اتوبوس‌ها آورد و با تعمیر اتوبوس مجدداً ستون به سمت منطقه به راه افتاد و این حرکت باعث شد رانندگان دیگر فکر خرابکاری عمدی در موتور ماشین  را از سر بیرون کنند.

 هوا در حال تاریک شدن بود از یک طرف باید شام رانندگان را تهیه و از سوی دیگر باید چراغ خطر عقب و جلو اتوبوس‌ها را به تناسب منطقه استتار می‌کردیم و دشمن که متوجه حرکت ستون در نزدیکی خط شده بود شروع به ریختن آتش سنگین در منطقه جزیره مجنون و پد و جاده خندق کرد و سبب ایجاد ترس و دلهره شدید بین رانندگان شد.شام را از یگانی که در جاده خندق ماموریت پدافندی داشت  بین رانندگان در زیر آتش توزیع کردیم که شام دل چسبی هم بود( جگر و سنگدان مرغ با رب و پیاز داغ) بود.

اعصاب راننده بابت دید کم  و آتش تهیه دشمن وجاده های پر از دست انداز و چاله چوله های ناشی از اصابت گلوله های  خمپاره و توپ به هم ریخته بود و دائما روی پد و جاده داد و فریاد می کردند که کی از منطقه خارج می شوند ؛ چون آنها بابت تکرار این ماموریت اطلاع کافی داشته و می دانستند ماموریت صوری است.بالاخره ساعت ۹شب  توانستم کاروان را به سلامت از منطقه خارج نماییم.

فردا نوبت کاروان کامیون های حامل قایق بود و طبق برنامه کاروان را از سه راه خرمشهر بطرف حمیدیه و سوسنگرد حرکت و خود را به جاده امام حسن و ترابه برای خالی کردن قایق هایی که داخل کامیون ها بود رساندیم ،ازدحام و ترافیک جاده زیاد و دشمن هم حساس و متوجه حضور ما شده بود ؛ با چند دستگاه جرثقیل اقدام به تخلیه قایق ها در هور نمودیم .

چند روز بعد در همان منطقه به همان مقدار کامیون دوباره باید قایق ها را بارگیری و به عقب منتقل می کردیم و روز بعد هم کاروان تریلی های حامل تانک و نفربر داشتیم که رانندگان را کلافه کرده بود و مسیر طولانی ، جاده های خراب امان آنها رابریده بود ؛ من قسمتی از مسیر را در یکی از تریلی های حامل تانک سوار شدم و تازه متوجه شدم که سختی زیادی دارد زیرا  این تریلی ها دو دنده دارد و بعد ۱۰ دقیقه تحمل نکرده و از کامیون پیاده شدم ؛ راننده اعصابش خوردی دائم غر می زد و چیزی نمانده بود به من حمله ور شود.

 

کامیون ها را به جاده سیدالشهدا هدایت کرده و در تاریکی اقدام به تخلیه تانکها و نفربرها شدیم و ساعت ۱۰شب با استتار کامل چراغ ها تریلی ها منطقه را ترک نمودند و فردا روز بعد سنگین ترین و پر ماجراترین ستون کاروان کمپرسی را داشتم زیرا شب که به جزیره مجنون رسیدیم کاروان با کامیون های مهندسی منطقه قاطی شده بود و شب با سیل کامیون هایی رو برو شدم که تشخیص کاروان طرح فریب با کامیون هایی که درمنطقه کار مهندسی و حمل خاک می کردند مشکل بود فقط بعضی از کامیون ها که بار خاک و شن داشتند از بین کامیون ها تشخیص داده می شود

سرتقاطع جزیره جنوبی و شمالی از جاده سیدالشهدا تا جاده شهید همت غوغایی از تردد کامیون بود ، سرباز آخر ستون عقب تویوتا را سنگهای دستی پر کرده بود و ب سوی کامیون ها پرتاب می کرد که ورود چند کامیون که از ستون ها نبود شیشه های های جلو آنها را خرد نمود ،تا توانستم با مصیبت و سختی فراوان بعد از چندساعت در نیمه شب کامیون های خود را از یگان های دیگر  جدا کرده و از منطقه خارج شویم.

و این گونه بود که با اجرای چنین تاکتیک هایی توانستیم عملیات والفجر 8 را برای انحراف ذهن و تمرکز دشمن از منطقه عملیاتی رقم زده اما در ماموریت سال 1365 به دلایل مختلفی از جمله کمک های اطلاعاتی آمریکایی ها ، جاسوسی منافقین و ..... نتوانست مثل سال قبل موفق شد که زمینه ساز عدم فتح در کربلای 4 شد اما وقوع عملیات کربلای 5 دو هفته بعد از آن سبب غافلگیری دشمن و رسیدن به دروازه های بصره شد.

#اصل_غافلگیری

#ستون_فریب

#جزایر_مجنون

#هورالعظیم

#سال1365_سرنوشت

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

 

دره مارها

راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود)و مهرداد مرادی

عقبه و مقرگردان فتح قرارگاهی میان جنگلهای کوهستانی ، مشرف به شهر حلبچه ، به نام گچینه بود که  نزدیک ترین محل برای رسیدن به خط مقدم عملیات والفجر ده بود، نام گچینه برای ما بهبهانی ها کمی خنده دار هم بود ولی منطقه ای بسیار زیبا با چشمه های پر آب و درختان انبوه بود که هیچ کجایش گچینه پیدا نمی شد.دقیقاًصبح همان روزی که حلبچه مورد حمله شیمیایی قرار گرفت وارد منطقه عملیاتی شدیم در حالی که هنوز ستونهای بلند دود از حلبچه پیدا بود.

سحرگاه در حالی که همه خواب بودند، به سرعت فرمان آماده باش و رفتن به سمت خط رسید..حتی فرصت پرکردن خشابهایمان را هم پیدا نکردیم..

صدای مهیب و گسترده و نورهای شدید انفجار  با صدای رعد و برق و باران در هم آمیخته بود..گویا عراق پاتک سنگینی جهت پس گرفتن دو رشته کوه شنام و رشن انجام داده که با مقاومت شدید رزمندگان ،به عقب رانده شده بود ولی تلفات زیاد خودی  لزوم جایگزینی گردان را در خط چند روز جلو انداخته و ضروری ساخته بود. دسته ی ما به سرعت سوار بر لندکروزها شده ، نماز صبح را در حال حرکت و عقب لندکروزها خواندیم و چه نمازی شد.. با گذر از جاده سنگلاخی و گل الود ظرف بیست دقیقه به خط رسیدیم و همان صبح زیر آتش تهیه عراق که خط را تحویل گرفتیم ؛ آتش دشمن آن قدر زیاد بود که در همان ساعت ورود یک شهید و چند زخمی دادیم ؛ شهید تروشه اولین روزی که رسیدیم در همان گرگ و میش اول صبح با ترکش خمپاره ۱۲۰ به شهادت رسید..

به سختی و در زیر باران شدید و گل و لای فراوان کوهستانی رشن، در سنگرها مستقر شدیم که متوجه شدیم نیروهای قبل ازما خیلی تلفات داده اند و سنگرها بدون در نظر گرفتن اصول نظامی در نقاط خط الراس ارتفاعات، عملا بدون حفاظ و ناامن است و مجبور بودیم زیر آتش شدید دشمن، قلوه سنگها را از کوهها کنده و روی سنگرها بگذاریم تا کمی ایمن باشد..

به گمانم روز اول یا دوم ماه رمضان در فروردین ماه وارد خط شده بودیم ، اجازه روزه گرفتن نداشتیم ، ظهر از تدارکات لشکر برایمان غذا آوردند که برنج و مرغ خوش قیافه ای  توی پلاستیک بود که سرد و ماسیده شده بود.همان شب متوجه شدیم از غذای سرد و آلوده ظهر ده بیست نفر از بچه ها اسهال گرفته اند. باید برای تغذیه بچه ها در آینده فکری می شد.

فرماندهان به فکر تهیه مایحتاج غذایی  ضروری از شهر خودمان افتادند، یادم هست نشاسته ها و ماست بهبهان و مقادیر زیادی نان تیری محلی را بار یک کامیون مجمدرضا خودسوز از بهبهان به خط رساند.من در این ماموریت بیسیم چی ابراهیم آهویی بودم ، و حمید عاکف معاون دسته بود.آنها داوطلب زلیبی ریختن برای شب های قدر شدند..و ماهم شاگرد و وردست ها..بساط درست کردن زولبیا را جلوی سنگر خودمان برپا کردیم ، آخه درسته روزه نمی گرفتیم اما از سایر مراسم ، مناسک و به خصوص خوراکی های سنتی آن نمی شد گذشت ؛ زولبیا های اولی خیلی خراب از کار درامد ولی ابراهیم و حمید به روی خودشان نیاورده و به کارشان ادامه می دادند.

گروه تهیه کنندگان زولبیا در خط رشن عملیات والفجر 10

آنقدر هم مواد اولیه و لوازم مورد نیاز از بهبهان رسیده بود که به تکرار خطا برای کسب نتیجه مثبت می ارزید. بساط زولبیا در خط مقدم جبهه و زیر آتش شدید دشمن واقعه ای نادر و عجیب بود و ‌بچه های قدیمی گردان از آن با شور ، التهاب و شادی عجیبی یاد می کردند..

قریب به دو‌ماه باید در آن منطقه پدافند می کردیم و نیاز به تجدید روحیه بسیار بود و علی باعثی و نادر فرحبخش فرمانده و جانشین گروهان با ابتکار بچه ها مخالفت نکردند. شجاعت و شوخ طبعی ابراهیم و حمید در زیر آتش دشمن و بالای دیگ  داغ و جوش روغن زولبیا!! دیدنی بود و صد البته شوخی های جمال دارخال لبخند را بک لحظه از صورت بچه ها دور نمی کرد..

چند روز بعد پس از کشتن دهها عقرب سیاه و چندین مار و افعی بسیار بزرگ در خط و سنگرها از کردها شنیدیم که گفتند شما نمی دانید کجا امده اید ؛ اسم اینجا دره مارها ست!! یک روز که برادر یدالله مواساتی فرمانده گردان از خط بازدید کرد وقتی در حال رفتن به سمت طول خاکریز در قسمت بالای کوه بود ناگهان برادر مهرداد مرادی جلوی وی ظاهر شد در خالی که کلاشنینکفش را سمت او گرفته و زبانش بند آمده بود؛ فقط گفت برو کنار...

همه تعجب کرده بودند ، در یک لحظه فکر می شد که قصد ترور فرمانده گردان را دارد!! او شروع به تیراندازی کرد!! همه پراکنده شدند ، برادر یدالله استوار ایستاده بودو تکان نخورد ؛ تمام خشابش را خالی کرد و تیرها از کنار فرمانده رد می شد و گرد و غبار زیادی به پا کرد...

تمام که شد دیدیم یک  مار بزرگ اقلا دو متری  را تکه تکه کرده!! او‌گفت دیدم از پشت سر فرمانده این مار که سرش را تا نیم متری بالا اورده بود به سرعت سمت فرمانده می امد و پیچ و تاب می خورد.. این بود که اسلحه کشیدم و وقت نبود توضیح بدهم ؛ مار یک متری پشت سر یدالله افتاده بود و هنوز تکان می خورد... بعد از کشتن مار جفت ان تا موقعی که در خط پدافندی بودیم بودیم  هر روز  در گوشه ای از سنگر ظاهر و ما  را می نگریست  و این طور احساس می شد که می خواهد انتقام بگیرد  و ناچار با شلیک  تیر منطقه را ترک می کرد  و مجددا روز بعد بر می گشت   و این اقدام مار و عکس العمل متقابل تا موقعی که خط پدافندی را تحویل دادیم ادامه داشت .

بالای کوه رشن پر بود از اجساد دفن نشده عراقیها که در خط الراس بود و ماهم نمی توانستیم برویم آن بالا و دفنشان کنیم ، منطقه بوی مردار کرفته بود ، بعدها بسیار می دیدیم که مارها به علت تغذیه از این مردارها بسیار فربه و بزرگ شده اند. و بدلیل متروکه و بکر بودن منطقه و زاد و ولد زیاد ، باگرم شدن هوا و بیدار شدن از خواب زمستانی برای تغذیه به حرکت افتاده و همه جا می لولیدند و از جسدهای فربه مردار ها تغذیه می کردند ..

 الله اعلم.. اینطور می گفتند.. این هم از ماجرای دره ی مارهای رشن.

#دره_مارها

#عملیات_والفجر_10

#ارتفاعات_رشن

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

 

دوستی های ماندگار

راوی: عبدالصاحب مرایی

سال ۶۵ در واحد عملیات قرارگاه نصرت در مقر خاتم ۴ شبی برای بازدید از محور عملیاتی ضلع غربی جزیره جنوبی به مقر تیپ ۲۱ امام رضا ع رفتم، بنا بود برادری به نام محمد فتاده از عملیات تیپ ۲۱ که اهل بیرجند بود ما را همراهی نماید، گویی سالها بود همدیگر را می شناختیم ابتدا در نماز جماعت شرکت و بعد از اون شام ساده ای که سیب زمینی آب پز بود را خورده و بعد از کمی استراحت ساعت ۱۱ شب به سمت سنگرهای غربی جزیره به راه افتادیم طول ضلع غربی ۱۲۰۰ متر و از چند سنگر کمین تشکیل طرفین آن مملو از آب‌های هور بود، هر ۲۴ ساعت نگهبانهای کمین هادرشب تعویض و اگر کسی در روز زخمی می شد باید تا شب صبر کرده تا با تعویض شیفت نگهبانان مجروحین هم به عقب منتقل شوند زیرا دشمن با تسلط بر روی خط از روی دژی که احداث کرده بود کوچکترین حرکت را به شدت هدف قرار می داد. سنگرهای کمین چاله های روباز بوده که آفتاب مستقیم در روز بر آنها می تابید و و نگهبان آن لحظه ای نمی توانستند از جای خویش بلند شوند. به دلیل خطرات خط مقدم قبل از عزیمت وضو گرفته و با خواندن اشهد خویش از کنار جاده که آب به شانه خاکی حدوداً یک متری برخورد می کرد حرکت کردیم مجبور بودیم خمیده حرکت کنیم و بعضی جاها نیز کلاغ پر به جلو برویم با رسیدن به اولین سنگر کمین و گفتن رمز شب مدتی کنار نگهبانان ایستاده و با آنها حال و احوال نمودیم سپس به سمت کمین بعدی به حرکت درآمدیم در حالی که به دلیل تسلط دشمن از بالای دژ حرکت ما به کندی و سختی صورت می گرفت.

برادر عبدالصاحب مرایی در جمع همرزمان

سنگرهای کمین دوم و سوم را پشت سر گذاشته و برای بازدید از میدان مین و بریدگی مابین نیروهای خودی و دشمن به سمت جلو به حرکت در آمدیم میدان مین پیش رو به واسطه انفجارات مکرر به صورت نامنظم درآمده بود و عبور از آن خیلی خطرناک و به سختی و کندی صورت می‌گرفت مسیر را به صورت حرکت مرغی به جلو ادامه داده و مسیری سی متری را در حالی که برادر فتاده زمین های جهنده و ضد نفر را از مسیر حرکت برداشته و در یک خط کنار هم می گذاشت و از من هم می خواست که پشت سر و پا جا پای وی بگذارم در آن لحظات بود که من متوجه شدم که برادر فتاده تخریبچی هم می باشد. تاریکی مطلق و به هم ریختگی میدان مین روی پد و جاده سبب شده بود تا عبور به سختی امکان پذیر شود و سرانجام از میدان مین عبور نمودیم. از اینجا به بعد مجبور بودیم سینه‌خیز روی جاده به سمت و بریدگی برویم عرض جاده حدود هشت متر و از سه جهت به آب وصل بود و سطح جاده نیز بر اثر انفجارات متعدد مملو از چاله بود، زمین کاملا خیس بود که مزیتی بود تا گرد و خاک از روی زمین بلند نشود و تاریکی هوا نیز باعث شده بود تا نیروهای شناسایی بدون دیده شدن بتوانند خود را به نزدیکترین فاصله تا دشمن برساند طول بریدگی تقریباً ۱۵ متر بود و دشمن با کار گذاشتن موانع خورشیدی و سیم خاردار های زیادی که کار گذاشته بود تا عبور نیرو از آن را بسیار مشکل ساخته و سنگرهای بتنی و برجسته دشمن بعد از این موانع قرار داشت. در این زمان برادر فتاده برای ارائه توضیحات بیشتر لحظه از جای خود برخاست تا با اشاره دست موانع استحکامات و مواضع دشمن را نشان دهد که ناگهان گلوله کلاش دشمن به بینی ایشان اصابت کرد، خون در حال سرازیر شدن بودکه بلافاصله پارچه‌ای که در دستش بود را برای جلوگیری از خونریزی بیشتر به بینی خود فرو برد، وضعیت مناسبی حاکم نبود ظاهراً دشمن متوجه حضور ما شده بود. مجبور شدیم به سرعت و با سینه خیز ضمن جا گذاشتن مین‌ها سر جای خویش به سمت مواضع خودی به راه بیفتیم شرایط پر استرس و اضطرابی را پشت سر گذاشتیم تا به کمین آخری خودی رسیدیم در حالی که با اضطراب منتظر ما بودند. نگهبان ها می گفتند ما در اینجا دعا می‌کنیم در طی روز زخمی نشویم چرا که کسی نیست ما را به عقب برگرداند و دعا می کنیم خداوند ما را شهید کند و زخمی نشویم. کل لباس های ما خیس و پاره شده بود و هر مصیبتی بود خود را به سیل‌بند خودی رساندیم برادر فتاده برای درمان به بهداری برای. درمان رفت و دوستی ما دامنه دار شد و این ماموریت شناسایی باعث رفاقت و دوستی خانوادگی شد که تاکنون هم ادامه دارد. #محمد_فتاده #عبدالصاحب_مرایی #شناسایی_هور #جزیره_مجنون_جنوبی http://telegram.me/safeer59 http://Www.safeer.blogfa.com

روایت ایثار

راوی : محمود پنجه بند
سال 60 وضعیت جبهه شوش بدلیل وجود تپه ماهورهایی که داشت با دیگر جبهه های استان خوزستان بسیار متمایز بود و خط پدافندی بصورت یک خط مستقیم ودارای خاک ریز نبوده و پشت تپه های ماسه ای باید سنگرهای اجتماعی و انفرادی برای نگهبانی توسط خود نیروها احداث می شد ، سنگر نگهبانی بر بالای تپه و یا کف دره دهلیز بود.
شب های مهتابی منطقه روشن بود اما شب هایی که مهتاب نبود تاریک و ترسناک تا جایی که نیروهای تازه وارد سبب ترس و هراس آنها شده و با تصور نزدیکی نیروهای دشمن بدون اراده شروع به تیراندازی می کردند، ولی نیروهایی هم بودند که با وجود سن کم ، جثه کوچک و تازه وارد بودن سری نترس داشته و از شجاعت بالایی برخوردار بودند.
نمونه آن سید بهاالدین مویدی بود، شبی که پست نگهبانی داشت هوا بسیار تاریک بود و به همین خاطر پاسبخش مرتب به پست های نگهبانی سرکشی داشتند تا اندکی سبب قوت قلب برای نگهبانان خط مقدم جبهه باشند . اون موقع هنوز نیروهای سپاه سازمان رزم منسجمی نداشتن و بیشتر به صورت دسته اعزام می شدند و چند نفر از بچه ها که سابقه بیشتری داشته یا قبلا دوره سربازی را گذرانده بودند مسئولیت پاسبخش  بودن را به عهده می گرفتند،اون شب من پاسبخش بوده و خیلی سخت گیری می کردم ؛ نگهبان ها را برای تعویض پست از خواب بیدار کرده و یکی از این ها برادر رضا کرم نسب بود که باید جایگزین نگهبان قبلی می شد .

برادر محمود پنجه بند در میان همرزمان


او را بیدار کرده و بالای سرش ایستادم ، حمایل و جیب خشاب را  بسته و گفتم : بلند شو تا با هم برویم ، مقداری معطل کرده و آغا رضا ما را قانع کرد که خودم محل نگهبانی را بلدم و می روم ؛ با اطلاع از این که آقا رضا کرم نسب خواب سنگین بوده و امکان دارد دوباره بخوابد اصرار نمودم که با هم برویم اما او هم می گفت:  که خودم می روم. 
چون دیگر نیروها آماده تعویض پست بودند مجبور شدم بقیه نیروهای نگهبان را به سمت سنگرهای نگهبانی به سمت تپه های مختلف ببرم ، بعد از حدود یک ساعت که در حال سرکشی به پست های نگهبانی بودم به سنگر نگهبانی برادر مویدی رسیدم که برادر رضا کرم نسب باید جایگزین او می شد . اما متوجه شدم هنوز رضا نیامده  و خیلی ناراحت شدم چرا که برادر مویدی نزدیک به سه ساعت هست که  در بالای تپه در این شب تاریک و ظلمات در حال نگهبانی می باشد. 
 از سنگر نگهبانی به سرعت پایین آمده و قصد رفتن  به دنبال برادر رضا کرم نسب را داشتم که سید بهاء الدین آمد ، دستم را گرفت و قسمم داد رضا را از خواب بیدار نکنم چرا که دیگر چیزی از مدت پست نگهبانی باقی نمانده و روی خواسته خود پافشاری می کرد و چهار ساعت بسیار حساس در اون شب تاریک و ترسناک را  به صبح رساند .
***سید بهاء الدین مویدی و رضا کرم نسب چندی بعد به فیض شهادت رسیدند.
#جبهه_شوش
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
#شهید_سید_بهاءالدین_مویدی
#شهید_رضا_کرم_نسب
#محمود_پنجه_بند
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

 

شناسایی درمجنون

راوی:عبدالصاحب مرایی
سال ۶۵ واحد عملیات قرارگاه نصرت بودم، برای ماموریت شناسایی مد نظر عملیات قرارگاه همراه یکی از بچه های واحد اطلاعات قرارگاه به نام نصرالله داوودی که از نیروهای شجاع و با تجربه و بسیجی بود شب راهی جاده(پد) که سمت چپ ضلع میانی جزیره مجنون جنوبی بود برویم ، هدف ماموریت شناسایی طول جاده و میزان آب گرفتگی آن بود و با توجه به اطلاعات فوق آیا امکان انجام عملیات مهندسی برای بازسازی آن مقرون به صرفه بوده و در آخر آیا امکان استقرار نیرو روی آن وجود دارد ؛ پاشنه جزیره جنوبی درماموریت لشکر۹۲زرهی خوزستان بود.
بعد ازهماهنگی های لازم با مسئولین مربوطه و لشکر۹۲ زرهی ارتش با پوشیدن لباس غواصی ساعت ۱۱شب خود را به آب زدیم ، سکوتی عجیب منطقه را فرا گرفته بود ، جلو خط خودی خالی از پوشش نی بود ، حرکت را از ابتدای جاده زیر آب رفته آغاز کردیم ، لحظه به لحظه به خط دشمن نزدیک می شدیم  ارتفاع نی ها هم بیشتر می شد.

عبدالصاحب مرایی


حدود یک ساعتی از حرکت ما گذشته بود ، صدای عراقی ها کم کم به گوش می رسید ، نصرالله یک پلاستیک وسایل همراه داشت توقف کرده و گفت: می خواهم سیگار بکشم ؛ قلبم ازحرکت ایستاد ، گفتم: پدرصلواتی عراقی ها دارن ما را می بینن  چه رسد به روشن کردن سیگار!؟
نتوانستم او را قانع کنم مرغ او یک پا داشت ، گفت : من کارم را بلدم و درتمام ماموریت های شناسایی ها و در بدترین وضعیت این کاررا انجام می دهم.
اطراف خود را با نی پوشانده  و سیگارش را روشن کرد و به سرعت سیگار را کشیده در حالی که دشمن از ترس اقدام به شلیک تیر رسام و رنگین در منطقه می کرد ؛ انگار نه انگارکه ما زیر سیل بند و نزدیک دشمن هستیم. با دقت منطقه را زیر نظر گرفته و اطلاعات مورد نیاز را جمع آوری نمودیم و بعد از تکمیل اطلاعات لازم بطرف نیروهای خودی حرکت کردیم ؛ هر از چندگاهی سکوت شب با شلیک خمپاره های دشمن شکسته می شد ، کم کم به خط خودی نزدیک شدیم که به یکباره  تیربار و تک تیراندازهای خودی جمعی لشکر۹۲ زرهی ارتش به سمت ما شروع به تیراندازی نمودند .
تمام منطقه روبروی ما از شدت گلوله های شلیک شده رنگین شده بود و هرچه فریاد می زدیم خودی هستیم
صدای ما را نمی شنیدند گویا مسئول و پاسبخش خط به نگهبانان تعویضی جدید ماموریت شناسایی ما و رفتن به سمت دشمن را خبر نداده بود و با تصور تهاج دشمن آتش زیادی را به سمت ما روانه کرده بود .
نیروهای دشمن هم از این تیراندازی ها مشکوک شده و شروع به ریختن آتش سنگین درمنطقه جزیره مجنون جنوبی نمود ، برای حفاظت خود دائم زیر آب رفته و با نی نفس می کشیدیم و خود را به سختی به سیل بند نزدیک می کردیم تا این که مسئولی که در جریان عملیات شناسایی بود دستور توقف آتش را به نیروها داد و ما به هرسختی بود خود را به نیروهای خودی رساندیم در حالی که به شدت عصبانی شده بودیم.
شروع به داد و فریاد به نیروها و مسئول آنجا نمودیم در حالی که آنها عذرخواهی می نمودند ، بلافاصله خود را به قرارگاه خاتم ۴ محل استقرارمان رسانیدیم ، لباس های غواصی را از تن خود بیرون آورده و پس از خشک نمودن خود لباس های نظامی را پوشیدیم.
 ازگرسنگی دلمان داشت غش می کرد و روده بزرگه داشت کوچیکه را می خورد ؛ یک تن ماهی پیدا کرده و آرام آرام که دیگر دوستان که خواب بودند بیدار نشوند مشغول خوردن آن شدیم ، هنوز لقمه اول را نگرفته بودیم که یکی از نیروهای تازه وارد آمد سر سفره تا لقمه بگیرد ، یک تن ماهی برای شکم های دو نیروی شناسایی از قحطی و جهنم آتش برگشته کم بود و حالا وی نیز به جمع ما پیوسته بود و در این صورت چیزی به ما نمی رسید ، فکری به خاطرمان رسید ، بشقابی به او داده  و رو به سمت سنگر ستاد پی نخود سیاه فرستادیم .بنده خدا با رفتن سنگر ستاد برادر جاسم پور را از خواب ناز نیمه شب بیدار کرده و طلب نخود سیاه کرد ، برادر جاسم پور که ناراحت شده بود به او گفت : برو که تو را  سرکار گذاشته اند ؛ زمانی که وی برگشت ما تن ماهی را خورده  و خود را به خواب زده بودیم. نیروی تازه وارد هم با دیدن این وضعیت آمد و در گوشه ای خوابید در حالی که......
#شناسایی_هور
#جزیره_مجنون_جنوبی
#عبدالصاحب_مرایی
#نصرالله_داوودی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

 

مسئولیت

فرصت ها مثل ابر در گذرند..... دریابید ..... (مولا علی ع)
چقدر زود دیر می شود........


ای برادر : 


کجا میروی؟...
 کمی درنگ کن...


آیا با کمی گریه، چند قطره اشک ، یک فاتحه یا برگزاری یک همایش یا سرودن چند بیت شعر و ..... شما بر مزار من و امثال من مسئولیتی راکه بارفتن خود بردوش تو گذاشته ایم از یادخواهی برد؟ یا نه ؟ ما نظاره گر خواهیم بود که با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد ؟؟؟ 

مسئولیت سنگین


#شهدا_مسئولیت
#فرهنگ_دفاع_مقدس 
#بازماندگان_قافله_ایثار_شهادت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

نوشابه کوثر

راوی : گمنامان عرصه تدارکات

تیر ماه سال 1365 بود از زمین و آسمان گرما رمق رزمندگان را گرفته و همه به دنبال نوشیدنی یا قرارگرفتن در فضای خنک بودند ، ارتش عراق در راستای استراتژی دفاع متحرک نقاطی از میهن اسلامی ما از جمله شهر مهران را مورد هجوم خود قرار داده بود و شهر در اشغال آنان قرارداشت و عملیات کربلای یک جهت آزاد سازی شهر مهران در جریان بود .

گرمای هوا و عطش رزمندگان که می توانست منجر به گرمازدگی و در نتیجه ناکارآمدی آنها شود باعث شد تا   با همکاری وزارت دفاع و وزارت سپاه نوشابه هایی در قوطی های بسته بندی شده تحت نام کوثر تولید و به محورهای عملیاتی و خطوط مقدم جبهه توزیع شود.

نوشابه کوثر

نوشابه کوثر طی یک فرآیند شیمیایی به محض این که درب آن باز می شد خنک می شد و رزمندگانی که از آن استفاده کرده و می نوشیدند باعث می شد تا در آن گرمای طاقت فرسا تا حدودی زیادی بتوانند عطش خود را فرو بنشانند  و در   نتیجه توان رزمی شان درآن شرایط بالا رفته و بتوانند با پاتک های دشمن مقابله نمایند.

شاید این نکته حائز اهمیت باشد که بدانیم در دهه شصت نوشابه به دلایل مختلف در بین جوانان از اهمیت زیادی برخوردار بود و با توجه به تقاضای زیاد و ثابت بودن تولید به صورت نوشیدنی از اهمیت زیادی برخوردار بود و همین امر باعث شده بود تا اغذیه فروشی ها نوشابه را تنها با غذا به مشتری ارایه نمایند.

رزوهایی که نوشابه به همراه غذا آورده می شد در حقیقت یک تنوع ویژه در تغذیه محسوب و به عبارتی استثنایی بود و بعضی اوقات بازار سیاه به معنای مثبت آن در بین بچه ها شکل می گرفت از پاتک زدن به انبار تدارکات تا بخشیدن سهمیه ایثارگران به نوشابه خورهای قهار که با یکی دو تا اشتهای آنها کامل نمی شد.

نوشابه صلواتی در جبهه

روزی یکی از دوستان ما در محور عملیاتی  شمالغرب در تابستان با توده ای از بسته بندی های غذای فاسد روبرو می شود که درون هر بسته بندی هم یک نوشابه کوثر بود اما کسی به خاطر بوی بد و فاسد غذا به آن سمت نمی رفت ، این دوست با صبر و حوصله نوشابه های قوطی را از داخل بسته های غذایی بیرون آورده و در گودالی گذاشته و روی آنها خاک ریخته و برای مدت طولانی ماموریت گردان هر وعده غذایی با کنار زدن خاک نوشابه خنک را از زیر خاک بیرون آورده و به همراه دوستان نزدیکش میل می نمود  .

#نوشابه_کوثر
#گرما_عطش

#گرمازدگی

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

 

ماه رمضان در ارتفاعات رشن 

راوی : عبدالصاحب مرایی
ماه رمضان بود و ضرورت حضور در منطقه عملیاتی باعث آماده باش و انتقال نیروها به منطقه کردستان شده بود، برای پدافندی خط رشن درمنطقه عمومی  والفجر 10 درکردستان عراق همراه گردان فتح بهبهان ازلشکر۷ والیعصرعج به منطقه اعزام شدیم ، خستگی  راه و شیب های تند و طولانی امان ما را بریده بود ضمن این که تشنگی ما را آزار می داد ، اما باید سریع خود را به عقبه لشکر در گچینه می رساندیم . هنوز بعضی رزمندگان لباس شخصی به تن داشته و اکثر نیروها تجهیزات تحویل نگرفته و به عبارت بهتر به واسطه ضرورت سازماندهی نشده در منطقه عملیاتی حاضر شده بودند ، طبق ابلاغ از فرماندهی محور نیروهای گردان ما باید شب خط عملیاتی ارتفاعات رشن را از نیروهای مستقر در خط تحویل گرفته و مستقر می شدند.
برای توجیه خط من و دانایی جانشین گردان به همراه نماینده لشکر به سمت منطقه رهسپار شدیم ، نیروهای تیپ 85 اکثراً از دوستان و همرزمان من در محور عملیاتی هورالعظیم بودند که تازه از قرارگاه نصرت به شمال غرب آمده و در عملیات نصر 8 شرکت داشتند ؛ بعد ازتوجیه  محور عملیاتی مسئول محور برادر صلواتی دستور دادند که نیروها سریع درخط ارتفاعات رشن مستقر شوند اما ما به دلیل عدم آمادگی نیروها زیر بار نرفته و با توجه به تجربه کار در قرارگاه  اصرار وی مبنی بر احتمال پاتک دشمن مثمر ثمر نبود ، اصرار و دستورهای پیاپی برای استقرار نیروهای گردان باعث شده که از منطقه به نوعی جیم شده و با حضور در گردان آن را کم کم آماده نموده اما هرگز قصد استقرار نیروها طی شب را در خط عملیاتی نداشتیم و برای دور از دسترس بودن خود را در یک چادر مخفی کرده تاهم گردان استراحت و هم برای صبح آماده شوند و فشار مجدد فرماندهان لشکر به مسئولین گردان به جایی نرسید.

عبدالصاحب مرایی و همرزمان در ارتفاعات رشن


نیروهای دشمن شبانه به محور عملیاتی رشن حمله نموده  اما با شجاعت و ایثار رزمندگان مستقر در خط نتوانست به اهدافش برسد ؛ صبح گردان فتح درخط مستقر و من همراه برادر اسماعیل آژ برای تهیه نیازهای گردان از قبیل مهمات و نیرو به مقر لشکر در گچینه رفتیم؛ از آنجایی که هیچگونه نقشه و کالکی نداشتیم منطقه برای ما گنگ بود با زیرکی و نقشه اسماعیل یک کالک یک پنجاه هزارم را از عملیات لشکر تک زده و در چادر با کنار هم قراردادن سر دیگ های غذا میز کاری صحرایی آماده و با ماژیک و روان نویس هایی که از قبل تهیه نموده بودم با ترس و لرز و گذاشتن نگهبان در چادر یک کالک عملیاتی از روی نقشه لشکر از منطقه تهیه نموده و نقشه را به عملیات لشکر برگرداندیم و به سرعت مهمات ، غذا را در لندکروز زده و در حالی که نیروهای همراه ما از لبه جعبه مهمات ها آویزان بودند به سرعت روانه خط شدیم.
به علت لغزندگی جاده وسبقت خودرو ما پای چند نفراز نیروها بین لنکروز و کامیون کمپرسی گیرکرده و امکان حرکت نبود ، با مشکل فراوان  از کابین جلو خودرو بیرون آمده و با طی مسافت زیاد یک دستکاه لودر را آورده  و لنکروز را از کمپرسی جدا و پای  نیروها را به سلامت رها نماییم . زمانی که به خط رسیدیم شب شده بود و در حالی که نیروها در حال پیاده شدن از ماشین بودند خمپاره ای کنار لنکروز منفجر که من به گوشه ای پرت شده و با زخمی شدن اسماعیل با اصرار به عقب اعزام شد و خطر انفجار لندکروز پر از مهمات به خیر گذشت .
تازه آتش تهیه دشمن شروع می شد که دوستان بساط درست کردن زولبیا مخصوص رمضان را فراهم نمودند ، درست است که روزه گرفتن برای رزمندگان مجاز نبود اما همه اعمال و رسومات ماه مبارک رمضان را انجام می دادیم ، از بهبهان هم  نشاسته، ماست چکیده و۰۰۰۰که لوازم اولیه زولبیا بود آورده بودند ، برادران ابراهیم آهویی  و حمیدعاکف در یک سنگری که بارش خاک از سقف سنگر زیاد بود شروع به ذولبیا زدن کردند در حالیکه آتش تهیه شدید دشمن در حال شخم زدن نقطه به نقطه خط بود. برادران آهویی و عاکف درآن سنگرکوچک وداغون هیچ توجهی بع انفجارات و ریزش خاک درون ظرف زولبیا نمی نمودند و این در حالی بود که همان ساعات بر اثر آتش شدید چند تا از نیروها زخمی شدند که به عقب اعزام شدند.
ندای درست نمودن زولبیا در خط رشن به گوش حاج احمدباعثی فرمانده واحد تدارکات لشکر رسید و با فراخواندن استادان زولبیا ساز از آنها خواست تا برای کل نیروهای لشکر در خط زولبیا درست نمایند و یک ماه استقرار در خط رشن که مصادف با ماه رمضان بود خاطره زولبیا در اذهان نیروهای لشکر 7 ماندگار شد .
#ماه_رمضان
#عملیات_نصر_8
#گردان_فتح
#زولبیا
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

 

دفاع مقدس و ماه مبارک رمضان

ماه مبارک رمضان در در دفاع مقدس :

نویسنده : نجف زراعت پیشه

فضای معنوی حاکم بر جبهه ها و در میان  نیروهای رزمنده در موقعیت های زمانی و مناسبت های مذهبی رفتارهای متفاوتی را در مناطق عملیاتی 8 سال دفاع مقدس رقم می زد ، به خصوص ماه های رمضان و محرم که با انجام اعمال و آداب خاصی همراه بود. در ناب ترین لحظات و خاطرات هر رزمنده ای بدون شک می توان چند خاطره از روزهای سپری شده در ماه های رمضان و محرم را یافت. تلفیق حال و هوای جبهه با اجرای برنامه ها و مراسم در مناسبت های این ماه ها باعث می شد تا رزمنده ها شرایط خاصی را تجربه کنند.

ماه مبارک رمضان و انجام مراسم عبادی در جبهه ها

روزه از جمله وظایف هر مسلمان می باشد که در صورت صحت وسلامت و نبودن در سفر با توجه به شرایطی که در احکام اسلامی قید شده واجب می باشد ؛ در جبهه های نبرد حق علیه باطل به دلیل وجود شرایطی نظیر آمادگی جسمانی برای مقابله با تحرکات دشمن و همچنین در حرکت بودن مداوم رزمندگان به سمت مناطق عملیاتی و یا انجام ماموریت های فوری مختلف که حکم مسافر پیدا می نمود باعث ایجاد شرایط متفاوتی در جبهه های جنگ شده و نیروهای رزمنده از آنجایی که تابع امر فرماندهان بودند باید متناسب با موقعیت زمانی و شرایط ایجاد شده عمل به دستور می نمودند. رزمنده می بایست بعد از نماز صبح و تعقیبات آماده صبحگاه و ورزش های صبحگاهی می شد که حداقل یک ساعت به طول کشیده و خستگی و عطش ناشی از آن نایی برای وی نمی گذاشت ، بعد از آن در شرایط عادی باید آماده حضور در کلاس های مختلف نظامی ، اخلاقی و ... می شد؛ آموزش های آبی خاکی(غواصی،پاروزنی،آموزش شنا و ...) ، رزم های شبانه  ، رزم در کوهستان و راهپیمایی و کوهپیمایی های طولانی سبب خستگی مفرط و تشنگی شده و عملاً به جز ساعتی محدود امکان استراحت و خوابیدن وجود نداشت و هر لحظه نیز باید آماده جابجایی به نقاط مختلف برای انجام ماموریت می بود.

بر همین اساس به دلیل نامشخص بودن وضعیت استقرار از لحاظ قصد ده روزه (حکم مسافر) و از آن مهم تر شرایط آمادگی جسمانی از جانب فرماندهان اجازه روزه گرفتن به رزمندگان داده نمی شد و علی‌رغم شوق و اشتیاق رزمنده ها برای گرفتن روزه به عنوان یک وظیفه الهی ،اکثریت قریب به اتفاق رزمنده ها بنا به شرایط حاکم بر جبهه های نبرد نمی توانستند روزه بگیرند مگر اندک افرادی که بنا به شرایط خاص در مقر ساکن بوده و در ماموریت ها شرکت نمی نمودند یا کسانی که در جبهه شغل رانندگی داشتند مثل راننده های کامیون، تانکر آب، راننده وسایل نقلیه ی سبک که خودرو تحویلشان بود، چون بین مقرهای پشتیبانی و عملیاتی در تردد بودند و به فتوای امام ره و مراجع تقلید، افراد کثیر السفر و یا دائم السفر بودند می بایست روزه می گرفتند.

تشنگی و رمضان

در 8 سال دفاع مقدس یعنی از31 شهریور سال 59 که جنگ تحمیلی آغاز شد شروع ماه رمضان در تیرماه بود و در آخرین سال جنگ یعنی سال 67 ماه رمضان در فروردین و اردیبهشت قرار گرفت و دفاع مقدس، ماه رمضان بین دو فصل بهار و تابستان در اوج گرما و به خصوص در منطقه جنوب استان های خوزستان و ایلام که همراه با شرجی شدید بود واقع شد، روزهایی طولانی همراه با هوای گرم و شرجی که تحمل آن بسیار مشکل بود ضمن این که در شمالغرب و ارتفاعات عبور و مرور از چنین ناهمواری هایی نیاز به شرایط جسمانی مناسب و تغذیه کامل دارد.

از جمله تحریفاتی که این روزها توسط برخی در فضای مجازی و یا در گفتن خاطرات در برخی جمع های مذهبی صورت می گیرد این است که تلاش می کنند با خاطرات نه چندان دقیق به روزه داری رزمندگان در جبهه و در ماه رمضان بپردازند و متاسفانه این چنین القاء کنند که رزمندگان علی رغم دستور فرماندهان( از اصول مهم جنگ) و احکام  دین  باز هم رزمندگان روزه می گرفتند.

جنگ ، ماه مبارک رمضان و فرهنگ جبهه

در دفاع مقدس قاطبه رزمندگان ما که بر اساس تکلیف در مناطق جنگی حاضر شده بودند بر اساس حکم مراجع و علی الخصوص امام خمینی ره  بود  و طبق حکم شرعی، همه رزمندگان به عنوان مسافر قلمداد و  آنها اختیاری از خود نداشتند که درمحورها و مقرهای مختلف در مناطق عملیاتی قصد ده روزه کنند و نمازها را کامل خوانده وروزه بگیرند و به اعتراف همه رزمندگان در سال های دفاع مقدس امر و دستور فرمانده درلحظات حضور در جبهه و هنگام عملیات و پدافندها و هر گونه ماموریت محوله نافذ بود و شرعاً و قانوناً رزمنده ای جایز نبود خلاف دستور آنان عمل کند چرا که علاوه بر حکم شرعی که بر همه اطاعت از آن واجب بود اطاعت از فرماندهی نیز در صحنه جنگ نیز ضروری و تخلف از آن می توانست سبب ضرر و زیان های زیادی شود و بواسطه بدهکاری روزه های ماه رمضان قضای آن را در زمان مرخصی یا بعد از پایان جنگ به جا می آوردند.

اما شرایط درون پادگان ها و محورهای عملیاتی که معمولاً نیروها به حالت پدافند در حال پاسداری از مرزهای ایران اسلامی بودند علی رغم این که بنا به دستور روزه نداشتند اما از فضای معنوی بالایی برخوردار بود و مثل ماههای قبل اما با شدت بیشتر در گوشه و کنار سنگرها و مناطق دنج در دل شب و یا گرمای روز به خودسازی معنوی پرداخته و با قرائت قرآن و دعاهای وارده ساعات و لحظات خویش را می گذراندند ؛ آشپزخانه یگان ها هم طبق روال قبل برای تامین خطوط عملیاتی و نیروها به پخت غذا ادامه می دادند اما خود رزمندگان با توجه به سفارشات حضرت امام خمینی ره جهت خودسازی که در آن روزها آئینه و الگوی هر رزمنده ای بود تلاش می کردند که با انجام آنها به معرفت و قرب الهی دست یابند ؛ قرائت مداوم قرآن ، نمازهای جماعت در وقت های تعیین شده ، نماز شب های عرفانی ، ادعیه سفارش شده ماه مبارک رمضان ، دعای عهد صبحگاهی رای ظهور حجت خدا ، قرائت سوره واقعه قبل از خوابیدن ،  زیارت عاشورا های با اخلاص به سمت کربلا و همه اذکار و عباداتی که می توانست پله های ترقی انسان از بعد عرفانی و معنوی شود.

در روزهای ماه مبارک رمضان صحنه های عبادی و اخلاقی بی بدیلی در جای جای جبهه ها در روی یونولیت های داغ باتلاق های هورالهویزه ، بیابان های تفتیده کوشک و طلاییه و زید ، رملهای فکه ،سرزمین پررمز و راز شلمچه به همراه نمکزارها و حوضچه های فاو ، تپه ماهورهای موسیان،دهلران و مهران و قصر شیرین ، ارتفاعات سربه فلک کشیده کردستان و شمالغرب بودیم که این سالکان راه حق با گسستن ارتباط مادی با این جهان در اعماق درونی خویش غرق شده و لحظات معنوی نابی را رقم می زدند که اندک تصاویر آن توسط قاب دوربین یا چشمان افراد دیگر ثبت شده است.

خلاصه این که مومنان و مسلمانان در رمضان ماه خدا و به امر او طبق احکام و سفارشات اسلامی موظف به گرفتن روزه می باشند و طبق همان احکام و سفارشات دفاع از حریم سرزمین را واجب دانسته و حضور آحاد افراد اسلامی را برای حفظ مرزها لازم و ضروری می داند و به دلیل شرایط حرکت مداوم و غیر قابل پیش بینی در جبهه ها و احتمال حملات از جانب دشمن به خطوط عملیاتی بر اساس دستور فرماندهی که از اصول مهم جنگ بوده و شکست یا پیروزی در جنگ بسته به این عامل می باشد لذا بخش اعظم رزمندگان در این ماه که در فصل گرما و تابستان نیز بود مجبور و مکلف به نگرفتن روزه بودند و تنها تعداد معدودی بنا به حکم شرعی و اجازه فرماندهی مجاز به گرفتن روزه بودند.

#ماه_رمضان

#دفاع_مقدس

#فرهنگ_دفاع_مقدس

#اخلاق_جبهه

 

http://telegram.me/safeer59

http://Www.Safeer.blogfa.com

 

روزه خواری !!!

راوی : یوسف زمانزاده
شهریور سال ۱۳۶۰ بود ، به همراه ۲۲ نفر از برادران بسیجی از بهبهان به گلف اهواز اعزام شدیم ، این ایام مصادف بود با ماه مبارک رمضان ؛ بعد از سازماندهی به سپاه پاسداران شهرستان شوش دانیال رفتیم .
در آن موقع  دکتر مجید بقایی فرمانده سپاه شوش بودند ، بعد از این که  بچه ها به لباس خاکی و اسلحه ژ3 تجهیز شدند  به خط پدافندی که در تپه های شوش بود اعزام شدیم و این اولین باری بود که با صحنه واقعی جنگ روبرو می شدیم.
خط پدافندی محور شوش فاصله زیادی با عراقی‌ها نداشت و در بعضی از نقاط به ۱۵ متر می رسید.
تابستان آن سال در گرمای بالای ۴۵ درجه سانتی‌گراد در روزها با بیل و کلنگ مشغول کندن شیار و سنگر بودیم و شب‌ها در سنگرهای انفرادی نگهبانی می‌دادیم .در آن هوای گرم در سنگرهای تجمعی معمولاً ۶ تا ۷ نفر استراحت می گردند و با کارتن و مقوا پنکه دستی برای سنگرها درست کرده بودند و برای در امان ماندن از نیش پشه کوره ها که در بیابان های شوش در شب به وفور یافت می شد پماد زرد رنگی موقع تاریکی هوا به بدن و دست و پاها زده می شد تا بتوانیم کمی استراحت نمایم
بچه‌های مستقر در خط  دو گروه بودند شامل بسیجی ها و پاسداران ، گروه  بسیجی ها که به فرماندهی نورالله سیدی که فردی بسیار خاکی و بی ریا بود اعزام شده بودند و گروهی  از برادران کار رسمی سپاه که به فرماندهی کمال صادقی و عبدالعلی بهروزی اعزام شده بودند .

برادر یوسف زمانزاده در کنار همرزمان


بعد از مدتی ماندن در خط مقدم  به همراه برادران مرتضی متذکر ، محمود اسدی ، مهدی برکت برای مرخصی و حمام به شهر دزفول رفتیم شهر به خاطر موشک باران و بمباران هوایی تقریباً خالی از سکنه بوده و شهری جنگی محسوب می شد .
پس از حمام  که با گرسنگی شدید ما پس از ساعت ها بود برای پر کردن شکم و خوردن نهار اقدام نمودیم و با خرید یک بسته پنیر و یک خربزه و چند نان  در یک کوچه خلوت و بدون رفت و آمد  چفیه خویش را بر روی زمین پهن کرده و با گذاشتن نان و سایر اقلام قصد حوردن نهار را داشتیم .
هنوز اولین لقمه را در دهان خویش نگذاشته بودیم که پیرزنی دزفولی از راه رسید و با لهجه دزفولی و با عصبانیت خطاب به ما گفت : چرا غذا می خورید مگر نمی دانید ماه رمضان است شما دارید  روزه می خورید؟؟
در جواب گفتیم مادر ما رزمنده ایم ، از خط مقدم آمده ایم  تا حمام کنیم  الان هم گرسنه بودیم و از آنجایی که مسافر محسوب می شویم و نمی توانیم روزه بگیریم قصد داریم کمی غذا خورده و بعد هم دوباره به سمت جبهه برویم .
فکر می کردیم با توضیحات ما قانع شده اما او با سر و صدا نمودن حرف خودش را می زد ، ظاهراً حرف همدیگر را متوجه نمی شدیم و با ادامه این وضعیت و بیم جمع شدن مردم و آبروریزی  سبب شد تا ما بساط خویش را جمع کرده و فرار را بر قرار ترجیح دهیم .
شوش شهر شهیدان گمنام معدن خاطرات بسیار زیادی هست از برادرانی که شهید شده یا الان در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده شده اند و بعد از گذشت ۳۳ سال باید خاطرات را با بغض در گلو بیان نمایند  کسانی که با نثار سلامتی ، جوانی و جان خویش این کشور را بیمه نموده و نگذاشتند به این کشور و  نظام لطمه ای وارد شود ، مرید و مطیع  فرمانده و مولایشان بودند. یادشان گرامی باد.
#ماه_مبارک_رمضان
#روزه_خواری
#محور_جبهه_شوش
#یوسف_زمانزاده

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

لحظات ماندگار در قاب عکس:

عکس های سخن می گویند... 
بهبهان، برچ بمونی آقا ، زمستان سال 1360

ایستاده از راست :
1)منصور بهبهانی
2)مرحوم سعید زیبایی
3)جعفر رنجبر
4) دکتر مسعود صفایی مقدم
5) رزمنده میهمان
6) مرحوم عیسی اژدری
7) حاج حمدالله خوشکام
8) سردار شهید صدرالله فنی
9) شهید محمدرضا بقایی
10) سردار شهید مجید بقایی
11) سردار امین شریعتی
12) مهندس لطف الله سلمان رضایی
13)عباس نجار
14) دکتر عطاالله سیادت
15) فرج الله توکل

رزمندگان و سرداران بهبهان در قاب دوربین

ردیف میانی:
1)مرحوم هدایت الله آصفی
2)دکتر عبدالله جاویدان
3) شهید اسدالله سلمان رضایی
4) حاج حبیب الله حقیقی

ردیف نشسته :
1) حجت الله شریعتی
2) حسین شریعتی
3)محسن شریعتی
4)دکتر عزت‌الله اصغری زاده
5)سید مجید موسوی علیزاده
6) 📸محمد جواد استادیان (عکاس این عکس)
7) دکتر ابراهیم خودسوز
8) مرحوم دکتر صادق رضایی
9)حاج حمید بقایی
10)دکتر رضا بقایی
11) مرحوم لطف الله دهدشتی
12) نامشخص
#عکس_های_ماندگار
#شهدای_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

 

سوره واقعه

راوی: اسدالله گله دار زاده 

برادر مصطفی بصری از جمله آن جوانان بود که با وجود سرمایه و مکنت خانوادگی می توانست در ناز و نعمت زندگی کند ولی همراهی با مدافعان کشور و حضور در دفاع مقدس را برگزید

یکی از امتیازات مصطفی بصری باور و اعتقاد و عمل  به آموزه های دینی بود که در خانواده مذهبی ایشان از پدر به عینه دیده و جامع عمل پوشیده بود ، چند روزی از آشنایی من با مصطفی نگذشته بود که با سجایای اخلاقی و تربیتی ایشان بهتر آشنا شدم و بیشتر وقت خود را در جبهه با هم می گذراندیم و بارها به اتفاق برادران اکبر دهدار ، رستگار و محسنی  نماز جماعت را به امامت وی برگزار می کردیم

مصطفی می گفت پدرم همیشه قبل از خواب سوره واقعه را تلاوت می کرد و من نیز از بچگی سوره را حفظ کرده و قبل خواب آن را تلاوت می کنم و به ما دوستان توصیه می کرد قران را حفظ و سوره واقعه را تلاوت کنیم

شهید مصطفی بصری در جمع همرزمان

چند روزی از حفظ و تلاوت سوره توسط ما نگذشته بود که نیمه های شب در چادر گروهی دسته با صدای تلاوت سوره واقعه از خواب بیدار شدم ، کنجکاو شدم خدایا این کیست که تلاوت می کند ؛ متوجه شدم مصطفی می باشد .

برای شب اول به کسی چیزی نگفتم تا اینکه در شبهای بعد نیز متوجه قرائت قران در نیمه های شب ان هم در حالی که مصطفی در خواب بود می شدم این شد که شب قبل از عملیات مقدماتی والفجر  به  مصطفی موضوع را گفتم و معلوم شد من اولین کسی نیستم که متوجه موضوع شده ام.

مصطفی تعریف کرد چند سال پیش وقتی جهت عمل سینوس پیشانی وی را  بیهوش نموده بودند در اطاق عمل بیمارستان تلاوت سوره واقعه را انجام داده و باعث تعجب کادر اتاق عمل شده بود .
سرانجام مصطفی بصری در عملیات کربلای 5 در شلمچه نهر جاسم به آرزوی خویش رسیده و به قافله شهیدان پیوست.

#مصطفی_بصری
#سوره_واقعه
#اسدالله_گله_دارزاده
#فرهنگ_جبهه

http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

 

گذشتن از خود 

راوی :محمد امین پور کنی 

ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۵ به همراه گردان امام حسین ع در روستای راهدانه نقده بودیم استراتژی دفاع متحرک عراق باعث شده بود که هر از چندگاهی به محورهای مختلف عملیاتی از شمالی‌ترین نقطه جبهه تا جنوبی ترین نقطه نقل و انتقال نمایم، روزی در ارتفاعات سلیمانیه، زمانی دیگر در ارتفاعات حاج عمران و بار دیگر در مهران یا نقاط دیگر.... 
در شب های ماه مبارکه رمضان با هماهنگی سید نورالله سیدی از فرماندهان گردان موافقت شده بود تا بین دو نماز مغرب و عشا هر شب یکی از بچه‌ها صحبت نماید شب های اول تا سوم را  من، نادر فرح‌بخش و نصرالله رستگار پیرامون مسائل اخلاقی و معنوی دقایقی برای نمازگزاران رزمنده صحبت نمودیم. 

شهیدان داوود دانایی ، حسن نوابی و نصرالله رستگار


شب چهارم قرار شد حسن نواب جوان محجوب و رشید بروجردی و از فرماندهان گردان صحبت کند ابتدا راضی نمی شد، اصرار کرده و تلاش بسیار زیادی انجام دادیم تا بتوانیم او را راضی کنیم و نهایتاً موافقت وی را جلب نمودیم بعد از نماز مغرب همه منتظر شنیدن سخنان حسن بودند، وی بلند شده و شروع به صحبت نمود خیلی طولانی صحبت نکرد خلاصه و مفید، اما سخنانی گفت که همه را به فکر فرو برد  و ماندگار شد. حسن نواب با اون حجب و حیای همیشگی گفت اگر می خواهید از خاکریز دشمن بگذرید باید اول از خاکریز خودتان بگذارید وگرنه پشت خاکریز می مانیم و در سیم خاردارهای نفس گرفتار شده و گیر می کنیم. 
همه به فکر فرو رفتم و این تفکر تاثیر زیادی به جا گذاشت، شب های قدر که فرا رسید در محوطه استقرار نیروها که یک مدرسه بود تدارکات گردان برادران اس غلوم مروج و رضا تمامی از شهر شیرینی زولبیا و بامیه تهیه کرده و احیای به یادماندنی و خاطره انگیز تا اذان صبح برپا شد که قرائت دعای جوشن کبیر توسط شهیدان داوود دانایی حسن نواب و نصرالله رستگار بر شکوه و ماندگاری آن در خاطره رزمندگان افزود. 
هنوز سوز و گداز و ناله دوستان شهیدان مان  و ندای العفو العفو آنها در گوش زمانه طنین‌انداز است نام و یادشان گرامی باد
#فرهنگ_جبهه
#ماه_مبارک_رمضان 
#گردان_امام_حسین
#حسن_نواب
#داوود_دانایی 
#نصرالله_رستگار 
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

خروس یوسف

راوی: عبدالصاحب مرایی و نجف زراعت پیشه

در دوران دفاع مقدس کمک های مردمی زیادی به جبهه ها ارسال می شد ، از کمک های نقدی، طلا و جواهرات ، خوراکی ، پوشاک گرفته تا اقلام دیگر که یکی از این کمک ها خروسی بود که به برادر #یوسف_حمیدی فرمانده گردان_امام_حسین ع سپرده شده  تا آن را به جبهه ببرد.  آن زمان مقر نیروها ، دبستان شهید قاضی طباطبایی در شهر آبادان بود و به دلیل قرار داشتن اتاق فرماندهی در مجاورت اتاق بچه ها حرکات آن خروس در هنگام راه رفتن بسيار متکبرانه بود و حرص بعضی ها را در می آورد. هر روز خروس بسان یک بازدید کننده در حالی که سینه خود را به جلو داده و سرش برافراشته بود از میان صفوف نیروها عبور کرده و گویی سان می دید و این امر باعث درآوردن حرص برخی نیروها شده بود ،  تعدادي از نیروهای گردان نقشه های زیادی را برای شکار آن داشتند اما به دلیل تعلق #خروس به فرمانده گردان ، کسی جرات تعرض به آن را نداشت.  محل استراحت خروس در شب کنار پنجره اتاقی بود که نیروها دو ردیفه در آن خوابیده و برای دسترسی به آن باید از بین آنها گذشته و اقدامی بسیار سخت بود تازه اگر خروس سر و صدا می کرد همه بیدار شده و نقشه لو می رفت.

خروس یوسف ، عکس تزیینی است

 بالاخره طراحان دست به کار شدند و در  يك شب که نیروها مشغول استراحت بودند با هماهنگی برادران داود دانایی، مجید بلالی ،محمد باقر عابدنژاد ، محمد رضا چهاب آر و با شریک كردن نگهبان و  نیمه های شب که همه خواب بودند ، عملیات آغاز شد ،مجید و من مامور دزیدن خروس از اتاق شدیم من مامور ایستادن در اتاق برای مواظبت اوضاع و احوال اطراف و مجید مامور بیرون آوردن خروس از اتاق شد. مجید بلالی که در این موارد جرات بیشتری داشت پاورچین پاورچین به سمت اتاق رفته و در حالی که همه در اتاق خوابیده بودند با گذشتن از بین نیروها خود را به نزدیک پنجره رسانید ؛ برای جلوگیری از سر و صدای خروس بلافاصله مجید بیخ گلوی وی را گرفته و مانع سر و صدای او شد و خروس را به گوشه ای دنج برده و ذبح نمودند.

در اتاق کوچک تدارکات گروهان محمد باقر اوضاعی  برقرار بود ، همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت به دنبال ترکیب اعضای خورنده خروس بودند داوود می‌گفت حسن نوابی مثل برادرم می باشد و باید او را صدا بزنم و با رسیدن نفرات و تکمیل شدن جمع همه به دنبال آماده سازی خروس برای خوردن در دل شب بودند. خروس پرهایش کنده و پس از جدا سازی بخش های زائد برای بار گذاشتن روی آتش گذاشته شد اما مگر گوشت خروس پخته می شد به عبارتی بحث خوشمزه بودن گوشت خروس نبود بلکه به نوعی شکستن اقتدار خروس  مغرور بود و انداختن آن به گردن نیروهای تدارکات؛  پوست و آشغال های خروس نیز به جلوی مقر تدارکات گردان برده شد و روی زمین پخش شد ، آخه یک رقابت جدی  همیشگی بین تدارکاتی ها و نیروها بود چون تدارکاتی ها به صبحگاه نمیومدن به آنها تنبل گفته می‌شد هر چند نیروهای زنت زحمتکشی بودند اما همین نیامدن به صبحگاه حرص بچه ها رو در آورده بود و انداختن این پوست و آشغال های خروس جلوی تدارکات باعث می‌شد که انگشت اتهام به سمت تدارکات گرفته شود و به نوعی رفع اتهام از سایر نیروها و عاملان این کار شود.

دبستان شهید قاضی طباطبایی آبادان محل وقوع خاره در اتاق اول و دوم

  صبح نیروها برای دو صبحگاهی در خیابان های آبادان رفتند صفوف منظم چهار تایی گردان با نظم دقیق پاها را روی زمین می کوبیدند و سوت های ممتد و شمارش های یوسف حمیدی فضا را می لرزانید. جریان گم شدن خروس فرماندهي به صورت مخفیانه و خوردن آن با زمزمه ها و اشعاری که "امیر درخشان"  در ورزش صبحگاهی سر داد لو رفت. بناگاه زمزمه ای دربین اشعار صبحگاهی پیچید که با تکرار آن قصه خروس برملا شد و نظم صبحگاه به هم ریخت .به ناگاه زمزمه ای در بین نیروهای گردان سر داده شد: خروس چی شد؟ خروس چی شد؟ و صدای ضعیفی در وسط صفوف مي گفت :کشته شد. مجدداً شعار ندا در دو صبگاهی  تکرارمي شد و این بار تعداد بيشتري هم صدا مي گفتند کشته شد. كشته شد. این ندا سکوت صبحگاهی منطقه را در هم شکسته و هر لحظه که می گذشت بر رسا شدن این ندا افزوده می شد ؛ غوغایی به پا شد و یوسف حمیدی فرمانده گردان دستور توقف نیروها را داد و از موضوع سوال نمود و با هویدا شدن جریان به شدت خشمگین شد و با عصبانیت گردان را به مقر برگرداند و در حالیکه به شدت عصبانی بود در اتاق فرماندهی را به هم کوبید و داخل شد. در آن ساعات و در اوج عصبانیت یوسف در حالی که همه به نوعی از تهدیدات یوسف می ترسیدند اما در ورای آن نیز هم خنده بر لبان آنها ظاهر می شد و این امر بر عصبانیت یوسف می افزود و ضمن تلاش برای پیدا نمودن مقصرین گفت که عاملان آن را حلال ننموده و نمی بخشد. بعد از گذشت سالها از آن حادثه، در دیداری که با یوسف داشتیم او با لبخند و نگاهی به دوردست ها گفت  در صورتی عوامل آن جریان را حلال می کند که در آن دنیا او را شفاعت کنند به خصوص شهیدان  عزیز،داود دانایی. و امیر درخشان .

#خروس_یوسف

#فرهنگ_جبهه

#پاتک

#گردان_امام_حسین

#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی

http://telegram.me/safeer59

Safeer.blogfa.com

 

در جستجوی  سردار هور 

راوی : عبدالصاحب مرایی 

آخرین ماه های جنگ بود و من در قرارگاه نصرت تحت امر سردار سیامک بمان در واحد عملیات قرارگاه مشغول به کار بودم ،اسفند سال ۶۶ زمزمه عملیات سالیانه ایران به گوش می‌رسید اما این بار دیگر جنوب نبود و جهت عملیات شمال غرب کشور محور حلبچه تغییر یافته بود .
با اجازه مسئول خویش به سمت کردستان به راه افتاده و به همراه تیپ ۲۰۱ ضد زره ائمه ع که اکثراً از دوستان قدیمی ما بودند در عملیات والفجر ۱۰ شرکت کردیم ،اصلاً شکل و نحوه عمل جنگیدن در کردستان با جنوب زمین تا آسمان فرق می کرد و تحرک زیادی وجود نداشت و ما کار عمده ای نداشتیم .

عبدالصاحب مرایی از نیروهای واحد عملیات قرارگاه نصرت


اواخر فروردین ماه بود که ارتش عراق با تکیه بر بمباران شیمیایی و حملات شدید هوایی بعد از ۳۶ ساعت فاو را از دست نیروهای ما گرفت یعنی سیاست نیروهای ما برای فریب ارتش عراق برای کشاندن آنان به مقابله در کردستان و حلبچه و جلوگیری از تمرکز توجه آنان به محورهای عملیاتی جنوب با شکست روبرو شده بود ، چهارم خرداد نیز با هجوم به شلمچه به همان شیوه توانست این منطقه را که حاصل عملیات کربلای ۵ بود در مدت زمان کمتری علیرغم  آمادگی نیروهای خودی به تصرف خود در آورد یعنی در حقیقت اراده‌ای برای جنگیدن نبود و جبهه‌های ما از یک آشفتگی و فقدان نظم و پشتیبانی به شدت رنج می برد و سرانجام در چهارم تیرماه ۶۷ نیز با یک عملیات گسترده هلی برن و با پشتیبانی آتش سنگین جزایر مجنون را به تصرف خویش درآورد و در پی این حمله قرارگاه تاکتیکی خاتم4  واقع در جاده شهید همت  واقع در ضلع شمال شرقی مجنون شمال را به تصرف ارتش عراق در آمده بود .
من تازه از ماموریت و عملیات برون مرزی قرارگاه رمضان در منطقه حلبچه در یگان ضدزره به مرخصی شهرستان آمده بودم که با شنیدن خبر حمله عراق به مقر قرارگاه نصرت و جزایر مجنون شبانه به سمت جزایر حرکت نمودم و به دلیل نبود وسیله نقلیه به سختی  راه را ادامه داده تا به جمع نیروهای قرارگاه خاتم سه خارج از جزایر و در خاک  خودی مستقر بودند پیوستم ؛ فضای یاس آور و ناراحت‌کننده‌ای حاکم بود خصوصاً که از سرنوشت فرمانده قرارگاه خاتم و سپاه ششم سردار علی هاشمی نیز خبری در دست نبود و گروه‌های اطلاعاتی مختلفی در منطقه به دنبال او می گشتند در این زمان نیروهای دشمن جاده شهید همت را شکافته و آب در حال گسترش به سطح  گسترده‌ای از منطقه بود .

سرداران عباس هواشمی ، محسن رضایی، علی شمخانی و شهید علی هاشمی


عملیات جستجو برای یافتن سردار در اطراف قرارگاه ذهن همه را درگیر نموده و به دنبال تحقق آن بودند ،با هماهنگی های انجام شده تعدادی سگ آموزش دیده از نیروی هوایی ارتش برای عملیات جستجو در اختیار نیروهای قرارگاه گذاشته شد ؛ بعد از طی مراحل مقدماتی شام مخصوص به سگ داده شد و بعد از آن سردار حاج عباس هواشمی جانشین قرارگاه و من به عنوان همراهان و جستجوگران آماده حرکت به سمت مقر تصرف شده خاتم 4 شدیم ؛ در همین زمان سردار قنبری نیز باگروهی دیگر به همراه دو سگ آموزش دیده از مسیر دیگر به عملیات جستجو پیوستند.
ابتدا لباس های حاج علی را آورده و پس از بوییده شدن توسط سگ آموزش دیده راس ساعت ۹ شب به سمت مقر قرارگاه به حرکت درآمدیم ، سربازی از نیروی هوایی ارتش به عنوان مسئول و همراه سگ او  را به اسم تینی صدا می کرد و همراه ما بود به علت آتش سوزی های فراوان در هور و سوخته شدن نیزارها حالتی کچلی بر منطقه حاکم و نی های کوتاه سوخته شده بدن سگ را اذیت کرده و حرکت را با کندی روبرو کرده بود ، از طرف دیگر زمین منطقه  دارای خاک خاکی نرم و پفکی بود که سریع فرو می رفت و مشکل بزرگتر اعتیاد سگ به مواد مخدر بود که حرکت را به سختی امکان پذیر نموده بود علیرغم همه مشکلات فوق به راه خود ادامه دادیم تا به نزدیکی نیروهای دشمن روی جاده شهید همت و سیدالشهدا ع واقع در جزیره مجنون رسیدیم.
 نیروهای دشمن به دلیل اینکه تازه منطقه را تصرف کرده و تثبیت نشده بودند از ترس به اطراف خویش تیراندازی می کردند سگ توان حرکت را از دست داده بود بود و  بنابراین به دستور حاج عباس به همراه سرباز در چاله ای که حاصل انفجار خمپاره بود پناه گرفته و مستقر شده‌اند و من و حاج عباس به صورت  آهسته و با روش جهت یابی با قطب نما و قدم شمار به سمت جلو به حرکت در آمدیم ؛ دیگر آنچنان به نیروهای دشمن در نزدیکی مقر قرارگاه خاتم سه نزدیک شده بودیم که صدای صحبت کردن سربازان عراقی را به راحتی می شنیدیم .
خطر اسارت و کشته شدن در یک قدمی ما بود ، در این لحظات بود که رو به حاج عباس هواشمی نموده و گفتم بیا برگردیم و در ادامه استدلال نمودم  که در خطر قرار داشته و هیچگونه امنیتی نداریم و از سوی دیگر شما جانشین قرارگاه و آدم سرشناسی هستید و اگر خدای نکرده اتفاقی برای شما بیفتد کار از این بدتر می شود .

شهید علی هاشمی سردار هور در جمع یاران


در آن لحظات اصلاً فکر خود را نمی کردم ، آخر من مجرد بودم و شش ماه به شش ماه  اصلا به مرخصی نمی رفتم ، با هر زحمتی بود حاج عباس را راضی کردم اما چشمان او پر از اشک و ناراحت بود چون دست خالی باید به عقب برمی گشتم و خبری از سردار حاج علی هاشمی به دست نیاورده بودیم .
به سمت محل استقرار سرباز نیروی هوایی و سگ آموزش دیده به حرکت در آمدیم و پس از رسیدن به چاله همراه آنان به سمت عقب  و خاک ایران به راه افتادیم ، اما سگ از حرکت ایستاده و صدا زدن ها و التماس و خواهش های سرباز از تینی برای حرکت کردن نیز کارساز نبود و قدم از قدم بر نمی داشت ؛ هوا در حال روشن شدن بود و در صورت مشاهده ما توسط دشمن اسارت و کشته شدن مان حتمی بود .
در این لحظات سرباز نیروی هوایی سگ را بلند نموده و بر پشت خویش گذاشته و به دنبال ما به تندی به راه افتاد ، لحظه ای درنگ جایز نبود ، حتی نماز صبح را هم در حین  حرکت به جا آوردیم ؛  هوا روشن شده بود که به جمع نیروهای قرارگاه در خاک ایران رسیدیم اما از جستجوی ما برای یافتن سردار هور علی هاشمی هیچ خبری حاصل نشد.
ابهام در سرنوشت سردار هور سال ها به طول کشید و هم ایران و عراق به دنبال تعیین سرنوشت وی بودند و تا زمان سقوط صدام در سال 63 کسی نمی توانست یا نمی خواست در مورد وی صحبتی نماید ؛  پس از سقوط صدام و جستجو در زندان های عراق باز هم خبری از سردار نشد تا نهایتاً در 19 اردیبهشت  1389 پیکر وی به همراه سه تن از یارانش پس از آزمایش DNA  شناسایی و یوسف گمگشته هور رازش هویدا گشت.
#سردار_هور
#علی_هاشمی
#تصرف_جزایر_مجنون
#قرارگاه_خاتم4
#عباس_هواشمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

روزه طاقت فرسا

راوی :عبدالصاحب مرایی و حمید خوشکام
عملیات بدر به اتمام رسید و خیلی سریع گرمای آزاردهنده و طاقت فرسا سرتاسر منطقه را بپوشاند ، پاسگاه های آبی در جای‌جای باتلاق های هورالهویزه ایجاد و نیروها به حفاظت از دستاوردهای عملیات بدر پرداختند .
نوبت به گردان سیدالشهدا از تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی علیه السلام رسید گرما ، شرجی، پشه کوره، خرمگس ،موش های بزرگ، ماهی های دیشلمبو ، از رویدادهای عادی درون پاسگاه های آبی بوده و زمان در این مناطق به سختی می گذشت .

با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رزمندگان با توجه به نامشخص بودن زمان ماموریت و دارا بودن حکم مسافر ، حملات دشمن و از آن مهم‌تر حکم فرماندهی مجاز به گرفتن روزه نبودند چرا که ساعتها ماندن در گرما و شرجی و حیوانات موذی باعث عدم تحمل و طاقت آدمی می شد اما در این میان مهیار برفر در این شرایط برای روزه گرفتن پشت سر هم به این و آن رو می زد و در آخرین مرحله به فرمانده گردان کمال صادقی رو آورد.

شهید مهیار برفر نفر سوم از راست

از مهیار اصرار و از فرمانده گردان با ممانعت و جواب نه و مخالفت بود ،سماجت زیادی به خرج داد و هرچه فرمانده گردان از اشکال داشتن روزه ، مأموریت نامشخص و شرایط ناجور و آمادگی نیروها می گفت مهیار بر درخواست خود پافشاری می‌کرد و از خواسته خود دست برنمی داشت تا سرانجام توانست موافقت فرماندهی را برای گرفتن روزه بدون کاستن از فعالیت های خویش به دست آورد.

مهیار درون گرما و شرجی هوا شروع به روزه گرفتن کرد در حالی که اندکی هم از کارهای موظفی خویش کم نکرد و به دیگران نیز کمک می کرد ،او حتی از مستحبات هم غافل نمی شد و از لحاظ معنوی کسی به پای او نمی رسید ؛ همه ما مات و حیران مانده بودیم ، مهیار زبانزد همه شده بود ، گروه  اخراجی های جنگ خیلی سر به سرش گذاشته و می‌گفتند قرآن به دستش دوخته شده و از او جدا نمی شود .

 بعد از ماموریت پدافندی در تمام اوقات بیکاری به عبادت و نماز شب و روزه مشغول بود در آسایشگاه گروهان ذوالفقار واقع در سایت خیبر مجاور یک بخاری نفتی در این سرمای شبانه سرتاسر شب را مشغول به عبادت بود به طوریکه امان همه را بریده بود.

 سرانجام مهیار برفر همراه گردان ذوالفقار در عملیات والفجر ۸ شرکت کرد و در ماموریت شهر فاو به آرزوی خود رسیده و به شهادت رسید پیکر مطهر وی برای مدت ها در منطقه عملیاتی ماند و بعد از چند ماه پیدا شد ، هنوز پیکر سالم بود ، همه مات و مبهوت شده بودند بعد از تشییع در زادگاهش روستای تشان بهبهان  به خاک سپرده شد ، نام و یاد و راهش مستدام باد.
#مهیار_برفر
#فرهنگ_جبهه
#ماه_مبارک_رمضان 
#حمید_خوشکام
#عبدالصاحب_مرایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com

 

حدیث

راوی : جمشید دواری 

در اوایل تیرماه ۱۳۶۱ گردان رعد به فرماندهی خیرالله جنت شعار  ما را به محور کوشک اعزام نموده بودند ، ماه رمضان بود و گرمای جنوب بیداد می کرد ؛ فرمانده گروهان ما پدر اولادی و فرمانده دسته نیز برادر عابدین عباسی بود طی ۲۰ روز تا آغاز عملیات رمضان علاوه بر آمادگی جسمانی کلاس های متعددی در زمینه آموزش احکام ، قرائت قرآن و احادیث روی بچه ها کار می شد. تراکم و میزان کلاس ها به قدری زیاد بود که بچه‌ها در امور عقیدتی سیاسی استاد شده بودند .

جمشید دواری در جمع همرزمان

زنده یاد اسدالله غلامی فضلی که عضو دسته ما بود از کلاس های عقیدتی خسته و فراری بود و حاضر بود همه کارهای دسته از تدارکاتی گرفته تا نظافت و غیره را انجام دهد اما از شرکت در کلاسها معاف شود ؛ از قضا روزی که تعداد زیادی از نیروهای دسته پیرامون هم نشسته و اسدالله در حال درست کردن چای زغالی بود فرمانده دسته به یکباره از بچه ها خواست که هر کدام به نوبت یک حدیث را گفته تا به نفر آخر برسد.

 اسدالله که نزد من نشسته بود بی قرار بود و در فکر خروج و فرار از جمع بود ، از یک طرف نمی دانست  چه حدیثی بگوید و از سوی دیگر همه بچه‌ها زیر چشمی وی را نگریسته تا ببینند چه عکس العملی انجام می دهد؛ لحظه آخر که نوبت اسدالله که فرا رسید ؛ با کمی مکث گفت النظافته من الایمان ، و به یکباره جمع زدند زیر خنده ؛ می‌گفت خدا به ذهنم در اون لحظات رسانید در حالی که آمادگی نداشتم و تا مدت‌ها بچه‌های دسته خاطره این حدیث را به یادش می آوردند ؛ بسیاری از این نیروها در جریان عملیات رمضان ، ماه رمضان و گرمای محور کوشک و زید در شرق بصره به شهادت رسیدند یاد و نامشان گرامی باد
#جمشید_دواری
#عملیات_رمضان
#کوشک_شرق_بصره
#کلاس_عقیدتی_سیاسی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com